« قبلی |
صفحه اول
| بعدی »
January 26, 2009
برای زنای افسرده در غربت که دوسشون دارم
من نمی دونم افسردگی چطوری تموم می شه. نمی دونم برای من چطور تموم شد. فقط می دونم افسردگی یه واقعیت تلخ زندگیه که می تونه تو رو بکشه توی یه سیاه چاله و بندازتت تو یه دور باطل. یه حالت کرخت و کسل و بیهوده بهت بده که انرژی تکون خوردن نداشته باشی و این سکون حالت رو بدتر و بدتر کنه و نذاره فکری به حال وضعیتت بکنی. مهم نیست چرا این اتفاق می افته. اما مسلمه برای ما که از یه زندگی شولوغ و پر از پستی بلندی تو یه کشوری که زبون و چم و خمش رو می شناختیم اومدیم تو یه جای غریب دور خیلی سخت و داغون کننده است.
برای من که نوشتن بزرگ ترین آرامبخش زندگی ام بود افسردگی همراه با توقف نوشتن بود. حتی ایمیل جواب دادن هم برای من کار سختی بود. یک دوره سه ماهه من توی خونه بودم تنها و فقط با اتوبوس می رفتم دانشگاه و می اومدم و یکی دوبار رفتم خرید به اندازه یک ماه چیز خریدم که از خونه بیرون نرم و همه اش تن ماهی و بیفتک خوردم. حتی انرژی تلفن زدن به یه دوست رو نداشتم. و از اونجا بود که دور باطل شروع شد. اومدن یه همراه به زندگی ام کمک کرد که به شکل لحظه ای حالم بهتر شه. اما درست وقتی که خیلی از مشکلات زندگی ام حل شده بود و دیگه موقعش بود که تو آرامش یه زندگی جدید رو شروع کنم اصلا متوقف شدم. حتی راه رفتن برام سخت بود. روزی یه پاکت و نصفی سیگار می کشیدم. میل جنسی ام خیلی کم شده بود و همه اش غصه می خوردم که حالا که رابطه به این خوبی دارم چرا باید اینطور بشم؟ یه روز تو محوطه دانشگاه نامیدانه راه می رفتم و گریه می کردم و به خودم می گفتم چرا اینطوری ام. همون لحظه بود که رفتم درمونگاه دانشگاه و خواستم که یه روانکاو ببینم. بهش گفتم انگار یه کیسه بکس بودم که هی بهش مشت می خورد. حالا که دیگه مشتی نیست و آروم گرفتم، چرا حالا اینطور شدم؟ یه خورده سوال پرسید و بعد از یک ربع گفت افسردگی ماژور دارم. بهم گفت خیلی طبیعیه که وقتی تو کوران حوادث بودم خیلی هم حالیم نبوده تو چه وضعی هستم و همه چی آروم آروم زهرش رو ریخته به وجودم. فرستاد من رو پیش روانپزشک که قرص بده بهم و برام جلسه های روانکاوی گذاشت.
جلسه ها به من کمکی نکرد. با دکتر روانکاوم حال نکردم. به نظرم خودم بهتر از اون می دونستم دردم چیه و اون هم گاهی کف می کرد از حجم بلاهایی که به سر من اومده (اصلا زن ایرانی باشی به اندازه کافی چیز داری تو زندگی ات که اینها کف کنن!) و خب به نظر من خیلی از اون اتفاقات اونقدر هم مهم نبود و انگار من دنبال جوابی بودم که پیش کسی نبود. قرص ها تاثیر چندانی نداشت جز اینکه میگرن های شدید می گرفتم و دیگه کاملا میل جنسی من رو از بین برد. آب بدنم خشک می شد برای همین همیشه لبام خشک بود و اصلا ترشحات لازمه رو نداشتم برای سکس. بهم قبلا گفته بود که عوارض جانبی قرص ها همینطور خواهد بود و خب پارتنر من خیلی همراهی کرد من رو این مدت و همه اش این حس رو بهم می داد که اشکالی نداره و من فکر نکنم مشکلی دارم. اما خود این وضعیت روحیه من رو خراب تر کرده بود. اصلا به استفاده از ژل حساس شده بودم و فکر می کردم انگار این ژال ها می خواد این رو بگه که انگار من یک چیزی کم دارم و یک ایرادی دارم.
سه ماه این وضعیت رو تحمل کردم و بعد رفتم دکتر و گفتم نمی خوام دیگه قرص بخورم. خواست قرصم رو عوض کنه اما گفتم نمی خوام. سعی کردم یواش یواش اراده کنم و زندگی ام رو بگیرم تو دستم. تنها دلیل ترک سیگار این بود که بگم اراده دارم و می تونم کنترل کنم. خوب نشده بودم ولی امید داشتم. رفتن به آستین خیلی حالم رو بهتر کرد. خونه زندگی تشکیل داده بودیم. برای اولین بار چیزایی می خریدم تو خونه امون که سلیقه خودم بود. یه همراه واقعی داشتم که لذت می بردم از اینکه باهاش لحظه ها رو طی کنم. نمی دونم چی شد، ولی یه روزی پاشدم و دیدم حالم خوبه واقعا و انرژی دارم. میل جنسی برگشته، می تونم حرکت کنم، دلم می خواد زندگی کنم. تونستم تزم رو با هر بدبختی ای که بود (و با کمک های رضا) بنویسم. حالا بماند که این نقل مکان به لندن مثل پتکی زد تو سر زندگی امون و یه مدتی ما رو از هم دور انداخت، اما الان به جرات می تونم بگم افسرده نیستم اصلا. حس هام قویه، حس درد و شادی و دلتنگی و امید همه اش قویه تو وجودم. گاهی غصه می خورم اما من رو نمی خوره و زیر دست و پاش له نمی کنه. حتما هنوزم پتانسیلش رو دارم که باز برگردم به اون حالت، مخصوصا که شدیدا تو لندن تنهام. اما هرموقع حالم بد می شه می دونم که باید یه کاری بکنم و جلوش رو بگیرم که نیفتم دوباره تو اون سیاه چاله هه.
دلم می خواست بعد از این تجربه سه چهار ساله افسردگی یه چیزی بود که می تونستم بگم مفیده که شما هم انجامش بدین و شاید کمک کنه. اما چیز خاصی نبوده. خودم هم نمی دونم درست چطور شد. بعد هم فکر می کنم وضعیت خیلی شخصیه چون آدم های زیادی رو می شناسم که مثلا قرص و روانکاوی واقعا بهشون کمک کرده. فقط و فقط تنها چیزی که می تونم بگم اینه که فکر می کنم پذیرفتن این واقعیت که افسردگی داشتم کمک بزرگی کرد. همینکه کمی آگاه شدم که یه جور "بیماری" دارم کمک کرد که کمتر از دست خودم عصبانی باشم و هی احساس گناه نکنم بابت اینکه کاری نمی کنم و انرژی ندارم. دونستن اینکه افسردگی دارم باعث شد با خودم مهربون تر باشم. بعد نوستالژی ایران و دوری و فکر برگشتن همیشه دردم می آورد. ولی از لحظه ای که فکر کردم دیگه نمی تونم برگردم انگار یه باری بالاخره از دوشم برداشته شد. انگار یه عضو بدنم رو قطع کردم ولی لااقل دیگه جاش درد نمی کنه و فقط خالیه. خلاصه فقط می تونم بگم وقتی افسرده هستین با خودتون مهربون باشین و انقدر عذاب وجدان نگیرین که چرا هیچکاری نمی کنین. خود این عذاب وجدانه برای آدم افسرده بار سنگینیه و حالش رو بدتر می کنه. حتما با پارتنرتون هم حرف بزنین و بگین در چه وضعیتی هستین. اصلا انصاف نیست به خاطر مشکلات جنسی ناشی از افسردگی خودتون رو سرزنش کنین. اصلا یکی از اولین چیزایی که تحت تاثیر افسردگی قرار می گیره مساله سکسه و این وضعیت نیازمند درک و همراهی مهربونانه پارتنرتونه.
از اینکه مینویسی اون هم به خوبی همیشه خوشحالم.
از اینکه خوبی و سرحالی بیشتر خوشحالم.
لاو لاو لاو
--
خورشید: :*
عالیجناب منتقد | January 26, 2009 8:01 PM

مرسی که مینویسی.و خوشحالم که خوبی
taraaaneh | January 26, 2009 8:39 PM

سلام،
خیلی مطلب خوبی بود، ممنون از اینکه این قدر با صداقت نوشتی. فقط یک چیز را نفهمیدم، چرا تیترت تو تیتر نوشتی زنان؟ به نظرم اومد بیشتر مطلبت ممکنه برای هر کسی پیش بیاد ...
Sara | January 26, 2009 9:19 PM

سلام
مدتهاست که وبلاگ شمارو میخونم ولی این اولین باره که براتون کامنت میزارم. راستش مدتیه که امریکا اومدم ، احساس میکنم به شدت افسرده ام. میل به خوردن ، حرف زدن، نوشتن رو از دست دادم .. شرایطم هر روز بدتر و بدتر میشه، هرچه بیشتر سعی میکنم به خودم کمک کنم وضعیتم بدتر میشه. دو هفته پیش بر اثر فشار خون پایین به اورژانس رفتم و وقتی به دکتر گفتم که نه روزه غذا نخوردم تعجب کرد. زن ایرانی باشی و رنج کشیده نباشی؟ میخوام افسرده نباشم ولی نمیدونم چه جوری به خودم کمک کنم. مرسی بابت این پست خوب
rojin | January 26, 2009 9:23 PM

bah bah
sanam khanoom
hale shoma... khobid? ma ro nemibinid hal mikoned? :))). london khosh migzareh.. didam comentetton baz hastesh baraye in post..goftam ye hali ahvali beprosam.
khosh bashid
Behnam | January 27, 2009 12:46 AM

سلام خورشید خانم عزیز نوشته خیلی خوبی بود من هم تو رو خیلی دوست دارم ... واقعا و اکثرا بهت از همه آدمهای وبلاگستان بیشتر احساس نزدیکی میکنم...
--
خورشید: مرسی دختر همسایه عزیزم از لطفت. می بوسمت :*
دختر همسایه | January 27, 2009 5:37 AM

سلام صنم
مرسی مرسی مرسی از بابت این پست. کلی مفید بود برای من.من منچستر هستم و گاهی برای تعطیلات می آیم لندن.شاید هم دیدیم یک روز همدیگر را
D:
--
خورشید: چه خوب! حتما خبرم کن :)
سمیرا | January 27, 2009 7:39 AM

سلام صتم
با ید بگم که از این نوشته ات بسیار خوشم اومد ! حتما میدونی که با بیشتر نوشته هات مخالقم ولی صداقت تو و تحسین میکنم من زنان و کاهی مردان مهاحر زیادی دیدم که اقسرده میشن ولی علت روتمیدونن و حتی حاظر نیستن به خودشون هم کمک کنن ! افرین که هم خودت رو درمان کردی و هم داری به بقیه کمک میکنی ! توی لندن خیلی تنها نباش دوست داشتی ای میل بزن میریم برای درینک و جت ! حیف نیست توی لندن به این زیبائی غصه بخوری ؟ ورزش کن و مثبت فکر کن ! شاد باشی
--
خورشید: مرسی جی جان. حتما باهات تماس می گیرم. :)
jay | January 27, 2009 10:09 AM

Wonderful post! It was a very accurate and honest conversation. Thanks
Mo | January 27, 2009 1:26 PM

salam
mishe goft ke har rooz weblogetoon ro mikhoonam vali ein avalin bare ke comment mizaram
merci baate ein matlab cheghadr ehsase behtari daram az dirooz ehsas mikonam ke man ham ta alan ghavbool nemikardam afsorde am vali az diroz hese behtari daram
mamnoon
marjan | January 27, 2009 4:12 PM

Hi Sanam Jaan, hope you are doing well. man ham moteassefaaneh baa in bimaary-e penhaan aashkaaran daaram deal mikonam va hanooz az bein narafteh. Ghorss mikhoram, Yoga mikonam, mosbat andishi o 100 taa kaar-e digeh... nothing has worked so far .. faghat man daaram be yek mojassameh tabdil misham ke jeloy-e TV mishineh.....delam baraay-e zendegi tang shodeh va delam baraay-e bacheh am misoozeh ke khandeh haay-e man ro nemishenaveh.... montazer-e lahzeh ee hastam ke haalam khoob besheh. Boos.
--
خورشید: خوب می شی رعنا، مطمئنم. :*
Ra'naa | January 27, 2009 5:50 PM

نظرت در مورد خودکشی چیه ؟
من یک ماه قبل به خاطر افسردگی شدید صد تا قرص ایمی پرامین انداختم بالا ولی بعد بیست و چهار ساعت بیدار شدم
اون پانزده دقیقه ای که قرص را خوردم تا خوابم برد شیرین ترین لحظه زندگیم بود ، انگار که از قفس ازاد شده بودم ، انگار دیگر هیچ وزنی روی دوشم حس نمی کردم ، ازاد و راها ، می دونی همیشه سر دو راهی های زندگی وقتی نمی دونی از کدوم طرف بری یه راه سومی هم به اون سمت بالا هست
--
خورشید: نمی دونم والله. مشکلی با مردن ندارم چون خب می دونم اتفاق بدی بعدش نمی افته و تموم می شه می ره آدم. ولی چون تو زندگی ام خودکشی دو دوست نه چندان نزدیک رو تجربه کردم و خیلی خیلی آزارم داده و تا مدتها حالم بد بوده و شاهد رنج و بدبختی اطرافیانشون بودم، یه جورایی اصلا نمی تونم هم چین کاری رو با اطرفیانم بکنم و برای همین مطمئنم که هیجوقت خودکشی نخواهم کرد.
zabanbaste | January 27, 2009 6:04 PM

خوشحالم که بهتری. مهاجرت خیلی سخته و فکر میکنم هرکس که کمی عاطفی باشه بیشتر بهش فشار می آد. منم خودم از وقتی آمدم این مشکل را دارم ولی سعی می کنم که از خانه بزنم بیرون تا کمی روحیه ام عوض بشه.
پوپک | January 27, 2009 6:26 PM

من هم یک سالی با این مشکل روبرو بودم، بالاخره مثل تو یه روز رفتم تو آفیس روانپزشکی دانشگاه و کمک گرفتم. قرص نخوردم ولی چند ماهی طول کشید بعد از اینکه کمک گرفتم تا کم کم حالم سرجاش اومد. به نظر من مهم ترین چیز اینه که آدم بدونه آنورمال نیست و دیوونه نیست. این یک بیماری فیزیولوژیک هست که گاهی وقتا یه اتفاق بخصوص تو زندگی باعث می شه که پیش بیاد و بعضی وقتا هم هیچ دلیل بخصوصی براش وجود نداره، مهم اینه که آدم بدونه تنها نیست و کمک هست، فقط باید شهامت داشت و بدون شرم دنبال کمک رفت. ممنون از اینکه راجع به این نوشتی، تو فرهنگ ما چیز تابوئی هست که نباید باشه.
azadeh | January 27, 2009 8:50 PM

اینا که گفتی دقیقا وصف حال بود. من با دو تا چمدون اومدم شهری که هیچکی رو توش نمی شناختم. الان هم دوستا های زیادی ندارم. سلکسا خوردم و تموم دستشویی های دانشگاه رو خوب بلدم چون تو همش گریه کردم. ولی این که تو نوشتی در بارش دلنشین بود چون معمولا ازش کسی حرف نمیزنه.مرسی که صاف و پوس کنده نوشتی
--
خورشید: قرص منم سلکسا بود!
sara | January 27, 2009 9:13 PM

دنبال یه مقاله میگشتم که اشاره کرده بود به نقش افسردگی در افزایش قابلیتهای بیمار بعد از درمان...البته برای کسی که نخاد کارو با ایمیپرامین تموم کنه..! ا(ونم با ایمیپرامین..!!)
بگذریم...چون کلن مکانیسمهای تطبیق پذیری رو بالا میبره...حالا یه چند وقت دیگه یه تست هوش بده ضرر نداره.
astm1834 | January 27, 2009 10:44 PM

afsordegi man az oonjayee shoroo shode ke dige neminevisam...email zadan ham baram sakht shode...hameye adamhaye ke inja mishnakhtameshoon o masalan beheshoon migoftam doost daran yeki yeki velam mikonan...dare az too mano mikhore..ama har kari mikonam nemitoonam jelosho begiram...midoonam daram be shoharam ham hard time midam...meyle jensi ke chi arz konam...engar 10 sale yayese shodam.
--
خورشید: کاشکی وقتی تگزاس بودم هم رو می دیدیم. حالا دارم تلاش می کنم که یه سر بیام خبر می دم. بوس.
golnaz | January 27, 2009 11:16 PM

salam khanoomi,kheili khoobe ke khoobi agar OZ land oomadi bia pishe man akharin bari ke didamet jalaseye weblog nevishaye zan bood fekr konam khiaboone somaye!
az oon moghe ta hala cheghadr etefagh baraye tak tak emoon oftade! har kodoom ye taraf !
harf ham ke mizani motaham be barandazie shol o seft mishi! :)
man kheili vaghte weblog naneveshtam anyway man bahareh am va Melbourne hastam age oomadi invara bia pisham, khoshhal misham, much bye.
--
خورشید: حتما بهاره اگه اونورا اومدم خبر می دم. ولی وبلاگت کدوم بود اسمت خیلی آشناست برام.
bahareh | January 27, 2009 11:20 PM

حالا اگه افسردگی من ناشی از این باشه که چرا پارتنر ندارم ، اون موفع چکار کنم؟ توی کامنتها یا ایمیل و ... کمکم میتونی بکنی؟
...یهو یادم افتاد ابی آهنگ خورشید خانوم رو خونده! اسم گذاری وبلاگت از همونجا بوده؟ خورشید خانوم چارقد مشکی نمیخواست ...
Him | January 28, 2009 1:53 AM

متاسفانه میزان آگاهی ما ایرانی ها از افسردگی خیلی کمه. خیلی ها نمی دونند افسردگی واقعا چیه، براحتی آنرا نمی پزیرند و بدتر از همه خیلی ها مقاومت می کنند و دارو نمی گیرند.
افسردگی بر اثر فشارها و شوک های روحی پیش میاد ولی بعد از اینکه اتفاق افتاد، بالانس شیمیایی مغز بهم می خوره و باید با دارو دوباره تنظیمش کرد و معمولا خود به خود و با حرف زدن و اینها درست نمی شه. تعجب می کنم که دارو به شما اثر نکرد و خود بخود خوب شدید.
بنظر من نود درصد کسانی که مهاجرت می کنند دچار افسردگی می شوند و این کاملا طبیعیه.
من فکر می کنم عامل بهبود شما، همانطور که گفتید، کندن از ایران و فکر بازگشت بوده...
من تا حالا 3 بار افسرده شدم. 2 بارش بخاطر مهاجرت بوده. یک اشتباهی که کردم این بود که فکر می کردم چون یک بار بخاطر مهاجرت افسرده شدم دیگه ایمن شدم ولی بار دوم مهاجرت باز این اتفاق افتاد.
افسردگی همیشه در کمین است. مهم اینه که این بیماری را بشناسیم و بمحض شروعش سریع درمان کنیم و دارو بگیریم.
فرشد | January 28, 2009 2:48 AM

hi u not on ur own persian girls! l got a English girlfriend n somehow she was n will b like u important think 2 me is being free in free society. whats the point stock in ur birth country n be a stranger ? l strongly belive u as a person making ur beyond. take it easy plz n lv u all
--
خورشید: من که نفهمیدم تو چی می خواستی بگی!
armin | January 28, 2009 3:40 AM

all l wanted to say is it is not only belong 2 Iranian women . any women more or less can have those things u said. sorry 4 comment anyway just tought all these years being out of Iran cud open our eyes to main stuffs n look now; "ASLAN ZAN E IRANI BASHI"... very sad n in Iran upset, out of there upset. get a life 4 g... sake n a little bit smile! x
armin | January 28, 2009 7:51 AM

سلام صنم
فکر میکردم اگه این تاپیک رو اینجوری نوشتی . لابد خارج از این تاپیک هم دوست داری کمکی بکنی.
ولی تو فقط کامنتم رو منتشر کردی.
حتی زیر همون هم جوابی ندادی. چه برسه به کمک کردنهای بعدی.
نخواستم. همون کامنت قبلی ام رو هم پاک کن چشم ویزیتورهای نامحرم بهش نخوره.
خوش باشی. با آرزوهای سال نوی بلوطک.
بای
--
خورشید: عزیزم منکه متخصص نیستم. من فقط از تجربه ام نوشتم و اینکه تجربه کردم که قدم اول برای درمان پذیرفتن وضعیت است. سر کار هم بودم وقتی کامنتت رو منتشر کردم. شاد باشی و مرسی که نظر گذاشتی.
Him | January 28, 2009 11:26 AM

خورشید جان یک سوال فنی. بعد از ترک سیگار جقدر وزن اضافه کردی؟ منم میخوام ترک کنم از چاق شدن بعدش می ترسم. یکی از دوستام 3 ماه بعد از ترک 15 کیلو چاق شده بود!!!!!!
--
خورشید: من فکر کنم حدود 5 کیلو چاق شدم :)
Kim | January 28, 2009 6:03 PM

همین فردا صبح می رم بخش روح و روان بهداری دانشگاهمون خودم رو معرفی می کنم. امیدوارم کارم به بستری شدن نکشه.
مرسی که این حرفها رو نوشتی.
زیتا | January 28, 2009 11:32 PM

سلام
راستش من هم یه همچین مشکلی رو دارم و شدیدا افسرده شدم اما مثل اینکه در هر شخصی تاثیر هاش و پیامد هاش متفاوته..مشکلی که برای من پیش اومده اینه که همه اش از اینکه بمیرم می ترسم.همه اش میگم ما آدما که آخرش باید بمیریم پس چرا این همه درس بخونیم و تلاش کنیم.خلاصه همه اش می گم من ممکنه همین امروز بیوفنم بمیرم و دیگه تو این دنیا نباشم و همین فکر منو روانی می کنه...تمام زندگی ام شده عذاب.. همه اش ترس و دلشوره...
Mary | January 29, 2009 8:07 AM

خوبه. فکر نمی کردم پروکسی من بتونه کامنت دونیت رو هم باز کنه. خوبه.
محسن | January 30, 2009 2:14 AM

خورشید خانم عزیز، وقتی اینقدر افسرده ای که نمی تونی با کسی رابطه جدید شروع کنی چی؟ وقتی توی یه خانواده مریض و افسرده زندگی می کنی چی؟ وقتی اونقدر حالت بده که نمی تونی به کسی اعتماد کنی و از روانکاو کمک بخوای چی؟
سپیده | January 30, 2009 2:46 AM

من که حال کردم با این نوشتت. فهمیدم فک کنم چرا نوشتیش. مرسی
فرن | January 30, 2009 12:10 PM

سلام خورشيد خانوم.
من دو سالی هست که اومدم اسکاتلند.تو اين مدت خيلی بالا وپايين داشتم.گاهی خيلی دلم می گيره.خلاصه هی می گيره و ول می کنه ديگه.
زندگی ادامه داره در هر حال.
اومدی اين ورا خبرم کن و هميشه مراقب خودت باش.
--
خورشید: مرسی ماهرح جون. فکر کنم این دوری حال همه امون رو یه جوری می کنه. حتما اگه اومدم خبر می دم :)
mahrokh | January 30, 2009 2:45 PM

خیلی خوب بود. ممنونم. منم یه مدته کلا" احساس می کنم داغونم. خیلی رو خودم کار کردم. ازشدت عصبی شدن و آزار دیدن دست چپم تیر می کشید و این مضطربترم میکرد. فک می کردم یه مشکل جسمی هم پیدا کردم. تزم هم مونده و همش خودم رو سرزنش می کنم. دکتر نرفتم. خیلی سعی کردم رو خودم کار کنم. فکر می کنم الان بهتر شدم. امیدوارم اشتباه نکنم. وقتی فشارهای عصبی رو کم کردم دستم هم کم کم بهتر شد. الان به عنوان یه نمایانگر عمل میکنه. تا عصبی میشم درد میگیره و آژیر می زنه. می فهمم که اوضاع وخیم شد. پست خیلی خوبی بود. ممنون
--
خورشید: تز خودش اصلا یک عامل بدبختی و افسردگی و همه مرض هاست. قول می دم تز رو تموم کنی کلی حالت بهتر شه :)
سپیده | January 30, 2009 8:36 PM

مهرنوش | January 31, 2009 8:44 AM

(Being an Iranian woman is enough to have unimaginable trouble) Where did you get such a nonsense idea? Come and tell us about your so called big problems. Hey, you had a choice to choose your spouse and move to a foreign state. Maybe it was not such a good idea after all, but what the hell, it was your decision. Were you kidnapped, raped, bombed, got killed, amputated, jailed, your family perished? You little spoiled sentimental girl does not know the meaning of the pain and trouble. Just sit tight and shut up. Don’t even bother to picture us your triumphant departure from self portrait misery to confidence and happiness.
--
خورشید: ببین اول از همه اینکه نمی دونم چرا فکر کردی می تونی خیلی راحت تو سایه بشینی دهنت رو باز کنی و همینطور خشونت کلامی انجام بدی نسبت به من. بهتره خودت خفه شی وقتی نمی تونی بدون خشونت حرفت رو بزنی. این از این، دوم هم اینکه این چیزی که من نوشتم زن ایرانی منظورم در چشم اون روانپزشکه بود. نوشتم "زن ایرانی باشی به اندازه کافی چیز داری که اینا کف کنن." ننوشتم چون من زن ایرانی ام فلان و بسار و من اصلا اعتقاد ندارم که همه زن ها عین هم باشن که عمومیت بدم به زن ایرانی. گفتم اینا کف می کنن. بعدش هم ادامه اش نوشتم که "خب به نظر من خیلی از اون اتفاقات اونقدر هم مهم نبود." و خب چون این نظر احمقانه و خشونت آمیز رو گذاشتی معلومه که اصلا نوشته من رو درست نخوندی که مشکل من نیست و مشکل خودته. در مورد قضاوت هایی که کردی و اندازه گیری "دردی" که من کشیدم هم که خب صلاحیت این قضاوت رو نداری و در نتیجه شات د فاک آپ. دیگه هم اینورا پیدات نشه که هیچ حال نمی کنم با آدم هایی مثل تو که حتی یه نوشته ساده رو نمی تونن بخونن و اول فکر کنن بعد نظر بدن!!
Carl | February 3, 2009 10:49 AM

I’m sorry if I’ve ever offended you. I never meant to use abusive language. My English is not that advanced, however I’m not sure that phrase (sit tight and shut up) carry the weight you have described. If you assumed that it is the case, I do apologize again.
I’m not hiding my identity, just I don’t have any blog, nor facebook etc. I’m not a participant in any social and/or political movement, organization but a mere observer. Therefore you wouldn’t know me.
I’ve managed to read your post for a second time. I don’t think that was fair attributes to Iranian women. They are heavy weight player in the society and master of their destinies. True, being female may and will cause resentment in certain sections and we don’t have the equal power share for females and women are being grossly under-represented in our political system. Yet again they have enormous power with many strings to pull. At the end if you don’t like my critiques (who does?), I’ll do as you wish. Nevertheless, there was no need for being rude.
--
خورشید: ممنونم که خشونت زبانی رو کنار گذاشتی. من با تو در مورد زنان ایرانی موافقم. من منظورم نگاهی بود که اون روانپزشک داشت نه نظر خودم در مورد زنان ایرانی. حتما آشنایی نداری با افکار و فعالیت های من که فکر کردی من خواستم زنان ایرانی رو بدبخت نشون بدم. فعالیت های من اتفاقا برعکس این بوده و تاکید روی نشون دادن عاملیت زن ها بوده. برای همین هم اون روانپزشک به درد من نخورد. چون اون درگیر این بود که همین که من زن ایرانی هستم کلی دلیل وجود داره که افسرده باشم، در صورتی که افسردگی من به خاطر زن ایرانی بودن نبود. من از انتقاد استقبال می کنم. اما چیزی که تو نوشته بودی انتقاد نبود، خشونت بود، و قضاوت بی رحمانه بی ربط به نوشته من. من صادقانه از مشکلاتم و افسردگی ای که به هر دلیلی داشتم نوشتم. نوشته تو ربط چندانی به نوشته من نداشت.
Carl | February 4, 2009 8:08 AM

Hi , my first time leaving a message, but I've always read your posts. I love your honesty. I think it is very courageous to talk about depression, particularly in the very traditional Iranian culture, where you are supposed to keep your head held higher than everyone else, even if that means you have to wear a mask. Studies actually show that among immigrant women, the incidents of depression and helplessness increase and happen with more intensity after twenty years they've been in the host country. It has something to do with growing old in a foreign place and lack of strong family network and empty nest. Studies also show that in the long run, there is no difference in recovery between those who seek medical treatment for depression and those who don't. It is simply a phase that if you stick it out, it will go away (and may be repeated at different stages of life, for me in every decade I've lived). In my case, meditation, exercise and reading Fal-e hafiz, and writing my feelings really helps. I have had chronic depression since childhood that has continued till now (late-30's). You said it well: Be kind to yourselves.
--
خورشید: خیلی خیلی مرسی برای این پیغام مفید :)
Annon | February 5, 2009 1:50 PM

من مشکلم شبیه شماست با این تفاوت که میتونم برگردم و ایران هم مشکله خاصی ندارم..اومده بودم اینجا درس بخونم و اگه دیدم خیلی دوس دارم بمونم...ولی حالا بد ۱ سال ووو نیم عذااب!! فقط دلم میخواد که بتونم درسم رو تموم کنم و برگردم ولی این اوضاع روحیه به هم ریخته نمیگذاره ..۳ سال از درسم مونده...مشکل اینه که فکر میکنم دارم اینجوری به خودم و سلامتیم خیانت میکنم....به نظرت فکر خوبیه که یک مدت ۲ ماه برم ایران ببینم بهتر میشم یا نه..یا بدتر این کار هواییم میکنه؟از راهنمایتون خوشحال میشم...با هزار تا روانشناس هم حرف زدم ولی نمیدونم چرا هیچ کدوم نمیتونن بهم کمک کنن :(
مرسی بابت این پست مهربون :)
--
خورشید: ماه جان! کاشکی می تونستم کمکی کنم ولی واقعا نمی تونم چون نمی شناسمت و تخصصی ندارم. اما خب از ایران رفتن برای یکی دو ماه که ضرری نمی کنی. فکر کنم تاثیر خوبی داشته باشه.
MAAH | February 6, 2009 10:37 AM

saeed | February 18, 2009 7:04 AM

خورشید خانم
مرسی از این نوشته واقعا مرسی
من در برلین زندگی می کنم ولی این افسردگی انگار مزمن شده و خوب نمیشه
احساسات و تجربیاتت چقدر شبیه مال من بود.
از شجاعتت مرسی خانومی
اومدی برلین خبرم کن
--
خورشید: ممنونم از لطفت ژاله جان. حتما اگه اومدم اونورا خبر می کنم :)
ژاله | March 7, 2009 9:58 PM

Post a comment
|