خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 04, 2005


نمی دونم چجوری اين پست رو شروع کنم. ولی خب بايد نوشتن رو زودتر دوباره شروع کنم، وگرنه نمی تونم هيچوقت ديگه بنويسم! اوضاع بد بود! يه شوک بد، يه اتفاق بد. يه جورايی به نقطه صفر رسيده بود به خاطر يه مساله ای. تمام اين مدت فقط به اين فکر می کردم که بايد قوی باشم و بتونم بهش کمک کنم به جای اينکه خودم يه بار اضافه بشم. مشکل که حل نشد. يعنی حل نشد که به نقطه صفر رسيد. ولی هميشه برای شروع دوباره يه راهی هست. يعنی فکر کرديم هر اتفاق و تغييری که از اين به بعد بيفته بهتر از اونی هست که اتفاق افتاد. عقلامون رو گذاشتيم روی هم. اين اولين بار بود تو دو سال گذشته ای که از ازدواجمون می گذره که واقعا مفهوم "ما" بودن رو حس کردم. هميشه تو کشمکش اين بودم که "من" و "تو" کجا ها بايد "ما" باشه. "ما" بودن در عين حفظ هويت و استقلال و حريم فردی. بالاخره تجربه اش کرديم و فکر نمی کنم هيچکدوم پشيمون باشيم. گذشته رو هم بخشيدم...


گاهی فکر می کنم اين تجربه رو کرديم چون مشکلی که پيش اومده بود يه چيزی بود خارج از روابط من و اون. رابطه شخصی ما درگيرش نبود. آينده امون شايد، ولی رابطه شخصی و احساسيمون نه. من حس کردم تو اين موقعيت چيزی که برام از همه مهمتره سلامتی اش و روحشه. هميشه می تونه اتفاقای خيلی بدی بيفته که سلامتی و روح آدم رو به خطر بندازه. اونوقت شايد ديگه نشه درستش کرد.


يه حسن ديگه اين بحران اين بود که خودم رو فراموش کرده بودم برای يه مدتی. و بعد که ياد خودم افتادم ديدم ديگه افسرده نيستم. يهويی، يه موقعی که خودم نفهميدم کی بوده افسردگی ام تموم شد! حتی وقتی که اون شب تا صبح مرغ سحر گوش می دادم و به خاطر گنجی گريه می کردم. گريه ها از جنس آگاهی بود. اما از جنس بدبختی نبود. اون مدتی که افسردگی مزخرف رو داشتم، احساس بدبختی هم می کردم. چون اميد نداشتم. حالا يه کورسوی اميدی دارم. حالا حد و مرزهای خودم و توانايی هام رو بهتر می بينم. اون مدت انگاری کور شده بودم. داشتم خودم رو هم دستی دستی از بين می بردم.


غم و رنج و گريه وقتی از جنس آگاهی باشه خوبه. چون اونوقت سازنده می تونه باشه. ولی افسردگی آدم رو فلج می کنه. من داشتم تبديل به يکی از همون شخصيت های زن دوبلينی های جويس می شدم که تو تزم اسمشون رو گذاشته بودم "زن های فلج". حالا ديگه حواسم هست. من نمی خوام فلج باشم! فکر می کردم اين يک سال رو درجا زدم تو آمريکا. اما يه دوستی امروز بهم گفت درجا نزدی چون رنجی که کشيدی سازنده بود و بهش فکر کردی و به آگاهی رسوندت. فکر می کنم راست می گه. اين يک سال هم خيلی چيزا ياد گرفتم. مخصوصا با درد و رنجی که خيلی از زن های سرزمينم می کشن آشنا شدم با گوشت و پوست. حالا انگيزه های بيشتری دارم برای شروع زندگی جديد. يه ماه ديگه دانشگاه شروع می شه. بايد خودم رو محک بزنم. بايد ببينم با اين آگاهی جديد و امکانی که دانشگاه بهم می ده چيکار می تونم بکنم. شايد نتونم هيچوقت برای آدمی مثل گنجی کاری کنم. ولی می تونم به کسايی که مشابه رنجی که کشيدم رو می کشن کمک کنم.


آهای خورشيد خانوم! من ديگه افسرده نيستم!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران