خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 9, 2006


درد، تحقير، و "آتشی که ديگر خاموش نمی شود"


درد نيست، درد جسم نيست که آزار می ده و روحت رو خراش می ده. زايمان هم که می کنی درد می کشی، مادر ها از چهاردرد زياد حرف می زنن. پريود که می شی درد می کشی، گاهی از درد نمی تونی از جات جم بخوری. گاهی با همون درد می ری بيرون، کار می کنی، وظايفت رو انجام می دی. درد رو يادت می ره. درد حتی گاهی شيرينه!


اما،


تحقيره که روحت رو خراش می ده. تحقير و ناديده گرفتن موجوديتت، هويتت، و بودنته که آزار می ده. همون نيشخنده. همون نيشخندی که قبلا هم بارها تجربه کرديش، وقتی مثلا تو خيابون به مردی که بهت تعرض کرده اعتراض کردی. نيشخند و بدوبيراه پشت سرش که می خواد بگه تو هيچ کاری نمی تونی بکنی، تو کوچولويی، تو جات توی خونه زير دست آقاتونه. اون تحقير رو توی دانشگاه ديدی، وقتی که مسئول مرد دبيرخونه پشتکاری که برای پيگيری پرونده ات داری رو مسخره می کنه و وقتی اعتراض مدنی می کنی يه نگاه عاقل اندر سفيه می ندازه و يهويی پرونده ات گم می شه و وقتی به رئيسش اعتراض می کنی متوجه می شی که بايد بی خيال اعتراض شی و برای انجام شدن کارت تسليم تحقير شی. نيشخند مسئول حفاظت اطلاعات که دستگيرت کرده برای تجمع به يه برنامه تلويزيونی ضد زن وقتی از نگرانی هات می گی در مورد رواج برنامه های ضد زن. نيشخند يه مرد وقتی بهت می گه مگه تو شوهر نداری الان بيرونی؟ نيشخند سردفتر محضر وقتی از اضافه کردن شرايط ضمن عقد حرف می زنی. نيشخند قاضی تو دادگاه وقتی به جرم بی حجابی گرفتنت و می خوای از حقت دفاع کنی که هيچ بنيان خانواده ای رو با دو تا شيويد مو به هم نزدی و مستحق اين نيستی که "اون دنيا" برعکس آويزونت کنن! نيشخند سربازی که می گه خانوم خيلی زيادی حرف می زنی تو رو چه به اين حرفا. نيشخند مامورهايی که عرضه مقابله "مردونه" باهات ندارن و با شارلاتان بازی سوار اتوبوست می کنن که مثلا ببرنت دم در ديگه استاديوم و بعد هراسون می برنت ميدون آزادی پياده ات می کنن.


ديروز هم حتما همين تحقير بوده. تحقير بوده که اشکت رو درآورده. درد باتوم نبوده حتما. درد باتوم شايد تو رو ياد دردهای دانشجوهايی بندازه که 18 تير کتک خوردن، ياد دردهای زن های کتک خورده و خشونت ديده، ياد دردهای قربانی های جنگ. درد می ياد و می ره. اون تحقيره که روحت رو خراش می ده. تحقير از طرف کسايی که بر طبق معيارهای انسانی بايد در کنار تو قرار بگيرن و از هدفی که داری حمايت کنن. تحقير از طرف هموطن هات. تحقير از طرف کسايی که شايد يه روزی معلم و استاد بچه هاشون بشی. تحقير از طرف کسی که تو همون هوايی که تو نفس می کشی نفس می کشه. نيشخند هاشون رو ديدی حتما. فحش هاشون رو شنيدی. نگاه کريهشون رو ديدی که داد می زنه تو رو چه به اين حرفا زنيکه، تو جات توی خونه پشت پرده هاست، همين که اجازه داری بری مدرسه و دانشگاه و زير سقف شيشه ای کار کنی کلی بهت لطف کرديم...


تحقير آدم رو له می کنه، روح آدم رو خراش می ده، غم تلخ رو تو تمام سلول های آدم می ياره، آدم رو خسته و فرسوده می کنه.


اما،


سارا چه خوب گفته که:


"آتش خوب گرفته است
دارد می‌سوزاند
و
دیگر خاموش نمی‌شود"



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage