« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 03, 2007
این نوشته های پایین رو ول کنین قبلا نوشته بودم. این حرفای عجیب غریب احمدی نژاد نابغه رو بچسبین درباره زن های گیلانی. نمی دونم چرا به جای اینکه خنده ام بگیره دردم گرفت. دیگه حالم بهم می خوره از خرعبلاتی که این آدم هر روز می گه. هرچقدر هم این نماینده های مجلس حزبل یا انقلابی یا هرچیز دیگه ای باشن، امیدوارم تو مخشون خاک اره نریخته باشن و یه سر و صدایی بکنن. آخه چقدر یه آدم می تونه مزخرف بگه؟ واسه یه سوسک یک عالمه آدماعتراض می کنن و بگیر ببند می شه و غیره، جالبه برام بدونم برای حماقت یه رئیس جمهور چند نفر اعتراض می کنن...
***
همه چی عالی برگزار شد. پنل و سخنرانی خیلی خوب بود که حالا گزارش هاش به زودی منتشر می شه. مهرانگیز کار رو بالاخره بعد از دو سال کار و آشنایی از راه دور دیدم که خیلی خوب بود و اصولا خیلی این زن باحاله. انگار نه انگار که اینقدر کار کرده و کتاب چاپ کرده و سختی و مریضی کشیده. خاکی و باحال و سرزنده و تو هرکاری که بتونه مفید باشه و از دستش کاری بربیاد کمک می کنه. امیدوارم سال های سال خوب و خوش باشه. شب قبل از سخنرانی کلی دلشوره داشتم که کلی آرومم کرد و توصیه هاش خیلی به دردم خورد. (راستی این شماره زنستان ویژه نامه مهرانگیز کاره.)
به مدت 7 ساعت نیویورک رو دیدم. از ساعت 4 بعدازظهر تا 10 شب تا تونستیم تو خیابونا راه رفتیم. البته این احمدی نژاد تو تایم اسکوئر هم دست از سر ما بر نداشت و تصویرش مرتب از دو تا از مانیتور ها پخش می شد (مال تبلیغ رویترز بود.) داشتم فکر می کردم چقدر آدم باید بدبخت باشه که تو تایم اسکوئر هم از شر ریخت این آدم در امون نباشه!
کلی شنیده بودیم گرینیچ ویلج باحاله و اینا. خوب ما از سازمان ملل رفتیم تا خیابون پنجم و کل خیابون پنجم رو پیاده رفتیم تا رسیدیم به اونجا (یعنی یه چیزی بیش از 50 تا خیابون رو رد کردیم) و بعد دیدیم خبری نیست! البته حتما خبری هست و باید باز می رفتیم، اما دیگه داشتیم می مردیم رسما. دوستم که پاهاش تاول زده بود. همه اش امیدوار بودیم یه بار باحال بریم آخرش که خوب ملنگ بشیم تو قطار نیوهیون دو ساعت تخت بخوابیم که دریغ از یک بار. نمی دونم آدم چقدر باید خنگ باشه تو نیویورک بار پیدا نکنه؟ به اندازه من دیگه احتمالا!!
البته از رو که نرفتیم. تاکسی گرفتیم رفتیم هتل که چمدونم رو بردارم و همونجا ولو شدیم تو بار هتل که اپل مارتینی نخورده از نیویورک نریم. بعدش هم که رفتیم ایستگاه مرکزی که خوشگل بود! و سوار قطار شدیم و اومدیم نیوهیون. سرما قابل تحمله. با سه تا شلوار و سه تا پولیور و کلاه و دستکش و شال گردن کاملا قابل تحمله. اما نمی دونم اینکه می گن اینجا خیلی سردتر می شه یعنی چی؟ یعنی از این سردتر هم می شه؟!
همه اینا به کنار، من دچار یه بدبختی شدم و اونم اینکه شب قبل از سفرم نامه اومد برام از اداره رانندگی که گواهینامه ام رو باطل معلق کردن. به خاطر همون تصادف تخمی و یه عده آدم تخمی تر که من رو دیوانه کرده ان و هی اشتباه می کنن. پرونده تموم شده رفته و هنوز اینا گند می زنن. دیگه دیوانه شدم. یک ساعت گریه کردم اون شب چون جدای همه بدبختیایی که خواهم داشت، فردا صبحش من باید با ماشینم دو ساعت می روندم تا فرودگاه و اونجا ماشین رو پارک می کردم که یکشنبه شب باهاش برگردم. حالا مجبور شدم شاتل بگیرم 70 دلار و یکی از دوستام تا ایستگاه شاتل من رو برد. اما بدبختی یکشنبه است که من 9 شب می رسم و شاتل ساعت دو صبح راه می افته و چهار صبح می رسه شهر ما، پنج ساعت تو فرودگاه باید علاف بمونم با چمدونی که دسته اش رو شیکوندن تو بار و زیر بار خصارتش خسارتش هم نرفتن چون خصارت خسارت دسته نمی دن (چمدون مال خودم هم نیست!) و بماند که چهار صبح هم باید یکی رو پیدا کنم که بیاد دنبالم، وگرنه باید تو دانشگاه پیاده شم و تا 6 صبح تو دفترم تو دانشگاه بخوابم تا اتوبوس ها راه بیفتن. یه پروژه فلش هم باید دوشنبه تحویل بدم و سه شنبه هم سرکلاس کنفرانس دارم. خلاصه اصلا نمی دونم چی می شه! بعدش هم که باید دو ماه دنبال گواهینامه ام بدوم و ثابت کنم که اشتباه کرده ان. از همه خنده دارتر ثبت سالانه ماشین و مالیاتشه که این ماه باید تمدید می شد و من ماه پیش تمدید کردم و پولش رو دادم. حالا به جای مدارک ثبت سال جدید، واسه من پلاک ماشین فرستادن با یه شماره متفاوت از شماره ماشین! خلاصه همینجوری بدبختیای مربوط به ماشین و رانندگی پیش می یاد و موضوع اینه که من اصلا علاقه ای دیگه به رانندگی و اینا ندارم، اما تو این شهر کوفتی بخوای از دانشگاه خارج شی حتما به ماشین احتیاج داری و نمی تونی از شرش خلاص شی. هر فرودگاهی هم بری دو ساعت فاصله است. اه اصلا بی خیال. یه چیزی می شه بالاخره.
دلم می خواد یه هفته فقط استراحت مطلق کنم. خیلی خسته ام و از دنیا هم طبق معمول به دور افتاده ام. خیلی بده آدم وسط ترم مسافرت بره. همه اش دارم عین تراکتور کار می کنم و بیخوابی می کشم.
kasi ke mesle *** ke hich tafavoti az nazare aghli ba dokhtarake 7 saaleh
nadare,harvaght morede sarzanesh va nasihat gharar migire mesle bacheha laj mikone va badtar mortakebe
khata va eshtebah mishe!
in ham az khosoosiyate bachegane hast!
lagad parakani kardan be aadabe ejtemaa i ham az sefaate bachegaane hast!
vaghean sharm aavare ke amsale *** va hamsen haye in dokhtar, bayad enghadr aaghel va fahmide bashand ke betoonan yek koodak ro tarbiyat konan na inke khodeshaan koodake sheytaan bashand!
---
خورشید: منکه درست حسابی نفهمیدم منظورت چیه، اما اسم اون آدم رو حذف کردم چون اصلا نفهمیدم چی داری می گی و چرا بهش توهین می کنی.
naam | March 3, 2007 01:28 AM

راجع به گواهينامه و اينا كه Take it easy جانم!
اما من واقعاً شوكه شدم اون مطلبو خوندم راجع به زنان رشتي. يعني من اصلاً هرچي فكر مي كنم هر چي فكر مي كنم هرچي فكر مي كنم نمي فهمم اين چرا بايد اينو بگه؟ من تا حالا هركي مي گفت اين احمق مي گفتم نخير عوامفريبه. ولي واقعا هرچي فكر مي كنم اين يكيو نمي تونم درك كنم! آخه چرا اونوقت؟!
روژنا | March 3, 2007 02:04 AM

سلام
به سایت ادبی عصر آدینه سر بزنید.
از مدیران سایت خورشید خانم هم خواهشمند است در صورت تمایل لینک سایت ما را اضافه کنند.
با مهر
www.asreadine.ir
asreadine | March 3, 2007 02:25 AM

بیا اینجا ببرمت john Harvard بهت عرق بدم تا خستگی در کنی... نبینم خسته باشی ... خوب؟! ...
گولبولت
تافته | March 3, 2007 03:21 AM

وای صنم . دلم درد گرفت از خنده وقتی خبر این سخنرانی جدیدش رو خوندم . مخصوصا که تصور کردم ملت همیشه در صحنه بعدش با لهجه رشتی براش الله اکبر هم گفتن . آخ الان که اینجا خوندم ناراحت شدم که دردت گرفت . من که ریسه رفتم . مثل احمقا تلفن رو برداشتم به همه دوستان و رفقا تلفن زدم و بهشون گفتم . خلاصه سخت نگیر . پیر میشی میمیری ها !
هیس | March 3, 2007 03:24 AM

وای خدا بود حرف ا.ن. من که بهش افتخار می کنم ذهنش اینقدر فکاهیه. الان هم داره سی ان ا نشونش می ده که میره عربستان...
خلاصه یه خبری هم از خودت به ما بده...
dentist | March 3, 2007 04:11 AM

azizam, matlabe jalebi bud. dar morede Mehrangiz kar ham vaghan bahat movafegham. faghat khesarat ro ba sin minevisan, na ba sat.:)
ghazal | March 3, 2007 04:29 AM

من نميدونم شما وقتي ميخواي يه كار خوب بكني چرا بايد با يك كار ديگه ارزش اون رو بياري پايين. كارت در انعكاس حرفهاي احمدي نژاد و اعتراض بهش درست ولي خانم دانشمند مردم بخاطر سوسك اعتراض نكردند و نميكنن. اعتراض هرجه كه هست و بود اعتراض به نفهمي و ناداني و تحقيره! همون چيزي كه بايد در اين مورد خاص هم انجام بشه.
Arkadash | March 3, 2007 02:59 PM

خوبیش اینه که ما وقتی میایم اینجا اینارو می خونیم بدبختیا خودمون یادمون می ره. همیشه به نصفه پر لیوان فکر کن:)
در مورد گواهینامتم تا جایی که من می دونم نمی تونن با یک تصادف گواهینامه تورو باطل کنن. نمره های منفی می گیری که اگر در عرض یک مدت به یک حد نصابی برسه اونوقت باطل می کنن .تازه باطل هم نمی شه به حالت تعلیق در میاد یا همون به اصطلاح ساسپندش می کنن. تنها راهی که میشه گواهینمامه رو باطل کرد یا رانندگی در حال مستیه یا دیوانگی.
البته قوانین ایالت به ایالت هم فرق می کنه
محمودرضا | March 3, 2007 05:49 PM

دفعه اولی هم که ما رفتیم نیویورک وقت انتخابات بود. تا وارد تایم اسکور شدیم عکس هاشمی رو انداختن و گزارش انتخابات ایران رو داشتن میدادن :)
mayssam | March 3, 2007 10:26 PM

این خورشید خانوم کهد همیشه خدا یا گرفتاره و کار داره یا خسته یه :)
هر وقت خسته نبودی و کار نداشتی یه سر به من بزن
منتظرتم ها
فدات.
Ehsan | March 4, 2007 02:03 AM

salam khorshid. tooye weblogha ke migashtam didam kheili jalebe ke hich kas dar morede ahmad batebi va vaziate vakhimesh hich harfi nemizane. shouldn't people be writing about him or maybe signing pettitions, as they do for other people
Hedieh | March 4, 2007 10:52 AM

Sanam E-mail me if a I can help in any way please, fatan
fatan | March 5, 2007 09:56 AM

چقدر دلت از اين رئيس جمهور پره حالا خوبه اينجا نيستي
حالا ببين ما چي مي كشيم عزيزم
خورشيد خانم جالبه نمي دونم اين چه كرمي يه تا بعد مدتها يه پركسي ماماني گيرم مي ياد زودي مي يام سايت تورو باز مي كنم و مطالبت رو مي خونم
كرمه ديگه
راستي سلام
فك كنم اينو اول بايد مي گفتم.
گوشه ي دلت جاري
مونا | March 5, 2007 01:58 PM

راستي حالا شما مي گي تو تایم اسکوئر اين قيافه رو ميبيني من با بدبختي پروكسي سايتت رو باز مي كنم و باز قيافه ي احمدي نژاد رو مي بينم
گفتم بخنديم
گوشه ي دلت همچون ذهنت جاررررررررررري
مونا | March 5, 2007 02:03 PM

Post a comment
|