خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 3, 2008


خواب خیانت


خواب می دیدم که انگار خیانت می کنم. خواب میدیدم که دست می کشید روی بدنم، روی جاهایی که «او» دست می کشید، لذت می بردم اما هشیار بودم که من یک راز مشترک با «او» دارم. دست می کشید روی بدنم، اما هشیار بودم که این دست کشیدن مثل دست کشیدن «او» نیست، که «او» اون جای بخصوص رو جور دیگری نوازش می کنه. خواب می دیدم که خیانت می کنم اما «او» توی همه ذهنم بود. لذت و درد و تصویر او قاطی شده بود. خواب و بیداری و ترس و رهایی قاطی شده بود. هی می خواستم به «او» فکر نکنم، اما همه جا بود، انگاری یه بخشی از من شده بود. خواب و بیداری و «او» و خیانت.


وقتی بیدار شدم، فکر کردم چقدر حضور «او» سنگینه که حتی تو اون رویای شیرین هم نتونستم خیانت کنم، چون آخرش «او» برنده شد. ترسیدم از سنگینی حضورش. ترسیدم از شیفتگی دیوانه وار خودم. ترسیدم از اینکه اینقدر همه جا حضور داره، ته ناخودآگاهم، روی همه انحناها و پستی بلندی های تنم، گوشه همه رویاهای مرطوبم. غلت زدم برم توی بغلش. یکهو متوجه شدم که خیلی وقته که دوریم و کنارم نیست. تنم داغ داغ بود و له له می زد. چشمام رو دوباره بستم و آرزو کردم کاش باز دوباره خواب خیانت ببینم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage