« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
October 24, 2006
خورشید خانوم مهم می شود!
امروز یه سخنرانی کوچیک تو یه جمع کوچیک یکی از گروه های دانشگاهمون که رو "فرهنگ آزاد" و اوپن سورس و اینجور چیزا کار می کنن داشتم (همونایی که جیمبو رو آورده بودن دانشگاهمون) راجع به وبلاگ ها و فیل ترینگ و سانسور و کمپین آن لاین و اینجور چیزا. بعد یه زن خل و چلی یهو سر و کله اش پیدا شد. وسط حرفای من هی سوالای بی ربط می پرسید و هی حرف من رو قطع می کرد. مشکل هم اینجا بود که من اصلا نمی فهمیدم چی می گه! مثلا می گفت هدف شما چیه؟ دموکراسی آمریکای شمالی؟ جنگ؟ مدل دموکراسی تو عراق؟ بعد گفت مردم ایران چی احتیاج دارن؟ اگه قرار بود تو از طرفشون حرف بزنی چی می گفتی؟ آب؟ برق؟ کشاورزی؟ غذا؟ هی می گفتم بابا من زور بزنم از طرف خودم حرف بزنم، آخه یعنی چی از طرف مردم ایران حرف بزنم و این ول نمی کرد! اونجایی که داشتم راجع به کمپین های اینترنتی زنان حرف می زدم هم یهویی برگشت گفت چقدر از زنا حرف می زنی (حالا من یک ساعت راجع به چیزای دیگه ور زده بودم)، از مردا بگو، مردا هم مهمن و غیره. هی بهش می گفتیم بابا صبر کن حرف من تموم شه بعد موقع سوال و جواب حرفت رو بزن و این هی حرف می زد. این بدبختا هم مثل اینکه تا حالا همچین پدیده ای رو تجربه نکرده بودن و دست و پاشون رو گم کرده بودن و خلاصه انداختنش بیرون. شاهکاری بود. من یه جورایی برام عجیب نبود! سخنرانی به هم زدن کارمونه دیگه! فقط نمی فهمیدم درست حسابی چی می گه (همینایی هم که مثال زدم معلوم نیست درست فهمیده باشم) و گرنه از جواب که در نمی مونم! بعدش شب هم این گروهه بهم ایمیل زدن کلی معذرت خواهی کردن. همچین یه خورده احساس مهمی بهم دست داد! نمردیم و سخنرانی ما رو هم به هم زدن!!
خورشید خانوم بدبخت می شود!
متوجه شدین من تازگی ها چقدر وبلاگ می نویسم؟ تنهایی کار دستم داده وراج شدم دیگه. مرسی که زیاد به روم نمی آرین! ولی خدا این وبلاگ رو حفظ کنه که خوب نجات دهنده است وسط این همه کاری که سرم ریخته. یعنی دارم رسما له می شم. الان ساعت پنج و ربع صبحه و نقدی که باید می نوشتم تموم شد، می رم می خوابم تا هفت و نیم صبح. بعد کلاس دارم تا 11. بعدش باید بدوام برم دفترم بشینم مقاله کلاس عصر رو که از بس سخت بود نتونستم تموم کنم، تموم کنم و بشینم نقدش رو هم بنویسم تا قبل از ساعت 3. 3 تا 6 کلاس دارم. بعدش باید بیام خونه خر بزنم برای امتحان چهارشنبه. بعد از امتحان هم برم برای استادم کار کنم. ماشین هم ظاهرا باطری تموم کرده منم نمی تونم تنهایی هولش بدم هیچکس رو هم ندارم بگم بیاد کمکم هول بده بکشیمش کنار با یه ماشین دیگه باطری به باطری کنم. همسایه هامون هم قربونش برم حتی سلام هم به آدم نمی کنن چه برسه به اینکه کمک کنن. همسایه روبروییم از من اینترنت می گیره. ماه به ماه در می زنه پولش رو می ده، بعد تو اتوبوس که می بینمش هیچی نمی گه. یه بار هم سلام کردم بهش جوابم رو نداد!! تازه از همه اینا بدتر اینه که دانشگاه نامه داده به همه ساکنین شهرکی که من توش زندگی می کنم که از اول نوامبر می یان به همه خونه ها سرک می کشن که تمییزی خونه ها رو چک کنن. همه چی رو می خوان چک کنن، یخچال، گاز، کابینت ها، حموم. حتی اگه ظرف نشسته هم داشته باشیم دعوامون می کنن! ظاهرا تو قراردادمون نوشته که همچین حقی دارن و مثل اینکه برای مبارزه با جک و جونوره. حالا من موندم تو این اوضاع گوزپیچ کی قراره خونه رو تمییز کنم! باید از سرتاپای خونه شسته شه و سابیده شه. فکر کنم منو از اینجا بندازن بیرون مجبور شم خونه گرون غیر دانشجویی بگیرم. مگر اینکه بابک محبتش قلمبه شه پاشه بیاد اینجا بهم کمک کنه این طویله رو تمییز کنیم! آهای ملت بهش بگین بیاد به من کمک کنه. قول می دم از فمینیست بودن استعفا بدم!
بابا سرشلوغ!
چقدر ذوق کردم که قراره بیان خونتون رو بازرسی کنن مثه جوک میمونه!
صورتك خيالي | October 24, 2006 04:49 AM

آب و گل | October 24, 2006 05:05 AM

خورشید خانم! من نمیتوونم به بابک زور بگم، خودت یه جوری خواهش کن بیاد کمکت بکنه. قول بده درسها که تمام شد و خستگیها در رفت و کار خوبی داشتی و همه چیز بر وفق مراد بود یک بار هم شما، اگر حوصله داشتی و گردش هم نخواستی بری، به بابک کمک بکنی. شک ندارم قبول میکنه.
هوشنگ | October 24, 2006 05:12 AM

می خواین من بیام خونتون رو تمیز کنم؟ دوست وبلاگی به چه درد می خوره؟ فقط که قرار نیست واسه تبادل لینک مزاحم بشیم! شما جون بخواه!
راستی شما خارج از کشور زندگی می کنید؟ آخه گفتین از اول نوامبر میان!!
خلاصه اگه کاری از ما برمی آد تعارف نکنید حتی حاضرم صبحها ماشینتو هل بدم!
خانم کپی | October 24, 2006 05:19 AM

تموم این سختی ها هست ولی من به عنوان یه دانشجو وقتی به اینهمه زحمت و سختی نگاه می کنم ، بر حسب تجربیاتم میگم قطعا عیار اون مدرک و از همه بالاتر لذت اونهمه چیزی که به شما اضافه میشه و نگاهتونو به مسائل به میزان قابل توجهی دقیقتر و عمیق تر میکنه ،ارشش رو داره ، موفق باشید!
دختری در پیاده رو | October 24, 2006 06:19 AM

ما به همسرت بگیم بیاد کمک ؟!$%^##&@%!!!!!
راستی خانومه ایرانی بود؟ همونی که سخنرانیتو بهم زد!
40tike | October 24, 2006 06:25 AM

1- من که بدم نی یاد زیاد بنویسی!
2- اون خانومه خواسته دلت برا اینجا تنگ نشه! دوستات فرستادنش! همین!
3- ببین عزیز جان همین که توقع داری شوورتون بیاد خونه تمیز کنه برات خودش فمنیستی (وبلکه کمی هم اونورتره!)
همش شوخی بود زیاد بنویس!
مینا | October 24, 2006 06:41 AM

looloo | October 24, 2006 06:52 AM

زندگی ات جالب شده ولی! :)
رها | October 24, 2006 08:23 AM

I think, avamel e sheytan e bozorg were responsible to interrupt your speech
God | October 24, 2006 08:37 AM

اشتراک AAA بگیری خیلی راحت میشی برای ماشین. سالی ۵۰ دلار میدی اونوقت هرجا گیر کنی یه تلفن میزنی مجانی میان میبرنت. باطری به باطری کردن هم مجانیه به اضافه کلی چیزای دیگه.
roya | October 24, 2006 09:10 AM

آرش | October 24, 2006 09:20 AM

سلام
زیر گنبد کبود هر کی یه جور خودشو ابراز می کنه:
یکی سخنرانی می کنه...یکی گوش می کنه و کف می زنه ...یکی گوش می ده و چرت می زنه...یکی هم گوش نمی کنه و نظر می ده...هر کسی یه کاری بلده...
همین
omid | October 24, 2006 09:33 AM

سلام :))
این تمیزکردن مشکل اساسی من هم هست چون خودم شدید تو کار شلختگی و اینهام و کلاً اگه به خاطر خجالتکشیدن از مردم و مهمون و غیره نباشه شلختهگی رو ترجیح میدم.
امروز یه دوستم قرار بود بیاد خونهمون من دیدم کثافت داره از در و دیوتر اتاقم میره بالا. خلاصه مجبور شدم یه جور سر همبندی و تمیزکاری کنم. (البته مثلاً فرض رو بر این گذاشتم که قرار نیست در کمد رو باز کنه و هر چی دم دستم بود همینطوری چپوندم اون تو! حالا خدا نکنه بیاد وبلاگ تو رو بخونه آبرم بره!)
تو هم گمونم تا مجبور نکننت دستت به کار نره اما خب خودتم میدونی به وقتش میری سرش. نه؟
ata | October 24, 2006 10:29 AM

amin | October 24, 2006 10:49 AM

من که خیلی دوست دارم نوشته های شما رو بخونم. فقط دو تاسوال: شما در حال حاضر رشتتون چیه و تو چه مقطعی؟
bideghermez | October 24, 2006 01:26 PM

بيخيال بابا! فمينيسم كيلويي چنده!؟ در ضمن هر چيزي يه قيمتي داره ديگه خورشيد جان. درس خوندن در بلاد غربت ينگه دنيا با امكانات آموزشي خوب زحمت داره، آدم از يه چيزاي ديگه واميمونه. دوست داشتي الان دانشجوي دانشگاه آزاد بودي پول مفت مي ريختي توي جيب آقاي جا اسبي؟!؟ ولي خونت تميز بود مثلا؟ غر نزن ديگه! (از شوخي گذشته زياد سخت نگير بابا، ميگذره). اميدارم خونه هرو از دست ندي فقط
Iranian | October 24, 2006 06:34 PM

نسبت تنهایی و وراجی رو کاملا درک میکنم. راجع به خودم که فکر میکنم میبینم قبلا که تنها نبودم، بازم وراج بودم.
علیرضا | October 25, 2006 10:38 PM

sadeh bodan v sadeh neveshtan shoma ehtram bar angiz ast inha dale bar zan engari (feministi) nist hagh shoma ast keh zananeh fekr konid magar ma mardha cheh kardeh im dar tool tarikh ,joz khoshonat va besiari karhay bad man arezo mikonam rozi zanha va albateh zanan fahmideh karhay bishtari ra dar donia dar dast begirand ta donia besoy solh v azadegi pishraft konad .khorshid khanoom shoma v hameh shirzanan v shir dokhtaran irani mohem hasid .movafghiat shoma ra arezo daram.
Atlanta
jahan
jahan | October 28, 2006 10:28 PM

Post a comment
|