خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

March 27, 2009


همه چی با دور تند از گوشه چشمت می گذره. آدما، قطارای مترو، ماشینای تو خیابون، خاطره ها. گیج و ویج وسط یه ایستگاه غریبه وایسادی و نمی دونی باید کجا بری. برگردی، سوار قطار بشی، یا یه مدت وایسی همونجا و صبر کنی آدما با دور تند از کنارت عبور کنن.


***


اشتباهای وحشتناک کردی. آدما رو آزار دادی. گاهی حس می کنی همه وجودت اشتباهیه. حتی حس می کنی دست و پاهات زیادی درازن و آرزوی می کردی کاش کوتاه تر بودن که کمتر جا می گرفتی، کمتر دیده می شدی. اصلا گاهی آرزوی می کنی کاش نامرئی بودی.


***


یادته با هم Closer رو دیدیم. بعدش هم Before Sunrise. سرم رو گذاشتم روی پاهای غریبه ات و بعد از سال ها آروم شدم. آروم آروم. شراب قطره قطره تو وجودم اثر می کرد و تو نازم می کردی و آشناتر می شدیم. آروم آروم از خواب سه ساله بیدار شدم. و چه قصه قشنگی شروع شد از اون شب. قصه ای که هیچوقت برای من تموم نمی شه، چون هیچوقت برای من معمولی نشدی. اتفاق عجیب افتاده بود دیگه، که برای من دیوونه دم دمی مزاجی که هیچ جا آرومم نمی گیره هیچوقت معمولی نشی. و چقدر آروم آروم و بدون هیچ فکر و خیالی این اتفاق افتاد. و چقدر بارها و بارها توی دلم ذهن زیبات رو تحسین کردم. اون فکر پیچیده ات رو که گاهی دهن آدم رو سرویس می کنه. حس خوبی داره دوست داشته شدن توسط تو. احساس می کنم قدم بلندتره وقتی که دوستم داری. حس زیادی بودن و اشتباهی بودن نمی کنم وقتی به تو فکر می کنم. حس می کنم آزاد و رهام وقتی به تو فکر می کنم. چون هیچوقت نخواستی من رو تو هیچ چارچوبی نگه داری. همیشه از من با همه دیوونگی هام یه قدم جلوتر بودی. همیشه بودی برای اینکه بغلم کنی و همیشه کنار وایسادی وقتی که من خواستم دیوونگی کنم. ولی تو هم یه طاقتی داری نه؟ تو هم دیگه گاهی تحملت تموم می شه و من هم که آرومم نمی گیره تو یه حالت و یه وضعیت. حتما تو هم خسته شدی دیگه از این همه بالا پایین پریدن های من. حتی تو.


***


درد بزرگیه که نتونی آرامش بدی به آدما. انگار نفرین وجود من هم اینه که قدرت آرامش بخشیدن ندارم، حتی به عزیزترین هام.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage