« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
April 01, 2006
از يادداشت های شهر سرد "مکتب تورنتو" (و نی نی ای که در راهه!)
از تورنتو می لاگم! چند وقت پيش ها دانشگاه تورنتو ازم دعوت کرده بود برم به عنوان "مادر بزرگ" وبلاگ های فارسی يه سخنرانی اونجا بکنم. مشکل ويزا داشتم ولی فهميدم می تونم از قانونی که برای ويزای دانشجويی وجود داره و می شه رفت باهاش 30 روز کانادا استفاده کنم. ديدم اين هفته بهترين موقع است چون از هفته ديگه بايد بشينم روی تحقيق های آخر ترمم کار کنم. بهانه خوبی هم شد برم وبلاگ نويسان "مکتب تورنتو" رو ببينم. هر چی به اين شيده هم گفتم بيا قبول نکرد. می خواست بره کنسرت اندی تو لوس آنجلس دختره جواد! امشب همه بچه ها جمع شدن تو يه رستوارن ايرانی تو خيابون يانگ و يه کباب کوبيده مشتی زديم (جای اين آقای علی قديمی خيلی خالی بود!). ولی نمی دونين چه اوضاعی شد. کباب برگ هاش خيلی سفت بود. عين چماق می موند. ولی کوبيده هاش حرف نداشت، دست نازلی درد نکنه که توصيه کرد. اميد هم از برکلی اومده بود برای سخنرانی و وقتی فهميد ما تو رستورانيم اومد اونجا. من از بس اين چند وقته کباب نديده ام و از بس گشنه بودم در سکوت محض شروع کردم به لمبوندن کباب کوبيده. احتمالا به خاطر نی نی که در راهه ويار هم کرده بودم. اميد هم ساکت نشسته بود داشت ماستش رو می خورد. حسين يه خورده بهش چپ چپ نگاه کرد از اينکه داره نون رو می کنه تو ماست بدش اومد گفت خيلی بی کلاسی. اميد هم کلی "غمگين" شد و بهش زبون درازی کرد. حسين هم يه دونه از اين کباب برگ ها رو برداشت کوبوند تو کله اميد بدبخت! نيکان هم يهو از دست حسين عصبانی شد. يه سيخ کباب کوبيده چپوند تو دهنش و شيشه سماغ رو کوبوند تو کله حسين. منتهی کباب پريد تو گلوش. خلاصه که حسين و اميد يه ور افتاده بودن و نيکان يه ور ديگه. فرح خانوم زنگ زد به 911. اومدن همشون رو بردن. بعد نازلی و فرح خانوم و بهمن که ديدن اينجوريه من رو بردن بيرون شهر رو بگرديم يه خورده و من يه خورده هوا بخورم آروم شم بچه ام نيفته. از بس هوا سرد بود داشتم می مردم. فکر کردم برای نی نی هم خوب نيست. خلاصه اومديم خونه. حالا نگران همشونم.
چقدر اين فرح خانوم زن باحاليه، بهم قول داده کلی غذاهای خوشمزه برام درست کنه اين چند روزه. نازلی و بهمن هم خيلی با محبتن. به خاطر من هی سعی می کنن به روی خودشون نيارن چی شده. جای سيما کلی خاليه. فردا می خوام برم مرمرو رو ببينم. بعدش اگه بشه مريم وشايان رو هم می بينم. به سايه هم بايد زنگ بزنم صد ساله بهش گفتم می خوام بهت زنگ بزنم هی يادم می ره. شايد يه قرار وبلاگی هم گذاشتيم با اين وبلاگ نويسای باحال تورنتو. تا آخر هفته اينجام، يه ايميل بزنين اگه دوست داشتين دور هم جمع بشيم.
خدارو شکر به خاطر نی نی سيگارم رو ترک کردم وگرنه تو اين شهر سرد بدبخت می شدم. هيچ جا که نمی شه تو فضای بسته سيگار کشيد. بيرون هم که آدم تا ماتحتش يخ می بنده اگه وايسه سيگار بکشه. اين مدت حرفی از نی نی نزدم تو وبلاگم به خاطر مسائلی که بين من و آقای همسر پيش اومده بود. من، نی نی رو بايد بدون پدر بزرگ کنم. اينترنت هم به من شوهر داد، هم شوهرم رو ازم گرفت. از وقتی اين سرويس گوگل رمانس در اومده، دور از چشم من می رفت "خانم" بازی. ظاهرن با يکی دو نفر هم رو هم ريخته. برادر آقای همسر و همسرش که خيلی گل هستن بهم خبر دادن. حالا ظاهرا باباشون يکشنبه داره می ياد فلوريدا با آقای همسر صحبت کنه. خوبه من حق حضانت بچه رو جزو "شرايط ضمن عقد"م نوشته بودم. حداقل می دونم پسر "شومبول طلا"م رو خودم می تونم بزرگ کنم. خوبه آمريکا هم به دنيا می آد به بهانه اش می تونم اينجا بمونم لازم نيست يه شوهر سيتی زن پيدا کنم. از حالا به فکر آينده اش هستم. امروز تو سی ان ان ديدم گوگل سهامش رو کلی ارزون کرده برای يه مدت کوتاهی. می خوام برم برای پسر کاکل زری ام يه سری سهام گوگل بخرم آينده اش تضمين باشه.
راستی، برای نی نی يه وبلاگ درست کردم که از همين حالا راجع به حس هام براش بنويسم. خوبه وقتی بچه به دنيا می ياد آرش هم ديگه اومده اينجا تو دانشگاه ما عکاسی درس بده. می گم يه سری عکس باحال از نی نی بگيره بذارم تو وبلاگ. (خدا می دونه اين حميد رضا چه کميک استريپ هايی که نکشه از زدن قابلمه تو کله بچه من و پيشوی شيده!) يه فيلم هم از اولين سونوگرافی اش گذاشتم اينجا. کلی هيجان زده ام! فعلا برم بخوابم تا فردا خبر بدم بهتون اين حسين و نيکان و اميد زنده موندن يا نه.
پ.ن. ممنون از C.E.O جديد گوگل برای فرستادن لينک اخبار گوگل و اون سايت کذايی گوگل رمانس و درست کردن وبلاگ برای نی نی ام.
يعنی چی صنم جونم؟ باورم نمی شه. اين پست شوخيه يا جدی؟؟؟؟؟
---
خورشيد: :*
نازخاتون | April 1, 2006 07:00 AM

بابا یه دروغ می گفتی اقلا! در ضمن فردا سیزدهمه نه امروز :)
ولی بامزه بود به هرحال
---
خورشيد: من غربزده ام ميلادی حساب می کنم! (حالا هيش! تو به کسی نگو!!)
ata | April 1, 2006 07:05 AM

صنم جونم تو رو ابالفضل با اين قلب ما بازی نکن. به جون خودم الآن می خواستم از ناراحتی بميرم :) می خواستم برم همسر جان رو بيدار کنم و بهش بگم تا يه کم ناراحتيم کم بشه. اصلا نمی دونستم تو سيزده بدر هم از اين شوخی ها هست. از پشت کوه اومدم انگار ، نه؟ تو فرانسه روز دوم آوريل که بهش می گند ''ماهی آوريل" يکی از شوخی های قلب خراب کن با آدم می کنند و من خل هر سال گول می خوردم ولی الآن به شدت يادم رفته بود که اول آوريل هستيم قربونت برم :) راستی من چند روزيه اومدم آمريکا ها:)
نازخاتون | April 1, 2006 07:16 AM

خب البته بر همه واضح و مبرهن است این چیزی نبود جز دروغ اول آوریل :)
صنم جان یه چیزی می گفتی که باورمون بشه :)
نسرین | April 1, 2006 07:30 AM

اگه اون تیکه دعوای حسین و نیکان و امید و ننوشته بودی به این زودی لو نمیرتی !!! میشد تا فردا ملت سر کا بمونن !
ولی یه اعترافی بکنم که من نیم ساعت طول کشید تا بتونم حدس بزنم که قضیه چیه ... خب من از همه خنگترم دیگه
عمو هندونه | April 1, 2006 07:42 AM

ای بابا ! دروغ اول آوریل به این ضایعی نوبره والا :))
:*:*:
پرگلک | April 1, 2006 07:46 AM

بابا اول آوریل و سیزده بدر رو آباد کردی با اینهمه خالی که بستی...
Niosha | April 1, 2006 07:47 AM

صنم جان من هم کلی خوشحال شدم از اینکه یک نی نی در راهه و هم کلی ناراحت شده بودم از اتفاقاتی که بین شما و آقای همسر افتاده وکلی حرص خوردم ولی الان فهمیدم که احتمالا دورغ سیزده بوده .خب باز هم خوبه که دروغ بوده .
mahboub | April 1, 2006 07:54 AM

خوب می بینم که قراره آقای همسر هــو بیاره سرتو .... واییی چه شود. چقدر این آقای همسر گله به خدا. از طرف من ببوسش.بگو هـــوی خوشگل برات بیاره باشه؟ فدای اون شومبول طلات هم بشم...
hamid | April 1, 2006 08:19 AM

تا حالا چیزی به اسم دروغ یا شوخی آوریل به گوشتون خورده ؟؟ من فکر می کردم فقط ماله آلمانی هاست ... راستی گفتن دروغ ولی نه اینهمه و اینقدر شاخ دار !!
رضا | April 1, 2006 08:57 AM

I really beieved it,I was thinking how com in some days could happen all this,because i am used to check your weblog
you really fooled me
NAZI | April 1, 2006 09:08 AM

می خوای آدمو سکته بدی یه راهنما بزن!
yekpanjere | April 1, 2006 09:10 AM

ای بابا. از بس قاط زدم یادم رفت بنویسم عید شما مبارک! در ضمن امیدوارم ای میلم بهت رسیده باشه (می دونم گرفتاری و فرصت جواب دادن همه ی میل ها رو نداری. ولی دلم می خواد فقط خونده باشیش)
yekpanjere | April 1, 2006 09:13 AM

نی نی دروغ سیزده به در یا اول آوریله دیگه نه؟
;)
ولی تصور شوخی اش هم لذت بخشه
آخی ی ی ی!!!
برون کا | April 1, 2006 09:33 AM

هاله | April 1, 2006 09:45 AM

Happy April Fool! یه شوخی در ادامه این مطلب می خواستم اضافه کنم دیدم اینجا زشته جاش نیست!;)
سینا | April 1, 2006 10:09 AM

سيزده به دره؟ اينم دروغ سيزده است؟ بابا نمی گی آدم شوکه می شه اين همه خبر يه جا؟ حالا اما اگه نی نی راسته مبارکه. اسمشو چی ميخوای بذاری؟ اوخی نی نی خورشيد خانوم..
ند | April 1, 2006 10:14 AM

جدي ني ني دار شده اي؟ تو كه مي گفتي تا 5 سال صبر مي كني.من كه تا سونوگرافي شو نبينم باور نمي كنم. بهرحال اگه سر كاري نيست، تبريك
azar | April 1, 2006 10:32 AM

سلام جونور!! نمیدونم چرا با اینکه فهمیدم قضیه چیه اما دلم میخواست باور کنم
امید | April 1, 2006 10:37 AM

این دروغ اول آوریل ه یا پیشاپیش به استقبال سیزده رفتی... من خیلی ساله اینجا رو می خونم صنم جون. قلبم یهو ریخت پایین. شوخیه. مگه نه؟
nirvana | April 1, 2006 10:39 AM

AmirT | April 1, 2006 10:44 AM

تبریک می گم صنم جون برای نی نی که تو راهه ولی واقعأ می خواهی از آقای همسر جدا بشی؟:(
ماهک | April 1, 2006 11:08 AM

khiyalam rahat shod vaghean dorooghe 13 bood? age intoriye kheili dorooghe badi bood baraye chand daghighe halam koli gerefte shod:(
nasim saba | April 1, 2006 11:11 AM

لطفا 182 سهام واسه من بخر . با با هم حساب می کنیم .
امیر | April 1, 2006 11:21 AM

mishe lotfan begin in visaye 30 rooze daneshjooii chie? shayad betoonam baraye khaharam azash estefadeh konam.baraye javab bazam sar mizanam.
sherry | April 1, 2006 11:23 AM

vaay, mordam az khandeh :)
Azadeh | April 1, 2006 11:42 AM

دروغهای سیزده جالبی بود...بیچاره آقای همسر که کلی براش حرف درست کردی...امیدوارم به زودی خبر نی نی دار شدن واقعیتو بدی :)))
مهتاب | April 1, 2006 11:49 AM

اساسا دست شرق رو از پشت بستی این سیزدهی!
هما | April 1, 2006 12:51 PM

وااااای. اقلا راست و دروغهاشو سوا می کردی. من یکهو هیجان زده شدم و داشتم نقشه می کشیدم که خودمو دو ساعته برسونم بهت!!! به خصوص که در مورد نی نی داشتنت از هفته پیش در شک و تردید به سر می بردم. آخه یه دونه عکس ازت دیده بودم، به نظرم شبیه مادرها شده بودی!!!!
سایه | April 1, 2006 01:16 PM

سلام--
من فهمیدم .... ای کلک :
این دروغ سیزده بـــــود.loool
fazel | April 1, 2006 02:07 PM

یه نفس این همه دروغ گفتن هم هنره ها!
انار | April 1, 2006 02:37 PM

صنم جان! اينا واقعيته يا دروغ 13؟
لیلا | April 1, 2006 02:40 PM

خورشید جان دروغ سیزدهحداقل 5-4 سالو با هم نوشتی که!
مینا | April 1, 2006 02:44 PM

hamash doroghe 13 bud, na?
Farzaneh | April 1, 2006 03:03 PM

زن متولد ۱۳۵۷ | April 1, 2006 03:25 PM

دروغگووووووووووووو!!!!
من همین الان داشتم به دوستم میگفتم که من هرگز ازدواج نمیکنم بعد از اینکه این همه زوج ایده آل زندگیشون درب و داغون شده ، که یک دفعه متوجه دروغ سیزده شدم! بدجنسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس!
گلبرگ | April 1, 2006 03:32 PM

Youness | April 1, 2006 04:04 PM

من كه نفهميدم كدوم راسته و كدوم دروغ! ولي دورغ 13 بامزه اي بود! ... هميشه شاد و موفق باشي!
elik | April 1, 2006 04:24 PM

Maskhare
Ghalbam Omad to dahanam. VAhid bood hamoom, Raftam dar zadam migam Sanam hamelast vali shoharesh gozashte rafte, Mige sanam dige kie ? migam to ham k az donya b khabari
Vali kheili BAdi b khoda ghalbam rikht
Leva | April 1, 2006 04:37 PM

salaam,age majara shukhiye vaghean shukhiye badi bud,weblogeto mikhunam hamishe bahat movafegh nistam amma az nazaratet estefade mikonam,age ham khabrat vagheiye ya rishei dar vagheiat dare vaghean moteassefam,ta ghabl az in ke commentaye baghiaro ham bebinam hatta geryam ham gereft((shayad kami ham b khatere khodam),anyways moraghebe khodeto nini (age vagheiye) bash
yougi | April 1, 2006 05:41 PM

hi girl,
i was there infront of monitor with the opened mouth and a heart full of joy and happy to have such a good news to tell to amir .i was really sending you a mail and a sweet little compliment card for your baby but i confess i wouldnt have ruined such a good feeling if i had not read the comments then i understood what is really going on .my dear sanam ,as what said some people :DARSETO BEKHUN BACCHE PISHKESHET,YE OMR VAGHT DARI BARAYE MAMAN BAZI.kiss you .bye
elmira | April 1, 2006 06:04 PM

سلام
از شما بعیده که با نی نی شوخی کنید .... من که به دلم بد نمی آرم و میگم مبارکه :))
zistan | April 1, 2006 06:23 PM

صنم جان من وقتی اینو می خونم ساعت 3 نصفه شب به وقت ایرانه،نمی گه من خندم میگیره بعد تابلو می شم که بیدارم و در نهایت مامانم میگه علیرضااااااااا تو هنوز بیداری:D
موفق باشی صنم جان.
علیرضا | April 1, 2006 06:41 PM

ina hazyon bod ya khali bandi vase sizda?!! age in camenta ro nemididam ta chand saat havijori to shok mimondam.
saghi | April 1, 2006 06:47 PM

April's fool!! you should practice more on it! :)
hugs,
--sooski
سوسکی | April 1, 2006 06:58 PM

دیوونه دیوونه دیوونه... اگه حواسم نبود که اول آوریله، رسما سکته می کردم. به خدا اگه جای بابک بودم... :)
خسرو | April 1, 2006 07:00 PM

صنمممم خانوممممم اصلا رااااه نداره:ي اومدییی تورنتووو دیگههه؟:ي باشه باشه:ي بعدم اینکهههههه کوبیده های تورنتو حرررررف نداااااره :ي این همههههه دوروغ سیزده آخه چه خبرهههههههههه؟:ي :*
maryam | April 1, 2006 07:07 PM

روز جهاني دروغ بر شما مبارک باد
شار | April 1, 2006 07:10 PM

صنمی بابا ایول حالـــــــــی دادی با اینهمه قابلمه خالی بندی :)) من یکی رو هم دست انداختی تا وسطاش که رسید به حسین و نیک آهنگ، دوزاریم افتاد »:)) قضیه نی نی رو توی تیتر متنت خوندم گفتم وای من تازه میخواستم بهت ایمیل بزنم بگم کی قراره خبر نی نی لا لا پوشک رو بخونیم اینجا :)))))
و اما شیده و اندی هم خیلی زرد بود حال کردم. امیدوارم بهت خوش گذشته باشه. ما هم اینجا حسابی خوش گذروندیم با این تفاوت که نزدیک بود دستی دستی با یه دروغ آپریل به اون دیار بشتابیم !!
عالیجناب منتقد | April 1, 2006 08:00 PM

اما انصافا کاشکی بخشی از این دروغها واقعیت داشت و این وبلاگ نویسای تورونتو، بجای اینکه سایه ی همو با تیر و کمان بزنند، با هم میرفتند چلوکباب که هیچ، یه کافی میخوردند و گپی میزدند!
احسان | April 1, 2006 08:46 PM

اي بابا. اگر بساط كباب و اين حرفا بود چرا به ما كسي چيزي نگفت. ما خونمون يانگ و داندس هست. كنار همان رستوران ايراني ها! اگر كسي به ما خبر داده بود خودمان را في الفور مي رسونديم!!!
Kamal | April 1, 2006 09:41 PM

من که حسابی باور کردم! :)))
جوانه | April 1, 2006 11:07 PM

به قول مشهدیها برقمونو گرفتی دختر
golnaz | April 2, 2006 01:21 AM

باور کردم اولش ...
اههههههههههه! کلی هم غصه خوردم! کاش هیچ وقت نبینمت.
یوتا | April 2, 2006 03:02 AM

به همون تورنتو و نینی کفایت میکردی دروغ 13 با حالی میشد. دروغ 13 که اینقدر تابلو نمیشه. تیکه دعوای حسین درخشان و نیکان و امید مثل فیلمهای لورل هاردی بود. با این وجود بامزه بود
بابک | April 2, 2006 03:04 AM

خورشید جون یه دروغ کافی بود نه این همه!
40tike | April 2, 2006 05:06 AM

سلام سركار خانم دولتشاهي، استاد عزيز... تاريخ مرا تبرئه ميكند http://kouroshz.blogfa.com يك مطلب حياتي و تكرارنشدني كه پيشنهاد ميدهم حتما بخوانيد
كوروش ضيابري | April 2, 2006 06:14 AM

man hamishe inja ro mikhonam vaghean ja khordam va narahat shodam, ey baba az in shokhia ba melate naz parvadeye Iran nakonid:d hame ro ccu o icu ie mikoniha;) be har hal khoshalam ke faghat shokhi bod har chand ke vase nini khoshal shodam o vase baghiyash, khob shod hich mardi dame dastam nabod:)) khosh bashi hamishe khanoom
Nazanin | April 2, 2006 07:06 AM

نه تنها دروغ سيزده بودنش تابلوه بلكه حتي فيلم سونوگرافيش هم جعليه و ساختگي بودنش خيلي زار ميزنه!
حالا يه چيزي گفتهاند كه دروغ سيزده...ديگه نگفتهاند كه هر چي دروغ دارين تو همين يك روز بگين سركار خانم صنم خانوم!!!
گوشزد | April 2, 2006 08:07 AM

va ama 13 farvardin mobarak!
azadeh | April 2, 2006 08:38 AM

khoob bood ama laghal be jay e pesar boodan e nini az dokhtar boodanesh migofti,ABI ro man ke yadame!
Mahsa | April 2, 2006 09:45 AM

خورشید خانوم
یه مطلبی میخوام برات بگم باور کن اغراق نمیکنم.
من مدتهاست هروقت که آپدیت میکنی به وبلاگت سر میزنم ولی چون فقط قسمت لینکها بالای صفحه قرار میگیرد فقط آنها را میدیدم و خیال میکردم شما حال و حوصله نوشتن ندارید و فقط لینکهای مختلف را اینجا میگذارید.
ولی امروز متوجه شدم ای دل غافل این زیر میرا هم یه چیزایی هست. یه خورده خوندم دیدم خیلی جالبه. حالا لازم شده دو سه روزی را مرخصی بگیرم بشینم آرشیوت را بخونم.
ملا حسنی | April 2, 2006 09:56 AM

وای دختر بگم خدا چیکارت نکنه نزدیک بود بشینم یه شیشه ابغوره بگیرم که ایداده بیداد دیدی این خورشید خانوم هم خودشو انداخت تو چاه(البته مامان شدن بد نیست و لی تا چه مامانی بودن مهمه(امید وارم از این ماماناکه24 ساعت دنبله کونه بچشونن نباشی ))نه لینکار و هنوز دیدم نه حواسم به اول اپریل بود وای داشتم کپ میکردم
بوس بوس مراقب خودت هم باش
راستی دارسه میل حقیقی نیست
nazanin | April 2, 2006 12:30 PM

ها ها ها! خوب شد به سرم زود و comment ها رو خووندم. اصلا حواسن نبود که امروز سیزده به درِِ و دروغ 13. خوش باشی
hasti | April 2, 2006 01:00 PM

سلام ... ببخشید که نظر به پست های بیات شده میدم , من یک سوالی دارم از شما و همه کسانی که به جمله مربوط به شین اول اعتقاد دارند. فرض کنید خانمی با مهریه n عدد سکه با آقایی ازدواج کرد و فرداش با همین حق داده شده تقاضای طلاق با دریافت مهریه کرد... تکلیف چیه ؟ من با دادن حق طلاق به زنها موافقم ولی بدون مهریه ! یا حداقل درصورت دادن تقاضای طلاق بدون داشتن ادعا در مورد مهریه ... بابا انصاف هم خوب چیزیه ! شما آدمهایی مثل خودتون رو نگاه نکنید ... به خدا دخترهای کلاش هم مثا پسرهای کلاش پیدا میشه !
---
خورشيد: ببين دوست من، شما هم می خوای مثل خيلی های ديگه سر به سر ما بذاری با اين سوال هات؟ چند بار همه چپ و راست گفتن که حق طلاق به جای مهريه. بابا لااقل با دقت بخونين بعد ايراد بگيرين. بعد هم اين شرايط هم قراردادی است و هم با رضايت طرفين. مرد هم می تونه حق طلاق رو فقط به شرط بخشش مهريه بذاره. خيلی ساده است اين جمله ها. نمی دونم چرا تا حالا به صد نفر بايد توضيح می دادم.
رضا | April 2, 2006 01:21 PM

بابا من قلبم ایستاد که! از دست تو دختر! سال نوت مبارک:)
ولنتاین | April 2, 2006 01:23 PM

اول عصبانی شدم! اگه آقای همسرت دم دستم بود دوتا ميزدم تو سرش ميگفتم كه آخه آدم تو ديار فرنگ زن گرفتار مشغوليتدار داشته باشه اونوقت سوتی بده! بی عرضه! پسر ايرانی هم اينقدر پپه!
ولی مثل اينكه همش شوخی بوده و روی پسرای ايرانی همچنان سفيد باقی مونده است الحمدالله!
دوما خانوم فمينيست مگه پسر و دختر فرق داره كه هوس "شومبول طلا" داری؟
پسرحاجی | April 2, 2006 03:29 PM

خیلی جالب و با زیرکی خاصی مطالب حقیقی و شوخی را با هم گفتی و چون اول اوریل بود همه کل مطلب را دروغ فرض کردن . اما ظاهرا اتفاقا اون دعوای نیک اهنگ و هودر درست بوده ...اره ؟؟؟
m | April 2, 2006 03:45 PM

ghanoone 30 rooz khorooj be maghsade canada ya mexico bedoone visa baraye iraniha chand sale ke bardashte shode!
hosseinm | April 2, 2006 04:20 PM

گلنار | April 2, 2006 04:33 PM

I beleived it first but I was thinking that I just read your blog two days ago and it did not seem that all these things happened so fast, plus my imagination from your husband was different and he did not seem to be such a person. I am glad that was just 13 bedar lie!
Ocean
Ocean | April 2, 2006 05:02 PM

خوشحالم از اینکه به اون نی نی که دوست داشتی رسیدی.امیدوارم همونی باشه که تو خوابت میومد.
April1, 2002
((ديشب خواب ديدم که دارم با يه کالسکه که توش پنج تا بچه مرده هست تو بهشت زهرا راه می رم. پنج قلو بودن. خودم به دنيا آورده بودمشون. اما همشون مرده بودن. بچه های قنداقی تو کالسکه ام آروم گرفته بودن و من داشتم گريه کنون می رفتم طرف غسال خونه. يه دفعه ديدم يکيشون دهنش تکون خورد و خنديد. خوشحال شدم. فکر کردم زنده شده. از مردم آدرس کلينيک بهشت زهرا رو می پرسيدم و می دويدم که به کلينيک برسم. وقتی رسيدم دم در کلينيک ديدم باز بی حرکت شد و مرد. جيغ زدم و از خواب پريدم. حالا نمی دونم اصلا واقعا بهشت زهرا کلينيک داره يا نه. خوابم رو به خواهرم که گفتم گفت ديشب شام چی خورده بودی؟! مامانم گفت از بس عکس اين بچه فلسطينيا رو ديدی اين خوابو ديدی. حالا اينش مهم نيست که چرا اين خوابه رو ديدم. اما دلم بدجوری يه بچه می خواد. يه بچه کوچولو. عين همونی که ديشب يه دقيقه زنده شد. آخه اونو قبلا هم تو خواب ديده بودم. اونقده مهربون بود. اونقده گوگولی بود! دلم بچه می خواد. يه بچه ناز و مامانی. يه بچه ای که مال خودم باشه. از وجود خودم باشه و اونجوری بهم بخنده. جدا وقتی فکرشو می کنم می بينم چقدر احساس مادر بودن قشنگ. حتی تو خوابشم قشنگه. چه برسه به بيداری.))
Mehdi.Pa | April 2, 2006 05:34 PM

عجب دل بزرگی داری صنم خانوم ...
محمد جعفرپور رودگلی | April 2, 2006 07:09 PM

خیلی از لینکهایی که تو وبلاگت دادی یا کار نمی کنه یا خیلی وقته دیگه نمی نویسن... شاید بهتره باشه رفرش بشن... اگه دوست داشتی لینک من رو هم اضافه کن... راستی من با خیلی از حرفهات مشکل اساسی دارم ها... مخصوصاً با اون آقای همسره قراضه...
حمید | April 5, 2006 04:40 AM

اونروز بعد از مدتها که از سفر اومديم ديدم خواهره وبلاگت رو باز کرده و روی پست از يادداشت های شهر سرد "مکتب تورنتو" (و نی نی ای که در راهه!) است منم همينجوری شروع کردم به خوندن و چشمام هی گرد و گردتر شد و دهنم هی باز و بازتر شد و تا خوندن اين پستت تموم شد بیاينکه به بقيهی پبلاگت نگاهی بندازم پريدم تو اتاق خواهره و گفتم:وبلاگه خورشيدخانوم رو خوندی؟ که زد زير خنده و گفت:پست بعديش رو نخوندی؟و وقتی با قيافهی هاج و واج من روبرو شد توضيح داد که همش دروغ سيزده بوده!!!!!
بابا ايول با اين دروغات!منو که حسابی ترسوندن!!
juddy | April 5, 2006 06:10 AM

اون مورد سی ان ان دروغ آوریل نیست. شما در آدرس دقت کنی می بینی از آگوست 2004 هستش. اتفاقا من کاملا خاطرم هست که همین مقاله رو اون موقع مطالعه کردم. خبر واقعی اما مربوط به قبل از عرضه عمومی سهام گوگل هستش. بار اول فکر کردم بخشی از دروغ سیزده خودت هستش اما این بار دیدم به خود سی ان ان منصوب کردی خواستم تذکر بدم.
| April 5, 2006 09:10 PM

salam
matalebe jalebi menevisi man behet link dadam khoshal misham be weblogam sar bezano va link bedi merciiiiiii
hedieh | April 6, 2006 07:13 AM

راستی خورشید.... چرا همۀ درختا میوه می دن؟؟؟ خیلی دوست دارم بدونم ....
hamid | April 7, 2006 05:07 PM

بادرود،دروغی نبود که به شادی برسد.به جدایی؟ رسید.
darvishi | April 10, 2006 12:14 AM

اگر از چيزي خوشت نميآد، خب! نياد
ايني كه مينويس از فلان دسته آدما اون قدر بدم ميآد... ، يه بحث خاله زناكيه... بد اومدن خودت رو بايد با دليل و سند به مخاطب حالي كني و نه با اين جملات سخيف... همه رو «ريز» نبين ! خانم...
به هر حال يه عذر خواهي به من بدهكاري و بس...
يه داستان كوتاه نوشتم، آخ! كه دلم ميخواد نظرت رو بدونم!
http://holo.parsiblog.com
---
خورشيد: ببخشيد شما به من و خواننده های وبلاگم يه عذر خواهی بدهکاری. بعدش هم من در عجبم که تو چرا به وبلاگی که بحث های خاله زنکی می کنه سر می زنی! بيکاری يا می خوای تبليغ وبلاگت رو بکنی؟!!
ش - هلو | April 10, 2006 08:20 PM

That was so funny...I really believed it first. Even though, it was hard to believe. Your husband is truly a gentelman
God | April 11, 2006 05:19 PM

بذار يه چيزي رو شفاف عرض كنم:
براي روزنامهنگاري كه با اسم مستعار داره توي يه وبلاگي مينويسه(كه هنوز عمرش به يك ماه هم نرسيده)، تبليغ اينچنيني (مايل به التماس) ، اصلن راه دستاش نيست كه نيست ...
اما چرا به وبلاگ«خورشيدخانم» سرميزنم؟ كه اون هم علت داره ! الآن عرض ميكنم: اولها خالهزنكي نمينوشتي؛ ولي چند وقتيست كه هم تكراري حرف ميزني و هم عاميانه(البته نه به معناي خودماني)،مباحثي رو مطرح ميكني كه بد جوري بوي «خاله زنكي» داره. درست مثل اين سوالي كه همراه با3تا تعجب(ويك علامت سوالِ كمتر) از من كردي :«تو چرا به وبلاگی که بحث های خاله زنکی می کنه سر می زنی! بيکاری يا می خوای تبليغ وبلاگت رو بکنی؟!!
خدا وكيلي! اين حرفات سطحي نيست ؟
بابااااااااااااا ! بذار يكي ازت انتقاد كنه ... باور كن قصد تبليغ نداشتم و ندارم.اگر كريستين امان پور يا اوريانا فالاچي هم مخاطب من بود، يك روي خوشي نشون ميداد!
واي ي ي ي ي ي ي ي... بياااااا... اين «داستان واقعي» رو بخون. قول ميدم اين لطفات رو هيچگاه فراموش نكنم كه نكنم...
اگه نميشه انتقاد كرد، خواهشن دعوت منو با «التماس» يكي ندون.
ش - هلو | April 11, 2006 06:11 PM

|