خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 16, 2005


خيلی وبلاگ نوشتن سخت شده ها! يه مدت آدم نمی نويسه، بعد نمی دونه چجوری شروع کنه. کدوم يکی از چيزايی رو که می خواسته اين مدت بگه و نگفته رو بنويسه و کدومش رو حذف کنه. لينک هايی که بايد می داده و نداده رو چيکار کنه و ...


ولی خب از اون جايی که دلم برای وبلاگ نوشتن تنگ شده، ديگه به اين چيزاش سعی می کنم فکر نکنم و هرچيزی که خودش اومد تو فکرم رو می نويسم. فکر کنم فردا هم برسم يه چيزايی بنويسم. دلم نمی خواد اين بخش از زندگی ام که فکر کنم خيلی هم مهم باشه از دفترچه خاطرات اينترنتی ام حذف شه. بالاخره مزخرفات آدم بايد تکميل باشه ديگه!!


اين مدت که نبودم، همش مشغول درس خوندن بودم واقعا. برای اولين بار در عمرم روزهايی شده که 8، 9 ساعت درس خوندم و فقط خستگی و خواب نذاشته بيشتر بخونم. چند تا ميگرنی که گرفتم اين وسط واقعا از کار عقبم انداخت و متوجه شدم که ديگه حتی وقت برای ميگرن گرفتن هم ندارم!


من سه تا کلاس دارم اين ترم. يکيش تو مرکز مطالعات زنان هستش و اسمش "سکس، عشق، و جهانی شدن" هستش که با همين استادی درس رو دارم که بهم کار دستيار تحقيقی رو داده. يکيش "زنان و توسعه" تو دپارتمان مردم شناسی، و اون يکی هم "تئوری های ارتباطات" تو دانشکده خبرنگاريه. کلاس "زنان و توسعه" جذاب ترين کلاسمه، ولی استادش مزخرف ترين استادمه. هم ازش بدم می ياد، هم ازش می ترسم! روزی که کنفرانس داشتم سر کلاسش از ترس و ناراحتی رفتم تو دستشويی گريه کردم! باورش می شه کسی؟ خودم هم بعدا بهش فکر کردم باورم نشد. يعنی تو زندگيم، حتی سر کلاس های شيمی که غيرقابل درک ترين موضوع دنياست برام هم هيچوقت همچين حسی رو نداشتم. اصلا يه جوريه اين زنه. اولا که يه خورده دماغش باد داره و فکر می کنه خيلی خداست، بعد هم منابع درسيمون يه جورايی قديميه و بعضی هاش قابل درک نيست، بعدش هم سر کلاس راجع به مطالب پيچيده ای که می خونيم معمولا حرف نمی زنيم و خيلی موقع ها به بحث در مورد يه چيز کوچيک بی اهميت می گذره. بعد از اونور ازمون انتظار کارای زيادی داره. خلاصه که با اين کلاس مشکل دارم و واقعا هم می ترسم آخرش بهم نمره ای پايين تر ازB بده. من اصولا زيرB نمی تونم هيچ نمره ای بگيرم. چون من دارم رشته مطالعات زنان و ارتباطات رو با هم می خونم و برای اينکه درسايی که می گيرم جزو واحدهام حساب شه، بايد نمره هام بالای B شه، يعنی حتی B منفی هم قبول نيست. از اونور اگه معدلم هم زير B بشه، اونوقت کار دستيار تحقيقی و کمک هزينه تحصيلی ام هم قطع می شه. و خب يعنی اگه حتی يک کلاسم رو B منفی بشم يا C يعنی که اوضام خيلی خراب می شه. متاسفانه به اين مساله زياد فکر می کنم و برای همين زير استرس شديدی هستم.


استادای دو تا کلاس ديگه ام خيلی خوبن. با وجود اينکه از اون استاده که بدم مياد ازش خيلی جدی تر هستن تو کار، ولی هم مهربون هستن، هم درک می کنن شرايط آدم رو، و هم خوب درس می دن و آدم يه چيزی حاليش می شه! البته اين رو هم بگم که من شديدا با مشکل زبان روبرو شدم، يعنی اينکه ليسانس مترجمی و فوق ليسانی ادبيات انگليسی و پنج سال معلم زبانی و مترجمی کشک و پشم! اصلا زبان آکادميک اينجا يه چيز ديگه هست. بعضی موقع ها هيچ کلمه ای نيست تو يه جمله که ندونم، ولی نمی فهممش! بعضی وقتا هم که می خوام يه موضوع پيچيده ای رو بگم سر کلاس، يهويی به تته پته می افتم! اين وضعيت خيلی حرصم رو در می آره، به خاطر اينکه هميشه نقطه قوت من زبانم بوده و کلا قدرت حرف زدنم. يه جورايی احساس می کنم ترسيدم و کم آوردم. مخصوصا که اکثر بچه ها تو کلاس ها يا دانشجوی دکترا هستن يا سال آخر فوق ليسانس و تو هر کلاسی فقط يکی دو نفر سال اول فوق هست و کلا بچه ها خيلی قوی هستن. قبلنا شنيده بودم که دانشجوهای آمريکايی خيلی خنگن و اطلاعاتشون کم و محدود هستش. ولی اين دانشجوهايی که من ديدم اصلا اينطوری نيستن. شديدا باهوشن و خيلی هم پر اطلاعات، گاهی از خود استاد ها هم بهترن.


البته، خودم حس می کنم تو همين دو ماهه خيلی بهتر شده فهميدنم و حرف زدنم و حتی استدلال کردنم سر کلاس يا تو نوشته هايی که بايد هر از چند گاهی تحويل بديم. يعنی قشنگ حس می کنم که يه چيزايی ياد گرفتم و مثل دوره فوق ليسانسم تو ايران نيست که اکثرا سر کلاس ها از چيزهايی که خودم خارج از درس ها بلد بودم مايه می ذاشتم و آخرش هم اين حس رو داشتم که چيز خيلی زيادی ياد نگرفتم، که البته فکر می کنم اين بيشتر به خاطر دانشگاه مزخرف ما بود و بقيه دانشگاه های ايران اينجوری نيستن خيلی.


اين مدت سه تا کنفرانس داشتم سر کلاس های مختلف که پشت سر هم تو دو روز بود که کنفرانس اون کلاس کذائی رو گند زدم، ولی دو تای ديگه خيلی خوب شد و هم بچه ها هم استادها خيلی نظرهای خوبی نوشته بودن برام تو فرم های نظرخواهی که بعد از هر کنفرانس پر می کنن. يه سری هم بايد مقاله می نوشتيم تحويل می داديم که بازم مال همون کلاس کذائی به نظرم بد شد و بقيه خوب شد.


حالا ديگه تا آخرای ترم کمتر از اين کارا دارم و فکر کنم يه خورده از اين استرسی که اين مدت داشتم و همش وقت کم می آوردم خلاص شم و بتونم مثل آدم درس بخونم و بعضی وقتا کاری غير از درس خوندن هم انجام بدم که خل نشم! اين مدت اونقدر بچه خوبی بوديم و همش خونه يا دانشگاه مشغول درس خوندن بوديم که خرجمون تقريبا نصف ماه های قبل شد! اينجوری پيش بره فکر کنم يواش يواش بتونيم يه چيزی هم پس انداز کنيم!


حالا بازم می يام می نويسم، فکر کنم تا همين جاشم خيلی طولانی شد!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage