« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
December 31, 2006
خب کلی زیر زبونم مزه کرده که از دنیا به دور باشم. اونقدر خسته شدم چندماه گذشته که هرچی می گذره خستگی ام درنمی ره و دست و دلم به کار نمی ره. خیلی کم به اینترنت سر می زنم. چند روزی هم رفتیم دیزنی و اورلندو که کلی خوش گذشت و البته اونجا دیگه اصلا اینترنت نداشتم و فقط یه روز از لابی هتل وصل شدم که کامنت ها رو منتشر کنم و ایمیلم رو چک کنم. دست این سرمایه داری آمریکایی درد نکنه که اینقدر بچه ها رو خوشحال میکنه و منم از خوشحالی این بچه ها ذوق می کردم. البته این دیزنی چیز برای انتقاد زیاد داره. از همه جالب تر خونه میکی ماوس و مینی ماوس هست و اینکه چطوری از بچگی نقش های جنسیتی رو تو ذهن بچه ها فرو می کنن. خونه مینی ماوس خوشگل و صورتی و مرتب و تمیز و میز آرایش و چرخ خیاطی و آشپزخونه کامل و مرتب (و البته قسمت مورد علاقه من یخچالش بود که همه اش پنیر بود توش و منم که عاشق پنیر!). خونه میکی ماوس پر از چیزای ورزشی و آشپزخونه اش هم عین آشپزخونه من توش بمب زده بودن انگاری! از درو دیوارش رنگ ریخته بود و آشغال! (اعتراف می کنم تا حالا حتی یه دونه کارتون میکی ماوس هم ندیدم و نمی دونم تو کارتونش هم همینطوریه یا نه.) آدما از جاهای مختلفی میان اونجا کار می کنن که نمی دونم کار داوطلبانه هستش یا پول می گیرن. اما جالب بود که خیلی هاشون از دانشگاه های درست حسابی اومده بودن و مثلا دختری که دم یکی از توالت ها داشت کار می کرد از دانشکده حقوق جرج تاون بود. (اسماشون و اینکه از کجا می یان رو روی یه کارتی رو سینه اشون زده بودن.)
این سیاوش جونوور یه زبونی داره که آدم نمی دونه از پسش چه جوری بربیاد! داشت یه جا با چند تا دختر بازی می کرد و ما می خواستیم بریم و صداش زدیم. اومده می گه مزاحمم نشین من دارم گفتگوی تمدن ها می کنم! وقتی سربه سرش می ذاشتم به روشی می گفت به این خواهرت یه چیزی بگو ها! بگو دست از سر من برداره! یه جا پاهام رو گذاشته بودم رو شیکم روشی تو رستوران چون خیلی خسته شده بودم. اومده با چنگال سراغ پای بنده و بهم می گه لطفا با زندگی ات خداحافظی کن! بدم می آد بهم بگه خاله و چپ و راست هی الکی می گفت خاله، خااااااله که جیغ من رو درآره! یه جا به یکی گفتم سیاوش خواهر زاده امه و اومده ادای من رو در میاره و می گه لطفا به من نگو خواهر زاده خوشم نمی آد! بهش می گم تو برو قطر روشی بمونه پیش من که تنهام. می گه مشکل خودته! به مامانت بگو یه خواهر دیگه برات بزاد! شب تو هتل من یخ کرده بودم و بابک بقلم کرده بود. بعد هرهر مرتیکه می خنده می گه این بقل کردن خیلی ژیقانس داشت ها! کلی عشقولانه بود! ادای حرف زدن من و بابک رو هم درمیاورد جونور. بعدش هم عکس شمشیر کشیده داده به من می گه برای بابانوئل ایمیل کن بگو برای من کریسمس شمشیر بیاره. خلاصه با کلی بدبختی یه روز یواشکی براش شمشیر خریدیم، درخت کریسمس درست کردیم، یه جوراب گنده خریدیم که شمشیر توش جا بشه و یه روز زودتر از کریسمس مراسم با شکوه اهدا شمشیر رو برگزار کردیم چون دیگه داشتیم می رفتیم اورلندو. پنجشنبه وقتی که داشتن می رفتن توی فرودگاه خیلی عر زدم. دست خودم نبود. خیلی زود گذشت. هنوز دلم می خواست باشن. دلم برای اون روزایی که جلوی تلویزیون ولو می شدیم و می لمبوندیم و ور می زدیم تنگ شده. دلم برای شیطونیا و کشتی گرفتن ها و زبون بازی های سیاوشم تنگ شده. ولی جدی خیلی خوش گذشت. هیچوقت اینقدر خوشحال نبودم تو زندگی ام. یه جا توی دیزنی رژه روز کریسمس بود و من سیاوش رو روی کولم گرفته بودم که بهتر بتونه ببینه. ناخوداگاه از اینکه داشت ذوق می کرد و پاهاش دور گردنم بود یه حس شدیدا خوبی بهم دست داد و عین منگلا زدم زیر گریه.
حالا دیگه باید خودم رو جمع و جور کنم که کلی کار دارم و یواش یواش باید کارای مقدماتی تزم رو هم انجام بدم و یه ترم سخت در پیش دارم. باید بشینم کلی وبلاگ هم بخونم که از همه دور شدم. این دوروزه نوشته های بازی یلدا رو خوندم و کلی خندیدم! خیلی بازی باحالی بود دست سلمان خوشفکر درد نکنه.
سال نوی میلادی هم برای اونایی که سال نوشون هست مبارک. من که امشب حتما می رم مراسم شهرمون ببینم ساعت دوازده شب چند نفر رو می تونم بوس کنم!
صنم جونم خواهر و پسرک ۸ ساله ی خواهرم که اينجا بودند، همگی با هم رفتيم ديزنی لند. منم وقتی اونا رفتند از فرودگاه تا خونه به قول تو "عر زدم". ولی روزهای خوبی بود. اين نوشته رو که خوندم ياد اون روز خداحافظی افتادم. راستی اومدم سال نو رو هم بهت تبريک بگم. به اميد موفقيت هرچه بيشتر عزيز دلم...
---
خورشید: چقدر شبیه هم! سیاوش هم 6 سالشه. سال نوی تو هم مبارک عزیزم.
نازخاتون | December 31, 2006 06:50 PM

I was in Disney last year for Xmas too. Did you see the fireworks? I absolutely loved it!
---
خورشید: آره خیلی باحال بود. سیاوش کلی عشق کرد!
koozeh | December 31, 2006 08:27 PM

سلام
عيدتون مبارك
چندين روز بود كه وبلاگت باز نميشد.اينه كه من هم خيلي عقب موندم از خوندنش.
موفق باشي ...
---
خورشید: مرسی. آره فکر کنم از فیلتر دراومده.
سودابه رادفرد | December 31, 2006 11:54 PM

sal noye shoma ham mobarak
haji washington | January 1, 2007 08:05 AM

ببخشید ولی بغل درسته نه بقل!
bideghermez | January 1, 2007 12:59 PM

سلام:(
کلی دلمو برای اورلندو تنگ کردی:( گرچه من تو پارک دیزنی نرفتم اما از downtown اش خوشم میومد....
نسیم صبا | January 4, 2007 05:02 PM

نمیدونستم ایرونی ها هم کریسمس میگیرن!!!! ما دیگه هیچی از تقلید جا نذاشتیم! حالا سال نو واسه اونا که تو کشور دیگن یه چیزی اما درخت کریسمس و جوراب خیلی لوسه!
آزیتا | January 7, 2007 06:54 AM

Post a comment
|