خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

October 24, 2010


می گذره...


اشتباه پشت اشتباه. هنوزم اشتباه می کنم، اشتباهای جبران ناپذیر داغون کننده. و بعد هی باید خودم رو بخورم و تلاش کنم تا خیلی از دست خودم حرص نخورم و فراموش کنم. حرف گوش نمی دم. یهو فک می کنم یه کاری رو باید بکنم و می کنم. بهم گفت نرو، بذار خاطره اش خراب نشه. گوش نکردم. رفتم، خاطره خراب شد. مثل همه خاطره های دیگه این روزها. هرچیزی که یک بار دیگه تکرار شد خراب شد. اونقدر بارهای دوم خالی بوده که دیگه بار آخر احساس کردم دارم سقوط می کنم. بهم گفت اون نامه رو نفرست. فرستادم و تنها چیز خوب ممکن رو از دست دادم. (هنوز اینطور خودم رو دلداری می دم که خب چاره دیگه ای نداشتم و مجبور بودم.) بهم گفت برو، نمون، گوش نکردم، نرفتم، موندم، و حالا پشیمونم و افسوس چیزی که برای همیشه از دست دادم رو می خورم. سه تا اشتباه فقط تو یک سال زندگی. اشتباه گنده تری که اصلا جایی قرار بگیرم که نتونم برگردم و دستم به عزیزترین آدم زندگی ام وقتی بهم احتیاج داره نرسه هم سایه اش رو همه روزهای زندگی ام سایه انداخته. مستاصل شدم. کاریش نمی تونم بکنم. همه قدرتم رو می ذارم و می جنگم. مثل سربالایی رفتن هام می مونه. سختمه از سربالایی بالارفتن. برای همین همیشه سربالایی ها رو می دوام که زود تموم شن وبیشتر بتونم نفس بگیرم و استراحت کنم تا سربالایی بعدی. بعد یهو یه جا که وسطش واستادم دیگه کم میارم حتی قدم هم نمی تونم بزنم. حالا اینطوری شده. می جنگم، می دوام و می رم بالا. خودم رو سرگرم می کنم، کار می کنم، ترجمه می کنم، الواتی می کنم، شیطونی می کنم، می خورم، می خوابم، می خونم. بعد یهو گیر می کنم اون وسط دیگه نمی تونم قدم از قدم بردارم.

***

دلم نمی خواست اینجا بنویسم. ترس داره نوشتن، نوشتن واقعی اش می کنه. فک کن قصه هه اینجا تموم بشه. حیفه. ولی تو دلم گیر کرده. آخه چی شد اون همه شیفتگی؟ چی به سر آدما میاد؟ رفتم دنبال حس هایی که کم داشتم تو زندگیم و فقط با اون تجربه کرده بودم، و هیچی ازش باقی نمونده بود. زمان بود؟ چی بود؟ چرا؟ کاش می شد زمان رو به عقب برگردوند. اونقدر خالی بود که حتی ارزش یک جمله هم نداشتم. اون جمله های قشنگی که عاشقشون شده بودم. چرا؟ حیف. فقط به سختی می شد از اون برق نگاه یه شبحی از گذشته رو دید. اون هم خاکستری شد، خیلی زود.


***

می دونم چی می خوام. خیلی چیز سختیه. یه طوری هم شدم نمی تونم به کمتر از اون راضی بشم. هرچیزی کمتر از چیزی که واقعا می خوام اونقدر حالم رو بد می کنه که می خوام بمیرم. من آدمی رو می خوام که من رو ببینه. اونقدر دوستم داشته باشه که منو تمام قد ببینه. همه ی من رو، و به خاطر این چیزی که هستم براش قابل ستایش باشم. دست های آدمی که اینطوری نیست روی تنم بهم لرز می ده. آغوش آدمی که اینطوری نیست بهم حالت تهوع می ده. برای همین دیگه اصلا نمی تونم هیچ دستی رو روی تنم تحمل کنم و هیچ آغوشی آرومم نمی کنه.


***

بیشتر اوقات خوبم. یه موقع هایی یهو نفسم بالا نمیاد. گیر می کنم. الان از اون موقعاس. می گذره. می نویسم که بگذره.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage