خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

December 7, 2010


به جای داد زدن تو چاه


واسه ب


برام یه اسم بوده همیشه. نمی شناختمش هیچوقت. در حد چند تا ویدیوی سخنرانی و چند تا مقاله و یادداشت می شناسمش. اما از وقتی که حکم نه سال زندان براش اومد یه جور عصبانیت عجیبی همه وجودم رو گرفت و این جور عصبانیت ها هیچ چاره ای هم نداره جز یک حس استیصال بد. بهش فکر می کنم که یه زن جوونه که فقط حرف زده و به چیزی که بهش اعتقاد داشته پایبند بوده. نه سلاحی دستش گرفته، نه توطئه ای کرده علیه حکومتی، و نه هیچکدوم از قوانینی که می شناسیم و قوانین رسمی کشوره رو زیرپا گذاشته. فقط یه آدمه که وجدانش و شهودش اینطور بهش حکم کرده که یک چیزهایی بی عدالتیه (گیرم که اشتباه کرده باشه) و نباید دربرابرشون ساکت باشه، هویت دانشجویی براش فقط یه دانش آموز خالی که باید درسای دانشگاه رو یاد بگیره که بره فردا مهندس بشه و با یه سری عدد و رقم سروکله بزنه یا یه چیزی بسازه و همه چی از طریق فرمول قابل حل و توضیح باشه نمونده. یه بعد دیگه ای هم وجودش داشته. سیب زمینی نبوده (ارزش گذاری نمی کنم که سیب زمینی بودن لزوما بده اما منظورم اینه که سیب زمینی نبودن لزوما جرم نیست.) آدمی رو برای حرف زدن و نوشتن و تجمع غیرمسلحانه و مسالمت آمیز که جزو حقوق قانونی یه شهرونده چندین بار گرفتن، و حالا هم محکومش کردن به نه سال زندان. درسته قانون قانونه و باید به حداقلی از قانون گرایی پایبند بود که سنگ روی سنگ بند بمونه. اما بالاخره ما هم هویج های شوت نیستیم که، یه درصدی از درک و شعور رو داریم، یه برداشتی از قانون نوشته شده رسمی مملکت داریم. من هرچی همه بدبینی و سخت گیری ام رو هم می ذارم روی ماجرا و قانون ها رو می خونم و با نوشته ها و کارهایی که این آدم کرده و اتهاماتش می ذارم کنار هم باز نمی فهمم جرم این آدم چی بوده. بالاخره مگه نه اینکه باید حکمی که یه دادگاه می ده با عقل سلیم جور دربیاد. باور نمی کنم قاضی و دادستان احمق های نفهمی باشن که حداقل قانون رو هم ندونن. نمی فهمم واقعا چرا این دختر باید نه سال زندانی بکشه.


چیزهای مسخره دیگه ای هم هست که بهش فکر می کنم. این که این نه سال سال های باروری اش هستن. سال های زندگی. دهه سی دهه جوونی کردن همراه با یه سری تجربه هاس که با پختگی نسبی همراهه. هنوز آدم محافظه کاری ای رو که با بالاتر رفتن سن پیدا می کنه نداره، اما خامی و بی تجربگی سال های اولی جوونی رو هم نداره و به اصطلاح حالیش شده چطوری زندگی کنه. و حالا تصور اینکه همه این سال ها رو این دختر باید تو زندان بگذرونه دیوانه ام می کنه. زور داره، واسه منی که نمی شناختمش هیچوقت و هزاران مایل دورتر یه جایی با پیژامه چارخونه ولو شدم تو تختم پای لپ تاپم زور داره یه جوری که دلم می خواد داد بزنم و فحشای ناجور بدم، بعد برای اطرافیانش چه حسی داره یه همچین چیزای، واسه خودش چه حسی داره؟


سیب زمینی باشی شاید گذر ساعت ها و روزها و سال ها رو بتونی راحت تر تحمل کنی. اما ذهن پویا و روحیه ماجراجو و وجود هوشمندی مث این زن چطوری نه سال رو می گذرونه؟ مثلا همین امروز از خواب که بیدار شه چیکار می کنه؟ چطوری می تونه روزها و هفته ها و ماه های راه راه رو تو هیچی، با هیچی، تو خلاء بگذرونه؟ چطوری می گذره؟ هرچی هم که برم دم رودخونه داد بکشم هم فایده نداره. اصلا نمی فهمم و نمی تونم پردازش کنم.


روز دانشجو. جک خنده داریه. اصلا تعجب نکردم وقتی دیدم یه گروه دانشجویی یه بیانیه صادر کرده برای کمک به دانشجوهای سیل زده پاکستانی به مناسبت روز دانشجو یا بعضی ها تیکه و بد و بیراه انداختن به فعالای دانشجویی که اصلا روز شونزده آذره روز شما نیست. تعجب نکردم چونکه می بینم از آرمان های سال های دور که باعث شد اصلا شونزده آذر روز دانشجو بشه چیزی تو بدنه حکومت نمونده که آدم انتظار خاصی از این روز داشته باشه. دیگه از خیلی چیزا تعجب نمی کنیم. اما من هنوز هر روز از این حکم نه سال زندان تعجب می کنم و امیدوارم که تغییر بکنه و آزاد بشه. جای این زن تو زندان نیست. جای این زن وسط جامعه است. ما به این آدما احتیاج داریم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage