خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 13, 2006


تجربه عجیب مسخره ایه. همه اش به خودم می گم آخرش می شم خانوم هویشام. واسه همین تا یه سری ظرف جمع می شه تو دستشویی فوری می رم می شورم. خونه رو جمع و جور می کنم و اینا! البته خب خونه همون امضای شلختگی من رو داره، ولی اوضاع واقعا از همیشه بهتره و خودم خوب می دونم که از ترسه. ترس اینکه خونه ام مثل خونه یکی از فامیل هامون که تنهاس و کمی خل تبدیل به سگدونی شه. خلاصه که، من که اصولا دست به توهمم خوبه و خیلی موقع ها شب ها یهویی خیالاتی می شم و می ترسم، مرتب سعی می کنم حواسم رو جمع کنم که خیالات ورم نداره بترسم که اوضاع خراب می شه! رادیو یا تلویزیون معمولا روشنه. هنوز البته گاهی وقتی تلفن زنگ می زنه از جام می پرم. چند باری غذای واقعی درست کردم و همه اش یک بار تن ماهی خوردم که خودش خیلی بهتر از اون چیزیه که پیش بینی می شد. جمعه عصر نزدیک بود برم تو مود افسردگی و اینا که آره امشب موقع بیرون رفتن و تفریحه و من کسی رو ندارم باهاش برم بیرون که یه دختر لبنانی که سر گزارشی که راجع به دانشجوهای لبنانی نوشته بودم باهاش آشنا شده بودم بهم تلفن زد و دعوتم کرد واسه مهمونی لبنانی های دانشگاه اون شب. کلی ذوق کردم و رفتم قلیون کشیدم و فلافل خوردم و کلی هم رقصیدم که البته صبح بعدش عین خر دنده ام درد گرفته بود که البته می ارزید! متوجه شدم که پای تلفن با این و اون زیادی حرف می زنم و بعضیا می خوان از دستم در برن پای تلفن! یاد یه آقایی از دوستانمون افتادم که خیلی حرف می زنه همیشه و ما می گفتیم چون تنهاست اینقدر حرف می زنه. حالا حواسم رو باید جمع کنم که مثل اون آقاهه نشم و زیاد مخ ملت رو نخورم. به جاش می نویسم، همه چی، وبلاگ، ایمیل، دفترچه، فروم کلاس، خلاصه هرجایی که تحملش اجباری نباشه واسه آدما. استادم امروز بهم می گه گربه بیار که خل نشی از تنهایی! فکر کنم اگه به گربه های آمریکا آلرژی هم نداشتم باز هیچ علاقه ای نداشتم به این کار. یک سال قبلا گربه داشتم. گربه که حرف نمی زنه! عوضش با بابک مرتب تلفنی حرف می زنم! شده مثل اون موقع ها که اون آمریکا بود و من ایران. روزی شیش هفت بار حرف می زنیم. یه جورایی حس های اون موقع ها دوباره زنده شده. می ترسم شرطی شده باشیم فقط دیگه وقتایی که از هم دوریم با هم حال کنیم!! حالا هفته دیگه می رم واشنگتن سه چهار روز. بعدش دیگه معلوم نیست کی هم رو ببینیم. اینم یه جورشه دیگه.


***


چند وقتی بود که حدس زده بودم. یهویی وقتی یه چیزی می گفتم پای تلفن جوابم رو پرت می داد یا حرف خودش رو می زد. عصبانی می شدم گاهی. آخر سر بهش گفتم. گفت گوشاش سنگین شده و هرچی هم گوشی رو می چسبونه به گوشش فایده ای نداره. کپلی من، 70 سالشه و من نمی خوام این رو قبول کنم. بهم گفت اگه دست اون بود می گفت همه تو 60 سالگی بمیرن. داشتم حساب می کردم یعنی 10 سال پیش. خوبه که قرار نیست دست اون باشه. خوبه که همه این سال ها بوده. همین صداش از راه دور هم خوبه. همین تصور اینکه بالاخره یه روزی می رم تو بغلش خودم رو جا می کنم و نازم می کنه و بوسم می کنه خوبه. مهم نیست که معلوم نیست اون موقع چه موقعیه. به هر حال یه روزی هست دیگه. کپلی من واسه من صبر می کنه.


***


یه زنیه که خیلی ها بهش مدیونن. می شه بهش افتخار کرد برای همه کتاب هایی که نوشته، مقاله هایی که نوشته، زحمت هایی که کشیده، و و و... نگرانشم. مریضی اش به نظر نگران کننده می یاد. اصلا از همه حرف هایی که امروز زد نگران شدم. کاشکی خوب بشه. کاشکی اینقدر سختی نکشه. کاشکی انقدر اذیتش نکنن این آدم هایی که تمام وجودشون پر از نفرته. کاشکی زودتر پیداش کرده بودم این زن باهوش شاد و باسواد رو. کاشکی یکی از زندگی اش یه فیلم مستند درست می کرد. کاشکی تصویرها و صداها باقی بمونن. کاشکی حالش زودتر خوب شه...



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage