خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 20, 2010


هشت‌نه ساله بودن یعنی هنوز طفولت، تازه‌گی، یعنی هنوز جهان برایت تازه است. هنوز قرار است هزار جور چرخ بخورد سرنوشت‌ات. هنوز معلوم نیست کجای جهان را تکان خواهی داد. هنوز غافلی از چیزی که دنیا از تو خواهد ساخت. وبلاگستان بعد از هشت‌نه سال هنوز خدمت و خیانت‌هایش جا نیفتاده، به بار ننشسته، کاملن. هنوز دارد خودش را تماشا می‌کند. هنوز گاهی حیران می‌شود، حیرت می‌کند از آن چه بر سرش دارد می‌رود، از آن چه بر سر آدمیان می‌آورد و نمی‌آورد.
داریم نوع جدیدی از زیستن را زنده‌گی می‌کنیم. جور تازه‌ای از هیستوری‌های شخصی را به دوش می‌کشیم. حالا آدم‌ها و خاطره‌ها در لابیرنت مخدوش حافظه‌مان سردرگم نیستند. الصاق شده‌اند سفت و محکم برای خودشان به عددهایی که با بی‌رحمی تاریخ را نشان می‌دهند. کسی چه می‌داند، شاید هم پنجاه سال بعد که دسته‌جمعی دچار نسیانِ پیری شده بودیم و نشسته بودیم دور هم، دیگر بر سر این که نقی بود یا تقی، شهین بود یا مهین، تابستان بود یا زمستان، کلنجار نرویم با هم. این جوری که همه‌ی هستی‌مان را داریم برچسب تاریخ می‌زنیم می‌گذاریم در قوطیِ آرشیوهای‌مان، دیگر آدم‌ها در مهِ حافظه‌مان گرفتار نمی‌شوند، سفر هم نمی‌کنند برای خودشان از بیست سال قبل به دو سال بعد، لابد.
بعد این که جای دبه و کتمان نمی‌گذارند لامصب‌ها، یک جوری خودِ چندسال قبلت را می‌گذارند جلوی چشمت که ناچاری واقع‌بینی پیشه کنی، مجبوری آری بگویی به سرشت سوزناک زندگی. از آن آری‌های تلخ‌مزه‌ی نیچه‌ای بگویی به خودت و تاریخت و آدمت و آدم‌هایت. و، و به همان شدت هم غیرقابل اعتمادند بی‌مروت‌ها، جوری که هزار سال بعد یادت برود آن شال سورمه‌ای اصلن و واقعن بود، وجود داشت آن شبِ برفی روی شانه‌های آن آدم وقتی که آن جوری لب‌هایش را ساییده بود روی گردنت یا خیال کرده بودی برف می‌آید، هوس کرده بودی لب‌هایش بساید روی گردنت، زردی شال را سورمه‌ای نوشته بودی که کسی از جایی، چیزی بویی نبرد.
من اما اصلن آمده بودم این‌جا بگویم گذارت اگر افتاد به تاریخِ شخصی رفیقی، پسرخاله‌ای، یاری، کسی، خواندی اگر که روزگاری چنان آتشین قربان‌صدقه‌ی فیلان فیلم و بهمان خواننده رفته - همانی که دیروز داشت آن طور پرحرارت مسخره‌اش می‌کرد - اگر دیدی جایی آب انار ملس آب‌اناریِ محمد را سجده کرده، هر روز هفته‌اش را سپری کرده به عشق غروب‌های دوشنبه، جوری گفته به کسی دوستت‌دارم که دنیا به خودش قبلن ندیده، کسی را به عرش برده و کسی را در خاک کرده، حواست باشد به آن تاریخِ لعنتیِ کنار یا بالا یا ذیل ماجرا. به آن ساعت و روز و ماه و سالی که الصاق شده به حادثه، به روایت، به خاطره، به آن آدم، به حس و حساسیت و بی‌حسی‌اش، به چیزی، کسی، جایی.
آدم است دیگر، می‌گویند تک‌تک سلول‌هایش هر چند سال یک بار به کل نو می‌شوند، عوض می‌شوند، بس که مدام می‌میرند و زنده می‌شوند. لابد خاطره‌ها و عشق‌ها و نفرت‌ها و نکبت‌ها و دوستت‌دارم‌ها هم یک جایی سوار چندتا از همین سلول‌ها هستند. با همین ها می‎میرند و دوباره زاده می‌شوند. انگار که اول‌بار. درجه‌ی صفرِ کردار و پندار و گفتار، اصلن.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage