« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 14, 2005
داره خوابم می بره. ولی بايد مقاومت کنم. از ديروز نخوابيدم. يعنی راستش رو بخواين 2 ساعت خوابيدم. ولی باز هم نرسيدم کارم رو تموم کنم. يکی از استادهام تا پنجشنبه ظهر وقت داد، ولی اون يکی اصلا راه نداره. خلاصه که بايد تا 36 ساعت ديگه مقاومت کنم نخوابم. ولی موضوع اينه که حتی اگه نخوابم هم شايد فايده چندانی نداشته باشه. چون مخم کار نمی کنه.
اومدم چند تا وبلاگ خوندم خواب از سرم بپره ديدم باز بحث شيرين "درباره وبلاگ" به راهه. به زودی کرم خودم رو درباره اين بحث می ريزم. فقط دوستای عزيزی که از من يادداشت های شهر شولوغ می خواين مدل وقتی که تهران بودم. اگه تا 12 ساعت ديگه يه مقاله آکادميک به من تحويل بدين در مورد نقش دولت رو موقعيت زنان تو ايران، و تا 24 ساعت ديگه يک مقاله در مورد کارگرهای جنسی ايرانی تو دوبی بهم بدين، قول می دم هفته بعدش با کله برم تهران پنجاه تا يادداشت شهر شولوغ براتون بنويسم (البته حامد قدوسی عزيز سهم خودش رو در مورد تحقيق های من قبلا ادا کرده پس فکر کنم حق داره قر بزنه!).
فقط يادتون باشه وبلاگ نويسی که در مورد زندگی شخصی اش می نويسه، نوشته هاش متاثر از زندگی شخصی اش می شه، و در نتيجه اگه تو وبلاگش چيزی نمی نويسه، احتمالا به اين معنا است که چيز زيادی هم تو زندگی اش اتفاق نمی افته که بياد بنويسه. اون موقع ها تو تاکسی های تهران انگشتم می کردن، يه روز متلک بارم می کردن، يه روز نمايشگاه بود، يه روز يکی يهويی وسط خيابون منو مالونده بود، يه روز نمی دونم چی چی بود (جالبه فقط سوژه های سکسی الان يادم می ياد!)، خوب منم در موردشون می نوشتم ديگه. اينجا من همش می رم سر کلاس می يام خونه، نهايت تفريحم اينه می رم سوپرمارکت خريد می کنم که از گشنگی نميرم. روزی يه پاکت سيگار می کشم. آهان در دو ماه گذشته رفتم مزخرف ترين فيلم زورويی که تو تاريخ درست شده رو هم ديدم که بيشتر از قد و بالای آنتونيو بانداراس چيز ديگه ای نداشت. همش داشتم با کتابا سر و کله می زدم و خيلی اگه وقت می کردم تو اينترنت می چرخيدم. درسا سخته و مطمئن باشين من تنبل گشاد الدوله اگه يه خورده راه داشت کاملا زيرآبی می رفتم و کمی تفريح می کردم. ديگه مجرد هم نيستم که جريانات عشق و عاشقی هام رو بيام بنويسم (مثلا من در اين لحظه دارم گريه می کنم زار زار!). يه سری چيزای زندگی خصوصی ام رو هم که نمی تونم بنويسم چون بر خلاف عشاق سابق آقای همسر رو خيلی ها می شناسن، خيلی خوبيت! نداره بگم مثلا اسمش رو گذاشتم غاز چاق ناز کچل و براش سمفونی هم ساختيم! بقيه اش هم که دلتنگی هايی هست که گاهی خيلی شديد می شه و گاهی کم می شه.
خب حالا شما می گين چيکار کنم؟ از خودم قصه اختراع کنم؟ هيچوقت نتونستم قصه بنويسم يا از تخيلم چيزی بنويسم اينجا. هرچی بوده واقعيت بوده، نهايتش يه سری استعاره و ايما و اشاره بهش اضافه شده. مطالعه ام هم فعلا محدوده به درس های دانشگاه که جا برای هيچ چی ديگه نمی ذاره. از نوشتن تخصصی در مورد درسای دانشگاه تو وبلاگم هم که متنفرم چون اصلا فکر می کنم وبلاگ من جای اين چيزا نيست. همون روزی ده ساعت باهاشون سرو کله می زنم بسمه! خلاصه که اينجوريا! چقدر قر زدم. شبيه نيکان شدم که البته کارم که تموم شد يک روز تمام بايد بشينم تومار وبلاگش رو بخونم از بس ماشالاه نوشته اين چند وقته. برم پی کارم. می دونم نمی رسم مقاله ها رو تموم کنم و دهنم سرويسه...
اين آفتابه ی تابان رو هم ببينين روشن بشين.
اين عکس آقای حداد عادل رو هم تقديم می کنم به تمام عشاق ادب و ادبيات و فرهنگ و فرهنگستان و ساير قضايا. انقلاب کرن آزد باشن ديگه. انگشت تو دماغشون کنن، مملکت رو به... بدن، با هواپيمای گوسفند بری آدم حمل کنن و خلبانش رو مقصر اعلام کنن، ماشينای آشغال زرت و زرت توليد کنن بريزن تو خيابونا و مردم رو با آلودگی هوا خفه کنن، مهرورزی کنن...
به شدت درکت میکنم تو چه وضعیتی هستی
بی تا | December 14, 2005 01:40 AM

راستش وبلاگ تو از اونایی بود که دلم میخواست نویسنده اش معلوم نباشه کیه. چون همونطور که خودت گفتی الان دیگه خیلی چیزا رو نمی تونی بنویسی. منظورم اتفاقات خصوصی نیست. احساسات ضد و نقیضی رو میگم که اون وقتا خیلی راحت می نوشتی. منم دلم واسه اون یادداشتای شهر شلوغ تنگ شده. اما راست میگی خب الان دیگه اون اتفاقات واست نمیفته!بهتر! به درسات برس و کمی هم یادداشتهای دانشگاه شلوغ، شهر خلوت و از این چیزا بذار! چطوره؟
ولنتاین | December 14, 2005 01:49 AM

دختر یه وقت شبیه پیرزن های غرغرو نشی ها . بارک الله . در ضمن داروهای بیدار نگه دار هم کارشون خوبه . شبیه http://www.proplus.co.uk/
kalaghsiah | December 14, 2005 01:54 AM

دیشب طبق معمول که داشتم از کار برمی گشتم و طبق معمول از کنار اکباتان گذشتم و یاد خورشید خانوم افتادم تا حالا تو شهرک نرفتم اما نمی دونم حس آشنایی زیادی باهاش دارم که برمی گرده به یادداشتهای شهرشلوغ ... منهم دلم واسه اون نوشته هات تنگ شده اما درسات مهمتره
ملودی | December 14, 2005 02:01 AM

سردمداران... مبارزان... به پیش... به پیش...!
:)
k1-35 | December 14, 2005 02:06 AM

pouyan | December 14, 2005 02:13 AM

قر آن است که می دهند، غر آن است که می زنند. مگر از جعده نیامدی؟
semiadam | December 14, 2005 02:58 AM

برشهای کوتاه ، کاپوچینو ، صنم دولتشاهي
September 11, 2003
" ... دلمو يه جايي جا گذاشتم. هر کاري مي کنم پيداش نمي کنم. هرکاري مي کنم حساي دوست داشتنيم به سراغم نميان. هرکاري مي کنم سبزي درختا و جاده هاي مه گرفته و بوي بارون و دريا مثل گذشته نيست. دلمو يه جايي جا گذاشتم. تو جنگلاي سيسنگان؟ تو هزار چم؟ تو آبشار آب پري؟ تو شن و ماسه هاي کنار خزر؟ تو قايقاي کف شيشه اي کيش؟ تو ساحل آروم خليج فارس؟ تو جادوي انيگما؟ تو آرامگاه ظهيرالدوله سر خاک فروغ؟ تو تپه هاي هفت تپه؟ تو فرودگاه مهرآباد؟ تو خواب؟ تو رويا؟
... "
MHA | December 14, 2005 04:23 AM

زياد جدي نگيرين ... همه روشنفكرا بعضي روزا اينجوري به تناقض گويي مي افتند ...
حميد | December 14, 2005 05:33 AM

راستش من سوادم قد نميده وگرنه كمكت ميكردم
دختر كولي | December 14, 2005 05:40 AM

صنم فكر كنم اگه اونجا هم چند بار تاكسي سوار شی مشكل حل ميشه!
k1 | December 14, 2005 05:42 AM

راه حل خوب برات سراغ دارم! اگر یک Paper Generator هم واسه رشته شماها می ساختن چی می شد!! مثل Computer Sciece Paper Generator که یک سری نخاله توی MIT ساختن! باهاش یکی از استادامون رو کامل سرکار گذاشتم!!
سینا | December 14, 2005 05:58 AM

عزیزم راحت باش. دقیقا" همینهاست که گفتی. گاهی آدم حرف داره بزنه و گاهی هم نه. اتفاقا" تو از کسانی هستی که منظم به روز میکنی فقط گاهی که سرت شلوغه یک کم فاصله بیشتری بین پستهات میافته.
اگر حال و وقتاش نیست بیخیال شو. اینجوری احتمال اینکه بنویسی و بیشتر هم بنویسی بیشتره.
همین دیگه. مخلص صنم خانم. x
هاله | December 14, 2005 06:49 AM

راستشو بخوای منم دلم واسه اون نوع خاص نوشته های قدیمت تنگ شده قبلا با همه وجودم حس میکردم چی میگی و حتی گاهی حس میکردم احساستو اما الان چند وقتی میشه که نوشته هات غریب شدن !!!؟
در هر صورت الان چیزی که از همه مهمتره درسته که امیدوارم زودتر خلاص شی که دلمون واسه رنگ و بوی خاص نوشته هات و بیشتر از همه واسه خودت تنگ شده :)
بهار | December 14, 2005 08:18 AM

وای از هفته ای یک بار مقاله نوشتن که نگو! کاملا درکت می کنم! اما گاهی هم اینجا بنویس که دلمون تنگ نشده زیادی. در ضمن فکر نکن بی موضوع می مانی. همین زندگی روزمره ات توی امریکا برای ما که جدید و خوندنی هست. حوادث مربوط به تهران پر دود را ما غر می زنیم !
yekpanjere | December 14, 2005 08:20 AM

sanam jon
manam vaghan ehsas mikonam to amrica hich etefaghi nemiofte age roznameha ra ham nega koni in ono koshte va ghatelo mikhan bad az 26 sal mojazat konan hala yek ede jam shodan va migan yaro to in 26 sal adame khobi shode bode nakoshinesh hala yaro ghablan 4 naffaro koshte
vaghty ba iran moghayese mikonam geryam migire inaj mohemtarin khabareshon male abo havast
ishala emtehanato khob bedi va porojehatam be moghe beresan inghadram khodeto azyat nakon age chand saat bekhabi mofid tare ta inke in hame poshteham kar koni
take care
paybarah | December 14, 2005 08:43 AM

:) | December 14, 2005 09:40 AM

سکوت سرشار از نا گفته هاست /
سرشار از عشق های نهان .
----------------
..............
خشایار | December 14, 2005 01:39 PM

درست.اصلا قبول.اووم ولی حالا نمیشه پشت پیشخونو بگردین ببینین یه کوچولو یادداشت های شهر شلوغ دارین یا نه؟
sara | December 14, 2005 04:29 PM

در مورد نقش دولت ميتوني از تلويزيون دولتي ايران بگي كه قالبهاي مطلوب سنتي و سنت پسند از زنها ارائه ميده و سعي ميكنه اونها رو زنهاي طبيعي و عادي ايران معرفي كنه و اتفاقاً انقدر اين تلويزيون در مردم ايران تأثيرگذار بوده كه خود مردم هم انواع و اقسام زنهاي مختلفي رو كه دورو برشون توي خانواده و اجتماع ميبينند، نديده گرفتند و فكر ميكنند زن يعني اوني كه صدا و سيما نشون ميده.
يا ميتوني از ممنوعيت رقص و از اون مهمتر آواز براي زنها بگي و اينكه زنها و دخترهايي كه عاشق خوانندگي هستند مجبورند كلاسهاي زيرزميني برن و كنسرتهاي زيرزميني بدن
يا زنهاي ورزشكار كه هرچقدر هم پيشرفت كنن و ركورد بزنن باز هم حق شركت توي مسابقات جهاني و آسيايي رو ندارن و از اون بدتر اينكه از مسابقات داخليشون هم حق فيلمبرداري ندارن، يا اينكه شوهرشون يا برادرشون يا هر مردي حق نداره اونها رو موقع مسابقه تشويق كنه و اصلاً مسابقه رو ببينه
يا از خيلي چيزهاي ديگه كه خودت هم خبر داري و ديدي كه دولت خيلي سفت و سختتر از عرف مردم ايران عمل ميكني
سارا | December 15, 2005 12:20 AM

چشمهاتون رو بستين و نيم خوايد هيچي ببينيد. حداقل نمي خوايد خيلي چيزاي ديگه رو ببينيد. که وجود دارند ...
متاسفم ... براي خودم و مملکتم که شما دلسوزش هستيد ...
کاميرا | December 15, 2005 12:14 PM

Finals week especially in grad school is always like this since they all happen in a week...good luck and you will get used to it
Alireza from chicago | December 15, 2005 02:09 PM

به قول يارو گفتني زرشــــــــــــك !!
افشين | December 15, 2005 04:58 PM

اون آقاهه که خداییش هم دستش تو دماغش نیست امروز تو بلاروس احتمالا کلی به روسها حال داده تا سر یه گردنه باز بفهمه که ای دل غافل اینم مث اون رفیق قبلیها (هند و کانادا و آلمان و انگلیس و ...) وقت نیازمندی ما پشتمونو خالی میکنه! البته آدم محترمیست چون بر خلاف بقیشون میتونه نسبتا درست فارسی اختلاط کنه و ما هم اینقدرا دیگه نمک نشناس نیستیم، هستیم؟!
دیروز هم پسر بلاش که الان رییس جمهور شده دوباره تو زاهدان جوگیر شده و چند تا شبه فحش خوار و مادر نصیب اسراییل کرده تا اونا که اون عقب نشسته بودند به اندازه کافی حال کنن. خدا رو صد هزار بار شکر که مشکلات این اقلیم با سفرهای آقای حداد به ممالک غیر مترقیه شرق و آقا محمود به محصورات فقیر و بینوا در حال حل شدن است!
sirous | December 15, 2005 06:25 PM

|