« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
October 18, 2008
دل من هم گرفته. هیچ نمی دونم دل تو چرا گرفته. هیچ هم نمی خوام فکر کنم که به من ربط داره، آخه یادته، یکی از ناراحتی هات این بود که من فکر می کردم همه چی دور سر من می چرخه و در مورد منه. نمی خوام ایندفعه فکر کنم باز مربوط به منه. ولی دلت چرا گرفته؟ چی شد که دیگه حتی به من نمی گی؟
دل من هم گرفته و نگاه می کنم می بینم چقدر خودخواه بودم و چقدر این خودخواه بودن حس خوبی بهم داده همیشه ولی حالا چقدر حالم بده و دلم می خواد زمان برگرده عقب و همه اون خودخواهی ها رو بذارم کنار فقط برای اینکه ساعت های با تو بودن اضافه بشه، ساعت های با تو خندیدن، با تو فقط بودن. آخه احساس می کنم دیگه دارم زمان کم میارم برای همه این کارا.
هیچوقت نگفتم، هیچوقت ننوشتم، ولی حالا که دور و برم رو نگاه می کنم، بهترین روزای زندگی ام، بهترین ساعت ها، بهترین لحظه ها وقتایی بود که با تو بودم، مشغول لمبوندن و Family Guy نگاه کردن و شر و ور گفتن و غش غش خندیدن و خیلی لحظه های معمولی در عین حال غیر معمولی. سادگی، ساده ساده. معادله پیچیده نباید حل می کردم، بازی نباید می کردم. به قول سهراب، «آب بی فلسفه می خوردم، توت بی دانش می چیدم.»
من با تو تازه خودم رو پیدا کردم. برای اینکه تو عینک قضاوت نداشتی روی چشمات، من رو لخت و عور می دیدی همونطوری که هستم، اصلا بی فایده بود چیزی رو می پوشوندم، با تو خود خود خودم بودم، از روز اولی که قرار بود بریم شام بیرون که به جاش اومدی خونه قیافه آشفته ام رو دیدی توی پیژامه چارخونه ام، تا روزی که کلی می ترسیدم برم جلوی اون جمع کوچیک حرف بزنم ولی هیچکس رو تو اون شهر نداشتم که بیاد بهم اعتماد به نفس بده و یهویی حس کردم می تونم ازت کمک بگیرم و وقتی اومدی با نگاهت بهم گفتی نگران نباش، تو می تونی. تا روزی که درخت خشک و بی برگ و بار وجودم رو برهنه کردم برات و آروم آروم به این درخت رسیدی تا دوباره باز جوونه زد، قد کشید، برگ داد، زن شد، تا روزی که پررو بازی درآوردی برای بودن با من، شجاعت به خرج دادی برای بودن با هم، خیلی خیلی بیشتر از من ترسوی محافظه کار، تا روزی که از همه رویاهای عجیب و غریبم گفتم برات. از فلزهای سرد، از زن، تا همه وقت هایی که هرچی دلم خواسته گفتم، هرجوری که دوست داشتم گفتم...
می ترسم. از اینکه باید کاری کنم، تصمیمی بگیرم. می ترسم. از اینکه برم، ازاینکه از دست بدم تو رو. می ترسم که تنها شانس بودن با آدمی که من رو برای خودم می خواد، همونطوری که هستم، از دست بدم. می ترسم برای اینکه خودخواهم. برای اینکه می دونم هیچ انسانی تو زندگی من اون حسای خوب عجیب و غریبی که تو بهم دادی رو نداده و نخواهد داد، برای اینکه می دونم، هیچ کس دیگه مثل تو ضد بازی نیست، هیچ کس دیگه مثل تو به من اون حس خوشبختی رو نمی ده وقتی بغلت می کنم و می بوسیم هم رو و ناز می کنیم هم رو و میچلونیم هم رو و حرف از cheesy بودن و خیارشور بودن و گوسفند بودن می زنیم. می ترسم از اینکه منطقی فکر کنم و بازی آدم بزرگا رو ترجیح بدم به این چیز کوچیک و در عین حال بزرگی که باهات دارم.
اصلا چرا باز پیچیده اش می کنم؟ راحت بگم، می ترسم از اینکه ممکنه مجبور شم دور شم ازت، نه نشد، درست تر بگم، می ترسم از اینکه دوست دارم برم سراغ اون چیزی که در انتظارمه و اون چیزی که دوست دارم برم سراغش از تو دوره و در عین حال عاشقت شدم...
|