خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

June 14, 2005


بيست و چهار ساعت خواب و بيداری و هيچ، نبودن


دچار شوک فرهنگی عظيمی شده بودم تو کنفرانس. حرف زياد دارم برای گفتن، ولی الان نه. ديروز بعد از اون تلفن ها و يک ربع آن لاين شدن و کمی خبر گرفتن ديگه نتونستم آن لاين شم. فقط چند تا خبر از بچه هايی که اينجا هستن و تو اينترنت چيزی خونده بودن گرفتم. انفجارها...


توی راه تصادف وحشتناک شده بود و يک ساعت و نيم ماشين متوقف بود يا با سرعت لاک پشت جلو می رفت. پنج تا ماشين به هم زده بودن تو بارون شديد و ماشين ها خورد خاکشير شده بودن و البته کسی چيزی اش نشده بود، احتمالا به خاطر بستن کمربند. تا اومدم خونه بعد از يه ربع خوابيدن بايد می رفتيم جايی. وقتی برگشتم خونه يه خورده تب و لرز داشتم. اصلا نتونستم پای کامپيوتر بشينم و يه راست رفتم تو تخت. تمام شب تا صبح هذيون و کابوس بود. پهلوی راستم درد می کرد عجيب. فرناز تو پهلوی راستت زده بودن يا پهلوی چپت؟ شادی تو چی؟ ظاهرا همش تو خواب غلت می زدم. وسط خوابم يهو گنجی می پريد اون وسط. اون عده ای که تو کنفرانس برای توماراعتراض به نبود غذای سبزی خوارها و بازيافت زباله در هتل امضا جمع می کردن می اومدن جلوی چشمم. تو خواب فکر کردم تومار برای حمايت از فراخوان اعتراض زن های ايرانيه! بعد يهو اون دختر همجنس گرا که تو کنفرانس دعوام کرد وقتی تو حرفم يه جا گفتم "جنس مقابل" اومد با پتيشن زد تو کله ام! راستی تو خواب بود يا بيداری که سر انتخابات با دوستمون بحث کردم؟ هی تو خواب سرود جنبش رو می خوندم. تو خواب هم حفظ بودم! بعد صدای جيغ می اومد. تو خواب ديدم آرش رو با باتوم زدن. بعد يهو پرت شدم از صندلی های استاديوم آزادی وسط زمين. دکتر فوزيه احمد داشت بهم می خنديد و می گفت تو که از فرهنگ يه منطقه خبر نداری حق نداری در موردش حرف بزنی! گفت می شه از اسلام به نفع حقوق زن ها استفاده کرد و روايت مردسالارانه از اسلام وجود نداره و برداشت من سطحيه! همش تنم می خاريد چرا؟ سردم هم بود. به هزازان زن همجنس گرای ايرانی فکر می کردم که انگار تازه فهميدم وجود دارن و هيچ وقت ديده نمی شن چون نبايد ديده شن، حتی تو متن اعتراض ها. دوباره تو خواب اون وانت رو ديدم که مرده کله اش رو از توش بيرون کرده بود و با صدای رفسنجانی می خنديد. پشت وانت نوشته بود:

Just married, finally did it and got r done!

پائولا عصبانی شده بود. گفتم معنی اون جمله چيه؟ گفت يعنی ترتيبش رو دادم. از آمريکا تا ايران چقدر راهه؟


اصلا يه 24 ساعت انگاری حذف شد از چرخه زندگی من، همون 24 ساعتی که همه جا پر از خبر و عکس و صدا شد. همون 24 ساعتی که هيچ نبودم و به تب و لرز و هذيون و کابوس گذشت. همون 24 ساعتی که توش مهم ترين اتفاقات عمر من افتاده. سرم سنگينه. تمام تنم درد می کنه. گلوم درد می کنه. من که ديروز اونجا نبودم کتک بخورم، فرياد بزنم، سرود بخونم، وجود داشته باشم. چرا پس همه جام درد می کنه؟


***

همه لينک های مربوط به تجمع يکشنبه که شايد هنوز همه لينک ها هم نباشه و به مرور تکميل شه، برای بايگانی تاريخ.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران