« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
June 6, 2005
اين مدت همش فيلم ايرانی ديدم و زياد نرسيدم برم سينما. مامان دوستم کلی فيلم ايرانی آورده بود. مهمان مامان رو دوست داشتم. فيلم جمع و جور خوبی بود. شادی ها و نگرانی های کوچيک زندگی تو زندگی ای که فقر از سر و روش می باره. ولی تعجب کردم از اونهمه تعريف و تمجيدی که از مهرجويی شده بود. به نظر من اين فيلم يکی از معمولی ترين فيلم های مهرجويی بود. برام عجيبه که چرا خيلی از منتقد ها اين فيلم رو هم سطح اجاره نشين ها دونسته بودن. و عجيب تر از اون اينکه مجله فيلم براش پرونده درست کرده بود. به نظرم هيچ در سطح پرونده درست کردن نبود. به هر حال خوب شد ديدمش، چون موقع اکرانش اونقدر همه تعريف کرده بودن از اين فيلم که داشتم می مردم ببينمش.
شب های روشن رو هم بالاخره ديدم. وقتی رو اکران بود نرسيدم ببينمش، اما از حس خوب دوستام نسبت به اين فيلم يه جوری شده بودم و دلم می خواست حتما ببينمش. دوسش نداشتم اصلا. ديالوگ ها خيلی عجيب و دوست نداشتنی بود. حرفی که پشت ديالوگ ها بود دوست داشتنی بود، حس فيلم دوست داشتنی و خيلی آشنا بود، "ميعاد در لجن" توی فيلم بدجوری زده بود تو خال (باز من همزاد پنداری کردم با اين جور فيلم ها....) اما متن گفتگو ها خيلی بد بود. حتی خنده دار بود. از دست خودم لجم گرفت که حس خوبی نسبت به گفتگو ها بهم دست نداد. می فهمی چی می گم که؟ اما آقای همسر فيلم رو دوست داشت، و حسش نسبت به فيلم رو دوست داشتم. مثل حس بقيه دوستهام نسبت به فيلم دوست داشتنی بود. اه اين پست چرا شخصی شد باز؟!!
بوی کافور عطر ياس و خانه ای روی آب رو هم ديدم. خيلی فيلم های خوش ساختی بودن. اما باز با معنا گرايی خانه ای روی آب مشکل داشتم. احساس کردم پيام فيلم اينه که به اين دليل زندگی دکتر(رضا کيانيان) اينقدر افتضاحه که اعتقاد نداره و برای همين هم خانه اش روی آبه. احساس کردم پسر بچه حافط قران تو فيلم نمادی از خداست (چون دکتر به پسر بچه می گه تا صدات نزدم از کمد نيا بيرون و وقتی داد می زنه ای خدا پسر بچه از کمد می ياد بيرون) و خلاصه فيلم می خواد بگه حضور اين پسر بچه نجات بخشه و در عين حال جامعه هم داره از مذهب سوء استفاده می کنه (چون توی فيلم از حافظه بچه سوءاستفاده می شه و اونقدر بچه رو وادار به حفظ کردن قران و چيزای ديگه می کنن که می ره تو کما.) خلاصه که به خاطر تغيير کردن اعتقادات و ايده هام، از اين جور معنا گرايی ها ديگه زياد لذت نمی برم. فکر کنم خوب نيست اين مساله. درست عين قضيه آهنگ های گوگوش شد. از وقتی که به آهنگ هاش جور ديگه ای گوش کردم، ديگه از آهنگاش خوشم نمی آد. آهنگ "آقا خوبه، آقا جونه..." حالم رو به هم می زنه. "کمينه" ای که خاک پای آقا است و فکر می کنه لياقت آقا رو نداره. عاشقی که تمام هويتش رو تو وجود معشوق می بينه و زندگيش بدون مردی که ترکش کرده هيچ معنايی نداره رو دوست ندارم. اون موقع ها تو جاده های شمال نسبت به آهنگ های گوگوش همچين حسی نداشتم. فکر کنم بعضی وقتا برای لذت بردن بايد بيخيال فکر کردن شد!
راستی اصلا خبر ندارم تو سينماهای ايران چه خبره. تو وبلاگ ها نه خبری از سينما هست، نه تئاتر...
|