« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
March 5, 2007
از یادداشت های شهر دور، خیلی دور
چین و چروک های صورتش مانع این نمی شه که برق چشم هاش رو نبینی. زیباست، بامزه، شجاع، و باهوش، خیلی باهوش. مثل همه ماها دیشب نخوابیده. تا صبح بیدار مونده، تلفنی حرف زده، نوشته، مصاحبه کرده، نگرانه، و می خواد شوخی کنه که حواس ما هم پرت شه. آزاده هم انگار هیچ نخوابیده و ترجمه کرده. هی تلفن می زنه. من سرم گرم دو تا اپل مارتینی بود دیشب. تو کافه جان هاروارد بوستون می خندیدم و روحم خبر دار نبود. پشت سر پرستو با گولبولمون کلی حرف زدیم! شب مست مست بودم. اما شادی گفته بود نزدیک هشت مارچ بهمون برس. وبلاگ بزن. جشن همبستگی. چشام چارتا شد. سوال نکردم. فقط تمام تنم گرم شد و یه حس خوبی تو وجودم اومد. بیانیه هم بود. بیانیه رو لینک دادم. اسم ها رو نگاه کردم. از دیدن اسم ها کنار هم دوباره یه حس خوبی بهم دست داد. به فردا چشم دارن. امضا نکردم. از میخونه های بوستون تا خیابونای تهران خیلی راهه. خجالت می کشم امضا کنم. از داغی گرمای اپل مارتینی تا سردی صورت های سنگی مامورها و قاضی های دادگاه انقلاب خیلی راهه. اینترنت لعنتی. ایمیل فرناز. آر یو فاکینگ کیدینگ می؟ همه خونه خوابن. نمی شه جیغ زد، داد زد، گریه کرد. دارم ترجمه می کنم و می فرستم که نازلی ادیت کنه. ایمیل روباز می کنم. آزاده ترجمه کرده همه رو. آزاده نخوابید. اصلا نخوابید. من بین خواب و بیداری ام. خوبه که یه نفر حداقل مونده که زنستان رو آپ دیت کنه و چه قدر مرتب. سهیلا هم اصلا نخوابیده. هی ایمیل می زنه. داره می میره. آرش می گه بخواب، آروم باش. دور نیستی. صبح شده. آزاده ساعت 5 صبح باز ایمیل زده. بند 209. آسیه، شادی، پرستو، نسرین، ساقی. آر یو فاکینگ کیدینگ می؟ خوابم یا بیدارم؟ همه اشون؟ کی مونده پس. سایت چی می شه؟ کجایین؟ پسوردهاتون عوض شده. من دلم تنگ شده. وکیل های داوطلب جلوی دادگاهن. حسین نیلچیان رفته جلوی دادگاه. دریا کجاست؟ آوا کجاست؟ پپر چی شد؟
موهاش نقره ای شده. یه کلاه مشکی خوشگل سرشه که سیخ سیخی موهاش معلوم نشه. سر به سرمون می ذاره. می گیم چیکار کنیم؟ می گه هیچی، بخورین. می گم یه موقع شور نگیردتون برگردین. می گه منم مثل بقیه ام دیگه. یهویی شور بر می داره منو. از اون دو ماه می گذره فوری. از سردخونه می گذره فوری. از اونی که تو گونی پیچوندن و بردن پشت سردخونه می گذره. از سلول های بدخیم می گذره. از چشم بند و انفرادی می گذره. می گم بنویسین. می گه حرف نزن دیگه دارم می میرم. می گم بنویسین. می گه که چی بشه؟ اصلا من به آینده چشم ندارم. می گم لااقل واسه ما که داریم این بیرون می میریم بنویسین. می گه "آهای ملت ایران..." بعد می خندیم. نگاهش خاکستری شده. می دونم که بیشتر از ما می فهمه چی شده و عمق نگرانی اش از جنس دیگه ایه. می گم بنویسین تو رو خدا. از فرودگاه زنگ می زنم بخونین تایپ می کنم. لیوان دوغ رو بر می داره به شوخی می گه می ریزه روم. دوستاشن. همه دوستاش. شاید یکی باید برای اون بنویسه. براش لالایی بخونه و بگه آروم باشه. آزاد می شن. می گیم سلول ها نوسازی شدن. می گه فقط استارباکس کم داره. اگه استار باکس بزنن تو اوین من بر می گردم! می گم بنویسین. می گه از قول من بنویس مهرانگیز کار گفت "جنبش زنان از بند 209 زندان اوین عبور خواهد کرد." همین...
* نوشته شده در هواپیما بالای نمی دونم کجا. آپ دیت شده در فرودگاه جکسون ویل. دارم می رسم خونه بالاخره. 4 ساعت دیگه.
|