خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 06, 2006


از یادداشت های شهری که شهر من نیست - 1


کافه فرانسوی که همه جاش از چوب باشه خوبه. از همون کافه ها که انگاری وسط راه روستاهای فرانسوی ساخته شدن. یادت می ره کی هستی و جات کجاست. بی خیال می شی. با دوست گپ می زنی و از جهانی شدن چند لحظه ای لذت می بری. یهویی می گی که هنوز ماشین دنده ای سوار می شی واسه اینکه رفتی تهران بتونی رانندگی کنی و یه گاز به ساندویچ مخصوص فرانسوی می زنی. اون هم می گه عموش وقتی می یاد سال ها ماشین دنده ای داشته. 27 ساله که نرفته ایران. حالا ماشین دنده اتوماتیک داره. بره ایران می کشنش. اینجا رئیس یه دپارتمانه و کلی کار کرده. زیاد به این فکر نکردیم که اگه ایران بود چقدر می تونست کار کنه. به جاش شیرینی خوردیم. شیرینی های کافه فرانسوی خیلی خوب بود. قهوه اش هم خوب بود، عین فضاش. پیرمرد خاور دوری اومد اعتراض که چرا قهواش رو گرون حساب کرده ان. فروشنده سیاهپوست با تحقیر بهش گفت دو دلار می شده و اون هم دو دولار داده و ازش خواست کافه رو ترک کنه. بعدش یه نگاه تمسخر آمیز بهش زد و به من نگاه کرد که من هم باهاش نچ نچ کنم و بخندم. راهم رو کشیدم رفتم قهوه ام رو بریزم، قهوه فرانسوی با طعم جهانی ام رو!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران