خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 26, 2009


مامان دوم من بود، از بس که مهربون بود، از بس که دوست داشتنی بود. هرموقع کوفته های مخصوصش رو درست می کرد واسه من حتما یه چند تا می ذاشت. اسم کوفته ها رو گذاشته بودم کوفته فسنجونی. رب انار داشت و گردو و ترش ترش. چقدر من تو اون آشپزخونه دستپخت معرکه اش رو خوردم. ترشه واش قاتق، سیب پلو، خورشت کرفس رب دار، قیمه های با گوشت چرخ کرده و قوره که عشق من بود و همیشه سهم من محفوظ بود، کتلت هاش که تنها کتلت هایی بود که من دوست داشتم تو زندگی ام، چقرتمه. چقدر نگران من بود. چقدر خوشحال بود وقتی من داشتم عروسی می کردم. می رفتم خونه اشون و نگاه می کردم که چطور عاشقانه با هم نشستن روی زمین دارن میوه می خورن و به خودم می گفتم عشق یعنی همین که بعد از چهل سال زندگی با یه نفر باز بتونی عاشقانه بشینی باهاش میوه بخوری روی زمین. رژ قرمز می زد و صورتش می شد مثل ماه. به مامان من سر می زد همیشه از وقتی من رفته بودم. یادش بخیر، چقدر سوتی های من و شیده رو می گرفت و نادیده می گرفت. امروز با شیده خندیدیم به اون روزی که خونه اشون بودیم و تو اتاق شیده در رو بسته بودیم و نشسته بودیم چرت و پرت های فضایی می گفتیم و بعد یهو اومد گفت شیده جان تلفنت بازه و اینور هم روی اسپیکر و صداتون داره میاد. یادته شیده تو بی صحنه ترین فیلم ها هم درست موقعی که یه صحنه کوچیک داشت از شانس ما سر می رسید؟ چقدر مهربون بود. چقدر نگران و جدی در مورد کار شیده. چقدر پیام رو دوست داشت و قربون صدقه اش می رفت. از همه جا بی خبر اومدم و دیدم شیده آپ دیت کرده و نوشته اش رو خوندم. باز دوباره از اول خوندم. باز خوندم. انگار که با دوباره و سه بار خوندن یه چیزی عوض می شه. باورم نمی شه. وحشت کردم. خبر هر مرگی که از ایران می رسه رو می شنوم وحشت می کنم. از اینکه اینقدر راحت مرگ میاد و منتظر هیچکس نمی مونه. منتظر اونایی که دورن نمی مونه. منتظر اینکه شیده بره و کنار مامان و باباش باشه نمی مونه. منتظر اینکه گذرنامه من زودتر بیاد و خودم رو برسونم پیش شیده نمی مونه. منتظر اینکه مامان شیده هشتاد سال و نود سالش بشه نمی مونه.


احساس مزخرفی دارم. می دونم که الان هرجایی باید باشم به جز لندن. تهران، آستین، سن مارکوس. ولی باید برم بالاخره قرص خواب بندازم بالا و بگیرم بخوابم. حتی نمی تونم به تهران زنگ بزنم الان به خاطر اختلاف ساعت. هیچ کاری از دستم بر نمیاد. نه می تونم یه ذره از درد شیده کم کنم، نه می تونم خودم آروم بگیرم، نه می تونم جایی به جز جای مزخرفی که الان هستم باشم. شیده، راست می گی. خیلی زود بود. خیلی خیلی زود بود. منم باورم نمی شه...




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage