خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 20, 2006


"هموطن"


عصبانی ام. به همین راحتی، چند تا "هموطن" عزیز که در رویای از بین رفتن "ملاها" و اومدن "دموکراسی" به ایران از طریق نشستن تو خونه هاشون و اراجیف نوشتن پای اینترنت سیر می کنن زندگی آدم رو می تونن به خطر بندازن. گاهی فکر می کنم بیخیال هرچی وبلاگ و "هموطن" و روزی چند ساعت وقت گذاشتن برای درست کردن يه شبکه برای زنان ایرانی و تحقيق راجع به حقوق زنان و کمک کردن گروه های زنان و غیره بشم و برای خودم راحت زندگی کنم و از "رویای آمریکایی" لذت ببرم!! حداقل جونم به خطر نمی افته.


يکی دو تا ایرانی عزیز به این خانوم دکتر بلاگر اراجیف گفتن و نتیجه اش این شده که من بدبخت و چند تا دیگه از دوستان وبلاگی* جاسوس بشیم. من که از بردن اسم واقعی ام تو وبلاگ ها بدم می یاد و دلم می خواد همیشه یه بلاگر ساده باشم که یک عالمه سوال توی ذهنش هست و از روزمره گی ها و نگرانی هاش می نویسه و همیشه هم "زردی" نوشته هاش به بقیه چیزهاش می چربه، حالا با اسم واقعی ام تو این وبلاگ انگلیسی مورد اتهام قرار گرفتم که کار نمی کنم و پول آمریکا رو می گیرم و لذتش رو می برم و برای ایران جاسوسی می کنم، چون یک دوست ایرانی مورد اعتماد این خانوم این حرف ها رو بهش گفته. یاد موقعی می افتم که گفتم به معین رای می دم و بهم اتهام زدن که از مشارکت پول می گیرم و عامل جمهوری اسلامی هستم. فقط نمی دونم چرا این جمهوری اسلامی عاملش رو یک هفته قبل از اینکه بیاد آمریکا سر یه مساله خیلی تخمی دستگیر کرد و باعث شد یک هفته من دیرتر بیام و کلی ضرر مالی و غیره بخورم.


این چهره کریه بعضی دوستای ایرانی عزیز ماست که با این کارهاشون انتظار دارن "ملاها" از بین برن و "دموکراسی" بیاد ایران. دستت درد نکنه دوست عزیز، هر کسی که هستی و تو هر نقطه ای از این دنیا که نشستی. دستت درد نکنه که موقعیت من رو که اینجا با هزار تا بدبختی به دست آوردم به خطر انداختی. حتما اگه فردا هم من و سایر دوستانی که به خانوم دکتر راپورتشون رو دادی به جرم جاسوسی بگیرن کلی خوشحال می شی و احتمالا همون فرداش "ملاها" از کار بر کنار می شن. حداقل می رفتی تعداد پتیشن هایی که من امضا کرده ام رو می شمردی بعد راپورت می دادی. پتیشن هایی که ناشناس درست کرده ام یا ترجمه کردم که پیشکشت. هر وقت فهمیدی من چه بدختی کشیدم سال اولی که اینجا بودم که بتونم "زنده" بمونم و برم دانشگاه و با چه بدبختی اینجا درس می خونم و عین خر کار می کنم که بتونم تو دانشگاه بمونم و خرج شهریه ام رو در بیارم، و هر وقت فهمیدی که چه کارهایی بدون سر و صدا و ناشناس انجام دادم برای آدم های مختلف یا در راه همون "دموکراسی" که خوابش رو می بینی، اونوقت احتمالا می فهمی چند تا از پتیشن هایی که شاید امضا کردی یا خبر هایی که تو دنیا پیچیده یا کمک به فعالین حقوق بشری که تونستن از ایران فرار کنن کار من بوده.


از نوشتن این چیزها متنفرم اینجا. هر اتهامی هم که بهم زده شده باز هیچوقت راجع به این چیزها ننوشتم هیچ جایی و به هیچکس نگفتم. از هوار زدن بدم می یاد. از خودنمایی هم بدم می آد. اما واقعا دردم گرفت ایندفعه. از اینکه یک "هموطن" می تونه اینقدر پست باشه. با همچین "هموطن" هایی چقدر واقعا می شه امید داشت که از شر "ملاها" خلاص شیم و "دموکراسی" تو کشورمون بیاد. واقعا که لیاقت همچین "هموطن" هایی اینه که کشورشون توسط ارتش آمریکا له و لورده شه و جنگ داخلی به وجود بیاد و نا امنی به وجود بیاد و همه چی بریزه به هم. هر چند که بعید می دونم این "هموطن" های اراجیف گو اصلا ساکن ایران باشن که تبعات جنگ روشون اثر بذاره.


*سیما، نازلی، حسین و بهمن عزیز، حالا می فهمم شماها این مدت چی کشیدین...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage