خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 14, 2009


همه انحناهای تنم رو می شناسه، همه نقطه های حساس، می دونه کی حالم خوب می شه، چطوری داغ می شم، چطوری ارتفاع می گیرم، می دونه چی دوست ندارم، تنم رو می شناسه، حس هام رو. می دونه چی بگه، چطور بگه، کی بگه.


به فروغ حسودی ام می شه همیشه واسه خاطر شعر "معشوق من" و اینکه چرا من نتونستم هیچوقت مثل فروغ از "خط های بی قرار مورب اندامهای عاصی" "در طرح استوارش" بگم و از "انسان ساده ای" که "در لابلای بوته ی پستانهایم پنهان نموده ام." و حالا چقدر دور. چقدر دیر...


***


برف می اومد و نگاه کردن برف از پشت پنجره چه حس خوبی می داد. ولی فقط همین. فقط گم شدن تو یه لحظه. بدون گذشته و آینده. گاهی خوبه گم شدن تو لحظه ها و فراموشی. ولی مثل افیون می مونه. موقتی، پوچ، برای فراموش کردن لحظه ای.


***


حرف زیاد می زنم. از راز و پرده ها و ماسک ها خوشم نمیاد. انگاری دلم می خواد پوست تنمون رو بکنیم همه و گوشت و رگ و خونمون پیدا باشه. ولی انگاری خوب نیست. آدما دوست دارن رازاشون پنهان بمونه. نگین به من رازاتون رو پس. امانت دار خوبی نیستم. حرف زیاد می زنم. از خودم، از شما. از همه. اعتراف کردن بار "سبکی تحمل ناپذیر هستی" رو کمتر می کنه.




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage