خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 23, 2006


یعنی چی اسمش رو گذاشتین بازی یلدا؟ نمی گین آدم شب یلدا کار و زندگی داره شاید نرسه بیاد آن لاین؟ من تازه الان اومدم آن لاین ایمیل و کامنت هام رو چک کنم بعد از دو روز دیدم بازی راه افتاده. از همینجا اعلام می کنم بازی تا شب عید باید ادامه پیدا کنه!


اینم پنج تا چیزی که شاید ندونین در مورد من. نمی شه بیشتر باشه؟ آخه نمی گین وبلاگ نویسا عاشق نوشتن از خودشونن دنبال بهانه می گردن هی بنویسن؟ من دلم می خواست ده تا بنویسم!


1- وقتی که پنج سالم بود خروسک حاد گرفتم و بخشی از ریه ام تقریبا از بین رفت. یک چمدون سوغاتی شکلات رو یه ضرب خوردم از ترس اینکه خواهرم از مدرسه بیاد و شکلات ها رو بخوره و برای همین حساسیت شدید دادم و یک ماه تموم تو بیمارستان کودکان تو چادر اکسیژن بودم در حالی که به هر دو تا دست ها و پاهام سرم وصل بود و فکر می کردم دیگه نمی تونم راه برم. تا دوره بلوغ نه می تونستم شوکولات بخورم، نه آجیل، نه آلوچه، و نه بستنی یخی چون حالت آسمی می گرفتم و باز به حال مرگ می افتادم که البته گاهی می خوردم و حالم خراب می شد.


1- من تا هفت هشت سالگی دو تا شخصیت خیالی داشتم به اسم ابراهیم زاده و محبوب که خیلی هم جدی بودن تو زندگی ام و باید همه بهشون احترام می ذاشتن.


2- وقتی اولین بار با یه پسری خوابیدم (و البته هر دو لباس تنمون بود) فکر کردم عضو شریفش که سفت شده کمربنده و بهش گفتم کمربندش اذیتم می کنه و پسره فرداش باهام به هم زد چون به این نتیجه رسیده بود که من خیلی شوتم.


2- یکی از آرزوهام اینه که تو عفو بین الملل کار کنم.


3- کلیدر رو تا تا وسط جلد ده خوندم چون یکی گفت آخرش گل محمد می میره و دلم نمی اومد قسمت مرگش رو بخونم.


3- من همیشه سر توالت کتاب می خونم و اکثر چیزایی که خوندم سر توالت بوده. اصولا اگه چیزی نخونم دستشویی شماره دو ام نمی یاد.


4- یه بار خواب دیدم علیرضا حیدریان (کشتی گیر) تو وان حموممون با دوبنده قرمز نشسته و من دارم پشتش رو لیف می کشم (و البته من تا حالا ندیده بودم این حیدری رو تو تلویزیون و فقط اسمش رو شنیده بودم!) چند سال بعد که شیده رئیس من بود و سرکلاسم اومده بود که تدریسم رو ارزیابی کنه داشتم کلمه کشتی گیر رو به انگلیسی به بچه ها یاد می دادم و یهو اسم حیدری رو مثال زدم و دیدم شیده که جریان خواب رو می دونست از خنده کبود شده و منم سرکلاس جلوی همه بچه ها پنج دقیقه خندیدم و بعد از کلاس رفتم بیرون و وسط راهروی موسسه یک ربع بلند بلند می خندیدم. (اخراج نشدم.)


4- از شاملو چندان خوشم نمی آد و فقط چند تا از شعرهاش رو دوست دارم.


5- از هشت سالگی تا چهار سال پیش نماز می خوندم.


5- معدل دیپلم من ده و خورده ای هستش با تک ماده شیمی 1.25. دوم دبیرستان هم شیمی صفر شدم ثلث سوم چون تقلبم رو گرفتن. هر کس که شیمی بلده ناخودآگاه به نظرم خیلی باهوش می یاد.


خب اینم از پنج تای من! نمی دونم کی کیو دعوت کرده و کی نوشته. اگه تکراریه ببخشید چون من امروز شیش ساعت رانندگی کردم (راستی من ده بار ایران امتحان رانندگی رد شدم، اینو اضافه نکردم که از پنج تا بیشتر نشه!) الان ساعت پنج صبحه و باید پنج ساعت دیگه هم بیدار شم و نمی رسم خیلی وبلاگ بخونم.


خلاصه این پنج نفر رو که هنوز ننوشتن دعوت می کنم: آسیه امینی، صبا بی قرار، کسوف، دنتیست، زیتون، راوی، آذرستان، نازلی دختر آیدین، جادی، دیوونه، کلاغ سیاه...


خب نمی شه شیشمی رو اضافه نکنم. حتما فهمیدین که من ریاضی ام هم چندان تعریفی نداره!





Comments

خداييش فكر نمي كردم از نظر نمره شيمي از خودم باحال تر هم كسي بوده باشه كه امروز فهميدم هست. من شيمي رو با نمره 2 تك ماده كردم و واقعا تو با نمره 25/1 من رو رو سفيد كردي.

دي ناز | December 23, 2006 06:21 AM


اون کمربند و علیرضا حیدریان معرکه بود! :))

RahiL | December 23, 2006 08:15 AM


خانم جان اون شخصیت خیالی شما ابراهیم زاده ی معبود بود اسمش که شما معبود رو نمی تونستی بگی شده بود مربوط! حالا چی شده که من اینو می دونم اینه که گمونم پرونده ی دبستان من رو یه دفترداری چیزی مهر زده که اسمش عفت ابراهیم زاده ی معبود بوده! می گن دنیا کوچیکه راست می گن گویا:D

Elize | December 23, 2006 10:25 AM


in kheilee ba hal bood. man koli shok shodam vaghti jelde akhare kaleidar ro khoondam, ta do rooz aza dar boodam. bad az oon har vaght do bareh miraftam soraghe kaleidar hich vagh jelde akharesh ro nemikhoondam.

azadeh | December 23, 2006 11:01 AM


خيلي خوشم اومد. خيلي خيلي
هم خودم اين كار رو خواهم كرد و هم پيشنهاد ميدم به دوستان. شانسي بود كه به وبلاگ شما آشنا بشم...

weria | December 23, 2006 11:42 AM


علیرضا حیدری صحیح است بانوی کشتی دوست. با تشکر...!!!!!!

پدرام | December 23, 2006 11:54 AM


خورشید جان بهتره بگی تا یلدای سال دیگه!
یه دیگه اینکه شما همیشه همین طوری اعدادو می شماری؟؟!!
امیدوارم که در مورد بچه دار شدن یه موقع این طوری نشماری!!!!!

بید قرمز | December 23, 2006 12:56 PM


احياناً منظور از عليرضا حيدريان
حيدري نيست؟
احتمالاً تا حالا با كوفي عنان دوش نگرفتين؟

كوهيار | December 23, 2006 02:52 PM


در مورد کیلیدر× برای من هم این اتفاق افتاد. وسط جلد ده ولش کردم.
× یه بار از دولت‌آبادی پرسیدم بالاخره اسم این کتاب چیه؟ کِلیدر، کُلیدَر و یا کَلیدر؟ گفت درستش اینه: کیلیدر.

الناز | December 23, 2006 03:19 PM


سلام خورشيد خانوم عزيز ! من وبلاگ نويس حرفه اي نيستم براي همين هم از ماجراي يلدا بازي خبر نداشتم . اگه مي دونستم ... آخه من چند هفته ايه دست به افشاگري عليه خودم زدم ! اگه وقت داري بهم سر بزن و بخون . اگه زياد وقت نداري فقط دو تا شماره "روزهاي اول " رو بخون ... شايد كمي خنده خستگيتو رفع كنه ... شاد باشي !

مژده | December 23, 2006 04:22 PM


تو خواب علیرضا حیدری میدیدی من دو دفعه خواب دیدم خسرو شکیبایی اومده تو کلاس زبانمون به من میگه با من دوست شو و... ( به جان خودم من از این آدم اصلا خوشم هم نمی اومد...
اون کمربنده خدا بود.

Leva | December 23, 2006 10:03 PM


اون کمربنده آخرش بود:)))))
در مورد توالت شدیدن احساس مشترکی دارم باهات. غیر کتاب خوندن من نصف بیشتر شعرامو اونجا گفتم :))

نیروانا | December 24, 2006 03:05 AM


اون كمربنده و توالت خدا بود.
از براي دعوت هم كلي ممنون

صبا | December 24, 2006 03:21 AM


2 و 4 و بقیش خعلی باحال بود

mazoox | December 24, 2006 04:49 AM


كمربنده خيلي باحال بود
يكي از دوستان من در اولين شب به همسرش گفته بود عجب استخون بدي داري!!

باران | December 24, 2006 04:58 AM


hahaha kheily ghesmate alireza heidarish ba mazzeh bood :))))

بالا افتادن | December 24, 2006 05:41 AM


از بس تو ايران کتابای شيمی مزخرفه. من اينجا شیمیامو بدون کلاس رفتن پاس می کنم البته بايد خيلی بخونی. کلا درس سختیه ولی تو ايران انقدر خلاصه نوشتن که آدم هيچی نمی فهمه.

ندا | December 24, 2006 06:16 AM


خداي من شخصيت‌هاي خيالي و كمربنده محشر بود .

ريتا | December 24, 2006 10:08 AM


خورشید خانم دمت گرم خیلی باحالی

Babak | December 24, 2006 10:16 AM


سلام. فکر کنم بار اولی هست که به بلاگتون میام اونم از سر این بازِی!! ( البته 4-5 سال پیش یه بلاگ خورشید خانوم بود و به اون چند بار سر زده بودم ولی یادم نمی یاد این همونه یا نه!!) خیلی از این 5 تا خود افشاگریتون خندیدم!! خیلی جالب بود. موفق باشین.بای بای

arash | December 24, 2006 12:02 PM


salam khanoome khoshgele ziba.email ke mizanim javab nemid goftam hadeaghal belakhare barat comment bezaram.agar che har rooz weblogeto mikhoonam ama comment nemizaram.noktehayi ke dar morede khodet gofti kheili bamaze bood.dastet dard nakone shabe barooni x-masemoon ro tooye texas sakhti.khanoom age hava sarde ghadamet rooye cheshm ye sari ham be dahate emrika bezan.ye zare red neck bebinim.
happy holiday sanam jan.

golnaz | December 25, 2006 12:49 AM


من و خواهرم هم همیشه سر شکلاتها دعوا داشتیم، کاملا درکت می کنم؛)) ولی شهید راه شکلات شدن دیگه خیلیه! :)

شبنم | December 25, 2006 07:15 AM


هوم ...

سوسن جعفري | December 25, 2006 01:35 PM


سلام /. امان از دست این خاطرات ... اما قرار بود خصلتها نوشته بشه نه ؟ !! . به هر حال گاهی اتفاقها زاییده می شن که لحظه های شاد سالهای دور رو رقم بزنن/. موفق باشید . عالی بود /قلم توانایی دارید . موفق باشید . راستی به من هم سر بزنید خوشحال می شم /.

داش سعید | December 26, 2006 04:38 AM


اهه من ذوق مرگ شدم که، فردا می نویسم :)

nazli | December 26, 2006 10:01 AM


بالاخره يك فيلتر شكن توپ چير اوردم كه دست هيچ بني بشري بهش نمي رسه كه اين يكي رو بخواد ببنده.

بعد از مدتها تونستم خورشيد رو ببينم.

اميد | December 27, 2006 01:30 AM


az behtarin 5 moredi bood ke khoondam;) vali hamchenan be khatere shomareye 1 too shokkam!:D manm 1 avvali!:P
manam movafegham edame peyda kone man hanooz kolli harf daram bezanam!:D

AilAr | December 27, 2006 10:47 AM


ازادی به قدری بهت قوت قلب داده که با افتخار خوابیدن با یک نامحرم رو بعنوان ده حادثه مهم زندگیت بیان کنی!

براستی شماهاهم باید بنگاه طرفداران مبارزه با سنگسار را تشکیل بدید که در اینصورت براستی پس کجاست ازادی؟

بیشک اساسی ترین پایه فیمینیسم را ماهرانه منعکس کردی

کامروز | December 28, 2006 12:17 PM


manam shimi ro tak made kardam, vali az bad roozegar alan daram doctoraye shimi mikhonam! besoozad pedar konkoor.

Yaser | December 29, 2006 02:51 PM


ناراحت نباش خورشيد !
آلت مبارك ، يه جورايي برا بعضيا كمربنده : LOL

كمربند | December 29, 2006 11:08 PM


خداییش خیلی بامزه بود... مردم از خنده...

من هم سرانجام اعتراف کردم...

و به شما هم لینک دادم...

مسافر هندوستان | January 1, 2007 07:15 AM


Post a comment




Remember Me?


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران