« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
August 1, 2006
هذیون
می گه چیکار کنیم؟ دیدی چی شد؟ می گم هیچی، بیا محکم تر رو کیبوردهامون تایپ کنیم. اصلا بکوبیم رو کیبوردهامون. شروع کنیم هرچی فحش آبداره تو وبلاگامون بنویسیم خطاب به هرکی که خوشمون نمی آد ازش. می گه خب مگه این چیزی رو تغییر می ده؟ می گم مگه فکر می کنی راهی اصلا مونده واسه تغییر دادن؟ "تغییر" رو دیگه باید تو گیومه گذاشت. یعنی یه کلمه ای که لزوما معنی ای نداره، بعضی ها الکی فکر می کنن معنی داره و با دلخوشی ازش استفاده می کنن. می گه تو خیلی بدبینی. منم سیگارم رو روشن می کنم و بهش می گم باشه، برو با کیبرد و مانیتور و اینترنت دنیا رو نجات بده. فقط یادت باشه، سهراب گفته بود "بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم." می خوای بد و بیراه بگی حداقل به اون آفتاب سوزان بگو که زده ریشه همه امیدها رو خشک کرده. به مهتاب بیچاره چیکار داری که یه کورسویی داره روشن می کنه تو این شبای بی ستاره؟ می گه بابا، جوون بدبخت رو کشتن تو زندان. می گم مگه شیاف پتاسیم نکردن تو ماتحت سعیدی سیرجانی بدبخت؟ مگه آب از آب تکون خورد؟ مگه داریوش و پروانه فروهر رو قاچ قاچ نکردن؟ مگه... حرفم رو قطع می کنه و می گه خوبه همه این چیزا رو می دونی و باز اینقدر بیخیالی. دلم می خواد با زیرسیگاری بکوبم تو کله اش و منم مثل خیلی های دیگه خشم و غم و غصه ام رو رو سر یکی که باهاش حال نمی کنم خالی کنم. یادم می آد پارسال تو یه مراسمی تو دانشگاه قسم خوردم بر علیه هیچ انسانی خشونت فیزیکی به خرج ندم. پک عمیقی می زنم به سیگارم و می گم دفترچه ات رو باز کن، اسم همه اشون رو بنویس، ببین چند تا می شن؟ هزار تا؟ دو هزار تا؟ سه هزار تا؟ یه میلیون نفر؟ تو چه مدت زمانی ای؟ یه سال، یه دهه؟ بیست سال؟ صد سال؟ هزار سال؟ می گه خب که چی؟ دنیا همیشه همینه دیگه. می گم خب همین دیگه. دنیا همیشه همینه دیگه وقتی سوراخ دعا رو عوضی می گیریم. پس بشین سر جات و حداقل اون ایده آلیسم دن کیشوت وار متعفنت رو برای خودت نگه دار. اکبر محمدی هم خونش حروم شد. ما هیچوقت لیاقت نداشتیم و نخواهیم داشت. اکبر محمدی هم اگه الان بیرون بود پیراهن عثمان بود، حالا مرگش شده بازیچه. کاش می رفت خونه اش ماستشو می خورد. کاش باور می کرد لیاقتش رو نداریم. کاش تلویزیون برنامه هاش رو کلا قطع می کرد و بیست و چهار ساعت در روز تئاتر"زائر" حمید امجد رو پخش می کرد که بدجوری وصف حال این روزای ماست. می گه اگه تلویزیون اونقدر باحال بود که"زائر" رو نشون می داد که خب یعنی اوضاع ردیف بود و دیگه مشکلی نداشتیم اصلا. بالاخره یه حرف حساب زد! ولی خب باز رسیدیم به سوال معروف اول مرغ بود یا تخم مرغ. حوصله ندارم دیگه باهاش حرف بزنم. کیبورد رو می دم دو دستی بهش و می گم اصلا بیا بکوبونش رو کله من. بیا نجات بشریت رو از همین کله کچل من شروع کن. یه خورده چپ چپ نگام می کنه و می گه...
***
دفن فوری و شبانه پيکر اکبر محمدی برغم خواست خانواده اش
|