« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 22, 2006
هفته وحشتناک تموم شد. کتاب چهارصد صفحه ای به توصيه دوستان به روش سمبليزاسيون خونده شد. يعنی خيلی ها بهم گفتن هيچکس همه کتاب رو نمی خونه. يه سری جاهايی که به نظرش مهمه عميق می خونه، که بتونه در موردشون بنويسه و حرف بزنه، و بقيه جاها رو سرسری می خونه که بدونه در مورد چيه که بعدا اگه لازم بود بدونه راجع به چی هستن که بهشون مراجعه کنه. خلاصه که من هم نصف کتاب رو خوندم. خيلی کتاب باحالی بود. در مورد سکس و جنسيت (يا همون جنسگونگی = gender) بود و کلی از سوال هام رو جواب داد و کلی سوال ديگه به سوال هام اضافه کرد. يک عالمه هم در مورد تحقيفاتی که روی مغز شده يا در مورد هورمون ها شده داشت که البته من اون قسمت ها رو سرسری خوندم چون خيلی برای موضوع کلاسمون مهم نبود و اتفاقا توی کلاس هم اصلا در موردشون صحبت نشد ولی خب می دونم که بعدا اگه در مورد اين چيزها سوالی داشتم می تونم بهش مراجعه کنم. جالبه که تا مدت ها در "دفاع" از همجنسگرايی سعی می کردم بگم اين مساله ديگه بيماری شناخته نمی شه و همش به جنبه روانی و بيولوژيکی قضيه اشاره می کردم. اما خوندن اين کتاب حتی همه اون فکرها رو هم به چالش کشيد. کتاب کاملا دسته بندی دوگانه زن-مرد و اصولا هر نوع دسته بندی جنسی رو زير سوال می بره و به صدها تحقيق مختلف در اين زمينه اشاره می کنه. بحث اصلی کتاب هم اينه که جنسگونگی فقط به سکس يا بيولوژی يا جامعه مربوط نيست. به همه اينها با هم مربوطه و تازه به خيلی موارد ديگه هم مربوطه. يعنی حتی گفتن اينکه جنسگونگی يه چيزيه که تو اجتماع ساخته می شه (مثلا اينکه يه نفر خيلی "دخترونه" يا "مردونه" رفتار می کنه) هم چندان درست نيست. يه جوری هم نوشته شده که خواننده غير آکادميک هم بفهمه. يه سری از بحث های آکادميک رو تو قسمت پانوشت ها کرده (تقريبا نصف کتاب پانوشته.) فکر کنم هنوز خيلی چيزهای کتاب رو هضم نکردم. ولی خب تازه اول ترمه و اين کتاب رو فقط برای يک جلسه بايد می خونديم و 40 تا مقاله تئوريک و عملی در مورد جامع شناسی جنسيت (يا همون جنسگونگی) بايد بخونيم و اميدوارم تا آخر ترم يه چيزايی حاليم بشه.
دو تا مقاله يک کلاس ديگه رو هم تونستم با يک شب بيخوابی بخونم و 5 صفحه هم درموردش بنويسم و تحويل بدم. نکته جالب هم اينه که در مورد يکی از مقاله ها اشتباه فکر کرده بودم و کاملا از يه زاويه غلطی نقد کرده بودم قضيه رو! برای اون يکی کلاس هم يه کتاب بايد می خونديم که به روش سمبليزاسيون خوندم و دو صفحه هم در مورد اون نوشتم. تنها مشکل اين بود که بی خوابی های اون هفته و کار زياد اونقدر خسته ام کرد که امروز اصلا درس نخوندم و دوباره عقب افتادم و باز اين هفته بايد بی خوابی بکشم. نمی دونم تا چند هفته بتونم اينجوری بکشم!
اتفاق جالبی هم که اين هفته افتاد اين بود که بهم گفتن يه دختره می خواد اين برنامه مشترک مطالعات زنان و ارتباطات رو که من شروع کردم بخونه و اومده که دانشگاهمون رو ببينه. چون اين برنامه رو تازه شروع کردن (يعنی در واقع من اختراعش کردم و اون ها هم قبول کردن!!) منو بهش معرفی کردن که بهش بگم برنامه چجوريه چون خودشون هم هنوز نمی دونن درست حسابی و درواقع من موش آزمايشگاهی دانشکده شدم. دختره رو ديروز ديدم و فهميدم دختر شايسته سال 2005 جامائيکا است! کلا با توجه به موضعی که اکثر فمينيست ها در مورد مسابقات دختر شايسته دارن جالب بود که می خواد مطالعات زنان بخونه. خودش گفت که می خواد اصلا در مورد همين مساله تحقيق کنه و برای اين تو مسابقه شرکت کرده که چهره خوبی از جامائيکا تو دنيا نشون بده و از وقتی دختر شايسته جامائيکا شده به ارتباطات هم علاقه پيدا کرده و تو گوگل سرچ کرده ديده فقط دانشگاه ما برنامه مشترک رو داره. احساس می کنم استادهامون هم براشون جالبه که می خواد مطالعات زنان بخونه و بهش پذيرش رو می دن. دانشکده ارتباطات که ظاهرا خيلی هيجان زده شدن يه "سلبريتی"! می خواد بياد تو دانشگاهشون درس بخونه! به نظرم بچه باحالی اومد. اگه بياد سال ديگه دانشگاهمون برای من خيلی خوب می شه چون يکی ديگه به اين برنامه من اضافه می شه و من هم از تنهايی در می يام. فقط شديد دوست دارم نظرش رو در مورد قسمت مايو پوشيدن تو مسابقات دختر شايسته بدونم!
|