خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

July 06, 2006


از یادداشت های شهری که شهر من نیست – 4


کوله پشتی سنگین رو ببند محکم به خودت و کیفت رو یه دستت بگیر و ساک رو بکش فوری توی مترو. چشمات رو ببند که حرکت سریع مترو بهت سرگیجه نده. سریع پیاده شو که لای در نمونی و جا نمونی. چرخ ساک گیر می کنه. بلندش کن بگیر تو بغلت. سرگردون وسط یه میدون، تو یه شهر غریب و بزرگ. راست باید برم یا چپ؟ پسره داد می زنه: "می کشمت، لعنتی. می کشمت." دنبال پسره راه می افتی. لگد می زنه به سطل آشغالا. از صدای سطل آشغالا که تقی می خورن زمین می ترسی. فاصله می گیری. شبیه میدون ونک نیست؟ ماشینا بوق می زنن. دکه روزنامه فروشی هست تو این شهر! یادش بخیر. انگاری داری از سر کار برمی گردی. ای! مقنعه ات پس کو؟ چرا موهات رو داره باد می ریزه به هم؟ چطوری پس موهات رو بافتی از دو طرفت آویزون کردی؟ پس چرا این خیابون رو پیدا نمی کنی؟ پسر گوشی تلفن عمومی رو برمی داره و دق می کوبونه به تلفن چند بار. "می کشمت. می کشمت مادر فلان." چراغ عابر پیاده قرمزه. وای میستی. راه می افته وسط خیابون. ماشینا می زنن رو ترمز. زن که روبروشه بهش می گه مواظب باش. داد می زنه "خفه شو، با من حرف نزن، می کشمت، می کشمت لعنتی مادر فلان." انگشت وسط نشون می ده. وایسادم سر جام. تند تند می ره و لگد می زنه و می گه می کشه. تو خم یه کوچه گم می شه. من وایسادم وسط میدون نمی دونم کدوم طرفی برم. همون میدونه که شبیه میدون ونکه.


***


*پ.ن. سفر خوب بود. آدمای خوب، دوستای خوب، الواتی خوب، حرفای خوب، حس های خوب، بی خبری خوب، سانگریای خوب که وادارت کرد پنج شیش بار بری دستشویی و هی جلوی زبونت رو بگیری که حرف های مسخره نزنی، ترافیک خر تو خر، تاکسی هایی که وسط خیابون نگه می دارن و بوق ماشین های دیگه که از عصبانیت جیغ می کشن، نوستالژی های شهر شولوغ که حالا خیلی دوره...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران