خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 07, 2008


آقای بورقانی، راحت شدین...


آقای بورقانی، راحت شدین. به قول نیکان رفتین یه جایی که سانسور نیست دیگه. حتما خبر بستن مجله زنان رو قبل از رفتنتون شنیده بودین. حتما اونم به قلبتون فشار وارد کرده بود. شما که اینقدر زهراتون رو دوست داشتین و نوشته هاتون رو می دادین بخونه نظر بده. شما حتما زنان براتون مهم بود. آقای بورقانی، راحت شدین که رفتین، اما انگاری با رفتنتون امید نسل نفرین شده من رو هم با خودتون بردین. همون نسل خوش خیال و خامی که با تعجب صفحه های رنگی روزنامه جامعه رو ورق می زد و کف کرده بود از اینکه داره یه جمله هایی رو تو یه روزنامه می خونه که شبیه هیچ جمله ای تو روزنامه های قبلی اش نبود. چه روزایی بود. چه شور و حالی بود. ستون پنجم نبوی رو می خوندیم و می گفتیم اِ! اینکه مثل خود ما یه موجود کثیف خبیث بی تربیته! می گفتیم این دیگه چه اعجوبه ایه. عجب با مزه است، عجب شجاعه، عجب می زنه تو خال. راستشو بخواین دلمون خنک می شد. تحلیل های سیاسی رو می خوندیم باز همچین دلمون خنک می شد. خبرا رو می خوندیم کف می کردیم از اینکه ارزش خبری دارن و بعضیاشون تازه عمقی رفتن دنبال یه حقی که از مردم ضایع شده. روزنامه های دیگه اومد، باز کف کردیم، بعد عادی شد برامون یواش یواش. روزنامه ها رو می بستن. غصه می خوردیم، بعدش جاشون یکی دیگه در می اومد، باز کف می کردیم، بعد بستن اونا هم عادی شد برامون. راستشو بخواین دیگه اون روزا کتاب کمتر می خوندیم. البته یه کتابایی در می اومد که باز کف می کردیم و می خوردیمشون. دریاروندگان معروفی رو که دیدم تو کتاب فروشی باورم نمی شد. مگه عباس معروفی همون گرداننده گردون ملعون نبود که کیهان به فحش و فضاحت کشیده بودش؟ مگه چند تا از داستانای دریاروندگان تو گردون باعث بستنش نشده بود؟ پس چرا کتاب چاپ شد؟ قصه های دریاروندگان رو هم بلعیدیم. از عشق به زندگی می گفت آخه، از انسانیت. چه روزایی بود. چه امیدای الکی ای اومد سراغمون. احساس هویت می کردیم. احساس زنده بودن. حتی روزنامه زن هم داشتیم. اونقدر روزنامه داشتیم که نمی رسیدیم همه اش رو بخونیم. مامانامون دیوونه شده بودن از بس روزنامه نخونده جمع می شد. و ما رضایت نمی دادیم به دور ریختنشون تا همه صفحه هاشون رو بخونیم. نمایشگاه کتاب و مطبوعات اون سال چه خبر بود. سلبریتی های ما نبوی و نیکان بودن که کتابشون رو واسمون امضا کنن. سلبریتی ما گلشیری بود که تو نمایشگاه کتاب داستانخوانی می کرد. چه می دونستیم اون روزا روزای آخریه که...


Ahmad Boorghani

بورقانی در دادگاه، عکس از محمد فروتن، ایسنا


آقای بورقانی، راحت شدین و نفهمیدین که با رفتنتون آخرین کورسوی امید نسل نفرین شده من هم به گور رفت. راحت شدین و مجبور نشدین به این مساله فکر کنین که چرا این نسل من باید اینقدر بدبخت باشه که دوران طلایی عمرش همون چند صباحی بود که شما "دوران طلایی" مطبوعاتش رو واسه ما رقم زدین.


راستی می دونین آقای بورقانی، من عاشق دوست پسر اون موقع هام شدم چون یه روزی که اومد دم دانشگاه دنبالم دیدم تو پیکانش نشسته داره جامعه می خونه! معیارامون اصلا عوض شده بود. بعدا ها اصلا به این فکر نکردم که چرا عاشق جامعه خوندنش شده بودم و چشمام ندیده بود که بنگی بود. اصلا برام مهم نبود تنبونش آویزونه و از اون بچه سوسولاست که قبلنا خوشم نمی اومد ازشون. آخه جامعه شده بود واسه ما آخر کلاس، نشونه روشنفکری و اینکه حتما کسی که جامعه بخونه تو مخش به غیر از بنگ و مارلبورو قرمز و پارتی و کول بودن یه چیزای دیگه ای هم پیدا می شه. چه روزایی بود. حالیمون نبود چقدر بدبخت بودیم و تشنه یه خورده آگاهی که به جای جوونی کردن و لذت بی فکر بردن حتی پسربازیمون هم با روزنامه های "دوم خردادی" گره خورده بود.


یه روزی از روزایی که نماینده مجلس بودین و ما تو صف سینما وایساده بودیم رنوی قراضه اتون رو کنار خیابون پارک کردین و با زنتون اومدین تو صف سینما وایسادین. چشمام گرد شده بود. هم از اینکه باورم نمی شد تو اون رنو جا شده باشین، هم از اینکه اصلا چرا شما رنو دارین، چرا باید تو صف وایسین. اینجوریا بود دیگه. ندید بدید بودیم.


آقای بورقانی، سر کلاس رسانه های جمعی و جامعه نشسته بودم هفته قبل. موضوع اونروز کلاس راجع به رابطه حکومت و رسانه ها بود. تو مقاله های اون روز و واسه همکلاسی های آمریکایی ام استقلال روزنامه نگار و اصل اول قانون اساسی، اصل آزادی بیان، یه قانون مهم و جدی بود. نگاه انتقادی به این بود که همین وضعیت موجود آمریکا، مخصوصا با وجود بحث مالکیت رسانه های آمریکا که متمرکز شده دست شیش تا قدرت اقتصادی، داره آزادی بیان رو به خطر می ندازه. اما کسی منکر وجود آزادی بیان نبود. اصلا تو تصور هیچکس بستن یه روزنامه ای نمی گنجید. بحث سر این بود که چطوری می شه بهتر کرد اوضاع رو. بحث سر این بود که چقدر یکی از مقاله های اون روز مزخرف نوشته بود که از موضع انتقادی روزنامه ها به عنوان موضع خصمانه نام برده و طرف حکومت رو گرفته و پیشنهاد داده حکومت رسانه های خودش رو تقویت کنه که ارتباطش با مردم مستقیم تر شه به دور از تعصب خبرنگارا. بحث سر این بود که اصل آزادی بیانه و استقلال خبرنگار و دولت باید ممنون هم باشه که خبرنگارا موضع انتقادی دارن. همچین یه چیزی اذیتم می کرد. اصلا این همکلاسی هام که اینقدر راحت از آزادی بیان و استقلال خبرنگار حرف می زدن حرصم رو درمیاوردن. بعدش زنگ تفریح رفتم ایمیلم رو چک کردم. خبر توقیف مجله زنان رو دیدم. حناق گرفته بودم. حناق محض. دیگه تو کلاس لام تا کام حرف نزدم. بدجوری همکلاسی هامو و مقاله نویس ها حرصم رو در میاوردن. دلم می خواست طرف اون مقاله نویسی رو بگیرم که طرف دولت رو گرفته بود. انگاری اینجوری دلم خنک می شد.


ولی برای توقیف مجله زنان گریه نکردم. مثل همه خبرایی که این چند وقت شنیده بودم و کار کرده بودم. عین خبر خودکشی شدن جوون سنندجی. فقط واکنشم حناق بود و مکانیکی کار کردن خبرها. گریه ها برای توقیف مجله زنان رو مهرانگیز کار کرده بود. فکر می کردم خانوم کار هیچ موقع گریه نمی کنه. وقتی ازش فیلم می گرفتم و از تبعید می گفت خودم رو پشت دوربین قایم کرده بودم و بی صدا گریه می کردم. منتظر بودم هر لحظه بزنه زیر گریه. اما محکم حرف می زد و مستقیم به دوربین نگاه می کرد بدون پلک زدن. وقتی از اینکه کتابش در مورد اعتیاد و خانواده تو ایران مجوز چاپ نگرفته و هیچ جایی تو ایران حق انتشار حرف هاش رو نداره هم گریه نکرد. وقتی از از هم پاشیده شدن خانواده اش حرف زد گریه نکرد. وقتی از انفرادی حرف زد، از سرطان، از ترسش و تلاش همیشگی اش برای اینکه تو دیار غربت کاری داشته باشه که بتونه بیمه درمانی بگیره، از اینکه نمی تونه تو دفترهای کارش تو دانشکده حقوق دانشگاه هاروارد و کالج ولزلی کار کنه چون یاد دفترش تو ایران می افته و افسرده می شه و به جاش می شینه تو کافه ها کار می کنه هم گریه نکرد و محکم حرف می زد و بدون پلک زدن به دوربین نگاه می کرد و من بی صدا پشت دوربین قایم شده بودم و گریه می کردم. ولی وقتی خبر بستن مجله زنان رو شنیده تو یه جلسه ای بالاخره بغضش ترکیده. هق هق زده زیر گریه. حالش به هم خورده. همون خانوم کاری که می تونه از دردهاش حرف بزنه بدون یه قطره اشک، بدون پلک زدن.


Ahmad Boorghani

کاریکاتور از نیک آهنگ کوثر


من همه خبرای این روزا رو شنیدم و حناق گرفتم و بعد کاریکاتور نیکان بغضم رو ترکوند. گریه کردم واسه خودم، واسه خودمون. واسه نسلی که بهترین روزای عمرش همون دوران طلایی بود که شما کمک کردین چارتا روزنامه دربیاد. واسه نسلی که امیدهاش با رفتن شما به گور رفت. واسه نسل نفرین شده سرگردانی که نه تو کشور خودش جایی داره، نه تو جای دیگه ای احساس تعلق می کنه. واسه نسل نفرین شده ای که اصلا نمی دونه ریشه هاش تو کدوم خاکه؛ خاکی که نویسنده اش رو می کشه؟ خاکی که اندیشه رو برنمی تابه؟ خاکی که دانشجوش رو شکنجه می کنه؟ خاکی که فعال حقوق زنانش رو زندانی می کنه؟ خاکی که اقلیت مذهبی و قومی اش رو انسان نمی دونه؟ خاکی که آزادی بیان و آزادی مطبوعات رو برنمی تابه؟ خاکی که آزاده ها رو آزاد برنمی تابه و فقط پذیرای مرگشونه؟ همون خاکی که حالا پذیرای شما شده؟


آقای بورقانی، راحت شدین، اما ما همه این روزا سوگواریم، سوگواریم برای خودمون. آخه شما امید نسل نفرین شده من رو هم با خودتون به گور بردین...




Comments

Do not dare crying!I am not having it. you bleeding bloody new generation are not crying about anything. Stay strong and stare in the eyes of Islamic Republic
We shall win, We shall kick ass..

Feminist of Iran | February 7, 2008 07:01 AM


He was an honorable member of the society. A righteous man. Anyway, you need to grow up. Who are you kidding? Yourself?

Carl | February 7, 2008 07:50 AM


:(
چی بگم. همشو خودت گفتی و چقدر زیبا گفتی.
امید؟؟ چه حرف غریبیه دیگه این روزها.

لوبیا | February 7, 2008 03:06 PM


چقدر این نوشتت من رو یاد روزها و حسها و خاطرات آشنا و قدیمی انداخت. ممنون.

حقوقدان پاریسی | February 7, 2008 05:58 PM


in yeki az behtari neveshte hat bood. harfe delam ro zadi.

azadeh | February 7, 2008 06:11 PM


ممنون خورشيد خانم عزيز. من با خواندن متن هاي ديگري که در رثاي بورقاني نوشته شده بود گريه نكردم, ولي نوشته صادقانه تو بغض مانده در گلويم را ترکاند. دقيقا چون حرف دل من بود... هم نسلي که در همان دوره طلايي همان چيز ها را تجربه کرده و بابتشان حسرت خورده. ممنون از نوشته ات. بغض در گلو مانده چيز خوبي نيست...

nava | February 7, 2008 07:16 PM


من هم با این نوشته ی تو بغضم ترکید یاد روزهای خوب قدیم افتادم و بدبختی خودمون که آواره ی دنیا شدیم.
صنم میدونم بی ربط ه شاید هم نباشه. اما بهت پیشنهاد میدم ایران نرو. دیگه از اون روزها و اون آدمها هیچی نمونده. بدتر دل آدم میگیره از این همه غریبگی که نصیبمون شده.

بي تا | February 8, 2008 12:09 AM


تا امروز بغضم به خاطر رفتن بورقانی نترکیده بود. حتا وقتی که خبرش رو دیدم و تمام تنم یخ کرد،‌باز هم گریه نکردم. حتا وقتی دیدم چقدر مردم عادی برای تشییع جنازه‌اش اومده بودن، باز هم گریه‌ نکردم... اما حالا؟

مریم مهتدی | February 8, 2008 01:38 AM


خورشید خانم عزیز
اینها رو که خوندم دلم گرفت . بدجور گرفت .خیلی وقته که دیگه خیلی چیزها رو نه میخونم نه دلم میخواد بخونم ولی این نوشتت منو پرت کرد به اون روزها. چه روزهایی بود . دلمون به چه چیزهایی ساده ای خوش بود فکر میکردیم واقعا قراره اتفاقی بیافته فکر میکردیم ما هم کاره ای هستیم ولی افسوس و افسوس و.....
خدا بیامرزدش بورقانی رو. خیلی زور زد و زحمت کشید ولی کار مثل کار همه ما بی فایده بود و بعدش رسیدیم به ناامیدی مطلقی که الان دچارش شدیم.
قشنگ نوشته بودی و از ته دل . ممنون

بایرامعلی | February 8, 2008 02:28 AM


لینک دادم به مطلبتون عالی بود و تلخ

کلاغ | February 8, 2008 03:26 AM


با درود
دوستان گرامي براي اولين بار در فضاي مجازي اينترنت نامه ي تاريخي يك روزنامه نگار قديمي به وزير فرهنگ و ارشاد دولت خاتمي انتشار يافته است. اين نامه ي تاريخي ناگفته هاي دردناكي را بازگو مي كند كه دانستن آن در اين دوران آشفتگي فرهنگي ضروري به نظر مي رسد. از شما دعوت مي كنم متن كامل اين نامه را در تارنگار آينده روشن بخوانيد
با سپاس فراوان

مهدي رفعتي | February 8, 2008 04:03 AM


من هم با خوندن این متنت گریه کردم!

خشایار | February 8, 2008 05:11 AM


"... شهر یخی ... مرگ شیرین ... "
نوشته ای برای بورقانی

آواز آسمان | February 8, 2008 01:31 PM


وای ............... خیلی هم حسی داشتم ..........

آواز آسمان | February 8, 2008 01:34 PM


دوستم... از ته دل آرزو می کنم توی یه شب آزادی، با هم بر مزارش شمع روشن کنیم ... نگرییم ... براش دست بزنیم ... (و فکر می کنم از درد این سال ها آخرش بغضمون بترکه)

آواز آسمان | February 8, 2008 01:47 PM


خیلی کم پیدا می‌شن مثل بورقانی...
منم می‌گم این روزها رد صلاحیت‌ها و دیدن بی‌عدالتی‌ها خیلی آزارش می‌داده وگرنه نباید به این زودی....:(

زیتون | February 8, 2008 07:46 PM


نه خورشید نه امید امیده چون هیچوقت تو گور نمی ره

گیس طلا | February 9, 2008 06:02 AM


هر چند دیشب مجری مهمان برنامه شباهنگ صدای امریکا VOA به نقل از وبلاگ خورشید خانم این متن رو خوند اما الان که خودم خوندمش بیشتر بر دلم نشست هر چند تلخ اما واقعیتی ست .

لیلا | February 9, 2008 07:15 AM


سلام
مدتهاست که خواننده وب لاگتون هستم . این مطلب یکی از بهترین مطالبی بود که درباره بورقانی خواندم. متشکرم و با اجازه به این مطلب لینک میدم.

آلوچه | February 9, 2008 04:14 PM


Behtarin neveshtey keh ba mozooe raftane boorghanie aziz khundeh budam... yadesh mandegaar o roohesh shaad. daste shoma ham dard nakone

weria | February 10, 2008 12:46 AM


سلام
واقعا همه مطالب شما زيبا بود . من از طريق صداي امريكا كه يكي از نوشته هاي وبلاگ شما رو خوند با اين وبلاگ آشنا شدم . واقعا زيبا بود و ياد روزي افتادم كه براي استضياح عبدالله نوري تروز حجاريان و استضياح مهاجراني بعض كرديم . اين بغض امروز تركيد .ياد اين شعر افتادم
خورشيد خانم آفتاب كن
شب رو اسير خواب كن

كاوه ايراني | February 10, 2008 01:14 PM


سلام
اگه ممكنه لينك وبلاگ منو تو سايت خودت قرار بده
نام وبلاگ : يادداشت روز
آدرس وبلاگ :kawehirany.persianblog.ir

كاوه ايراني | February 10, 2008 01:52 PM


we shall overcome

ghazal | February 11, 2008 11:43 AM


inja khub bud pish man bia khoshal misham

man | February 12, 2008 08:53 AM


عجب روضه خونی هستی ها!روضه ات که ازحقیقت و در سوگ حقیقت بود گریه مرا هم درآورد! من که در مرگ پدرم هم گریه نکردم!
پس تو هم آن روزهای طلایی حس و حال مرا داشتی؟ مشکلم این بود که چه کنم با آن همه مطلب در یکایک آن روزنامه ها که نه میتوانستم همه اش را بخوانم و نه نخوانم. فکر می کردم اگر همه اش را نخوانم چیزی را از دست داده ام. پس نگه می داشتمشان... تا آنکه دستهای یک گماشته که نامش قاضی ... بود قتل عامشان کرد... مثل همه دستاوردهای این ملت در صدساله اخیر که پی در پی قتل عام شدند

پارسا | February 13, 2008 03:18 PM


8 march nazdekeha

sam | February 13, 2008 10:41 PM


آنها مي خواهند ما را بگريانند...خوشحالند كه اميدمان را از دست مي دهيم...ولي ما همچنان پايدار خواهيم ماند

انديشه ورز برنا | February 17, 2008 04:56 AM


صنم جان حالت بهتره؟


--
خورشید: آره، مرسی :)

مژده | February 24, 2008 08:42 PM


have you seen this?
http://www.pinkfloydish.com/archives/001153.php
why isn't anyone answering to the nonsense this asshole writes??????????????


--
Khorshid: Which asshole are you talking about? I hope you don't mean Pinkfloydish, because she hasn't written this. This is by Makareme Shirazi.

anonym | March 2, 2008 08:35 PM


يک شب سرد زمستونی که خيلی دلم گرفته بود، اين مطلب رو خوندم و بعدس گريه مفصلی کردم، به حدی که نتونستم چيزی بنويسم.
متاسفانه تاريخ ايران به نحوی دردناکی تکرار میشه،
تمامی حرکت های اصلاحی بواسطة تهی شدن عرصة اجتماعی از نه حضور مردم و جامعة روشنفکری، که از فعاليت ايشان، مسير انحدام و نيستی رو طی می کنند.
و جامعة غايب و غير فعال که به Vacation تشريف برده برای توجيه فقدان عمل خود، شروع به محکوم کردن معدود عناصر فعال باقي مانده می کنند.
دراين فضا دريافت مشابه حس تقدير از کسانی مثل "بورقانی" ، "خاتمی" و ...،تاثيری دلنشين دارد.
پذيرش عدم نياز به صد در صد بودن کسی ويا جريآنی، و تائيد و پذيرش حرکت مثبت مصتقل تز ميزان آن ارزشی است که جامعة ايرانی بايد بيابد.
در فضايی که "پلشت گويی" به هرآنکس در ميدان است به نوعس ژست روشنفکری است، شنيدن کلامی شاده و صميمی تاثيری دلنشين دارد.
به قول نويسندة کتاب "جامعه شناسی نخبه کشی" تمامی عناصر فعال حرکت اصلاحی در طول تاريخ ايران قربانی فهم مردم گشته اند نه حکومت وقت!

زوربای یونانی | April 5, 2008 12:21 AM


Post a comment




Remember Me?


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage




زنان ایران