خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

September 6, 2010


خب که چی (یا همون so what؟)


بیخیال بابا. واقعا ول معطلیم همه. آخرش هم می افتیم می میرم و تموم. فقط باید یه کاری کنیم لحظه های کشدار خوش بگذره. الان نگاه می کنم به تاریخچه خانواده و فامیلم، یه زندگی گذشت، یه عصری تموم شد، لِک و لِکی می کنن باقی مونده ها، انگار نه انگار یه زمانی چه بروبیایی داشتن، چه رگ گردن هایی کلفت می شد، چقدر قصه، چقدر غصه. حالا چی مونده؟ زبونم لال به قول قدیمی ها آفتاب لب بوم رو به سرازیری. هرکی یه گوشه ای پخش و پلا. حالا من هی نشستم فک می کنم هنوز دیر نشده. می تونم بچه دار شم. ولی بچه دار شم که چی بشه؟ سی سال زجرش بدم برم به سمت سرازیری و احیانا پیر هم بشم به یک ورش هم نباشه. ولی خب همیشه دلم می خواست حاملگی رو تجربه کنم. اول فک کردم خب می رم از بانک اسپرم، اسپرم می گیرم و لقاح مصنوعی، بعد دیدم خرج داره و دوباره همون قضیه اینکه اصلا آدما حق دارن بچه پس بندازن یا نه؟ همیشه یه دوستی هست که حاضر باشه اسپرم تقدیم کنه ولی مطمئنا پای عملش برسه سکته می زنه فک می کنه می خوای بعدا آویزونش شی، بعد هم از کجا معلوم اون یهو سهم نخواد از بچه؟ آدمه دیگه، یهویی بیولوژیش می زنه بالا و اینا. بعد هم من تا حالا نتونستم یه دونه گلدون رو مرتب آب بدم و همه گلدون هایی که کادو گرفتم از بی آبی خشک شدن. ماهی گلی عید هم یه بار گرفتم اونقد آبش رو عوض نکردم تا مرد. چطوری می خوام بچه بزرگ کنم. بعد فک کردم برم رحمم رو اجاره بدم واسه یکی دیگه که نمی تونه تو رحم خودش بچه درست کنه بچه اش رو درست کنم. اینطوری مسئولیت یه بچه دیگه رو ندارم حاملگی رو هم تجربه کردم. بعد حتی فک کردم شاید بذارم رحمم رو توی ای بی حراج. اینطوری شاید یه بخشی از پولی که هیچوقت نمی تونم جمع کنم که پول پیش یه خونه بدم رو درآرم، آخرش خونه دار شم اینقد غصه پیری ام رو نخورم. بعد فک کردم خب اجازه کار من اجازه رحم اجاره دادن نمی ده اصلا. ولی به هر حال یکی از کارایی که دلم می خواد تا قبل از پیری تجربه کنم همینه که حاملگی رو تجربه کنم. نه قطعا چتربازی یا بانجی جامپینگ جزو یکی از اون کارا نیست. آدما دو دسته ان، یا با شهربازی و حس سقوط آزاد و کارای هیجان انگیز اینطوری حال می کنن، یا اینکه حالشون بد می شه در حد مرگ. خلاصه من از دسته دومم اونقد سقوط آزاد حالم رو بد می کنه که ترجیح می دم بمیرم تا تجربه اش کنم. چه کاریه، شما بپرین من هم رحمم رو اجاره می دم. کلا اینطور آدمی ام ترجیح می دم ولو بشم همیشه. اینجا ولو، اونجا ولو. تا حالا تو عمرم کوه نرفتم. یه بار رفتم درکه هر پیچی که می رفتیم بالا می شستیم چایی و سیگار و اینا. یه خورده رفتیم بالا دیدم حسش نیست برگشتیم. تازه کلی هم خسته شدم زانوهام درد گرفت. مسافرت هم می رم دوست دارم برم فقط کافه ها و رستوران های خوشمزه و دوستام رو ببینم. جای خوشگل یا تاریخی ببینم که چی بشه. منطق سفر رو از این لحاظ نمی فهمم راستش. رفتم مصر کلی جای تاریخی دیدم ولی آخرش هم بیشتر از همه مدتی که توی کشتی بودم چهار روز نیل سواری بیشتر از دیدن مکان هایی که تو اون فاصله دیدیم بهم حال داد. تازه فهمیدم خدا هم کشکه این مصری ها از هزاران سال پیش باهوش بودن مفهوم خدا رو اختراع کردن ملت رو سرکیسه کنن، دین و ایمانم رو هم از دست دادم و دیگه هیچی نبود بهش آویزون شم الکی آرامش بگیرم. بی سواد هم هستم تا حد زیادی. هی می گم خب تا قبل از مردن بالاخره شروع می کنم جامعه شناسی و فلسفه می خونم اینقد حرف شیکمی نزنم. بعد هی کتابارو می گیرم دستم دو صفحه می خونم می بینم هیچی نمی فهمم انگار زبون چینی گذاشتن جلوم. فک می کنم شاید خب انگلیسیه نمی فهمم، فارسی اش رو می خونم تو حدس زدن اینکه معادل انگلیسی این کلمه عجیب غریب فارسی چی بوده گیر می کنم و باز نمی فهمم چی دارم می خونم. بعد آخرش می گم خب که چی، من فقط دوست دارم رمان و داستان کوتاه بخونم. تازه هی می گم باید انگلیسی خوندن شروع کنم. هی رمان و داستان کوتاه زبون اصلی می گیرم باز می بینم حال نمی ده. اصلا این اورهان پاموک نوبل گرفته اینقده هم تعریفش رو می کنن رو من چرا باید انگلیسی بخونم وقتی اصلش ترکیه؟ این مای نیم ایز رد رو خوندین؟ جون دادم فصل اولش رو به انگلیسی خوندم حوصله ام نگرفت برم جلو. یا این سرزمین گوجه های سبز هرتا مولر چی چی بود؟ یه هفته هر روز گرفتم تو مترو دستم پسرای روشنفکر ببینن من کتاب درست حسابی می خونم. هی ده صفحه اولش رو بالا پایین کردم دیدم نخیر، نمی فهمم، انگار شعر نوشته مدل شکسپیر. شاید حالا فارسی اش رو بگیرم بتونم بخونم. والله، نمی فهمم خودم رو نذارم سرکار. همون رمان فارسی و ترجمه بخونم بهتره. می گیرم دستم یه روزه می خونم تازه تو مترو که هستم نمی فهمم وقت چطوری گذشت. بعد که چی بشه اصلا؟ اصلا گیرم فیلسوف بشم باسواد شم بر تنبلی ام غلبه کنم ورزشکار شم حتی. آخرش یه روزی پیر و فلج می شم بعد هم آلزایمر می گیرم وبعد می میرم تازه اگه با یه بلایی چیزی زودتر از حد موعد نمیرم. حالا همه این صغری کبری ها رو می چینم که خودم رو اذیت نکنم که چرا هیچ گهی نشدم تو زندگیم و اهمیتی نداره و اینا. بعد می گم خب خره مگه نمی گی آخرش که کشکه و حداقل آدم از لحظه هاش لذت ببره. پس چرا نمی تونی تنهایی لذت ببری حتما وقتی لذت می بری که یه کسی که احساساتت واسش قلمبه می شه و دلت قیلی ویلی می ره براش باهات شریک باشه تو کارایی که می کنی؟ اصلا تقصیر این خونه هه است که تنهایی گرفتم و فکر و خیال آورده تو کله ام. دو سه روز اول کلی خوشحال بودم. لخت تو خونه راه می رفتم. وسط خونه هر موقع دلم می خواست می گوزیدم (اگه واقعا تا اینجاش رو خوندین به کسی نگین نوشتم گوز، دعوام می کنن، من هم حال نمی کنم بنویسم "باد ول می دادم.") موزیک می ذاشتم با صدای بلند. بلند بلند آواز خوندم حتی. مهمون دعوت کردم وقتی بلند بلند آواز می خوندن خوشحال بودم و لذت می برم که شراره موهاشو عروسکی شونه کرده و دلشوره نمی گرفتم که یکی دیگه ناراحت شه و بهشون بگم یواشتر آواز بخونن. دیشب هم جلوی تلویزیون ال سی دی 32 اینچی که تازه خریدم و شونصد تا کانال هم براش گرفتم لنگ در هوا خوابم برد پاشدم دیدم هفت و نیم صبحه همه چراغا روشنه تلویزیون هم بلند بلند زر زر می کنه هیچکس هم نیست آرامشش بر هم زده شده باشه. (خوب چیزیه راستی توصیه اش می کنم قیمتش هم به نسبت ال سی دی های دیگه واقعا ارزونه.) تازه وقتی کلا تو زندگی تنهایی خوبه دیگه. مجبور نیستی موهای اونجات رو که اسم نداره بزنی و می تونی جنگل درست کنی. هرچقدر هم دلت بخواد می تونی چلوکباب بخوری شیکم گنده ات رو لخت کسی نخواهد دید. وحشت از دست دادن یا نداشتن یا معمولی شدنش برات رو هم نداری. حس مالکیت هم نمیاد سراغت که حالت به هم بخوره از خودت. بعد باز فک می کنم خب این سی چهل پنجاه سالی که مونده رو پس چطوری بگذرونم؟ وقتایی که سرکار نیستم یا معاشرت نمی کنم و خونه ام چقد کتاب بخونم و فیلم ببینم و تو اینترنت ول بگردم و با جسیکا ربیتم بازی کنم (این آخری رو هم البته ورژن 2.0 اش رو توصیه می کنم). استعداد هیچ هنری رو هم هم ندارم. حوصله ام سر می ره که. ایران هم که نموندم هر روز یه بدبختی سرم آوار شه وقت حوصله سر رفتن نداشته باشم. تازه خوب بود اونقده ایده آلیست بودم فک می کردم می شه حالا دنیا که نه ولی همین دور رو بر خودم رو یه تغییری بدم و سرم با این خیالات خام و بدو بدو کردن ها گرم می شد. اونم که می بینم ول معطلم. آخرش هم می افتم می میرم. فقط باید یه کاری کنم این لحظه های کشدار پر شه و خوش بگذره. فقط گفتم که، نمی دونم چرا نمی تونم تنهایی لذت ببرم و حتما وقتی لذت می برم که یه کسی که احساساتم واسش قلمبه می شه و دلم قیلی ویلی می ره براش باهام شریک باشه تو این لحظه هایی که محکومم به سپری کردن. فک کنم باید به جای فک کردن به بقیه نقطه ضعف ها و خالی ها و باگ های زندگی ام یه فکری به حال این یکی بکنم و با این قضیه کنار بیام. اونوقت شاید بتونم راحت تر از این تلویزیونه و لخت تو خونه راه رفتن و گوزیدن و آواز خوندن لذت ببرم تا بالاخره این سی چهل سال هم بگذره.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage