خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

August 3, 2010


صدایم کن، صدای تو خوب است. نه، خواب بودم و یک خواب بود. پیچ این رودخانه را دوست دارم. ساعت ها هم بنشینم در بالکن و به ییچ رودخانه آرام و رنگ عوض کردن هایش نگاه کنم باز خسته نمی شوم. تنها راه رفتن کنار این رودخانه را اما دوست ندارم. می لرزیدیم و رودخانه هم ناآرام و خاکستری بود. التماس می کردم که کاش برویم خانه. اما نمی فهمیدم که دردش چیست. فکر می کردم آغوش من وقتی که گرم باشد حالش را خوب می کند. آب، آب، دریاچه، رودخانه، اگر این آب ها زبان داشتند چه قصه ها که نمی گفتند. سنگ صبورهای آرام و خاموش. جای درخت های بید مجنون بچگی را گرفته اند. نمی ترسیدم. سر نترس داشتم. سر نترس عاشق. می گفت تو در دسته بندی زنان شیفته قرار می گیری. روانکاوی ام کرده بود. کتاب دستم داده بود تا "مرضم" را بشناسم و "خوب" شوم. چهار سال حرف زد و روانکاوی کرد تا "خوب" شدم. همه اش این نبود. آوارهایی هم بود که خراب شد تا شیفتگی از یادم برود. این یکی نگرانم بود که چرا شیفتگی از یادم رفته. می گفتم نگران نباش، زندگی کردن یاد گرفته ام. زندگی؟ نه، بازی. رودخانه آرام است و تنها چراغ های نئونی تبلیغ کوکاکولا می کنند. سرد نیست اما می لرزم. قصه های جدید دارم برای رودخانه. گوش می کند آرام و صبور. خیال، خیال، خیال. برایش از خیال هایم می گویم. از قصه هایی که باور کردم. از دلی که به خاطر یک خیال زیبا لرزید. از جانی که فکر می کردم شیفته است. می لرزم. غصه ها را به دست آب می سپارم و به بالکن بر می گردم و از دور با رود حرف می زنم. اینجا احساس امنیت می کنم. آنجا می ترسم و فکر می کنم که در معرض نگاه ها هستم. نگاه ها، نگاه ها. پشت سر همه نگاه است. مدتهاست که برهنه جلو می روم و به پشت سر نگاه نمی کنم اما سنگینی نگاه ها را بر برهنگی ام حس می کنم. انگاری دوباره "بیمار" شده بودم. شیفتگی سراغم آمده بود. می پرسد تو دیگر چرا؟ تو با این همه تجربه؟ می خندم. درد دارد. خیلی درد دارد. اما می خندم. خواسته بودم باور کنم که می شود. کلمات را باور کرده بودم، "کلمات." پاشنه آشیل همان باور کردن بود. ناباوری این سال ها خانه امن بود. باور کردن، خطر. آوار که بر سرم خراب شد دیگر دیر شده بود. زن شیفته آشفته چهارده سالگی و شانزده سالگی و بیست سالگی اش را روبروی چشمانش می دید. اما دیگر چهارده ساله و شانزده ساله و بیست ساله نبود تا با سبکی روحش تحمل کند و بگذراند. رد سال ها نقش خود را گذاشته بودند. آوار که خراب شد شیفتگی به مرز جنون رسید. دلداری ام می دهد: "اگر آن دنیای خیالی زیبا بوده، فکر نکن چقدر واقعی بوده، فکر کن آن دنیای زیبا را برای تو ساخته." گوش می کنم به حرف هایش وقتی که دیگر خیلی دیر است. زن شیفته را خاک کرده ام.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage