« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
November 21, 2005
يک بارونی داره مياد، يک هواييه...
حالم گرفته بود اصولا. دچار ياس فلسفی شده بودم تو يه مسائلی. با يه دوست عزيز حرف زدم و خيلی خيالم راحت تر شد. امروز کلاس رو پيچوندم، چون اونقدر حالم بد بود که نتونسته بودم درس بخونم و هيچی تو مخم نمی رفت. اوضاع جسمی ام هم ريخته به هم که فکر کنم بيشتر به خاطر اون فکر و خيالا بود. حالا يه خورده مطمئن ترم. فکر کنم ديگه بتونم برم بشينم سر درسم.
فقط اينکه برای بار هزارم به اين نتيجه رسيدم که مشکل ماها نداشتن مطالعه و از اون طرف سود محوريه. می خوايم يک شبه راه صد ساله طی کنيم، و از اون طرف مطالعه و توانايی های لازم رو نداريم برای ره صد ساله. يه طرز تفکر رو که نتيجه اش بايد برابری و توانمندی باشه، با يه ايدئولوژی هيجان انگيز اشتباهی می گيريم، و بعد هم انتظار داريم قهرمان اون ايدئولوژی بشيم، به جای اينکه به هدف اون تفکر فکر کنيم. خلاصه که سوراخ دعا رو گم می کنيم. يه روزی بايد در اين مورد بيشتر بنويسم. از خودم هم بايد بنويسم. فعلا اين بارون رو عشقه. حال و هوای عاشقی به کله آدم می زنه.
***
راستی دو تا سوال دارم. يکی اينکه کسی می تونه به من بگه خ ز پ يعنی چی؟! اين روزا زياد می شنوم.
* سوال دوم حذف شد. مخاطب سوال رو اشتباهی فرض کرده بودم! دليلی ديگه برای اهميت دادن و پرسيدن سوال وجود نداره.
***
روی عکس کليک کنين. آهنگ Raindrop يا همون گلنسا جونم از گروه Axiom of Choice - با تشکر از no-words عزيز
ای بابا! تو چطور رفیق شادی صدر هستی و نمی دونی خ ز پ یعنی چی ننه مادر؟(چشمک)
خ ز پ یعنی غیبت و پچ پچ کردن صنم جونم. به کسی نگی ها من هم از شادی یاد گرفتم:دیی
---
خورشيد: هاها! اتفاقا يکی از کسايی که ازشون شنيدم شادی بود، روم نشد بگم نفهميدم يعنی چی! گفتم ضايع می شم معلوم می شه چقدر پرتم! امان از اين غم غربت که نمی ذاره آدم اين جور چيزا رو ياد بگيره!!
امشاسپندان | November 21, 2005 04:11 PM

قيافه اين آدمايي كه خ ز پ اي نيستن نگير كه بهت نمياد عمراً! تو آشپزخونه اون دفتر كوچه كاخ كودك ...!؟وسط جلسههاي سايت...!؟ تو كه خودت پايه بودي شديد!
---
خ خ: بابا من که سردسته اش هستم! فقط از اصطلاحاتش عقب افتادم! وگرنه که ديگه حالا بين الغاره ای از همين خ ز پ هايی که شما می گين می کنم!!
ميمنون | November 21, 2005 04:18 PM

Happy Bday to you gal! Grab life by the balls and enjoy being alive! :)
Cheers,
--sooski
sooski | November 21, 2005 04:47 PM

MHA | November 21, 2005 05:38 PM

زمزمه های ذهن من | November 22, 2005 12:00 AM

خوب ما بايد قبول کنيم که از يک کشور جهان سوم هستيم و در همه چيز کمی عقب هستيم به خصوص بعد از انقلاب ما خيلی محدود و به دور از جهان نگاه داشته شده ايم ، ودر حال قطع رابطه بوديم در حالی که همه کشورهای دنيا در حال داد وستد فرهنگی بوده اند مثل اينکه تو يک قوطی کبريت بوده باشيم و ديدمان محدود شده باشد، خلاصه حکايت آنکس که نداند که نداند شده ايم.
Saba | November 22, 2005 03:55 AM

salam,jaleb bood yase falsafi,ye link be shoma dadam.doost dashtin ye link be man bedin
dr mehran | November 22, 2005 04:24 AM

دو روز تو تهران زندگی کنی عاشقی یادت می ره. چند بار بری این اداره اون اداره این سفارت اون سفارت با چهار تا ایرانی سرو کله بزنی... عاشقی که هیچ ؛ خودتو یادت میره...
مهرناز | November 22, 2005 06:09 AM

خورشید جان منم نمی دونستم یعنی چی! اما اینو می دونم که می شه عاشقی از یاد آدم بره. کاش منم استعدادش رو داشتم
ولنتاین | November 22, 2005 10:48 AM

Sanam joon , Thanks for the song, it is just wonderful, It was all I needed in this moment,sitting here alone, and so far...feeling that type of nostalogy that kundra is talking about in his Ignorance : You dont wanna be there and you dont belong to here , you try, try so hard to achieve what you couldnt ,they didnt let you to achieve..you will get it, you feel achieved,you feel freedom and respect ...still where is home...can I call that mehmankhaneye mehmankoshe roozash bas tarik Home....I dont know,I am lost ...and just in the dark moments of wandering I open khorshidkhanoom website..and it is all rain...and baroon baroone...That was all I needed for my today...Thank you
Aida | November 22, 2005 01:05 PM

سلام
خوندم. خوشم اومد. جالب بود. دید متنوعی داری و خوب تو خانوما این روزا کمتر دیده میشه. اینا که نظر دادن همه آشنان؟ نصفه شبه الان. ساعت 3 شب. منم واسه فردا کلی کار دارم. از زور خستگی ذرست نمی دونم چی باید نوشت! فقط میگم بازم خواهم خوند اینایی رو که می نویسی. راستی ماها مشکل زیاد داریم. نخوندن و بی سوادی از تبعات مشکلات اصلی ترمونه.
sirous | November 22, 2005 06:01 PM

خورشيد خانوم نازنين به نظر من زندگی رو زيادی سخت به خودت گرفتی ! اينقدرها هم که فکر ميکنی جدی نيست . ميتونه يه لحظه ديگه نباشه . پس زياد باهاش کلنجار نرو ! اگه جای خيليهای ديگه بودی که هم مجبورن درس بخونن هم مجبورن کار کنن هم با غم تنهايی سر کنن چکار ميکردی ؟ ميدونم شرايط هر آدمی سختيهای خودشو داره اما با يه ذره راحت تر ديدن اوضاع حالت بهتر مييشه . هميشه شاد و موفق باشی خانم گل !
ضمنا منو که ميبينی اين حرفارو الان به تو ميزنم يه زمانی مثل تو بودم و پدرم دراومد تا خودمو پيدا کردم و به اين نتيجه رسيدم که زيادی سخت ميگرفتم . اصلا آسون نبود . اميدوارم حرفام يه جرقه کوچيک تو ذهنت بزنه !
***
خورشيد: مرسی اسکارلت جون، فقط يه چيزی، منم الان هم بايد درس بخونم، هم کار کنم، هم به غم تنهايی سر کنم!!
Scarlet | November 23, 2005 05:26 AM

MAN DASHTAM YEKI AZ POSTHAYEH GHADIMITO MMIKHOONDAM,YEH JAYI GOFTI BA ABI CHEH KONAM ,FEKR KARDAM SHOMA MAMAN SHODID,MANZORETOONO DOROST FAHMIDAM
---
خورشيد: نه من مامان نشدم و خيال ندارم هم بشم! ولی خب گاهی با خيال "آبی" حرف می زنم.
NAZI | November 23, 2005 06:59 AM

سلام
تبریک میگم. وبلاگت عالیه.به نظرم مشکل ما اینه که همه کارها رو نیمه کاره ول میکنیم چون می خوایم زود نتیجه بگیریم.البته یه مشکل دیگه هم داریم که درس عبرت نمی گیریم.
محمد | November 23, 2005 09:21 AM

خودشید جونم،
دلم تنگ شده بابا! چون هیچوقت اینجا ننوشتم الان میگم که برای 1000مین بار، تولدت مبارک. ایشالله سال دیگه با هم میریم روی صحنه میرقصیم. این عکسه دریاچه آلیسه؟ بابا تو که منو کشتی با این عکاسی. فقط اگه عکس هایی که از من در حال خواب گرفتی هم میگذاشتی دیگه عالی بود!
بانو
پ.ن.:الان اینجا -1 درجه سانتی گراده و آفتابی. قراره امشب برف بیاد.
---
خورشيد: آره بانو، اينجا درياچه آليسه. فکر کنم با هم بوديم وقتی من اين عکسا رو گرفتم. بقيه اش رو پای تلفن بهت می گم.
بانو آیالا | November 23, 2005 12:13 PM

يادم ميآد يه بار وبلاگ «زننوشت» (پرستو خانم دوكوهكي)از هواي باروني اينچنين (زيبا و به ياد موندني)ياد كرده بود(كه اتفاقن اون روز هم بارون شديدي در حال باريدن بود):
«...امروزهوا بهشدت 2 نفره بود...»
ابله جان !(چون اسمت رو يادم رفته بود، خودموني صدات كردم)... حيف اون هوا نيست كه تنها(واحتمالن از پشت پنجره) به بارون نگاه كني؟
بيخود هم دنبال معناي « خ ز پ» نباش... دير بجنبي، بارون قطع ميشهها
ح.ش | November 23, 2005 08:45 PM

فواد نظري | November 23, 2005 10:19 PM

faezeh | November 24, 2005 02:08 AM

سلام
بهت لينك دادم
خواستي يه سر بزن
magna carta | November 24, 2005 02:56 AM

خورشيد خانم، خ ز پ ، مخفف خاله زنک پرس است.
تا آنجا که من میدانم، وضع کننده اين اصطلاح، فردی است به نام فرشاد فرودی که الان در هلند زندگی میکند. من آنرا از او ياد گرفتم و از زمان ورود به گلآقا در سال ۱۳۷۰، جماعتی از بانوان محترمهای که اهل خاله زنک بازی بودند را با اين نام میخواندم. در خيلی از جاها جزو متلکهايی بود که به همه میگفتيم، مثلا طرف عضو خ ز پ است، يا بريم سراغ بحث شيرين خ ز پ.
البته شايد فرشاد فرودی هم هم آنرا از فردی ديگر آموخته باشد! الله اعلم
Nikahang | November 24, 2005 03:31 AM

nakheir aziz in manish khoshbehaleh zanooyeh pateh na khaleh zanak press ya pors ya har chi;):))
afra | November 24, 2005 07:13 AM

خورشید جان.من فکر می کنم گاهی در زندگی پیش می آید چیزهایی از عشق مهم تر می شوند برای ادامه زندگی، چیزهایی که مجبوری داشته باشی شان تا بتوانی به زندگی ادامه دهی.گاهی هم باید بتوانی برای زنده نگه داشتن عشق آن ها را به چنگ بیاوری، آن وقت می شود که شب ها خسته و خراب به خانه می آیی و یادت می رود چرا این همه باید بدوی. آن وقت می شود که حافظه ات سرد می شود. حافظه سردت از مراقبت یاد یار عاجز می شود.آن وقت می شود که زمزمه می کنی" غم نان اگر بگذارد" این بد است. اما برای همه کس گریزی از آن نیست. فکر می کنم در این روزگار گریز از این مسئله به خلاف اصل تبدیل شده است، نه به اصل. می دانی؟ من فکر می کنم آدمی که عاشقی از یادش می رود پس از مدتی فرسوده می شود. فرسودگی هیچ خوب نیست. کاش بتوانیم مثل نادر ابراهیمی بگوییم:" از عشق سخن باید گفت. همیشه از عشق سخن باید گفت" کاش رفیق قدیمی تو این گونه نشود.
صاحب فراموش خانه | November 24, 2005 11:48 AM

من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشیده بار تن نتوانم
من بنده اندمم که ساقی گوید
یک جرعه دگر بنوش و من نتوانم
وتو هنوز در خواب خوشی اینک بهارت امده تا خزان شود
خورشید خانوم افتاب کن
arya | November 24, 2005 07:13 PM

خوب شد منم این اصطلاحو یاد گرفتم! تولد هفته ی پیشت هم مبارک ( تازه اگه اشتباه نکنم و هفته ی پیش بوده) ضمناً این آیدای بی نشون بالایی همون آیدای کارپه دیم هستش؟
آزاده | November 25, 2005 01:42 AM

سلام صنم خوبي؟بايد ببخشي من يه چند روزي نبودم مي دونم كلي دير شده ولي تولدت مبارك .در عوض تو وبلاگم كلي ازت تعريف كردم.شاد باشي
صبا | November 25, 2005 01:54 AM

در مورد طراح وب بهت میل زدم...
موفق باشی...
peyman | November 25, 2005 07:37 AM

سلام.در مورد اون سگ باید بگم که این خرافات و چرت و برت نیست.من مشهد زندگی می کنم .عموم خادم حرم است و دقیقا عین این مطلب را توی خونه نقل کرده.نباید این قدر اسان و راحت یک مطلب را رد کرد از تو بعیده.
ahou | November 25, 2005 03:46 PM

|