خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 11, 2006


از دست خودم عصبانی ام. از اينکه چند سال عمرم رو به خاطر تنبلی به هدر دادم که حالا که اين موقعيت خوب برام پيش اومده اينطوری احساس بدبختی کنم. از دست دانشگاه آزاد هم عصبانی ام. درسته که درسم اونقدر خوب نبود که برم دانشگاه سراسری شايد يه خورده بيشتر ياد بگيرم، اما دليل نمی شه دانشگاهی که کلی از آدم پول می گرفت و شيش سال وقتت رو توش گذروندی هم حتی اندازه گاو ياد آدم نده. تازه دانشگاه که درس می خوندم. ولی نه، از همه بيشتر از دست خودم عصبانی ام که اين همه سال رو تلف کردم نرفتم چهار تا چيز درست حسابی ياد بگيرم. امروز سر کلاس نزديک بود عين احمقا بزنم زير گريه. هرکسی يه چيزی بايد می گفت. واقعا حرفی نداشتم بزنم. آخرش نمی دونم نوبتم که رسيد از کجام چهار پنج تا جمله بی ربط درآوردم گفتم. نمی دونم چطوری می تونم تا هفته ديگه 600 صفحه بخونم و سه تا نقد بنويسم و يه سری سوال مطرح کنم. اين حس بی سوادی داره ديوونه ام می کنه. و فکر می کنم به اينکه همه عمرم خوندم. فقط معلومه که اشتباهی خوندم. البته کف دستم رو هم بو نکرده بودم. ولی وقتی فکر می کنم دانشجوهايی که ادبيات هم خوندن راجع به چيزايی که سر کلاس ها بحث می شه يه چيزايی قبلا خوندن و ما حتی راجع به ادبياتش هم درست حسابی نخونديم اعصابم خورد می شه. حالم بده خلاصه. الانم دارم از بی خوابی و گشنگی می ميرم. بعد از کلاس با بچه ها رفتيم بيرون، کلی دلداری بهم دادن و سعی کردن اعتماد به نفس بدن. اما من از ناراحتی انگليسی ام هم يادم رفته بود درست حسابی نمی فهميدم چی می گن. غذا هم از گلوم پايين نرفت. الانم حال ندارم غذا بپزم. ولی نوبت منه غذا بپزم. تازه روم هم نمی شه غذا نپزم چون هيچ کاری نکردم اين چند روزه. تنها فکری که به ذهنم رسيد اين بود که امشب ديگه بعد از غذا پحتن هيچ کاری نکنم و تو اينترنت ول بچرخم و حسابی بخوابم. بعد از فردا عين شتر هی بخونم شايد تونستم تا هفته ديگه 3 تا کتاب رو تموم کنم. اگرم نتونستم تموم کنم می رم با استادها حرف می زنم شايد اونا راهنمايی ام کردن چجوری از پس اين کارا بر بيام. اصلا نمی دونم اينا رو هم برای چی اينجا نوشتم. اگه کسی روانشناسی خونده بگه قضيه چيه وقتی آدم خوشش می آد از بدبختی ها و حس های بدش تو يه جای عمومی بنويسه. عقده خود کم بينی و ميل به جلب توجه و جلب همدردی؟ يا اوضاع حتی از اينم بدتره؟


***


خب مثل اينکه همدرد پيدا کردم!


خداداد هم يه چيزی نوشته.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage