خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 31, 2006


وراجی های بی خوابی


بالاخره اين پرزنتيشنم رو دادم خلاص شدم. دهنم سرويس شد اساسی، بايد راجع به همه تحقيق های عملی که درباره خانواده و جامعه شناسی جنسيت (يا همون جنسگونگی) که تو يه ژورنالی انجام شده بود حرف می زدم و نقدشون می کردم. البته خوبيش اين بود که خودم بايد انتخاب می کردم چيکار کنم و منم فقط چند تا موضوع خاص تو خانواده رو انتخاب کردم، وگرنه اگه راجع به همش می خواستم حرف بزنم بايد حداقل 300 تا تحقيق رو می خوندم! ولی خب کلی پدرم دراومد. دو روز نخوابيدم و غيره. يک ساعت يه کله حرف می زدم. بعدش خيلی همه گفتن خوب بود کارم خيالم راحت شد. فقط امشب خونه رئيس دانشکده آقای همسر مهمون بوديم، من عين روح سرگردان شده بودم با يه چشم قلمبه قرمز. راجع به تنها چيزی که حرف زدم با ملت فوتباليستای خوشگل ايتاليا و اسپانيا بود! در کمال تعجب اسم مورينتز رو هم يادم رفته بود. امسال تو جام جهانی هست؟ يادتونه که جام جهانی قبلی من خودم بهش يه جام دادم!


***


برای امروز بايد يه کتابی از جوديت باتلر می خونديم. يه فيلسوف خيلی معروفه که يه سری از کتاب هاش هم راجع به جنسيته. ايده هاش خيلی خوبن، اما خيلی هم پيچيده ان. با بدبختی بخشی از کتاب رو که برای امروز بايد می خونديم خوندم و چيزهای زيادی هم ياد گرفتم. ولی يه خورده هم عصبانی شدم. نمی دونم ولی آدم حداقل از نوشته های فمينيستی انتظار داره که يه جوری باشن که همه بتونن بفهمن، نه اينکه فقط يه قشر خاصی از زن ها که بيشترشون امتيازهای بيشتری از بقيه داشتن تو زندگی اشون و به اصطلاح اليت هستن بفهمن چی می گه، يا اينکه اصلا نفهمن چی می گه. خيلی از اين فيلسوف های باحال ايده های خوبی دارن، مخصوصا راجع به اينکه زبان چه قدرت مخربی داره و چقدر خيلی از مشکلات و نابرابری ها و تبعيض های جنسی و دوگانه ها و تفاوت های زن و مرد رو همين زبان به وجود می آره. اما درعين حال همين حرف ها رو يه جوری پيچيده می گن که زبانشون خودش يه دوگانه اليت و غير اليت به وجود می آره. نمی خوام بی سوادی خودم رو توجيح کنم. مسلما من حالا حالا ها بايد بخونم و خيلی پشتوانه تئوريکم ضعيفه، و در ضمن از حرف های باتلر هم کلی چيز ياد گرفتم. ولی خوب حرصم در اومد از پيچيده نوشتنش و احساس کردم مدل نوشتنش ناقض ايده هاشه. از خيلی های ديگه هم شنيدم که همچين عقيده ای دارن و امروز که استادمون فيتيله پيچ شده بود از سوال های عجيب غريب ما يکی از بچه ها خيلی شيک اين چيزايی که من اينجا دارم می نويسم رو تند تر به استاده گفت. منکه عمرا از اين حرف ها تو کلاس بزنم (عدم اعتماد به نفس به خاطر اينکه سوادم کمه). ولی حس خوبی داشت که ببينم بقيه هم مثل من فيتيله پيچ شده بودن اين کتاب رو خوندن. تازه اونا مشکل زبان هم ندارن مثل من. حالا منم عقده هام رو به جای کلاس تو وبلاگم خالی می کنم!!


***


يه قضيه ای داره خيلی تند و تيز می شه. ناراحتم که اينطوری شده. منم خنگ اين وسط بيخودی از يه سری چيزا باخبر شدم در صورتيکه اونقدر بينش ندارم که بتونم اصلا تجزيه تحليل کنم چه اتفاقی داره می افته. خلاصه که فقط می تونم بگم از برچسب زدن به آدم ها بدم می ياد (خودم چندباری ناعادلانه برچسب خوردم و می دونم که چقدر حس بدی داره.) اميدوارم راجع به اين قضايا ديگه هيچ چی به طور خصوصی نشنوم چون کاری از دستم بر نمی آد و فقط غصه می خورم.


***


من وقتی خيلی بی خوابی می کشم به زور خوابم می بره. الانم هم به همين مشکل دچار شدم دارم شر و ور می نويسم اينجا. تلويزيون هم روشنه داره يه فيلم تخماتيک از زندگی MC Hammer نشون می ده. يهويی کنجکاو شدم برم ببينم چی به سر اين آدم اومد. يه زمانی خيلی با آهنگاش حال می کرديم تو مهمونی ها. بعد ديدم چند وقته وبلاگ زده! جالب بود برام هر چند نوشته هاش چنگی به دل نمی زنه و عکسايی که با موبايلش می گيره هم خيلی بدن!


***


الان يه گزارشی از کريستين امانپور داد راجع به زنا تو فلسطين. گزارشش رو دوست نداشتم، مثل خيلی گزارش های ديگه که زنای ايرانی و فلسطينی و غيره رو تبديل به يه سوژه جذاب می کنن، انگار اينا آدمای درجه دومی هستن که حالا اگه تو دانشگاه راجه به فرويد و فمينيسم و غيره حرف می زنن عجيبه و می شه ازش يه برنامه جذاب درست کرد که ملت غربی دهنشون باز بمونه. الان حال ندارم بهتر توضيح بدم منظورم چيه حالا شايد بعدا بيشتر توضيح بدم. ولی ميون گزارشش يه دانشگاهی رو نشون داد عين دانشگاه های ما يکی دم در دانشگاه وايساده بود حجاب و لباس دانشجوها رو چک می کرد. يهويی مو به تنم سيخ شد ياد پرنسس های دانشگاهمون افتادم که هرروز از سرتا پامون رو ورانداز می کردن و هی بهمون گير می دادن. ياد روز اول دانشگاه دوره ليسانسم افتادم که دکتر بيرجندی رئيس دانشگاه از سر کلاس منو کشيد بيرون می خواست اخراجم کنه چون از بيرون کلاس ديده بود مقنعه ام رفته عقب. اين چيزا رو چند وقت بود يادم رفته بود. چقدر زود آدم بعضی چيزا يادش می ره و به بعضی چيزا عادت می کنه. ولی چقدر راحت اون ترس دوباره می ياد و همه خاطره های بد دوباره زنده می شه. برم تلاش کنم بخوابم تا بيشتر از اين شر و ور ننوشتم! تازگی ها بيخوابی منو شديدا وراج می کنه!


پ.ن. راجع به هفت شين می نويسم دوباره به زودی.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage