خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 6, 2006


از تجربه های زنان:

"...گفتم بیشتر از یک سال این شرایط مزخرف را تحمل کردم. گفتم که احساس پوچی میکردم. که نمی گذاشتند قدم از قدم بردارم. که پارسال یک ماه حبسم کردند. حبسم کردند چون 2 بار با یک پسر قرار گذاشته بودم. گفتم که قبل از به قول خودشان آن افتضاح هم من آسایش نداشتم. گفتم که دانشجوی عکاسی هستم و تمام این 8 ترم را توی خانه پاس کردم. گفتم که دانشگاه باید به من لوح افتخار بدهد!! گفتم البته وقتی به عکاسی طبیعت رسیدیم استاد با خواهش و تمنا از ما خواست که طبیعت را محدود به حیاط خانه مان نکنیم! گفتم بابا من را برد جاده چالوس و گفت: "بیا! این هم درخت! خب عکست را بیانداز دیگر! چرا خودت را لوس می کنی!" گفتم که هر کسی می تواند دکمۀ دوربین را فشار بدهد ولی من نا سلامتی دانشجوی رشتۀ عکاسی بودم و قرار نبود یک عکس یادگاری از یک درخت- از نظر بابا هر درختی که باشد!!- بیاندازم! گفتم که وقتی قرص ها را خوردم تمام چادر هایم را با قیچی ریز ریز کردم و ریختم وسط اتاقم. گفتم که بیشتر از 10 سال بود که در مورد چادر باهاشان صحبت کرده بودم اما موفق نمی شدم. گفتم که حالم از چادرهایم به هم میخورد اما بدون آن دانشگاه را هم از دست میدادم..."


ادامه...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage