« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
February 05, 2006
نچ! اصلا نظری ندارم! هيچ نظری. نه در مورد کاريکاتور ها، نه در مورد پرونده تخمی (بر وزن هسته ای) ايران. روزنامه دانشگاهمون چند ماه پيش يه کاريکاتور چاپ کرد که کاندوليزا رايس داره به کنيا وست يه چيزی می گه و توش از کلمه "نيگر (کاکاسياه)" استفاده کرده بود (و البته بماند که کلمه نيگر نقل و نبات کنيا وسته اصولا و ظاهرا کاريکاتوريست قصد نيش و کنايه داشته به اين قضيه)، بعدش يک غوغای اساسی شد، يک عالمه مطلب بر ضد اون کاريکاتوره چاپ شد، يه سری کمپين کردن که به روزنامه ديگه کسی آگهی نده و از اينجور حرفا. البته کسی تظاهرات نکرد و جايی رو هم به آتيش نکشوند. خلاصه که گه با گه جواب داده نشد. تفسير قضيه يه چيزی بايد باشه تو همون زمينه گه شناسی، عين فيلم "مونيخ" (حالا ربطش بمونه برای بعد)، منم تخصص چندانی تو اين زمينه ندارم پس نظر نمی تونم بدم. پرونده تخمی ايران هم به نظر من و شما هيج ارتباطی نداره و باز هم تو جستار آسيب شناسی گه شناسی قرار می گيره که گفتم توش تخصص چندانی ندارم. پس بی خيال!
حالم خيلی متوسطه. يه مدت قاط زده بودم اساسی، بعد امروز سر يه حادثه و سر به هوايی هميشگی ام يه ضربه خورد سمت چپ چونه ام، سمت راست مغزم بدجوری تکون خورد (من تو کف ارتباط سمت چپ چونه با سمت راست کله هستم)! بعد يهويی بعدش احساس کردم قاط زدگيم يه خورده پيچيدگی اش کم شد. يعنی يهويی يادم افتاد هنوز يه چيزی به اسم مغز تو کله امه که حتی با وجود عدم کارايی مفيد به هر حال وجود داره و بايد ازش مواظبت کرد. شايد هم مغزم کمی جابجا شده بود با اين ضربه اومد سر جاش. خلاصه که فکر کردم بهتره به حرف های دختره گوش ندم و بشينم يه گوشه ماستم رو بخورم. تازه خنده دارش اينه که تازگی ها کشف کردم يه چيزايی ياد گرفتم اين چند وقته که به قول بابام سوسک شدم از بس ادای درس خوندن درآوردم. خلاصه با کشفم حالم کردم. بعد فکر کردم ديدم کلاهم رو بايد بگيرم باد نبره، ساير مسائل غير از کلاه من هم واسه خودش يه چيزی می شه چه من بخوام چه نخوام، چه قاط بزنم چه نزنم. برای همين امروز نشستم پنجاه صفحه درس خوندم. روزنامه دانشگاه رو هم ديگه نمی خونم از بس که توش تحليل های تخمی راجع به پرونده تخمی ايران چاپ می کنن. صد رحمت به وبلاگ های فارسی. شبکه های خبری رو هم نگاه نمی کنم از بس آگهی مزخرف و خبرهای جنايی نشون می ده. بی بی سی می خوندم که لااقل کفران نعمت نکرده باشم حالا که اينجا مشکل فيلترينگ نداريم. مامانم هنوزم چشمش رو باز نکرده ولی می گه از گوشه اش نور می بينه و اميدواره که چشمش ببينه وقتی بازش کنن. خاله ام سرطانش اود کرده. عمه ام غده اش دو سانتی متر بزرگتر شده ولی فعلا برای بار شيشم عملش نمی کنن تا چهار ماه ديگه. مشی هم عمل کرد و حالش خوبه ظاهرا. بماند که عين مشنگ ها واسه همشون يه سری عر زدم. يکی نيست به من بگه آخه به تو چه. از روشی صد ساله خبر ندارم. پيشوی "خيکی خپل جونم" تفلدش بود، بعد امروز بسته پستی اش رو باز کردم ديدم برام کادوی تفلد فرستاده! کلی ذوق کردم و کلی حرص خوردم که اين سال ها تولد هامون رو پيش هم نيستيم من کيک بمالم رو صورتش. حالا اينا رو هم ولشون کنين. يه سری به اين کتابخونه و جادو بزنين چهار تا چيز خوب گير بيارين روحتون شاد شه. اين آهنگه رو هم بد نيست گوش بدين. بهتون قول می دم هيچکس نمی تونه پوز من رو تو مزخرف نويسی بزنه! شب بخير! نيستی، هيچ وقت نبودی....
|