خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 4, 2006


عجب روزايی بود! بعد از يه اتفاق بدی که چند ماه بعد از اومدنم اينجا افتاد و تا چند ماه تلخی اش تو وجودم مونده بود، اين چند روز گذشته عجيب غريب ترين روزای عمرم بود اينجا. اون روز که خبر رو شنيدم عين خل ها نشستم يک عالمه گريه کردم و وبلاگ نوشتم. بعد آقای همسر اومد خونه و سرم رو به يه اتفاق ضايعی که برای يه نفر افتاده بود گرم کرد و شبکه غيبت کنی امون (يه چيزی تو مايه های همون خزپ بعضی ها!) هم کمکم کزد. بعد دوباره هی هر نيم ساعت يه بار يادم می افتاد چی شده و هی يه حالت عجيب و غريبی می شدم. يه سری تلفنی حرف زدم با کسايی که بايد حرف می زدم. گلوم درد گرفته بود. بعد نصف شب شد و ديدم بايد پروپوزال رو بنويسم. وقتی خوابيدم هشت صبح بود. سر کلاس عين جنازه ها بودم. و تا سه روز بعدش قضيه به همين منوال بود چون کلی از درسا عقب افتاده بودم و هر شب فقط تونستم دو ساعت بخوابم. با روزی چهار تا قرص از پس سردردها براومدم و درس ها رو هر جوری بود خوندم. تا اينکه شد امروز. تجربه عجيبيه. تجربه اينکه وقت برای عذاداری نداشته باشی. حتی سياه هم نپوشيدم. از سياه پوشيدم متنفرم و فکر کردم دليلی هم وجود نداره وقتی می رم سر کلاس همه تعجب کنن چی شده که من يهويی اين ريختی لباس پوشيدم و بعد بپرسن چی شده و منم بگم خاله ام مرده و اونا هم يه خورده تعجب کنن که خب خاله آدم مگه چقدر برای آدم می تونه مهم باشه و يه آی ام ساری و بگن و از اين ادا اطوارايی که هيچ معنی نداره. خلاصه بی خيال شدم. اتفاقی نيفتاده! به همين راحتی. اينجوری قضيه رو برای خودم حلش کردم. منکه به هرحال تا چند سال ديگه نمی ديدمش، حالا هم فکر می کنم هنوز زنده است. هرموقع رفتم ايران بهش دوباره فکر می کنم. البته هنوز هی نيم ساعت يه بار يادم می آد. اما سر خودم رو به يه چيزی گرم می کنم. فکر کنم مدلش اينطوری بايد باشه اينجا. چه می دونم والا، دو تا از هم کلاسی هام وقتی مامان باباشون برای سه چهار روز تعطيلات اومده بودن پيششون غر می زدن! حتی استادم هم خيلی احساس راحتی نکرده بود وقتی برای اولين بار بعد از سال ها خواهرش و خوانواده اش تعطيلات اومده بودن پيشش. خلاصه اينا اينجوری ان ديگه. ظاهرا مدل اينا آسون تره. فقط اگه آدم اون فکره که تو کله اش می ياد هر از چند گاهی رو بتونه بندازه بيرون از کله اش خيلی خوب می شه. من فکر می کنم هنوز زنده است. ولی نمی دونم هفته ديگه که ميرم چند روزی پيش مونا چه حالی می شم. از همه کسايی که بهم توجه کردن و دلداری ام دادن و غيره ممنونم. حس خوبی داشت. دوستای وبلاگی آدم هم يواش يواش مثل خونواده آدم می شن. مخصوصا وقتايی که خيلی تنهايی. خيلی خوب بود که چند تا دوست خوبم حواسشون بهم بود. مرسی...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage