خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

April 25, 2008


پرسپولیس


باید مثل امشب مست می بودم که این رو اینجا بذارم. خیلی از عقده ها و تلخی های زندگیم دوباره بالا اومد با دیدن پرسپولیس. نذاشته بودمش اینجا چون درد داشت. اما امشب دلم می خواد بذارمش.


پرسپولیس


پرسپولیس قصه من نبود. مادر چادری من و پدر کارمند به شدت محافظه کار من که در جوونی تمام تنش سوخته بود سراینکه اعلامیه های عمه ام رو آتیش بزنه که نگیرن عمه ام رو، توی فیلم پرسپولیس جایی نداشتن. حتی دختر عموی ساکن پایین شهر من که دو سال زندان رفت چون روی نیمکت خالی همکلاسش که اعدام شده بود گل گذاشته بود و هیچ ارج و قرب خاصی هم نداشت تو فامیل به خاطر زندان رفتنش هم توی این فیلم جایی نداشت. فقری که خانواده من مثل خیلی خانواده های کارمند و متوسط رو به پایین زمان جنگ باهاش روبرو بودن و تلاش مامان برای اینکه خورش غذاش برای هر کدوم از اعضای خانواده یه تیکه گوشت داشته باشه تو پرسپولیس جایی نداشت. افشین ناظم خوش قد و بالای دانشجوی برق شریف که تو جنگ کشته شد تو پرسپولیس جایی نداشت. کاوه هفده ساله که بعد از دوازده سال مفقودالاثری استخون هاش رو برای مادر پدرش آوردن تو پرسپولیس جایی نداشت. تو پارتی های "باحالی" که دخترپسرها توش شرکت می کردن و کمیته می ریخت می گرفتشون هم تا سال ها من جایی نداشتم و برام این جور چیزا مال از ما بهترون بود. عموی کنفدراسیونی من هم که هم پیش از انقلاب و هم بعد از انقلاب ممنوع الورود بود و سال ها بعد وقتی دوره "اصلاحات" برگشت ما رو ببینه احتمالا چیزی از اون آرمان ها براش نمونده بود که یه خورده از اون سال ها بگه و شاید کمی هم بحث "روشنفکری" بکنه که من هم با درگیری های اون دوران آشنا بشم. دهه شصت واسه من دوره کتونی پاره کفش ملی ای بود که ازش متنفر بودم و صف های طولانی شیر و گوشت و پنیر کوپنی و دعواهای بیشمار مامان بابا سر پول یا به عبارتی بی پولی و بزن برقص ها توی راهروهای "پناهگاه" ساختمونای شهرک اکباتان وقتی بمباران ها و موشک بارون ها بود و آوازخوندن هایی که بلند و بلندتر می شد که صدای ضد هوایی های فرودگاه و بمبا و موشک ها رو ما بچه ها نشنویم و حتی نفهمیم کی وضعیت سفید شده، و لباس های سرهمی پلاستیکی و ماسک هایی که با پوشک و نواربهداشتی مامان هامون درست کرده بودن که اگه بمب شیمیایی زدن بچه ها آلوده نشن و ما باهاشون آدم فضایی بازی می کردیم. همون دورانی که دیدن فیلم هندی توی ویدیوی بتاماکس همسایه ی به نظر ما پولدار یه اتفاق هیجان انگیز به شمار می اومد و دیدن بربادرفته و اشک ها و لبخندها اتفاقای فراموش نشدنی بود. همون دورانی که عمه هام اونور آب بودن و هر کدوم به دلیلی نمی اومدن ایران تا کمی از اون ریشه های خانوادگی برام بگن که همیشه کمشون داشتم. همون دورانی که زندگی دخترعمه پولدار و خیلی مهربونم و دختر دوست داشتنی اش که همسن من بود یه دنیای ناشناخته ای برام بود که فقط تو ذهن کودکانه من احساس کمبود عجیبی بهم می داد. احساس دیگری بودن.


اما پرسپولیس قصه من بود. قصه دختر بچه ای که گیجه و نمی دونه چرا باید تنش شبا بلرزه واسه اتفاقایی که تو دنیای بزرگترا داره اتفاق می افته. قصه مقنعه و ناظم های هیولا و فاطی کماندوهای دانشگاه. قصه بلوغ و گنده شدن سینه ها و دماغ و زشت شدن و حس سرخوردگی و تنهایی و عشقای شکست خورده و کله ای که بوی قرمه سبزی می داد و با قاضی دادگاهی که باید برای بد حجابی اش حکم صادر می کرد کل کل کرده بود و به کتاب حجاب مطهری استناد کرده بود سر اینکه یه تیکه موی سر بیرون اومدن به هیچ وجه شایسته مجازات و عذاب الهی نیست و امنیت خانواده رو بهم نمی زنه و نزدیک بود به جای جریمه مالی سر از زندان دربیاره. قصه دختری که یواش یواش تو سیستم ریاکارانه یادگرفت زبل باشه و دروغ بگه و وقتی چند سال بعد تو یه تجمعی در اعتراض به سریالی که ترویج چندهمسری می کرد گرفتنش خودش رو زده بود به مشنگی و به مسئول کلانتری گفت از ترس اینکه "آقاشون" سرش هوو بیاره اومده بود تو تجمع شرکت کرده بود. قصه یه بخشی از تاریخ کشورم که به کمک سیستم آموزشی مزخرف و محافظه کاری و ترس شدید خانواده ام از دونستنش محروم شده بودم. قصه دختری که راه و چاه رو یادگرفته بود و خط قرمز ها رو تو ویرایش مطالب سایت ها رعایت می کرد و مدت ها با اسم مستعار می نوشت و دم در دانشگاه آرایشش رو پاک می کرد و بعد از عبور از نگهبانی می رفت تو توالت آرایش می کرد. قصه دختری که تو "اندرونی" حجابی نداشت و تو "بیرونی" باید حجاب می ذاشت تا به نظام دورویی قانونی کشورش عمل کرده باشه. قصه ایرانی ای که مثل خیلی ایرانی های دیگه یهویی احساس کرد تو مملکت خودش جایی نداره و برای اینکه درجا نزنه باید بره افق های جدیدی رو تجربه کنه و بعد یهویی وقتی از مرزهای پرگهر مملکتش خارج شد تنهایی عین یه پتکی رو سرش فرود اومد و دید انگاری هیچ جایی جا نداره و هیچ جایی وطنش نیست و همه جا "دیگریه"؛ نه اونجایی که توش به دنیا اومده و نه اونجایی که بهش کوچ کرده به امید دنیای بهتر. قصه دختری که تو پروسه مهاجرت کلیشه های نژادپرستانه و امیال خود بهتر بینی "غربی" ها رو با پوست و گوشتش حس کرده و خوب می دونه حتی اگه پوست تنش رنگی نباشه و از تبار "با شکوه" آریایی هم باشه باز "سفید" نیست.


پرسپولیس قصه ای بود که باید می شنیدم تا بدونم چرا بعضی از هموطن هام که تو تبعید هستن اینقدر کینه دارن و اینقدر همه چیز رو توی دوگانه اسلام و سکولاریسم می بینن و به جای حکومت می گن رژیم و به جای جمهوری اسلامی می گن جانی ها و به جای آخوند می گن ملا. پرسپولیس قصه یه نسلی بود که من، مثل خیلی از بچه های هم سن و سال و هم طبقه خودم، مدتها بود باهاش بیگانه بودم. پرسپولیس داستان صادقانه یه زنی از مملکت من بود که به خلاقانه ترین شکل ممکن بخشی از تاریخ آدم های طبقه خودش رو برعلیه فراموشی جاودانه کرد.


شاید از دیدن فضای سیاه فیلم ناراحت بشیم. شاید اصلا دغدغه های مرجان دغدغه های ما نبوده باشه. شاید حرصمون درآد که چرا طبقه اجتماعی و اقتصادی ما تو این فیلم جایی نداشته. اما قصه مرجان واقعی واقعی بود. مرجان ساتراپی مثل هر آدم دیگه ای حق داره قصه خودش رو بگه. ادعایی هم نداره که این قصه قصه همه آدمای ایران بوده. ساتراپی از شخصی ترین چیزهای زندگی اش به صادقانه ترین شکل ممکن تو کتاب و فیلمش حرف می زنه و تقصیر اون نیست که روایت شخصی اش از مملکتی که به خاطرش رگ گردنمون قلمبه می شه تیره و تاره. مرجان تقصیری نداره که دوره خواب و خیال های "اصلاح طلبانه" ما رو تجربه نکرده و فرصت این رو نداشته که سر قله دیزین بی حجاب اسکی کنه و مشروبی که تو شیشه آب میوه ریخته شده بنوشه و دوست پسرش رو وسط خیابون با خیال راحت ببوسه و با دوست پسراش تو کافی شاپ ها دل بده قلوه بگیره و سر کلاس طراحی هاش از مدل برهنه استفاده کنه. مرجان تقصیری نداره که چند سالی که یه خورده دست ها کمتر رو گلوها فشار می اومد رو تجربه نکرده و تصویرهای کارتونش سیاه سفیده. مرجان، مثل خیلی آدم های معمولی معمولی مملکتمونه، که تو همون دوره ای که به سیاهی رنگ پرسپولیس بود مجبور شدن دل بکنن و برن و پشت سرشون رو هم نگاه نکنن و هزارتا بدبختی بکشن و دلتنگی ها و نوستالژی های دوران غربت رو همراه با آرزوهای ایده آلیستی اشون دفن کنن.


پرسپولیس شاید همه ی قصه ما نباشه، اما قطعا بخشی از قصه ی همه ی ماست. پرسپولیس قصه ایه که باید برعلیه فراموشی خوندش و دیدش، و فکر کرد که چرا اینقدر فکر اینکه "غربی ها" و از ما بهترون ها ببیننش به ما حس بدی می ده. باید فکر کرد چه زخم هایی روی "غرور ملی باشکوه آریایی" ما وارد اومده که از دیدن آینه ای که بخشی از واقعیت های زندگیمون رو بهمون نشون می ده آزرده می شیم و ساتراپی رو متهم می کنیم به تیره و تار نشون دادن فضای ایران.




Comments

well done sanam jan.

shirin | April 25, 2008 1:06 AM


vay ke che ghad to mahi va che ghashang neveshty

sara | April 25, 2008 1:17 AM


من با خط به خط این نوشته همذات پنداری کردم. ممنون صنم عزیزم.

cache | April 25, 2008 2:18 AM


:) *****

Marjan | April 25, 2008 3:41 AM


صنم من فکر می کنم پرسپولیس بیشتر فراموشی آور است تا ضد فراموشی. برای ایرانیان زیادی در اینجا سرعت تغییرات در ایران باور کردنی نیست و اکثرا ترجیح می دهند از ایران همان تصوری را حفظ کنند که در پرسپولیس به تصویر کشیده شده درست همانطور که پدر و مادر ما دوست داشتند به تصور قدیمی خودشان از زندگی یک نوجوان بچسبند چون خودشان دنیا را اینطور تجربه کرده بودند. به نظر من فقط این مهم نیست که بپرسیم آیا این تصور همه واقعیت بوده یا نه(مسلمه که نه) بلکه شاید مهم تر باشد که ببینیم این به اصطلاح یادآوری در حال حاضر به چه معناست و به چه کار (ن)می آید؟


--
خورشید: این تصویر شاید برای نسل های قبل تکراری باشه، ولی برای من و نسل های بعد من تکراری نیست. یعنی این قسمت تاریخمون رو به ما نگفتن و از ما پنهان کردن. حالا ما داریم تیکه تیکه هاش رو از اینور و اونور جمع می کنیم تا تصویری که داریم از گذشته رو کامل تر کنیم. برای همین حتما برای نسل من و نسل های بعد من این یادآوری ها لازمه. اصلا کوچیکترین فایده ای که داره اینه که نسل من بتونه عصبانیت و تعصب های درست یا غلط نسلی که بعد از انقلاب از ایران خارج شد و تبعیدی یا پناهنده و اپوزسیون شد رو بفهمه. (نمی گم مرجان هیچکدوم اینها هست یا نه. ولی روایتش کمک می کنه به درک اون فضا.)

خشایار | April 25, 2008 3:55 AM


بسیار نوشته باحالی بود. ایول. من از فیلم که خیلی خوشم اومد، این نوشته شما هم خیلی خوب بود. ایشالله بعدا داستان خودتو می‌نویسی ضمیمه پرسپولیس چاپش می‌کنی، هم بقیه قصه ایران را نشون میدی، و هم پولدار میشی :)

Mazda | April 25, 2008 3:58 AM


صنم جان پرسپوليس داستان خيلي هاست. آنقدر حتي در جزييات داستان من بود كه انگار زندگي و تجربيات خودم روي پرده رژه مي رفت. از داستان دايي اي كه در زندان آخرين ملاقات كننده اش هستي تا داستانهايي كه تجربه مشتركمان هستند و تو به آنها اشاره كرده اي. مثل خيلي ها من هم به اين فيلمسازها و نويسنده هايي كه مي خواهند از آب گل آلود ماهي بگيرند و پولي به جيب بزنند شك دارم اما پرسپوليس فيلمي بود صادق، فيلمي كه غلو نكرده بود و سعي نكرده بود فقط سياه ها را نشان دهد فيلمي كه سعي مي كرد نشان دهد با همه اين سختيها زندگي در ايران جريان دارد.

حقوقدان پاریسی | April 25, 2008 5:17 AM


That was great...
You would become a great journalist, I am sure.:)

Pamchal | April 25, 2008 6:35 AM


این نوشته و نوشته آقای بورقانی ت از اون نوشته هایی هستند که یه جورایی طعم "یادداشت های شهر شلوغ" قدیما رو می دند. خیلی واقعی، زندگی رو بدون هیچ حجابی میارند جلوی چشمت و موقع خوندن احساس نمی کنی که "نوشته" هستند.

reza | April 25, 2008 9:53 AM


Hi Sanam
This was a sincere post and I really liked it for that. I identified with Persepolis and liked it very much too. I guess the fact that I had a headache for hours after the movie was a prove that it revived many things for me.

Karineh | April 25, 2008 9:58 AM


وقتی که این فیلم رو دیدمدقیقا انگار داستان زندگی خودم رو داشتم می دیدم ... بخصوص که وقایعی که اون زمان اتفاق افتاد درستهم زمان با زمان خودم مقارن بود.. فکر می کنم که مرجان هم سن وسالش حدودای سن وسال خود من باشه
..
بهر حال خیلی صادق بود و خیلی واقعیت ملموس زندگی اون دوران .. تا به حال و آینده ی اندک نامعلوم ما ایرانی های این ور آب ....

زهره | April 25, 2008 10:05 AM


Sanam jaan kheili khub bud, kheili ziad neveshteat malmoose va nazdik be oon tasavori keh man az daheye 60 daram, film'e persepolis, va adamhaaii keh saalhaast kharej az Iran'an.

Azam | April 25, 2008 11:06 AM


صنم جان: باید بگوبم اتفاقاً این تویی که همه چیز را در دیگاه دوگانه خودت حبس میکنی. این تویی که با دیدن این فیلم، رفته ای سراغ تقسیم کردن سرنوشت مردم ایران به سرنوشت مرفه ها و سرنوشت ندارها... اگر اینطوری ببینی پس باید به گروه های چپی حق داد که بعد از انقلاب از مبارزات زنان حمایت نکردند چرا که مسائل زنان را فقط مسائل زنان مرفه میدانستند و میگفتند این مسائل زحمتکشان نیست.
ببینم مگر این جملات را خودت ننوشته ای؟
«.... اتفاقایی که تو دنیای بزرگترا داره اتفاق می افته. قصه مقنعه و ناظم های هیولا و فاطی کماندوهای دانشگاه. قصه بلوغ و گنده شدن سینه ها و دماغ و زشت شدن و حس سرخوردگی و تنهایی و عشقای شکست خورده و کله ای که بوی قرمه سبزی می داد و با قاضی دادگاهی که باید برای بد حجابی اش حکم صادر می کرد کل کل کرده بود و به کتاب حجاب مطهری استناد کرده بود سر اینکه یه تیکه موی سر بیرون اومدن به هیچ وجه شایسته مجازات و عذاب الهی نیست و امنیت خانواده رو بهم نمی زنه و نزدیک بود به جای جریمه مالی سر از زندان دربیاره. قصه دختری که یواش یواش تو سیستم ریاکارانه یادگرفت زبل باشه و دروغ بگه و وقتی چند سال بعد تو یه تجمعی در اعتراض به سریالی که ترویج چندهمسری می کرد گرفتنش خودش رو زده بود به مشنگی و به مسئول کلانتری گفت از ترس اینکه "آقاشون" سرش هوو بیاره اومده بود تو تجمع شرکت کرده بود. قصه یه بخشی از تاریخ کشورم که به کمک سیستم آموزشی مزخرف و محافظه کاری و ترس شدید خانواده ام از دونستنش محروم شده بودم. قصه دختری که راه و چاه رو یادگرفته بود و خط قرمز ها رو تو ویرایش مطالب سایت ها رعایت می کرد و مدت ها با اسم مستعار می نوشت و دم در دانشگاه آرایشش رو پاک می کرد و بعد از عبور از نگهبانی می رفت تو توالت آرایش می کرد. قصه دختری که تو "اندرونی" حجابی نداشت و تو "بیرونی" باید حجاب می ذاشت تا به نظام دورویی قانونی کشورش عمل کرده باشه. قصه ایرانی ای که مثل خیلی ایرانی های دیگه یهویی احساس کرد تو مملکت خودش جایی نداره و برای اینکه درجا نزنه باید بره افق های جدیدی رو تجربه کنه و بعد یهویی وقتی از مرزهای پرگهر مملکتش خارج شد...»
آیا این فقط مربوط به زنان مرفه بوده است یا نه مشمول همه زنان ایرانی میشود؟
و آیا اینها به اندازه کافی سیاه نیست؟ پس تو هم خواسته ای ایران را سیاه نشان دهی و یا تصویری است از رژیم توتالیتر مذهبی حاکم بر ایران؟ تا کی تو و نسل تو میخواهید گرفتار پسامدرنهای طرفدار نسبیت فرهنگی باشید. تاکی میخواهید مانع جداشدن حساب رژیم حاکم و حساب سرزمین ایران و مردمش شوید؟
صنم جان کمی به دور و بر خودت نگاه کن و ببین عمه ها و دختر عمه هایت با اینکه خارجی بوده اند با اینکه به قول تو سفید نبوده اند، چگونه از مزایای یک کشور سکولار برخورار بوده اند و چگونه زندگی میکنند . نگاه کن که چه بر سر هم نسلهای عمه هایت از همان طبقه در ایران آمده است.
صنم جان چرا هر وقت راجع به موضوعی پی به وجود یک نکته جدیدی میبری که شاید تا چندی پیش آنرا مردود میدانسته ای، میخواهی هر جور شده یک تیپا و لگد و نیشگون نثار عده ای که قبلاً آنها را گوشزد کرده اند کنی؟
در اسرع وقت این کل کل کردن با ترا ادامه خواهم داد.

موناهیتا | April 25, 2008 11:51 AM


ضمناً صنم جان،خوشبختانه من در آلمان زندگی میکنم و شاهدم که بعد از گذشت 63 سال هنوز که هنوز است دارد هر روز کتاب و مقاله ( در زمینه های تاریخ، فلسفه، سیاست، جامعه شناسی، مذهب، علوم تربیتی و ...) جزئیات فراموش شده، سرنوشتهای انسانها، فیلم های داستانی و مستند و مصاحبات شفاهی، تئاتر و ... راجع به 12 سال حکومت توتالیتار نازیها، سیستم حکومتی آن، اینکه چگونه انسانها در آن منی پولیت میشدند و .. بالاخره جنگ افروزی آن منتشر و ساخته میشود. و یکبار هم نشنیده ام که آلمانها بگویند این مسائل این طبقه بوده و به آن طبقه ربط ندارد و یا زندگی فلان خانواده به دیگر خانواده های آلمانی چه ربط دارد. صنم جان کمی به کنه این تفکرت بیاندیش، ببین از کجا آمده و اینطور دیدن ترا به کجا میبرد. آیا از آنجا سر در نمیآوری که زنی که دارد سنگسار میشود ربطی به جامعه ایران ندارد؟ چرا که مگر چند تا زن هستند که سنگسار شده اند؟ و یا نباید برای داشتن حق خروج از کشور برای زنان اصلاً حرفی زد چرا که تنها این زنان مرفه هستند که از کشور میتوانند خارج شوند؟
آیا اینگونه دیدن نمیتواند ترا به آنجا برساند که حجاب اجباری مشکل زنان شهرنشین و مرفه است و مشکل زنان ایران نیست؟ و....

موناهیتا | April 25, 2008 12:35 PM


sanam shahkar boood!behtarin naghdi ke bareh in film khoondam!zendeh bad.kheili bi ghezavat v dorost tahlilesh kardi.man az in animation khosham oomadeh bood ta oon jaii ke be gholeh to be ghorooreh ariyaim barkhord!jaiike migeh azadi ye bahaii dareh!v sahneh too fooroodgaheh paris rangi misheh.vali to ba in bardashteh kamel v bighezavat v ghashangi ke az in animation kardi misheh goft in ravayateh ye nafar az zendegiyeh shakhsisho tamamiyat bakhshidi be ye noii albateh,kashki in neveshtato tarjomeh mikardi,kashki ino oon mokhatebineh farangiyeh sefid poost ham mitoonestan bekhoonan,inkeh dastaneh shakhshiyeh ye adam ageh vaghan siyaho sefid ham basheh donyayeh adamayh digeh hezar rangeh khakestariyeh joorvajoor dareh.siyah nist oonghad mneseh donyaii ke satrapi tasvir kareh,oonghadam sefid nist meseh donyayeh ba shokooheh ariyaii!inkeh in ghom v in sarzamin moozeyeh tarikheh tabii ya tarikheh tamadon bareh sefid poosta nist ke taasof bokhoran be in ghomeh ariyaiieh ba shokooh ke gereftareh bohranan ya az oonvar taasof bokhoran ke ey vay hanooz too in donyayeh modern emroozi hanooz jahaneh sevomi ha meseh barbarha raftar mikonan.na moozeyeh tarikheh tamadoneh ba shokooheh faramosh shodeim v na ghomeh bar bar v bidiyeh neshin.hezar ravayat,hezar khakestari be taadodeh tak takeh mardomooneh in ghomeh bashokooheh barbar!tarjomash kon sanam
zendeh bad
omid bamdad

omid | April 25, 2008 12:40 PM


very well said. Bravo, like you were talking from my heart. I wish this was in Enlgish so that I could just send it to my supervisor who is keen on knowing my take on this film.. while I need to talk for hours 'on my take' on this...I wish we didnt have so much to talk about everytime somebody asks us something.. i wish the wounds could mend at some point
good luck and regards

majid | April 25, 2008 12:50 PM


اين نوشته هم به اندازه ديدن فيلم پرسپوليس براي من يادآور همون چيزها بود، به شدت هم شبيه نوشته هاي زيباي گذشتت :*

پاني | April 25, 2008 1:59 PM


صنم جان، ممنون... از اینکه اینقدر قشنگ و بی طرف نقد کردی ممنون... نوشته تو برای من راستش حتی بیشتر حکم تمجید از کار مرجان ساتراپی رو داشت نه نقد و تو چه خوب این کارو کرده بودی... من منظورت رو خوب می فهمم برای اینکه تو شرایط کاملا مشابه با تو بودم حتی از نظر خانوادگی... وقتی من با جمعی از دوستان اولین بار این فیلم رو دیدیم همه خوشمون اومد و همه می دونستیم (همونطور که مرجان هزار بار گفته که این فقط یک روایت از داستان های مردم ایرانه) که این فقط یک روایت از همه روایت های ممکنه... همونطور که تو گفتتی چه خوب هم گفتی این هر روایتی ممکنه مشترکات زیادی هم داشته باشه ولی بخشی از اون حتما با دیگران متفاوته... ممنون که اینقدر قشنگ توضیح دادی طبقه ای که خود تو بهش تعلق داری و تفاوت هاشو با زندگی مرجان! برای اینکه این دقیقا همون کاریه که باید بشه، بعنی به جای دسته بندی و خط کشی بین آدما باید هر کس به سهم خودش چیزی رو که دیده و رنجی رو که برده از موقعیت زمان و مکانیش بگه تا فراموش نشه... کار تو باعث می شه که قسمت هایی ناگفته از داستان های نشنیده از کل موقعیتی که ما توش بودیم گفته بشه و همین نوشته ها و فیلم ها هستن که همدیگه رو تکمیل می کنن و باقی می مونن... صنم جان ممنون

leila | April 25, 2008 2:10 PM


خانم جان، ممنون از نوشتهات.

آشپزباشی | April 25, 2008 6:02 PM


بررسی جالب و صحیحی بود. و چقدر ابلهند سران ج.ا که فکر می کردند با نسبت دادن "فیلم ضد ایرانی" به پرسپولیس می تونن از عرق ملی مردم سوء استفاده کنن.

طاها بذري | April 25, 2008 6:33 PM


راستش من مدتی بود دو دل بودم که این پرسپولیس رو ببینم یا نه ولی با این نوشته تو تصمیم گرفتم ببینمش. چه دورانی بود اون دوران آژیرخطر و خاموشی و موشک باران تهران و ما چه کودکانه باهاش کنار اومدیم. یادمه امتحان آخر سال رو توی پارکینگ آ.اس.پ ازمون گرفتن

پوچ | April 25, 2008 6:40 PM


بنده از الان با اون دستم که آزاده و مشغول خاروندن آیدا نیست، شما رو می‌خارم :ي :*


--
خورشید: مفتخر کنین دستتون باز شد شیر هم بکنید در اون گودرتون ما پز بدیم بگیم شیر شدیم! هیچکس ما رو شیر نمی کنه آخه. عقده ای شدیم.

نازلی | April 25, 2008 7:39 PM


قشنگ ترین مطلبی بود که درباره پرسپولیس خواندم.

حاجی واشنگتن | April 25, 2008 10:06 PM


صنم جان
من هم وقتی فیلم را دیدم می خواستم چنین شرحی بر آن بنویسم و حالا که تو نوشتی آن را به حساب هر دو نفرمان محسوب می کنم!
در خانه ما هم همیشه بحث بر سر پول بود
درآمد خانواده به شدت کاهش یافته بود و پس اندازها هم به سرعت تمام شد و ما ماندیم و یک حقوق بخور و نمیر که به سختی تا آخر ماه می رسید.
تفریح و مسافرت به کلی تعطیل شد و این برای امثال پدر من که از اول با این حکومت مخالف بود بسیار آزاردهنده تر از کسانی بود که به نوعی فکر می کردند که به خاطر آرمانهایشان باید هزینه هایی هم بپردازند.

گوشزد | April 25, 2008 11:20 PM


عالي
شما هم داستانتان را به شيوايي مرجان روايت كرديد.

سميه | April 26, 2008 12:32 AM


بهترین نقد از پرسپولیس. آفرین صنم

شراره | April 26, 2008 12:45 AM


عالی بود.ممنونم عزیز.

درویشوند | April 26, 2008 2:08 AM


سال هاي سال است كه نوشته هات رو مي خونم. ولي اين يكي واقعا يك چيز ديگه بود. مثل اون يادداشت هاي شهر شلوغ كه بعضي هاش واقعا توي اوج بودن
پرسپوليس داستان من هم نبود اما گوشه اي از داستان همه مون است. داستان مقنعه هاي چونه دار و داستان عذاب وجدانم وقتي اولين بار با يك پسر تلفني حرف زدم و فكر مي كردم فرشته روي شونه چپم داره توي موهام سوسك مي اندازه

shepesh | April 26, 2008 3:20 AM


بالاخره نمیشه که همیشه اینجا اومد و یواشکی خواند و رفت! مخصوصا وقتی یه همچین نوشته ای اینقدر دلنشین و خوب بخونی (: این پست شما هم پرسپولیس به روایت صنم بود.

مهرداد | April 26, 2008 5:13 AM


صنم جان
خيلي خوب بود
اينجا 3-4 ماه پيش كه پرسپوليس آمد خيلي درباره اش بحث شد. همه برايشان كلي يادآوري خاطره بود، از بچه هاي متولد 60 گرفته تا ما پيرترها كه مال دهه 50 بوديم. همه به نظرشان اين همه سياهي را تجربه كرده بودند.
اما به نظر من به اين سياهي نبود. الان فهيمديم مشكل كجا بود . من با اين كه از تو بزرگتر بودم حال و هواي خانواده امان همان بود كه تو گفتي كمي پررنگ تر، كمي كمرنگ تر.
خيلي نوشته ات خوب بود. كليد بود.
مثل نوشته آقاي بورقاني ات كه كلي دلم را سوزاند.
گيسو

گيسو | April 26, 2008 7:15 AM


من که هیچ جوره نمی تونم بگم پرسپولیس داستان زندگی من هم بود ! :) ( به خاطر سنی که به اون موقع قد نمی ده)
اما دوستش داشتم.برای اینکه ملموس بود...می شد درک کرد...و بعضی مسائل که هنوز هم وجو دارن...
مرسی برای اینکه اینقدر زیبا نوشتی.

بهاره | April 26, 2008 7:35 AM


خوب بود... مرسی... به صورت کاملا تصادفی منم راجع به پرسپولیس نوشتم... اما... نه به خوبی شما...

Behzad Abdi | April 26, 2008 10:38 AM


من خیلی معتقد نیستم به این موضوع که چون خاستگاه خانوادگی آدم ها مختلف بوده میزان فشار هم متفاوت بوده. بدبختی جنگ مال همه ی ما بوده و مصیبت فشارهای مذهبی و اجتماعی. من و تو مال یه دوره هستیم.این که ما فرصت این رو داشتیم که سر قله دیزین بی حجاب اسکی کنیم و تو کافی شاپ ها دل بده قلوه بگیریم و... اصل ماجرا رو تغییر نداد. ما هم آخرش زدیم بیرون و همچنان متعجبیم که چرا اون جامعه ساده ترین لذت های زندگی رو به عنوان بزرگترین مشکلات زندگی به ما قالب کرد. شاید تنها فرقش این باشه که ما دیگه همه چیز رو نمی اندازیم گردن رژیم و آخوند و... و سعی می کنیم به قضیه یه کم اجتماعی- فرهنگی نگاه کنیم.
ولی من معتقدم فشار همون فشاره. حتی برای دهه ی شصتی ها که همه معتقدند حق اعتراض ندارند. شاید برای همهینه که من هم به پرسپولیس به چشم داستان زندگیم نگاه کردم و زدم زیر گریه، همون طور که ایرونی های یک نسل قبل و یک نسل بعد من.

سایه Author Profile Page | April 26, 2008 12:42 PM


parvaneh | April 26, 2008 1:08 PM


باین نوشته‌ی شما در بلاگ‌نیوز لینک داده شد.

عمو اروند | April 26, 2008 2:19 PM


خانم کسی تعهد نداده قصه زندگی شما و فک و فامیلتان را تبدیل به هنر کند

khashayar | April 26, 2008 3:19 PM


خیلی خوب نوشتی صنم جان.

آزاده | April 26, 2008 3:24 PM


This is a really wonderful post. I'm glad that you posted it on Iranian.com. I'm sure many people who read Iranian.com read your blog as well, but that site gets a lot of readers who are probably new to your work as well

Niki | April 26, 2008 5:49 PM


نوشته جالبي بود. اين رو هم اضافه مي‌كنم كه اين جريان روايت طبقه‌اي است كه شايد بيشترين رنج رو از شرايط فعلي ايران برده و مي‌برد. و اين طبقه بيشتر از همه طبقات در آن سالها و حتي اين سالها تحقير شد. و بچه‌هاش از دوگانگي بيرون و درون بيش از هر كسي رنج بردند...

dr jack | April 26, 2008 6:25 PM


اما تجربه های تلخ تو و مرجان در بند بند وجود من جا دارن. در بند بندش

ساقی | April 26, 2008 6:37 PM


صنم عزيز!
اينكه در دوران مورد بحث خانم ساتراپي كارگر يا بورژوا چه فشاري را متحمل شده،موضوع حاشيه اي پرسپوليس است،بعقيده من ساتراپي در كار اخيرش بيشتر از هر چيز طعم با خود صادق بودن را به همه چشانده است:
http://yasnababa.blogspot.com/2008/04/blog-post_20.html

peyman | April 26, 2008 11:39 PM


فوق العاده بود.

محمود | April 26, 2008 11:50 PM


منو ياد افشين ناظم دوست صميميم انداختيد.دلم برايش خيلي تنگ شده .يعني مي شه يك روزي پيكرش پيدا بشه و پدرو مادرش حداقل بتونن سر مزارش برن؟


--
خورشید:‌ببین، این دوست تو خونه‌‌اش اکباتان نبود؟ شاید داریم راجع به یک نفر حرف می‌زنیم.

بهزاد | April 27, 2008 12:23 AM


کم و بیش داستان خیلی هاست اما من دوستش نداشتم چون یه طرفه بود. ایران من بود در حالی که من اکثریت این مملکت نیستم. به همون دلیل که از دکتر ژیواگو یا فیلمهای کلاسیکی که درباره انقلابهای مختلف ساخته شده خوشم نمیاد. راستش احساس من این بود که اپوزوسیون عصبانی فیلم رو ساخته نه کسی که بتونه چند جانبه نگاه کنه. تحمل کسایی هم که فقط خودشون رو میتونن ببینن برام سخت شده.

غضنفر | April 27, 2008 5:52 AM


صنم جان مطبت خیلی قشنگ بود...

Fatemeh | April 27, 2008 6:48 AM


salaam,
I really liked your post.

Behnaz | April 27, 2008 7:46 AM


صنم جان ممکن است لینک این فیلم با زیر نویس انگلیسی را اینجا بگذاری؟

کیمیا | April 27, 2008 8:53 AM


You are a great writer, you can write your story too, there are many who would like to translate it, and you can publish your book with a nick name abroad. I think there is still so much to know about Iran and its people. Good luck! The story of our fears and our dreams, of all the nightmares we've had of being arrested for 2 cm of hair out of our scarf, the fear we feel seeing the green color, the fear of being insulted without any reason... There is so much to write and share...

sara | April 27, 2008 10:01 AM


قدم رنجه کنید هر چند متاعم ناچیز است.

حسین | April 27, 2008 11:23 AM


امروز برای دومین بار مطلبتو خوندم.بازم ممنونم.

درویشوند | April 27, 2008 11:58 AM


بسیار عالی.

لوبیا | April 27, 2008 4:41 PM


khorshide aziz man salhast ke webloget ro mikhoonam va avalin siti hasti ke avale sobh baz mikonam barat arezooye behtarinha ro daram

leila | April 27, 2008 7:03 PM


خورشید تو خوابه چشماشو بسته
شب پشت شیشه بیدار نشسته

ماهی تنگ بلور دریا رو خواب می بینه
گل خشکیده ی دشت ابرارو خواب میبینه

جغد شب با شیونش داره آواز می خونه
میگه خوبی می میره اما زشتی می مونه

سپهر | April 28, 2008 12:52 AM


چقدر خوب و روون نوشتي. بعد اينكه خوندم ديدم چقدر طولانيه! مرسي

عليرضا | April 28, 2008 7:48 AM


ajab hali daram bad az khundane neveshta-at!!

hosiya | April 29, 2008 4:17 AM


مرسى يکى از بهترين نوشته ها در مورد اين فيلم رو خوندن من وقتى فيلم رو ديدم که فقط "دريچه کوچيکى از آنچه بر ما گذشت بود!" منقلب شدم
تاريخى که نوشته نشده و بدنبال استخوانهاى خرد شده چند نسل گورستان ها ونسلهاى زنده اما له شده رو کاويد.
عده اى بلافاصله نگران شدند از اينکه از فقر و ثروت و تفاوتها در همان خراب شده نوشتى٬ انگار ميخوان با عمومى کردن ستم (که هست) صحبت از رنج فقر رو به بايگانى و بقول خودشون بعد از تمام شدن کار رژيم موکول کنن
ميخوام بپرسم حقيقتا گفتن از تفاوت اينکه در همون خراب شده کارگرى که هفت هشت ماه حقوق نگرفته با ميلياردرها جرمه؟ افکار خبيثه است؟
روزگار غريبى است نازنين

سياوش | April 30, 2008 9:08 AM


صنم جان از مطلبت خیلی خوشم اومد. من هم نسل و تقریبا هم سن مرجان هستم. پرسپولیس شاید ٨٠ درصد داتسان زندگی من و هم نسل های من هست. آن دوران دوران سیاهی بود. الان دوران عوض شده. جوانان هم سن و سال تو این دنیا را میتونن عوض كنن. شما جوانان قادرید یك دنیای بهتر را بدست بیارید. برای همین میتونم بگم آن دوران تاریك سپری شده و روزنه های امید و آزادی وجود داره. ما دو نسل متفاوتیم اما دو نسلی هستیم كه همدیگرو خوب تكمیل میكنیم. تجربه ما از انقلاب و سالهای بعد از انقلاب و توان و انرژی نسل جدید میتونه این دنیای وارونه را سر جاش بذاره. من مطمئنم!

Nazanin | April 30, 2008 9:33 AM


واقعا لذت بردم
شاد باشی

حسن | April 30, 2008 1:49 PM


پرسپولیس سرگذشت من هم بود. آن را دیدم و از توانایی مرجان ساتراپی لذت بردم.
سیاه و سپید بود؟ مگر آن دوران سیاه و سپید نبود؟ ساتراپی آن را به طنز کشیده است تا قابل تحمل شود. مگر ما هم اکنون در سیاه و سپید زندگی نمی کنیم؟
کاش این آریایی های متکبر اعتماد به نفسشون مای بالاتر بود و بلد بودند که نگاهی هم در آینه بیندازند.

نویدار | May 1, 2008 10:22 AM


Salam, This is a first time that I read your blog; I like your writing, brilliant

Azita | May 8, 2008 10:11 PM


من اين جا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است .....

a.k | May 11, 2008 1:55 AM


salam khorshid khanoom
khoshhalam ke hala javabi be oon dooste ghertim ke oon rooz oomado goft filme eftezahie chon chehreye iran ro baraye gharibiha siaho tire karde daram kheili khoshahalam ke baraye avalin bar yek maghale raje be in film mikhoonam ke enghadr khoobe o rasa o pormanast

Neda | May 16, 2008 11:14 AM


این فیلم %100 واقعی بود و همانطور که صنم نوشته شاید تمام سرنوشت تک تک ما نباشه ولی قطعا قسمتی از اون هست. من خواهش می کنم اونایی که ایران نبودن تا مصادیق واقعی این فیلمو روز به روز تو گوشه گوشه این مملکت ببینن راجع به این فیلم نظر ندن که ای وای وجهه بین المللی ایرانو خراب کرده و از این چرت و پرتا. و شمایی که نگرانی که تصور 30 سال پیشت از ایران با دیدن این فیلم خراب میشه یا نبین و یا سکوت اختیار کن.

سیشو | May 25, 2008 4:12 AM


خوشحالم بچه‌ها که کور نیستید. دوستای زیادی رو می‌شناسم که فقط شنیدن پرسپولیس ضد ایرانیه، همین. کور شدن بعدش یا شایدم قبلش. خود خود قصه ماهاس

محمدحامد | June 3, 2008 1:24 PM


زمانی که پرسپولیس را نگاه می کردم به شدت با مرجان همذات پنداری میکردم انگار تمام اتفاقاتی که برای او افتاده بود یه جورایی برای من هم افتاده ، اما چندسال بعد به شیوه ای دیگر ... واقعیتی که به طرز غم انگیزی به تصویر کشیده شده بود با فضایی سیاه و سفید، واقعیتی که هنوز ادامه داره با فضایی کاملا سیاه .

somayeh | June 23, 2008 6:58 AM


خورشيد خانم گلم، من اين نوشته‌ات رو هنوز نخونده بودم.
نميدونم چطور بگم که چقدر خوشحالم و چرا! اما احساس خوبيه که بدونم بالأخره يه مرجان ساتراپی پيدا شده و حرفهای من و نسلم رو برات ترجمه ميکنه. آره عزيزم ما از عمق اون سياهيها و نحسيها و دلمردگيها رفتيم و نديديم که تهران شده سانفرانسيسکو! ؛) و حتی اگه ديده بوديم هم شايد برای بعضی از ما کافی نبود. ما از اين «رژيم»، از اين «جانيها» عمرمون، جوونيمون، آرزوهامون، وطنمون رو طلبکاريم. ما نميتونيم فراموش کنيم، ببخشيم، کوتاه بياييم. استبداد خمينی هنوز هر روز جلوی چشم ماست. آره عزيز جان، قصهء مرجان مسلماً قصهء من هم نيست. پدر و مادر من از اشرافزادگان قاجار نبودند که به خاطر اصلاحات ارضی کينهء شاه رو به دل بگيرند. مهم هم نيست که ديد سياسی مرجان به شدت تحت تأثير گفته‌های والدينشه. حالا که تونسته ذهن و قلب تو و شايد چند تا ديگه از جوونهای امروز رو به سرگذشت جوونهای نسل پيشين پيوند بده، من حاضرم دستهاش رو به پاس هنرش ببوسم.

pantea | June 24, 2008 9:10 PM


عزيز جان اين کامنتدونيت کامنت منو خورد؟
انتشارش مهم نيست اما اميدوارم خودت خونده باشيش.


--
خورشید: نه پانته آ جان. من رو ببخش یه مدتی درگیر بودم اصلا سراغ وبلاگم نیومده بودم یک سری کامنت ها مونده بود منتشر نشده بود الان همه رو منتشر کردم. ممنونم از نظرت که خیلی هم ارزشمنده :)

پانته‌آ | June 29, 2008 12:55 PM


من هم همین احساسو داشتم که پرسپولیس هم داستان من بود. چند هفته پیش یک استاد دانشگاه از آمریکا برای مصاحبه برای پذیرش زنگ زد و صحبت را با این فیلم شروع کرد که دوستان ایرانیش هم گفته اند که فیلم داستان آنها بوده ...
شاد باشی

نویدار | July 6, 2008 9:26 AM


سلام. دنبال جايي بودم شايد حداقل مطلبي از پرسپوليس نوشته باشه كه به اينجا رسيدم.
من هم مرجان هستم اما نه مرجان ساتراپي.منم مثل اون درگير اتفاقات اون سالها بودم و آرزو داشتم كه فيلمي بسازم از زندگي خودم تا نسلهاي بعدي ببينند و بدانند. فيلم من حتما عميقتر و دردناكتر خواهد بود چون من خيليها رو از دست دادم .
پرسپوليس فقط گوشه ي كوچكي از زندگي من هست اما با اين حال از ساتراپي به خاطر اين كارش ممنونم هرچند نمي دونم هدف واقعيش چي بوده.

ممنونم

marjan | July 30, 2008 4:05 PM


Post a comment




Remember Me?


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage