خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 15, 2006


مرگ قهرمان مرده


سال های سیزده سالگی و چهارده سالگی و پونزده سالگی، سال های خیال پروری و قهرمان پروری و اوریانا فالاچی خونی و ایده آلیسمی از جنس پرولتاریا بود برای من! حالا اینا به هم چه ربطی دارن رو باید از اونایی پرسید که کتابا رو دم دستم می ذاشتن و منم می ذاشتم لای کتابای درسی ام می خوندمشون و مثلا وانمود می کردم دارم درس می خونم.


یک مرد، زندگی جنگ و دیگر هیج، اگر خورشید بمیرد، به کودکی که هرگز زاده نشد، پنه لوپه به جنگ می رود و مصاحبه با تاریخ رو اکثر کسایی که اوریانا فالاچی رو دوست داشتن خونده بودن. و من از همه بیشتر شیفته "اگر خورشید بمیرد" شدم. فکر می کردم کمتر خبرنگاری ممکنه به یه همچین موضوع هایی توجه کنه اون هم با این زاویه دید هوشمندانه. خوندن این کتاب ها کلا مخم رو زد. دیگه نه دلم می خواست فضانورد شم و نه دلم می خواست معلم شم. دیگه تو انشاهای جدید دلم می خواست خبرنگار شم. از اون خبرنگارها که وقتی می رن به یه سفرپرماجرا توی راه به بچه ای که توی شکمشونه فکر می کنن و هی با خودشون کلنجار می رن و بعدا اون کلنجارها رو کتاب می کنن. بزرگ که شدم دیگه وقت نکردم دوباره بخونم کتاب هاش رو. بعد از یازده سپتامبر دلم نخواست دیگه بخونم کتاب هاش رو. برای همین هیچوقت نخواستم کتاب "خشم و غرور" رو بخونم و قبول کنم که خبرنگار قهرمان ضد فاشیسم من حالا خودش اندیشه های نژادپرستی جدید رو بازتولید می کنه. خوندن یکی از مقاله هاش رو نصفه ول کردم و ترجیح دادم با رویای زن باهوشی که از حس لمس خاک کره ماه می نویسه خوش باشم.


اوریانا فالاچی برای من با فروریختن برج های سازمان تجارت جهانی در 11 سپتامبر مرد. اوریانا فالچی، وقتی که از "زادوولد مثل موش صحرایی" مسلمونا و "هوا کردن باسنشون به اسم عبادت" نوشت برای من مرد. اوریانا فالاچی وقتی که مبارزه با فاشیسم رو ول کرد و به گفتمان هایی از جنس اسلاموفوبیا دامن زد برای من مرد. حالا ترجیح می دم مثل خیلی های دیگه فکر کنم که به خاطر مریضی اش مجنون شده بود و اون حرف های نژادپرستانه رو از رو دیوونگی زده بود. ترجیح می دم به اوریانا فالاچی ای فکر کنم که بر ضد جنگ می نوشت و دیگر هیچ. اوریانا فالاچی ای که با احساس از خبرنگاری می نوشت و باعث شد من بالاخره خبرنگاری بخونم:


"…today's history is written the very moment it happens. It can be photographed, filmed, recorded on tape in interviews with the few people who control the world or change its course. It can be transmitted immediately through the press, radio, television. It can be interpreted, heatedly discussed. For this reason I like journalism. For this reason I fear journalism. What other profession allows you to write history at the very moment it happens and also to be its direct witness? Journalism is an extraordinary and terrible privilege. Not by chance, if you are aware of it, does it consume you with a hundred feelings of inadequacy. Not by chance, when I find myself going through an event or an important encounter, does it seize me like anguish, a fear of not having enough eyes and enough ears and enough brains to look and listen and understand like a worm hidden in the wood of history. I do not exaggerate, you see, when I say that on every professional experience I leave some of my soul. And it is not easy for me to say, Oh, come now, there's no need to be Herodotus; for better or worse you'll contribute a little stone to help compose the mosaic; you'll provide information to help make people think. And if you make a mistake, never mind…"


Preface to "Interview with History" by Oriana Fallaci. Translated by John Shepley, 1976, page 11.




Comments

جالب اينجاست که در كتاب جنس ضعيف نگاه انتقادي معقولي به زنان در جوامع اسلامي داشت عاري از بغض و نفرت .يك مكالمه با ميزبان پاكستاني اش در حين تماشاي يك مراسم عروسي در پاكستان:
"اين بسته چيه؟" "هيچي يك زن."
"چيكار ميكنه؟" " هيچي ازدواج."
"اينطور كه نميتونه شوهرش رو ببينه." " چه لزومي داره زن قبل از ازدواچ شوهرش رو ببينه"
وادامه ماچرا و ديدن داماد مسن توسط عروس كه دختر بچه گرياني بيش نبوده و ادامه ماجرا.
بعد از گشتن تمام دنيا و برگشتن به نيويورك ومشاهده
دختري موفق ولي تنها كه تمام تلاشش را براي تور كردن همكار مرد اوريانا ميكردميگويد "لورين حالا نميدانم دلم بيشتر براي تو ميسوزد يا براي دختر بچه بسته بندي شده اي كه در پاكستان شاهد مراسم عروسي اش بودم"
منظور اينكه ديدگاههاي اوريانا فالاچي بسيار بيطرفانه و عاري
از تعصب بود. وقايع جهاني و حماقت مسلمانان در حركات توده وار و حلال كردن خون امثال سلمان رشدي و امر به قتل مرتدين را در راندن متفكراني نظير اوريانا فالاچي به اردوگاه فاشيسم بي تاثير نميدانم.

anita | September 15, 2006 5:44 PM


‏موافقم انيتا جان. من قصد دفاع از هيچگونه نژاد پرستي‌ رو ندارم ولي‌ صنم هيچ وقت اروپا
‏زندگي‌ نکرده. خبر نداره خيلي‌ از مسلمونها توي اروپا واقعا نژاد پرست هستن. نميدونه که
‏اونها از هرچي‌ سفيد پوسته بدشون مياد.
‏صنم بايد اينجا بود و ميديد که خيلي‌ از مسلمونها آرزوي قانون شريعت رو در سر دارن.
‏وقتي‌ مسلمونهائي‌ که در انگليس دنيا اومدن توي همين انگليس بمب ميزارن و مردم
‏رو توي مترو ميکشن از يک اروپائي‌ چه توقع اي داريد ؟
‏پاپ اگر چند روز پيش نقل قول کرد که اسلام جز خشونت چيزي نداره نبايد هيچ ايرادي
‏بهش گرفت. اگر مسيحيت 10 قرن پيش خشن بود اسلام هنوز هم توي قرن 21 خشونت
‏صادر ميکنه. حالا اين خشونت سنگسار زن ايراني‌ باشه يا صدور تروريست القائده.
‏به امثال فالاچي‌ ها نبايد ايراد گرفت. آزادي بيان رو فراموش نکنيم.

sina | September 15, 2006 6:20 PM


سلام
گمونم گر نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها !
البته این معنیش تایید ِ حرف های ِ تند ِ اورینا نیست ، ولی ما توسط ِ خیلی از کسانی که مینویسند ، خوب و صادقانه هم می نویسند این چنین نقد می شویم !
حتا گاهی نقدهای ِ خودمان بی رحمانه تر است !
من از مرگش دل گرفته شدم .

Armaghan | September 15, 2006 6:32 PM


انکسی که مخالف عقایدش هستم دیوانه است و او هم مرا که مخالف عقایدش هستم دیوانه می پندارد و اینچنین است که دنیا پر از دیوانگانی است که ادعایی غیر از ان دارند ...

کیمیا | September 15, 2006 6:57 PM


گساها آخه تا کی میخواین گه اسلام رو بخورین؟ آخسته نمیشین بعد این همه بلا؟ مازوخیسم حاد داری باباجان؟ آدم نمی شین چرا؟

laloli | September 16, 2006 12:13 AM


سلام
با حرفات شدیدا" موافقم ، خیلی دلچسب بود !
همانطور که من برای سایر ادیان احترام می گذارم ، همانطور که من دوست مسیحی ام را فارغ از دین و مذهب می نگرم و با او درباره تفاوتهای مذهبی مان صحبت می کنیم ، دوست دارم سایرین هم به دین ، مذهب و نژاد من احترام بگذارند . هر چه قدر هم که بزرگ باشند !
من هم 2 سال پیش وقتی هموطن زرتشتی درباره عبادت کردن ما همین جمله " باسن را هوا کردن را به کار برد " حس کردم که دیگر برایش آن احترام اولیه را قائل نیستم ، نه اینکه چون فقط به نوعی به من اهانت کرد ، بیشتر به خاطر اینکه نخواست کسی جز خودش را جدی بگیرد . همانطور که خیلی سعی می کنند همه را به یک چشم نبینند و با یک چوب نزنند ، ما هم سعی کنیم این اندیشه را از ذهنمان بیرون کنیم که همه مسلمانان ، همه مسیحیان ، همه ایرانیان ... "همه" .

Mehdi | September 16, 2006 1:41 AM


چه با حال منم دقيقا تو همين سن ها اين كتاب ها رو خوندم همشم تقصير مامانم بود. اگر خورشيد بميرد رو هم از همه بيشتر دوست داشتم ولي راستش اين چيز هاي آخر عمرش رو نمي دونستم.

صبا | September 16, 2006 1:51 AM


دقیقا حرف دل من رو نوشتی. من هم این کتاب فالاچی رو بیشتر از بقیه ی کتاب هاش دوست دارم. چند بار اومدم این چیزها رو بنویسم تو وبلاگم...ولی نتونستم..یعنی نمی دونستم چه جوری منظورم رو بگم...ولی خب, تو دقیقا به همون چیزهایی که من بهش فکر می کردم اشاره کردی. دلم خنک شد! :))))

رها | September 16, 2006 1:51 AM


ajab! pas intor

SaCriFiCe | September 16, 2006 2:11 AM


من با این نوشته مشکل دارم آنجایی که خورشید خانم از زبا فالاچی عزیز می‌گوید: «اوریانا فالاچی برای من با فروریختن برج های سازمان تجارت جهانی در 11 سپتامبر مرد. اوریانا فالچی، وقتی که از "زادوولد مثل موش صحرایی" مسلمونا و "هوا کردن باسنشون به اسم عبادت" نوشت برای من مرد. اوریانا فالاچی وقتی که مبارزه با فاشیسم رو ول کرد و به گفتمان هایی از جنس اسلاموفوبیا دامن زد برای من مرد» صنم عزیز، فالاچی را سالها بعد خواهی فهمید.


---
خورشید: حمیدرضا جان، بزرگ می شی تو هم می فهمی!

حمیدرضا | September 16, 2006 3:38 AM


Dear Lady Sun ,I do not agree with you.I think she saw the truth and had the guts to write about it ,Although I do not advocate her strong literature,but I can undrestand her concern as a true European that she was in the context of Europe. Just Imagine how would we as mulims have reacted if Christians and Europeans had the same positions in our countries as Mulims have in Europe now. By the way have you ever visited Europe before?

Persian Architect | September 16, 2006 6:00 AM


سلام صنم عزیز.
ما به نظرات همدیگر احتیاج‌داریم و به‌همین‌دلیل در وبلاگستان هستیم. "کنکور فمنیسم" عنوان جدیدترین نوشته‌ی وبلاگی من است که در آن چند سؤال برای تبادل نظر عمومی مطرح‌کرده‌ام...دعوت می‌کنم که به این گفت‌و‌گوی وبلاگی بپیوندی.
می بخشی که کامنتم به موضوع نوشته‌ات ربط ندارد!

farhad | September 16, 2006 9:45 AM


well done!

behrang | September 16, 2006 10:15 AM


manam ba sina movafegham.
in enkar kadani nist ke mosalmonhaye Eurpa aghallan 70 darsadeshun nejad parastan,
va be nazareshun hameye karha va ravesh zendegiye baghiye ghalate.
injuri naslha ham ke inja zendegi konan, isole hastan va dar naije khatarnak!
dust daram ye kam tozih bedi ke be nazaret, ba vojoud in haghighat, che tafakkori mitune dar barashun dorost bashe.
age afghanhaye mohajer hame ja migoftan ke irani ha kheyli kasifan, fekr mikoni iraniye gheyre nejad parasti ham baghi mimund?!


---
خورشید: یه جورایی این بحث اونقدر به نظرم واضحه که اصلا خنده ام می گیره چیزی بگم. ولی خب چون توضیح خواستی، من اول ازت چند تا سوال دارم: این آمار رو از کجا آوردی که 70 درصد مسلمونای اروپا نژاد پرستن؟ حالا اصلا گیریم که آمار تو درست، بعد این یعنی نژادپرستی بر علیه مسلمون ها توجیح می شه؟ یعنی مثلا وقتی تو آمریکا گروه های کوکلوس کلان سیاهپوست ها رو می کشتن، اونوقت سیاه پوست ها هم باید سفید ها رو سرته آویزون می کردن و می کشتن؟ چرا مسلمون ها باید حتما با فرهنگ اروپایی (کدوم فرهنگ اروپایی راستی منظورته؟ هزار نوع فرهنگ داریم) قاطی بشن؟ چرا اگه آداب و رسوم خودشون رو داشته باشن به نظرت ایزوله می یان؟ یعنی به نظرت فرهنگ اروپایی بالاتره؟ یعنی به برابری انسان ها اعتقاد نداری و فکر می کنی بعضی انسان ها برابر تر هستن؟ از کدوم "حقیقت" حرف می زنی؟ راستی با بیانیه های حقوق بشر که ضد نژادپرستی هستن مخالفی که داری نژاد پرستی رو توجیح می کنی؟ یعنی اصلا مشکلی نداری که نژادپرستی رو توجیح کنی؟ اصلا نژاد پرستی قابل توجیحه؟

میترا | September 16, 2006 11:40 AM


سلام.خیلی وقت بود که ازش خبری نداشتم تا اینکه خبر مرگش رسید.این چیزایی رو هم که شما نوشتی تازه شنیدم.اما به نظرم خیلی مهم نیست.اون تاثیر خودشو گذاشته بود.اونقدر نوشته ی خوب و کارای درست و حسابی تو کارنامه ی این آدم هست که بتونه ازش یه چهره ی قابل قبول بسازه.اصلا فرق روشنفکرا با مقدسین همینه.اینارو می شه نقد کرد.می شه از میون هزارتا حرف خوبشون یکی رو دوست نداشت وکنارشون گذاشت اما با دسته ی دوم نمی شه...این آدم تاثیر خودشو تو زندگیم گذاشت بدون اینکه دلم بخواد از مرده اش یه بت بسازم...

omid | September 16, 2006 2:10 PM


مثل من که همیشه همین کلک رو سوار می کنم! منظورم کتاب لای کتاب قایم کردنه...
راستی تو خیلی عجیب و غریب می نویسی... اما اینو بدون که با توهین به کسی، کارت به نتیجه نمی رسه... مثل این که تو بوستون زندگی می کنی... خوب، با این حال زیاد از اوضاع ایران با خبری... البته از چیزایی که ما نمی دونیم!
خیلی وقته که بلاگت رو می خونم... خیلی هدفمند نمی نویسی... یا شاید اصلا هدفمند نمی نویسی... کاری ندارم...به خودت مربوطه.. اگه به من سر بزنی خیلی خیلی خوشحال می شم.

آرش | September 16, 2006 8:02 PM


همون جوری که امثال گنجی و عبدی منو به یاد شخصیت مت دیلون تو فیلم تصادف میندازن٬ امثال فالاچی هم منو یاد سرنوشت ناگوار پلیس جوان فیلم تصادف (Crash) میندازه. گویی انسان به حکم انسان بودن ناچاره به بازتولید اون چیزهایی بپردازه که بدشون میدونسته و ازشون ابا داشته. ادمها دو جا رادیکال میشن: جوانی و پیری! میشود نصف عمر مفید آدمی!!!

سیروس | September 17, 2006 2:54 AM


نمی دانم این چه سریست که بسیاری از کسانی که در آستانه تبدیل شدن به اسطوره هستند به یک باره گند می زنند به همه چیز.حیف از فالاچی.

باد شرقی | September 17, 2006 3:31 AM


« جسارت » تنها خصلتی است که تماما در فالاچی قابل ستایش است جسارتی که حتی بعد از 11 سپتامبر بیشتر شد و ما ترجیح دادیم ناشی از جنون بدانیم تا انتخاب . امااین به این معنا نیست که او صاحب سایر اصول اخلاقی هم بوده باشد بلکه برعکس او خیلی چیزها را در ازای همین جسارت از دست داد امابه نظر من همین یکی برای دوست داشتنش کافی است .

ریتا | September 17, 2006 4:12 AM


سلام خورشید خانوم . اول مرسی از لینک دوم درود به تو که حس خیلی ها رو نسبت به اون خدا بیامرز به این خوبی بیان کردی و سوم اینکه آرزو می کنم روح اون مرحوم به قسمت بهشت مسلمون نشین بره که خودش هم روزی 5 بار مجبور شه باسنش رو هوا کنه تا حالش جا بیاد !

هیس | September 17, 2006 11:33 AM


سلام
بالاخره جرات کردم براتون نظر بذارم .از خیلی وقت پیش به وبلاگتون سر میزنم اما نمیتونستم نظر بذارم شاید چون خودم وبلاگ نداشتم شایدم ..... اونروزا بنظرم شماها یه گروه روشنفکر بودین تا حالا که خودمم وبلاگ دار شدم . هه
خلاصه برام خوشحال کننده است که جراتشو پیدا کردم

اثر انگشت | September 17, 2006 7:01 PM


راستش قبول دارم حرفات رو..به سينا كه آزادي بيان رو به تو و بقيه گوشزد ميكنه..بايد بگم كسي كه اين اصل(آزادي بيان ) رو قبول داره بايد در كنارش آزادي اديان و ملل رو هم قبول داشته باشه..اگر مسلماني (يا گروهي از آنان) در جايي خطا مي كنند نبايد به پاي اسلام و دين نوشته شود...همين

سبا | September 18, 2006 4:35 AM


cool!
آره همون پست آخرو می گم! همون دیوانه ای از قفس پرید!

مینا | September 18, 2006 5:26 AM


ممنون. خیلی خوب بود.

آرش | September 18, 2006 6:17 PM


خيلي جالب بود .
من هم در همون زمان ها همين حس و داشتم و جالب بدوني كه كتاب " آگر خورشيد بميرد " را بيش از 10 بار خوندم و لذت بردم . بهر حال فالاچي براي ما فالاچي دهه 60 و هفتاد ميلادي هست نه بيشتر .
مطلب شما رو لينك دادم خوشحال ميشم سري بزني .

مهدي | September 19, 2006 1:49 AM


مرسی از این که خیلی به نظرم توجه کردی...این، شعور بالاتو می رسونه!!!

آرش | September 19, 2006 9:32 AM


man orianaro dost dashtam va daram hata age darbare mosalmona bad ghofte bashe bekhatere ghozashtash doshesh daram.hame ma ashtebah mekinim shaiad age khiodeto jae on mezashte darkesh mekarde behar hal on be den bod pas ziyad nabayad delger shi age vaght kardy be man ham sar bezan
www.lilit.blogfa.com

maryam | September 20, 2006 1:14 PM


بابا نژادپرست چيه الكي اين زنيكه رو گنده اش مي كنين؟! اين يارو ماليخولياييه بابا حالش خوب نيست اصلا! از اولم مزخرف مي نوشت

Iranian | September 20, 2006 5:52 PM


dar morede matne englisi i ke naghl kardi faghat mitunam ino begam, tarikhi baraye neveshtan vojud nadare, tarikh hamvare un chizi e ke fatehan be sabt miresunan.

Einhorn | September 20, 2006 6:08 PM


با سلام
شما را به خواندن داستان کوتاه منتشر شده در سایت ابوذران با عنوان " بند کفشتان باز است آقا ... " دعوت می کنیم.
با تشکر
ابوذران
http://aboozaran.com

ابوذران | September 21, 2006 1:06 AM


بابا تو چقدر IQ ات پایینه... یعنی تو انقدر خری!؟

Parx | September 22, 2006 4:59 AM


Post a comment




Remember Me?


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage