خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 25, 2008


عطا جانم، قصه مهاجرت برای من اونقدر دردناک و شخصی بوده که هیچ موقع نتونستم روراست و صادقانه بشینم بنویسمش. اینکه چیزی نمی نویسم از بی توجهی نیست، از این ترسی هست که از روبروشدن با خیلی از خاطراتم دارم و محدودیتی که برای نوشتن خیلی چیزها دارم. خیلی چیزها رو نمی شه نوشت و خب یک روایت ناقص غیر صادقانه هم به کار هیچکس نمی یاد. شاید یک روزی شجاع شدم و نوشتم که چطور می تونه مهاجرت همه چیز به یک زن بده، اما فلجش کنه!



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage