بازنويسي نامه اي که منتشر نشده است
توی کوچه وايساده بودم. داشتيم با هم گپ می زديم. مراسم دم خونمون بود. مرده اومد ازمون آدرس پرسيد. دو دقيقه بعدش با يه پيکان سفيد اومد. کارت نشون دادن. گفتن سوار شيم بريم. گفتم بدون شوهرم جايی نمی رم. می خواستن کيفش رو بگردن. کوله پشتی اش رو تو بغلش گرفته بود. جيغ زد و نذاشت به کوله اش دست بزنن. نمی دونستن چقدر روحش پاک و حساسه. گفتم بايد به شوهرم زنگ بزنم باهامون بياد. اجازه دادن. بهش زنگ زدم و گفتم. اون توی مراسم بود. آخر حرفم به انگليسی گفتم Make it public . همون موقع يکی دو نفر فهميده بودن به ما اون پشت گير دادن. مرده فکر کرد من خبر کردم. موبايل رو اومد از گردنم بکشه. گردنم تا شد. بند موبايل کنده شد و موبايل رو گرفت و مقنعه ام هم از سرم کشيده شد. شروع کردم جيغ زدن که تو حق نداری به من دست بزنی. دستت رو بکش. چند نفر جمع شدن. با باتوم ريختن رو سرشون و کتکشون زدن و دورشون کردن. شوهرم اومد. من و دختر و شوهر رو کردن تو ماشين. موبايلم رو هم پس دادن. زنگ موبايل رو قطع کردم و به بچه ها که توی مراسم بودن زنگ زدم. موبايل رو پايين گرفته بودم. از هر خيابونی که رد می شديم اسمش رو بلند می گفتم. دم کلانتری که رسيديم هم اسمش رو بلند گفتم که بچه ها بفهمن کجاييم. کيف دختر رو گشتن. چرا نمی فهميدن نوار بهداشتی توی کيفشه و دوست نداره کسی وسايل شخصی اش رو بگرده.
واقعيتش اين بود که خودمون رو زديم به کوچه علی چپ. گفتم اونجا بودم که اعتراض کنم به چند همسری که شوهرم نره سرم هوو بياره. بعدش يه هفته برو بيا. دوربين رو گرفتن. کلانتری نيلوفر. سينا می شناسه اونجا رو. بازجو رو هم می شناسه. من شدم يه آدم منگل که نه وبلاگ داره نه به سايت ربطی داره. بی سر و صدا همه چی تموم شد.
غير واقعی اش به خاطر مجتبی. از اينجا به بعد تو فکر کن تخيله. من هم خوشحالم که برای من تخيله. ولی می دونيم که از اينجا به بعدش هم تخيل نيست. چند نفر رو می شناسيم که براشون تخيل نيست؟ يک نفر؟ دو نفر؟ صد نفر؟ نفر واحد آدمه؟
وقتی يکيشون فهميد شوهر آمريکا درس می خونه گير سه پيچ داد. يکيشون گفت اين بايد بررسی شه. حاج آقا، آمريکا درس می خونه، مورد مشکوکه. (اين جمله از واقعيت بود!) پشيمون شدن که شناسنامه رو ضامن بگيرن. بردنمون يه جای ديگه. اين يه تيکه اش تخيل از روی واقعيت: تو يه جايی انداختنمون که چند تا دختر معتاد بودن. يکيشون داد می زد سيگار می خواد. منم دلم می خواست. دختره 17 سالش بود. عين برگ گل بود پوستش. روی دستاش جای سوختگی سيگار بود. منتظر "مامانش" بود. منظورش از مامان، مادام بود، مامانم بهم گفت بعدا. يکيشون می گفت می خوان فردا ببرنم پزشک قانونی معاينه. تنش می لرزيد. من جيش داشتم. زنه بهم گفت غلط کردی شاش داری (اينا همه از يه واقعيت دوری بود.) صبحش بردنم بازجويی. دختر رو ديگه نديدم...
ديگه قول می دم بقيه اش کاملا تخيلی باشه. حواسم نبود که بگم جايی خبرش درز نشه. همون شب خبرش رو زدن. تو بازجويی ازم پرسيدن وبلاگ هم که داری. فقط پرينت 3 تا نوشته جلوش بود. قبل از ازدواج تنت با تن مرد آشنا شده؟ حجاب رو زير سوال بردی؟ حجاب با عدالت در تضاده؟ به خدا شک داری؟ مرتدی؟ چشم بند بهم زدن. بوی چشم بند خيلی بد بود. با لنگه کفش تو سرم زد يکيشون که اعتراف کنم می خواستم با وبلاگم تو نماز جمعه بمب بذارم. يک ماه انفرادی بودم. صدای مرد بازجو تمام پوست تنم رو خشک می کرد. لحنش، منطقش، جمله هاش. از بوی چشم بند متنفر بودم. همه وبلاگم رو پرينت گرفته بودن. کافی شاپ می خوری؟ اسکی رفتی؟ ادعا می کنی مربی های پرورشی باعث شدن به خود ارضايی تشويق و کنجکاو شی؟ گناه کبيره می کنی؟ با اين لينک و اون لينک وبلاگت حتما رابطه نامشروع داشتی. چرا به سايت حمايت از حقوق کودکان لينک دادی؟ با بچه ها ارتباط نامشروع داری؟ چرا از آنجلينا جولی خوشت می آد؟ لزبينی؟ گناه کبيره می کنی؟ امضا کن. امضا نکردم. يک دقيقه صدای زجه های مامانم رو شنيدم. يک دقيقه صدای شکستن بابام رو. يک ماه نذاشتن برم حموم. بعدش بردنم تو بند مردونه حموم کنم. از حموم کردنم فيلم گرفتن. بعدش گفتن شانس آوردی پسر نيستی و گرنه ترتيبت رو...
نه، من ديگه نمی تونم ادامه بدم اين نامه رو. تصويرها اونقدر واقعی ان که حتی از به ياد آوردن اتفاقايی که براشون افتاده حالم بد می شه. کلاغ سياه عزيز نمی تونم اين نامه رو بنويسم. من اگه بودم، همون موقعی که چشم بند رو چشمم می زدن اعتراف می کردم به فاحشه ترين زن شهر بودن، به خوابيدن با همه مردها و زن های شهر، به غلط کردن، به خيانت به جمهوری اسلامی، به رافت جمهوری اسلامی، به بيراهه رفتن، به اينکه حکومت من دموکرات ترين حکومت های دنياست، به اينکه 100 تا روزنامه نگار و وبلاگ نويس جاسوس بودن و من رو با پول خام کردن که براندازی کنم...
درد داره حتی دونستن يه گوشه ای از اونچه که گذشته به همشون. درد همه اون چيزی که بهشون گذشته چقدر بوده؟