خورشید خانوم




« قبلی | صفحه اول | بعدی »

February 4, 2011


آخر قصه


پیچکامون پیچ نخورد به هم دیگه. هیچی اونطوری که فکر می کردیم نشد. حالا که به عقب نگاه می کنم، حالا که چهارساله کلا فاصله گرفتم از همه ماجراها و تونستم تو سفر آخرم چهل و هشت ساعت باهاش وقت بگذرونم خیلی راحت تر می تونم ببینم چرا نشد، اشتباه کجا بود، اشکال کار کجا بود. آخرش حس خوب داره، اینکه بدونی آدم بدی نبود، اینکه بدونی هیچوقت بهت نخواست بدی کنه، بدجنسی کنه، اینکه هر کاری کرد که آزرده خاطر کرد تو رو فقط به خاطر دنیای متفاوت و نوع نگاه متفاوتش بود و نه بدجنسی و ظلم کردن. حس خوبی داره که هنوز هر از چندگاهی می تونیم ساعت ها چت کنیم، تلفنی حرف بزنیم، دردل کنیم، از خصوصی ترین چیزای زندگی امون بگیم و حتی کمک کنیم به هم برای روابط جدیدمون. حس خوبی داره که خانواده دوست داشتنی اش هنوز دوست هام هستم و می تونم خودم رو عضوی از اون خونواده بدونم.


یه جایی حواسمون جمع شد. یه جایی وسط همه اون تلخی ها که هیچ کم نبودن و تلخی اشون استخونم رو سوراخ کرده بود و به مغز استخون رسیده بود فهمیدیم که دوستیمون تو خطره و ادامه رابطه زن و شوهری با قواعدی که تو ناخودآگاهمون وجود داشت دوستیمون رو می کشه. خیلی تلاش کردم. خودم رو به در و دیوار زدم. نشد هیچ چیزی اونطوری که باید بشه. شک ندارم که نگاه اون هم همین بود. مدل خودش حتما تلاش می کرد و نمی شد. همین دیگه. پیچکا نپیچید به هم. اشتباه کردیم. ولی خب ما که ابر انسان نبودیم. درک آدما محدوده. فکر کردیم خورشیدمون یکیه و پیچکامون به سمت یه خورشید می رن. تازه اون موقع ها من اصلا یه طور دیگه به دنیا و خودم نگاه می کردم. اصلا یک درصد درکی که الان از خودم و روحیاتم رو دارم نداشتم. اشتباه کردیم. تلاش کردیم. نشد. یه روزی رفت. منی که خودم اصرار به جدایی داشتم یک هو فک کردم باید جلوش رو گرفت. یه روزی وسط اون روزای بعد از تصادف که شدید تحت تاثیر ترامای تصادف بودم هنوز و افسردگی حاد و ترس از اجتماع داشتم و خودم رو تو خونه زندانی کرده بودم زنگ زدم بهش و خواستم برگرده بیاد شهر من. گفت نمیاد. گفت هیچوقت عاشقم نبوده. گفتم می رم ها، کسی هست که مطمئنم بودنش حالم رو خوب می کنه. گفت برو. گوشی رو گذاشتم و رفتم.


چهار سال بیشتره که از اون روز گذشته. عاشق شدم. با عزیزترین آدم زندگی ام دو سال رویایی رو زندگی کردم و بعد به خاطر کار از اون کشور اومدم بیرون.. یه اقیانوس فاصله عزیز ترین آدم زندگی ام رو ازم گرفت. درد از دست دادن اون خیلی خیلی بیشتر از هر درد دیگه ای آزارم داد. جای خالی اون بیش از هر جالی خالی ای تو زندگی اذیتم کرد. تو این چارسال اونقدری به فکر این نبودم که معامله ای که شیش سال قبل رو کاغذ آورده بودم رو فسخ کنم. اون رابطه با یه تیکه کاغذ به وجود نیومده بود. تموم شدنش هم برای همین به یه تیکه کاغذ بستگی نداشت. ولی خب همون ساختارهای اجتماعی که یه روزی وادارمون کرد با هم بودنمون رو روی کاغذ ثبت کنیم و اسمش رو بذاریم ازدواج آخر هم وادارمون کرد که جداییمون رو بالاخره روی کاغذ ثبت کنیم. دیروز روی کاغذ اومد. ولی ما چهار سال پیش جدا شدیم. بعد از همون مکالمه تلفنی. وقتی بهش گفتم بیا برگرد فلوریدا یه شانس دیگه بدیم به خودمون. گفت من هیچوقت عاشقت نبودم. گفتم می رم ها. گفت برو. و من رفتم.



 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage