یه روزی تعریف می کنم قضیه اش رو. راست می گه که یه روزی شاید بتونم بدون حس بد تعریفش کنم و حتی مغرور باشم به خودم که همچین تجربه ای داشتم. ولی الان نمی تونم. قدرتش رو ندارم. عین یه تیکه آشغال چار سال بود با پا زده بودمش بره زیر فرش. حتی تاریخ حدودی اش رو هم یادم نمی یاد. اما دیروز پشت اون باجه انگاری زنه فوت کرد و همه اش از زیر فرش بلند شد و ریخت روی سرم؛ آوار شد روی سرم، و فهمیدم که تا آخر عمرم این ارواح دنبالم هستن.
رفتم نشستم رو یه نیمکت تو پارک روبروی اونجا، گریه کردم، یاد وقتی افتادم که رفتم تو حرم راس الحسین تو قاهره و یکهویی زار زار گریه کردم و زنای "ساده کامل" دورم رو گرفته بودن و بغلم کرده بودن و به عربی دلداری ام می دادن و من به فارسی و انگلیسی درددل می کردم براشون. آشغالا از اون موقع زیر فرش قایم شده بودن. توی پارک هوا رو کشیدم توی ریه هام و ناخودآگاه خدا رو شکر کردم که اینجام. نمی دونم چرا اصلا همچین جمله ای از دهنم بیرون اومد، اما برای اولین بار تو تنهایی احساس امنیت کردم. یعنی احساس کردم یه جایی رسیدم که دست گذشته ها بهم نمی رسه.
بعدش که اینقدر برهنه با اون یه تیکه تاریک گذشته روبرو شدم و زار زدمش، پاشدم و راهم رو کشیدم و رفتم. رفتم ابروهام رو برداشتم و بند انداختم بعد از چند سال. تو آینه لبخند می زدم. یه حس رضایت و آرامش داشتم که امروز هم ادامه داشت و باعث شد بتونم یه تجربه ناب دوست داشتنی داشته باشم.
آشغاله رو دوباره با پا زدم زیر فرش تا کی دوباره یکی فوتش کنه...
They don't get it, I wanna scream
I wanna breathe again, I wanna dream
I wanna float a quote from Martin Luther King
I am not afraid
I am not afraid
I am not afraid
خورشید خانوم یک شخصیت مجازی است و نوشته های این وبلاگ لزوما بر اساس اتفاقات واقعی نیستند. این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و به هیچ سازمانی مرتبط نیست و نماینده یا بیانگر نظرات هیچ سازمانی نیست. نوشته های این وبلاگ به هیچ عنوان به محل کار نویسنده خورشید خانوم ربطی ندارند و بیانگر نظرات و موضع گیری سازمانی که نویسنده خورشید خانوم را استخدام کرده نیستند.
نویسنده این وبلاگ مسئول نظرات دیگران در قسمت کامنت های این وبلاگ نیست و انتشار کامنت ها لزوما به معنی تائید محتوای آنها نیست.