خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 10, 2006


دارم می رم سان فرانسيسکو پيش نوه خاله ام برای چهار روز. خيال داريم بريم اينور و يه خورده خوش بگذرونيم به جای اينکه بشينيم خونه عذاداری کنيم، چون فکر کنم برای هردومون غم و غصه خيلی مضر باشه اين روزا! البته مرور خاطرات بخش مهمی از اين سفر خواهد بود. می دونم که دوست داره يه گوش شنوا باشه که همه اون خاطرات سخت رو باهاش دوره کنه...


بعدش دو سه روزی با آقای همسر می ريم اسکی. من الان رسما جنازه متحرکم. خودم هم نمی دونم چطوری از پس درسای اين هفته بر اومدم و بعدش تازه کلی هم وبلاگ خوندم. مخصوصا درسای امروز ديگه حسابی زده بود تو جاده پست مدرنيسم و البته من فهميدم که متاسفانه خيلی پست مدرنم چون به قول آقای جيمسون خيلی اهل نوستالژی هستم که اصلا چيز خوبی نيست چون گذشته رو اونجوری که دلم می خواد يادم می ياد و بيشتر چيزای خوبش رو يادم می ياد و واقعيت های بد تاريخ رو فراموش می کنم و از اينجور حرفا. ساعت 3 صبحه، خوشبختانه ساکم رو بستم اما کلی کار ديگه مونده، صبح هم بايد دو ساعت برونم تا فرودگاه. ديگه کلی از لينک هايی که بايد می دادم عقب افتادم ولی تنم از بی خوابی و خستگی خيلی درد می کنه. وقتی برگشتم اگه تاريخ مصرف بعضی از مطلب ها نگذشته بود لينک ها رو می ذارم. واقعا به اين تعطيلات احتياج دارم. البته اگه 9 ساعت پرواز حالی برای آدم بذاره! گمان نکنم بتونم چندان هم آن لاين بشم تا چهارشنبه. يه هفته بی خبری فکر کنم خيلی ضروری و مفيد باشه برای جلوگيری از ترکيدن مخ. پس فعلا...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage