خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 22, 2008


اعترافات یلدایی


جا موندم از یلدا بازی امسال سلمان به خاطر اینکه وضعیت دسترسی به اینترنتم واقعا افتضاحه و کلی هم تازه گیج و منگم چون یک هفته است که از آمریکا اومدم لندن برای کار. ولی خب نمی شه فرصت به این خوبی برای از خود گفتن و حال و احوال کردن با دوستای قدیمی رو از دست داد!


بازی یلدای امسال که سلمان گفته اینه که هرکی بگه کجاست و چیکار داره می کنه تو زندگی اش و چی بهش گذشته. من خیلی گفتنی ها دارم که از این وبلاگ جا موندن. باید اسم این پست رو بذارم اعترافات شب یلدا!


الان دیگه حدود دوسال و پنج ماهه که من و آقای همسر از هم جدا شدیم (separated) و فارغ از قید و بندهای رسمی رفیق هستیم با هم دیگه. هفته ای نبوده تو این مدت که از حال هم بی خبر باشیم و هر موقع شده هم رو دیدیم و چند ماه پیش هم پهلوش بودم. دلیل جدایی بیش از هرچیزی این بود که ما بیشتر دوستای خوبی بودیم برای هم تا جفت های خوبی. از بعد از اینکه به اصطلاح اینجایی ها سپریتد شدیم خیلی کیفیت رابطه بهتری داشتیم و خب کسی مجبورمون نکرده بود که تو یک شکل مشخص رابطه باشیم با همدیگه و رابطه رو به اون شکلی تبدیل کردیم که برای هردومون خوشایند تر بود. یه جورایی عضو یه خونواده موندیم. آقای همسر (سابق!!) الان داره دانشگاه جانز هاپکینز دکترای بهداشت می خونه و مایه افتخار خانواده است :D


حدود دو ساله با رضا دوستم. بیشتر از یک سال و نیمه که باهاش زندگی می کنم. بهترین روزای زندگی ام و بهترین رابطه زندگی ام رو با رضا داشتم چون با رضا خود خود خودم بودم، آزاد و رها و کوئیر و خوشحال. تو این مدت یک دوره کامل افسردگی ماژور رو طی کردم که یک جورهایی نتیجه بلاهایی بود که به سرم اومده بود در چند سال گذشته، مخصوصا تاثیر بدی که تنهایی اولیه بعد از رفتن بابک و اون تصادفه روی روح و روانم گذاشت. رضا در تمام این مدت کنارم بود و حسابی بهم حال داد.


درس من که فلوریدا تموم شد و فقط تزهام مونده بود رضا پی اچی دی دانشگاه آستین قبول شد و از فلوریدا اسباب کشی کردیم رفتیم تگزاس تو ماه آگوست. امیدوار بودم که تو آستین کار پیدا کنم و بتونم بمونم پیش رضا. یکی دوبار رفتم فلوریدا برای تزم. هفته اول دسامبر تز فوق لیسانس مطالعات زنانم رو دفاع کردم و قبول شدم. پروپوزال پروژه/تز فوق لیسانس ژورنالیسمم رو هم دفاع کردم و فقط مونده دفاع پروژه نهایی.


یک سال گذشته در کنار درس و دستیار تحقیق بودن تو دانشگاه، سردبیر آخر هفته های سایت رادیو زمانه بودم. ماه پیش یک کار رسانه ای تو لندن بهم پیشنهاد شد که به نظرم خیلی جالب بود. اوضاع اقتصادی آمریکا هم الان خیلی داغونه و کلی خبرنگارا بیکار شدن و برای یه خبرنگاری که فارسی زبان اولش هم هست کار شرافتمندانه خیلی زیاد نیست. (کارهای حقوق بشری هست برای من تو آمریکا اما من احساس کردم هنوز به اون درجه از بلوغ و بینش نرسیدم که بتونم تو این زمینه کار رسمی کنم اما تبدیل به بیزنس وومن و دلال حقوق بشر نشم و فکر کردم باید کمی کنار بکشم از این حوزه، با احترام به همه فعالین زحمت کشی که صادقانه تو این حوزه کار می کنن.) خلاصه از دانشگاه مرخصی تحصیلی گرفتم و فعلا یک هفته است که اومدم لندن و برنامه ام این هست که مرتب برم آمریکا و بیام (اگر بتونم ویزا بگیرم) و دوره هشت ماهه آزمایشی این کار رو بگذرونم تا بعدا با رضا تصمیم بگیریم که چیکار کنیم.


از کار اکتیویستی زنان دور افتادم و از بعد از کمپین سنگسار دیگه فعالیت خاصی نکردم به جز اینکه تو یکی دو تا کنفرانس شرکت کردم. ولی دارم یک چیزهایی می نویسم و در کنار کار اصلی ام فکر کنم نوشتن و ترجمه تو حوزه زنان یه کار فرعی جدی بشه برام. (باید اعتراف کنم وسوسه پی اچ دی یک روز درمیون میاد سراغم اما بعد یاد خستگی دوران تز نوشتن می افتم و فراموش می کنم کل ماجرا رو!)


همین دیگه. حالا بعدا اوضاع اینترنتم درست شه و از گیج و ویجی زندگی جدید در لندن خلاص بشم یک خورده هم درباره اینجا می نویسم.


این هم برو بکسی که دو سال پیش ازشون دعوت کرده بودم بازی کنن. امیدوارم یه خبری از خودشون بدن که از بیشترشون بی خبرم این روزا:
آسیه امینی، صبا بی قرار، کسوف، دنتیست، زیتون، راوی، آذرستان، نازلی دختر آیدین، جادی، دیوونه، کلاغ سیاه...


پ.ن. این رو هم اعلام وضعیت کنم که کماکان در وضعیت ترک سیگار به سر می برم و الان ده ماه شده حدودا که نکشیدم :)




Comments

اون تیکه های این نوشته که در مورد من نوشته شده رو تأیید میکنم!


--
خورشید: :D

Babak Mohit | December 22, 2008 11:44 PM


خوشحالم که خوشحالی و شاد. امیدوارم همه شب های زندگی ات کوتاه باشه (من به شب طولانی حساسیت دارم) و روزهای زندگی ات بلند و آفتابی (عاشق این یکی هستم).

40tike | December 23, 2008 4:42 AM


عجب بمباران اطلاعاتي بود اين پستت ;)

pani | December 23, 2008 5:51 AM


ده ماه بی سیگار؟ خوش به حالت، داره می کشتم ولی نمی تونم ترک کنم، میشه بگی چطور ترک کردی؟

سینا | December 23, 2008 8:36 AM


راستش فکر می‌کردم روزه‌ات رو شکونده باشی که صداش رو درنمیاری.
ده ماه شد؟
انگار همین دیروز بود که صدای آمریکا داشت پست ترک سیگارت رو پخش می‌کرد

وحید | December 23, 2008 9:52 AM


سلام! باحال...بی پرده...شفاف! ...مثل همیشه... دمت گرم:-)

nasrin | December 23, 2008 10:07 AM


salam,khoobin?modathast bloge u ra mikhoonam,va tanha tanha az ghalame khoobetoon lazat mibaram,az enhame serahate ghalm tooye en poste akharetoon lazat bordam,mer30,be bloge taze tavalod shodeye manam sari bezanid....shayad taajob konid ama bi anke bebinametoon ehsase doosti daram...shad zi

NAZANIN | December 23, 2008 3:16 PM


akheysh, mordim az bikhabari :) khoshalam ke vazet khoobeh, vali midoonam az doori ye reza chi mikeshi, long distance sucks. az PhD khoondan aslan natars, tezesh ro kheilee bishtar az fogh vaght dari ke roosh kar koni. kash mishod austin phd bekhooni ya kar begiri ke pishe reza bashi. be har hal movazebe khodet bash har ja hasti :)

azadeh | December 23, 2008 3:31 PM


this is what we call confusion ya goh gijeh, still don't kknow what you want is, diferent guys, diferrent city or county, i was there sister, you need to settle down other wise just waisting your precious life

kamel | December 23, 2008 4:43 PM


سلام .چند روزيه كه با وبت اشنا شدم .يه سوال دارم ؟شما كه زبان خوانده ايد ادامه دادن ادبيات انگليسي خوبه .من قصد دارم در دانشگاه هند بخونم به نضر شما كه فوق اين رشته را داريد خوبه ؟اگه جواب بدي ممنون ميشم گلم .


--
خورشید: آره خوبه.

الهام | December 24, 2008 6:51 AM


لندن شهر قشنگیه.عکس های کریسمستون هم دیدم.جمعتون هم که جمعه ! :) حالا زمان بگذره، بهتر و بهتر هم می شه.
درباره ی رضا هم امیدوارم بهترین ها براتون پیش بیاد.فقط تصمیمتون رو یادت نره به ما هم بگی اینجا منتظریم !! :D
و دیگه اینکه، برای ده ماه هم تبریک می گم شدید.

و دیگه اینکه، تو قبلا من رو لینک کرده بودی.الان پاک کردی لینک من رو مثل اینکه، خواستم ببینم احیانا اتفاق بدی درباره ی من افتاده؟ یا یک وقتی ناراحت شدی شاید از دست من؟
منظورم هیچی نیست که چرا و این ها.فقط می خوام مطمئن بشم، چیزی نبوده که مستقیم مربوط به من شده باشه؟


--
خورشید: مرسی برای حرف های خوبت بهاره جون. من بلاگ رولینگ رو برداشتم و لینکدونی گوگل ریدر رو گذاشتم. برای همین یک سری لینک ها جا افتاده اون وسط. درستش می کنم حتما. :)

بهاره | December 25, 2008 12:54 PM


صنم عزیز
شاید برای خودت زیاد مشهود نباشه اما برای خواننده‌ای که بلاگت رو می‌خونه تغییرات زندگی‌ات و شخصیتی‌ات خیلی مشخصه، تو مثل پروانه‌ای هستی که از پیله بیرون اومدی. هنوز بال‌هات خیسه، اما با اولین تابش خورشید بال‌هات خشک می‌شه و می‌تونی هرجا که می‌خوای بپری.
خیلی وقت‌ها میام و می‌خونمت و دلم می‌خواد برات چیزکی بنویسم اما چون با پروکسی وبلاگت رو می‌بینم موفق نمی‌شم.
هرجای این دنیای قشنگ و عجیب و غریب که هستی شاد باشی.


--
خورشید: مرسی رها جان برای حرف های خوبت. خیلی حس خوبی بهم داد.

رها | December 26, 2008 12:34 AM


Congratulations on being "semi-graduated." Would you mind elaborating on the topic of your womens' studies thesis? I have been contemplating getting a post graduate degree in this area, but have had my reservations...
Thanks,
Maral


--
خورشید: مارال جان تز من در مورد جنبش های اجتماعی و استفاده اشون از سایبر اسپیس به عنوان یه فضای اکتیویستی بود که مشخصا روی جنبش زنان ایران تمرکز کرده بودم. تو ماه می دیگه فکر کنم تزم آنلاین قابل دسترسی باشه برای همه.

Maral | December 26, 2008 2:38 AM


از قرار،مي‌نوان تجزيه و تحليل كرد كه 2سال و 5ماهه كه «خورشيدخانوم» ما«آزاد» و باقي‌ماجرا شده...
راستي؛داش رضا!
قدر صاحب «اين اعترافات» را بدون...
:)

ح.ش | December 26, 2008 9:57 AM


دوسال از دنیای وبلاگ دور بودم به علت کار در چین و فیلتر بودن اینترنت در اونجا. یادش بخیر قدیمها که نوشته هامو تو مجله اینترنتی زن چاپ می کردی. راستی اینگار الان دیگه برقرار نیست؟ حیف.

می بینم که در این دوسال بسیار پرکار بوده ای. همیشه به کار و کوشش و پیشرفت.


--
خورشید: مهرناز جون خوشحال شدم کامنتت رو دیدم اینجا. خیلی سایت های زنان دیگه به جای زنان ایران هست الان. خیلی از بچه های سایت زنان ایران الان توی سایت میدان کار می کنن. سایت کمپین یک میلیون امضا و تریبون فمینیستی و کانون زنان هم خیلی اکتیو هستن. لینک همه اشون کنار وبلاگم هست.

مهرناز | December 26, 2008 2:37 PM


سلام سلام خورشید خانم . خیلی قشنگ بود اعترافات شب یلدای شما. خیلی حال کردم به صداقتتون . کاش از این وبلاگها که من خیلی دوسشون دارم هم دعوت کنید پلیز
http://radiocity.blogfa.com/
http://www.k1-online.com/
http://blog.35dg.com/
مرسی


--
خورشید: فکر کنم قرار بود هرکس اونایی رو که دو سال پیش دعوت کرده بود رو دعوت کنه ولی چشم بهشون گیر می دم بنویسن :)

mahssa | December 27, 2008 5:23 AM


آره اون سایتها رو دیدم. اما سایت زنان ایران یک کم خودمانی تر بود. این سایتها یه کم تخصصی تر هستند و آدم احساس کمی دانش و متخصص نبودن بهش دست میده و زبونش بند میاد!!!

ولی خیلی خوبه که همچین سایتهایی هستند. ما زنها باید هم چنین سایتهای تخصصی داشته باشیم اگر حرفی برای گفتن داریم؛ که داریم. موضوع تزت هم جالب بود برام. منتظر خوندنش در وب هستم.

مهرناز | December 27, 2008 7:41 PM


سلام. برام جالب بود عکس العمل پدر و مادرتو راجع به این تصمیمت بدونم.خانواده سنتی شما چطور با این قضیه کنار اومده؟ میدونن داری با دوستت زندگس میکنی؟ واگه میدونن عکس العملشون چی بود؟ممنونم

Sharare | December 28, 2008 2:53 AM


شبی که "اعترافات یلدایی" شما رو خواندم تا صبح از وحشت خوابم نبرد. وحشت از باور این حقیقت که می شود غیرکلیشه ای زندگی کرد و راضی بود. فردا صبحش که از خواب بیدار شدم خجالت می کشیدم به صورت آدم ترسو و تنبل توی آینه نگاه کنم. بعد به این نتیجه رسیدم که لابد مثل شمازندگی کردن استعداد ویژه ای می خواهد که من ندارم. تازگی ها با این توجیه تمیز خیلی حال می کنم. اینطوری لااقل شبها راحتتر می خوابم! برایت دعا می کنم که همیشه به خودت وفادار بمانی.

آزیتا | December 30, 2008 12:30 AM


واي صنم اگر چه باور طلاق شما دوتا سخته اما سختتر و وحشتناكتر اينه كه تو اينقدر غربي شده نوع زندگيت. دوستي و رابطه خارج از ازدواج يك مدل 100 درصدولنگارانه وغربيه.چرا صنم؟ واقعا چرا؟من از اولين پستهاي وبلاگت اونا رو خونده ام تا حالا.با بعضي از افكارت موافق بوده ام وبا با بعضياش هم نه.اما لطفا بذار بپرسم آيا تو اصلت رو فراموش كرده اي صنم؟

mahtab | December 30, 2008 8:55 PM


salam sanam joon!

manam salhast weblogeto mikhooonam va hamishe tahavolat baram jalebe...hata ieki do bari ham khabeto didam va behet goftam.

khili khoshhalam barat ke ba vojoode sakhtyhaie ziad jelo rafty va miry
ba tamame khoshhalim az shokoofaiie iek ensan behet tabrik migam

mona | December 31, 2008 6:20 AM


صنم شجاع و شیردل عزیز. یه چیزایی منم نوشتم. هر چند خیلی دیره...

زیتون | January 2, 2009 7:48 PM


به نظر من مهتاب خانم راست ميگه تو خيلي ولنگار شده‌اي اصلن نه انگار مسئوليت زن اسلامي (نه ايراني) به عهده شما گذاشته شده است تو خودت نميداني كه نماينده اين زنان هستي در ينگه دنيا !
يالله پاشو يه دوربين بذار جلوت (چه كنيم كه دستمون از تو كوتاه شده وگرنه اين وظيفه خطير اعتراف‌گيري را خودمان متقبل ميشديم! البته ميتونيم به بچه‌هاي بنياد علوي بگيم ولي خب ميدوني كه فعلا اون‌طرف‌ها نميشه آفتابي شد)بعد هم شروع كن به اعرتاف و بگو كه اينها (اشاره به زنان خودفروخته مثل عبادي و كار و... ) منو فريب دادند و چه چه چه ...
يادت نره يه نسخه‌شم بفرست براي ما تا بعد از اخبار ساعت 9 شبكه يك برادران و خواهران را در اقصا نقاط اين مملكت ارشاد كنيم! :))
...
ياد باد آن روزگاران ياد باد ... اكباتان!


--
خورشید: :)))))

داريوش.ش | January 3, 2009 7:07 AM


صنم عزیزم! ما دلمون برات خیلی تنگ شده. فیلتری و من و فرناز نمی تونیم خیلی بهت سر بزنیم. فرناز سلام می رسونه!


--
خورشید: منم دلم براتون تنگ شده. خوبین شماها؟

tannaz | January 4, 2009 7:25 AM


خانوم شما خیلی عوض شدی ( و می دونی که این جمله خیلی حرف بدیه ) اولا که با همون لباسی که رفتی خونه بخت با همون نیومدی بیرون (راست بگو وقتی اومدی لباس بخت تنت بود یا نه؟) دوما که سعادت رو و اونچه که احساس کردی شادت می کنه خریدی به چه قیمتی ؟ به قیمت بهشت .. اگه یه چند سال دیگه (مثلا 70 سال) عذاب میکشیدی اونوقت خدا مینداختت بغل هزارتا فرشته به چه خوشگلی سیما که با کسی که دوست داری زندگی کردی بدون اینکه حاج اقا رو صدا کنی بهت بگه قبلتا . واقعا بدون حاج اقا جطور تونستی . چهارما که سیگار؟ اونم برای زن؟ اونم زن مسلمان؟ اونم زن ایرانی ؟ پنجما که بچه کو؟ مگه تو نباید الان چها پنچ تا بچه داشته باشی . معلومه اگه بچه بود الان اقا هم تو رو نگه می داشت تو هم نمی رفتی جهنم. ششما : بگم بازم ؟


--
خورشید: روم به دیوار. توبه می کنم :)))

مژده | January 6, 2009 6:36 AM


فکر کنم 5 سال پیش بود که با وبلاگت آشنا شدم و خیلی خوشحال از این کشف خوبم.
بعد که عکس ات را تو اورکات دیدم دیگه رفت تو یه سلول از مغزم. خودت و احساست و زندگی ات
تا اوایل آمدنت به آمریکا به وبلاگ ات سر می زدم ولی نا خودآگاه رفتم تو یه دوره از بی خبری از همه وب لاگ ها
چند ماه پیش به میمنت عوض کردن کامپیوتر و گرفتن اینترنت پر سرعت دوباره به مانند گذشته به وبلاگ خونی ( نه وبلاگ نویسی) مشغول شدم.
هرچی آرشیو های قبلی ات رو می خوندم بیشتر کیج و غمگین می شدم ولی این مطلب ات به کلی از فضولی های وبلاگی من جواب داد.
هم دوره عزیز 5 ای من برات از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم
بعد از چند سال وبلاگ خونی بلاخره خودم هم وب لاگ نویس شدم اونم دقیقا بعد از شب تولد 30 سالگیم!!!

گلی | January 6, 2009 12:31 PM


من گاهگاهی مطالبت رو میخونم و به جز این نمی‏شناسمت
اما وقتی خوندم طلاق گرفتی نمیدونم چرا دلم گرفت...باورت نمیشه...خیلی زیاد
طلاق یک تجربه‏ی وحشتناک برای من بود و گمانم برای هر کسی همین باشد.
ضمنا با این همسر جدیدت زودتر ازدواج کن یا ولش کن!
خبرش هم بگذار همینجا

رامین | January 6, 2009 2:58 PM


سلام خورشید خانوم عزیز نمیدونم این کامنتم بهت میرسه یا نه تا حالا 4 تا فیلتر شکن رو امتحان کردم تا بتونم این وبلاگ رو باز کنم باز میشد اما کامنت نمیذاشت یا هزار مدل بازی در میاورد.بالاخره این یکی رو پیدا کردم شد توی چند جا کامنت بذارم نمیدونم اینجا هم میشه کامنت گذاشت یا نه یه وبلاگ زدم و از بلاگفا نقل مکان کردم چون دیگه احساس کردم داره جاسوسی میکنه اومدم ورد پرس و دوباره فعالیتم رو از سر گرفتم البته این بار با یه شخصیت مجازی تر خواستم ازت خواهش کنم که هم یه سر به بلاگم بزنی البته ببخشید چیز زیادی نیست داخلش تازه شروع کردم هم اگر قابل بدونید لینکم کنید من که لینک کردم شما رو راستی به نظرم بهتره که دیگه جدی همه شروع کنن به اعتراض به بازداشت حسین درخشان ( البته اگر واقعا بازداشته) میتونی بیای فورکلارنده ببینی نظرم چیه خوشحال میشم راستی اگر لینکم کردی یه کامنت هم بذار برام بیام ازت تشکر کنم عزیزم. خوب به بقیه ی دوستان هم سلام برسون بابت ترک سیگار تبریک میگم اما من هنوز اراده پیدا نکردم ترکش کنم این لعنتی رو .
راستی شما خیلی فمینیست تشریف داریدا. بابا این اسلام اومده تر زده به روابط زن و مرد در ایران باستان همه از حقوق یکسان برخوردار بودن و اصلا مرد بودن به عنوان یه ارزش بشمار نمیرفت البته هنوز هم برای من و بسیاری از کسای دیگه ( جنس مذکر) زن همون ارزش ها رو داره و اصلا معنی نمیده در مورد ارزش زن شک کرد و هنوز هم دارای همون برابری با مردهاست ولی برای اسلام متاسفم که همه چیز رو ریخت بهم خوش باشی عزیزم.

فورکلارنده | January 9, 2009 3:22 PM


صنم گل! سالهاست با وبلاگت آشنام ولی این فیلترینک بی پدر که نمی ذاره همیشه بخونمت. هفته ی پیش توی سایت englishliteratuteiniran داشتم موضوع پایان نامه ها رو می دیدم که ببینم موضوع مورد نظرم انتخاب شده یا نه که اسمتو دیدم . کلی به وجد اومدم مخصوصا اینکه اسم جویس روبروی اسمت بود! یادمه دو سه سال پیش هم که یه بار دکتر نجومیان سر کلاس یادت کرد بازم کلی به وجد اومده بودم! خلاصه که خانم ، موفقیت و شادیت آرزومه.


--
خورشید: چه هیجان انگیز! کجا بود اسمم؟ جایی لیست تزها هست؟ چقدر دلم برای کلاس های نجومیان تنگ شده. بهترین آستادم بود. موفق باشی حسابی :)

الف | January 10, 2009 7:36 AM


آره صنم جان. لینکش رو برات می فرستم. و ممنون از جوابت :)
http://www.englishliteratureiniran.com/index_files/Page784.htm

خوش باشی !

الف | January 12, 2009 5:27 PM


پاك كسخل شدي رفتي!

دوستت دارم.

1 dost ghadimi | January 18, 2009 9:18 AM


Post a comment




Remember Me?


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage