خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

January 25, 2011


تصادف


فیلما پر هستن از اتفاقای تصادفی که زندگی آدما رو عوض می کنن. نگاه می کنم به قدیم، می بینم که دو سه تا اتفاق تصادفی تو زندگی من هم افتاده، از اون تصادفا که زندگی ام رو زیر و رو کرده. بعد این روزا هی می گم پس چرا هیچ اتفاقی نمی افته؟ یه تصادف، یه چیز خوبی کاملا بی ربط و دور از دنیا و زندگی فعلی...


یعنی قراره هیچ روزی اتفای نیفته تو فاصله ای که از در خونه میام بیرون، در رو قفل می کنم سوار آسانسور می شم میام پایین به رسپشن پایین صب بخیر می گم می رم سوار قطار می شم تو راه آرایش می کنم ایستگاه بنک پیاده می شم آیپاد می ذارم تو گوشم یه چیزی از گروه آرکایو گوش بدم که مسیر طولانی و مزخرف ایستگاه بنک حالی ام نشه بعد به سکوی مترو رسیدم برم جلو که امیدوار باشم کوپه مترو خلوت تر باشه بعد سوار شم وسط آدما ساندویچ شم خودم رو بسپرم به آرکایو و اگه خیلی رفتم تو حال زمزمه کنم باهاش و بعد ایستگاه آکسفورد سیرکس پیاده شم و رو پله برقی بین سکوی مترو تا خروجی ایستگاه به تبلیغای روی در و دیوار نگاه کنم و احساس خستگی کنم از دیدنشون و بعد برم اون کافه مزخرف همیشگی موکای با شات اسپرسوی اضافه و کیک خیس لیمویی بگیرم و ساندویچاش رو نگاه کنم و ببینم دلم هیچکدومشون رو نمی خواد و بعد بیام بیرون تا دم در محل کار یه سیگار تند تند بکشم و بعد برسم به لابی ساختمون کارم و اگه اون دو تا نگهبان با مزه ها بودن باهاشون خوش و بش کنم و اگه بقیه اشون بودن فقط سلام صب بخیر بگم و منتظر آسانسور شم که همیشه کلی طول می ده و سوار آسانسور شم و ریختم رو تو آینه ببینم که زیر چشام چقد گود افتاده یا موی سفید در آوردم یا جوش زدم یا دماغم
کج تر شده؟


یعنی قراره هیچ روزی اتفاقی نیفته تو فاصله ای که شب خسته از آسانسور محل کار میام پایین و تو آینه خودم رو نگاه می کنم و برای هزارمین بار به خودم می گم که از دفعه دیگه وسط روز می رم ریختم رو نگاه می کنم و یه بار دیگه موهام رو شونه می کنم و آرایش می کنم که ریختم عین دیوونه ها نشه و بعد از آسانسور میام پایین و به نگهبانا شب بخیر می گم و آیپاد رو می زنم به گوشم تا برین دمج یا دارک ساید آو د مون پینک فلوید گوش بدم و سیگار روشن می کنم و می رسم ایستگاه و می چپم وسط موج جمعیت که عجله داره و می خواد زودتر بره سوار مترو بشه و باز می رم جلوی سکو به امید اینکه جا برای نشستن باشه و پالتوم رو در میارم و دور کمرم گره می زنم که وسط شولوغی جمعیت نپزم در عین حال پالتو رو دوشم سنگینی نکنه یا نیفته و اگه بتونم یهویی وسط ملتی که همه شیرجه می زنن برای صندلی خالی احتمالی تو مترو یه جای خالی پیدا کنم که احساس تعلق کنم به محیط و حس کنم دیگه یه خورده مال اینجا شدم که راه و چاه مترو سوار شدن اینجا رو یاد گرفتم و بعد دوباره برسم ایستگاه بنک و اگه یکی باشه که موزیک زنده بزنه تو ایستگاه مخصوصا اون پسره که یه چیز عجیب غریبی می زنه که مث یه تنه درخت می مونه گوشی آیپاد رو درآرم گوش بدم به موسیقی اش و خوشحال شم و برم برسم به سکوی قطار و چند دقیقه منتظر بشم جا هم واسه نشستن نباشه و کمرم درد بگیره و بعد سوار قطار شم و قطار که از زیر زمین دراومد موبایلم رو چک کنم که هیچ ایمیل و اس ام اس ویژه ای بهش نرسیده و توئیتر و فیس بوک و فرندفید چک کنم یا اگه شانس آورده باشم ایوینینگ استاندارد گیرم اومده باشه تو راه یه نگاهی بندازم و ایستگاه هند شرقی پیاده شم و یه سیگار روشن کنم تا دم ساختمون و اگه چیکا دربونی که رفیق شدم باهاش و داره دکترای حقوق بشر می خونه و تزش روی حقوق بشر تو آفریقا مخصوصا نیجریه داره می نویسه بود باهاش گپ بزنم و اگه نبود با بقیه فقط یه سلام و علیکی بکنم و صندوق پست رو چک کنم و سوار آسانسور شم و حس کنم شونزده طبقه چقدر طول می کشه و بعد کلید بندازم و در رو باز کنم و بیام تو؟


...




 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage