خورشید خانوم



Main | December 2001 »


November 30, 2001


ديروز به اصرار مامان جان رفته بوديم مراسم افطاری يکی از اين خاله خان باجی ها. جاتون خالی بود که از ديدن طلا جواهرات کيلويی و بخور بخور ملت لذت ببريد. شرط می بندم نصفه شون هم روزه نبودن. خلاصه من اونجا ديدم که 2 تا از خانومها دارن به دقت منو ورانداز می کنن و فکر کنم بدشون نمی اومد اگه من يه استريپ تيزی براشون می کردم. بعد من متوجه شدم که اصرار مامان جان برای اومدن در راستای اينکه من در خطر ترشيده شدن به سر می برم و کوزه هم اندازه من پيدا نمی شه و اين خانومها هم پسر داشتن بوده. البته من به هيچ عنوان قصد ناز کردن ندارم که بگم اه اه شوهر بو ميده. به نظر من يک شوهر خوب که بتونه ديوانه بازيهای منو تحمل کنه، امکانات زندگی خوبی داشته باشه و منو از اين ديوونه خونه بياره بيرون خيلی هم خوبه. ولی من نمی دونم چرا اسم خواستگاری و اين حرفا که مياد چندشم ميشه. آخه مسخره نيست تو قرن 21 آدم اينطوری شوهر پيدا کنه. 2 سال با طرف دوستی تازه بازم خدا بهت رحم ميکنه می فهمی که پسره به دردت نمی خوره. بعد من چه جوری ميخوام تو دو سه جلسه ديدن بفهمم يارو به دردم ميخوره يا نه؟ البته استثنا وجود داره و خيلی از مامان باباهای ما هم اينطوری ازدواج کردن. ولی نمی دونم چرا به نظرم الان ديگه اين شيوه کاربرد نداره.آخه فکرشو بکنيد من که اينقدر بی جنبه هستم و هميشه نيشم بازه برای خواستگار چايی بيارم! البته با اين اخلاقی که من دارم تا حالا فقط يه بار برام خواستگار اومده (شايد نگرانی مامانم هم برای همين باشه چون ديدين مامانا که از جوونی خودشون تعريف می کنن اکثرا می گن که آره ما ده پونزده تا خواستگار داشتيم و می بينن حالا زياد از اين خبرا نيست). همون يه دفعه هم من دادم خواهرم چايی آورد. بعد هم با پسره بحثم شد سر اينکه خانومها خيلی هم رانندگيشون خوبه.(البته بماند که خودم بعد از10 دفعه امتحان رانندگی دادن قبول شدم) و آقا هم ديگه پشت سرش رو نگاه نکرد. اتفاقا دو سه هفته پيشم برای يکی ازدوستام خواستگار اومده بود و ما از 3 روز قبلش تا 3 روز بعدش مشغول خنديدن بوديم به اين ماجرا. دوستم البته با جنبه گی کرده و نخنديده روز خواستگاری ولی از اون ور مثل سگ بوده و فکر کنم پسره بد بخت اگه خوششم اومده بوده جرات نکرده بگه. خلاصه اينهمه ور زدم ولی اصلا منظورم يه جيزه ديگه بود! می خواستم بگم ديروز بعد از اينکه يه خورده به حرف اين خانومها گوش کردم به اين نتيجه رسيدم که اگه می شد صادرات خاله زنک راه انداخت کشور ما پول دارترين کشور دنيا می شد!



November 29, 2001


-دارم کم کم نگران ميشم که آدم بی جنبه ای هستم. برای اينکه نميتونم جلوی خندمو بگيرم. ديروزم رفتم سر کلاس. خيلی جدی شروع کردم به درس دادن. کلاسشون صندليهاش چرميه. يه پسره هی جا به جا ميشد رو صندليش و صدای خيلی ميبخشيد گوز در ميومد. منم نميتو نستم نخندم. ملت هم ميخنديدن. خيلی افتضاح شد.

-داشتم درس some and any رو ميدادم. يه پسره بعده چندين دفعه تکرار بازم به اِنی ميگفت اَنی! خلاصه بازم همه خندشون گرفت و منم همينطور. اگه ميشد اين چاک دهنمو من ببندم خيلی خوب ميشد.

-از همه بی جنبه ترم اينه که من از يکی از شاگردام خوشم اومده. (بدون شرح)

-من اگه کاره ای بودم برای مادر پدرايی که تو خونه خروس جنگی هستن و فضای خونه رو مسموم ميکنن مجازاتای بدی ميذاشتم. يکی نيست به اين مامان بابای من بگه خسته نشدين اينقدر مزخرف بار هم کردين.

-من يه ميمون گنده دارم که خيلی با نمکه. اين شبها همش دارم اونو بغل ميکنم چون کسی نيست که بغلش کنم.

-برای اولين بار دلم ميخواست که قدم کوتاه بود. آدم بد جوری تو پوزش ميخوره که از يکی خوشش بياد که قدش خيلی کوتاه تر از خودش باشه.



November 27, 2001


يه مردس که هميشه سر چهار راهی که تقاطع بلوار فردوسه با نور وای ميسته. بيچاره مخش عيب داره و کارشه که يه لباس کماندويی بپوشه، سر چارراه وايسته و به ماشينها مثل پليسها دستور رفتن و ايست بده. تقريبا اکثر راننده هايی که مسيرشون هميشه اونوريه اين آقاهه رو ميشناسن. همه هم يه جورايی دوسش دارن چون قيافش گوگوليه، صورت گردی داره، و هميشه هم ميخنده. منم عادت دارم هر وقت به چراغ قرمز بر ميخوريم و اين سر جهارراهه برم تو نخش و کاراشو نيگاه کنم. امروزم که داشتم ميومدم خونه باز ديدمش. مثل هميشه چون لنگام درازه و حوصله انگولکهای ملت رو ندارم جلو نشسته بودم و 2 نفر حساب کرده بودم. تاکسيمونم خط اول پشت چراغ قرمز بود. خلاصه قشنگ منو ميديد. منم تو عالم خودم داشتم نيگاش ميکردم. يه دفعه ديدم هی داره به من اشاره ميکنه و ملت توی تاکسی هم دارن ميخندن. از تو افکار پراکندم در اومدم و ديدم يه پژو پرشيا بغل تاکسی ماست و يه آقايی پشت رله. اين آقا هه هم هی داشت اشاره ميکرد به من که برم سوار پژوييه بشم. همشم با ايما و اشاره ميگفت که مثلا اين تاکسيه بده و پژوه خيلی خوبه. خلاصه منم از يه ور خجالت کشيده بودم و از يه ور مثل خر خندم گرفته بود. خدارو شکر بلافاصله چراغ سبز شد و ما رفتيم. خودمونيم اين آدمهايی که اينطوری هستن چه روان پاکی دارن. (حوصله ندارم توضيح بدم چرا اين قسمت رو تغيير دادم.)



November 25, 2001


از اين هفته برای اولين بار به کلاس پسر ها درس ميدم. البته پسر که چه عرض کنم ، آقايون. همه جور شاگردی تو اين کلاس پيدا ميشه. پسر 13 ساله خجالتی، مرد سبيل کلفت، آدم حزب اللهی(البته درسش از همه بهتره)، پسر سوسول با موهای ژل زده. خلاصه کلاسم آش شوله غلمکاره. فکرشو بکنيد آدم يه جوری بايد رفتار کنه که همه راضی باشن. درس دادن به پسر ها هزار تا دردسر داره. اوليش اينه که خيلی بايد مواظب رفتارت باشی. قبل از اولين جلسه کاری حسابی من رو در اين موارد ارشاد فرمودند که آرايش نکنم، حجاب اسلامی رو رعايت کنم، سنگين رنگين باشم، سر کلاس شوخی و بگو بخند نداشته باشم و جدی باشم، و خيلی هم سخت بگيرم چون آقايون تنبل هستن و درس نميخونن. ممکنه به نظرتون احمقانه بياد ولی من خيلی ناراحت بودم که نمی تونم آرايش کنم. البته آرايش من سر کار هميشه خيلی ملايم و محوه ولی يه جورايی اعتماد به نفسم رو بدون آرايش از دست داده بودم. از همه بدتر اين بود که بگو بخند نکنم. البته يه جورايی از اين نظر حق دارن چون بعضی از اين جماعت آقايون (بلا نسبت شما) خيلی بی جنبه هستن. ولی خوب کلاسای من هميشه پر از بگو بخنده و اگه يکی خميازه بکشه من خودمو مقصر ميدونم. جلسه اول سگ بودم ولی جلسه دوم ديدم نميشه. حالا معلوم نيست کی تقش در آد. خدا خودش به خير کنه. روز اول که ميخواستم برم سر کلاس جلوی شاگردا پام ليز خورد و نزديک بود رو پله ها بخورم زمين. خدا واقعا رحم کرد و گرنه خودتون که ميدونين وقتی يکی ميخوره زمين آدم چه حالی ميشه و چقدر ميخنده. اونوقت فکر کنيد من معلم زپرتی جلوی اون همه شاگرد (25 نفر) بخورم زمين. بعد هم که ضبط خراب بود. همون جلسه اول يه امتحان کوچولو ازشون گرفتم ببينم وضع درسيشون چطوره. خيلی جالب بود که مرد گنده داشت تقلب ميکرد. من هم بهتر ديدم صداشو در نيارم فکر کنه خرم نمی فهمم. خلاصه ماجراهايی دارم من با اين کلاس. خدارو شکر کلاس دخترهام اين ترم خيلی خوبه. با وجود اين که ترمشون پايينه ولی خوب حرف ميزنن. بعضی اوقات يه جمله هايی ميگن آدم کف ميکنه. ترم 4 هستن. ازشون پرسيدم کدوم فصل رو دوست دارين، يکيشون گفت بهار. گفتم چرا گفت Because it's the Queen of seasons (برای اينکه ملکه فصلهاست.)روز اول ازشون ميپرسيدم چرا دارين زبان ياد ميگيرين. هر کی يه چيز ميگفت. بعضی هام ميگفتن Because I love English بعد من گير ميدادم که چرا مثلا دوست دارين انگليسی رو. يه دفعه يکی از شاگردا بر گشت گفتFor love there is no reason (عشق دليل نميخواد!) خلاصه اين ترم با کلاس عاشقا طرفم. و راستشو بخواين عاشقی رو دوست دارم حتی اگه به زبان و درس و کلاس باشه. و از شما چه پنهون منم عاشق کارمم، اونم بدون دليل!




يه فيلم فوق العاده خنده دار ديدم به نام Heartbreakers. از فيلميتون بگيريد ببينيد. دو سه هفته بود حوصله فيلم ديدن نداشتم و هی فيلم ميگرفتم و نگه ميداشتم. ولی اين واقعا حالمو جا آورد. البته توصيه ميکنم مثل من نصف شب نبينيدش چون اونقدر من خنديدم که بابام از خواب پا شد و دادش دراومد.



November 24, 2001


ديدين بعضی اوقات آدم به چه موجود گه غير قابل تحملی تبديل ميشه؟ تو اين مواقع هيچ کاری هم نميشه کرد، يا دوست دارين به يکی گير بدين و پاچه يکی رو بگيرين (بيچاره مامانتون اگه اولين آدم دم دستتون باشه)، يا غمگين می شين و ميرين يه گوشه ميچپين (مثلا می بينين تا 7 صبح پای کامپيوتر بودين و الکی تو اينترنت چرخ زدين)، يا اينکه ميرين مثل بچه آدم يه گوشه چيز مينويسيد( مهم نيست چه مزخرفاتی). من همه اينها رو به همراه خيلی راههای ديگه امتحان کردم. ميون همه اينها به نظر من نوشتن از همش بهتر بوده. من اسمشو گذاشتم نوشتن درمانی. بهترين جام برای نوشتن Word کامپيوتره. هر مزخرفی دوست داری مينويسی بعد هم delet ميکنيش. ولی از وقتی اين وبلاگ پيدا شده، آدم وسوسه ميشه حرفاشو اينجا بنويسه، بعد هم دلش نمياد پاکشون کنه و وسوسه ميشه که کليد publish رو بزنه. اونوقت بيچاره بقيه که اينارو ميخونن. خلاصه همه اينا رو گفتم که بگم من الان تو اون مود گهی هستم. فقط ميخواستم اخطار داده باشم.


يادداشتهای يک آدم غير قابل تحمل:

* مدتهاست که دارم انتظار ميکشم که بياد. روزهاست، سالهاست، قرنهاست. بعضی اوقات خسته ميشم و يادم ميره. ولی بعضی اوقات يه بو، يه رنگ، يه صدا يا هر چيز کوچولوی ديگه ای يادم ميندازه که بايد بياد. خيليها اومدن ومن فکر کردم که اونه، ولی بعد فهميدم که چه احمق بودم. اون شبيه هيچ کس نيست. اون بوی بارون ميده. (کلشم بد جوری بوی قورمه سبزی ميده.) اون وقتی من حرف نمی زنم ميفهمه چی ميگم و باهام حرف ميزنه. وقتی حرف ميزنم حرف نميزنه و فقط بهم گوش ميده. وقتی گه ميشم ميفهمه هوا پسه و بهم گير نميده. وقتی دلم ميخواد خل باشم و الکی بخندم باهم ميخنده. اگه هوس کنم تو خيابون ببوسمش دورو ورش رو نيگا نميکنه. اگه دوست داشته باشم راجع به قرون وسطا باهاش حرف بزنم خوابش نميگيره. اگه دوست داشته باشم گريه کنم برام فلسفه نميبافه. اگه حوصلشو نداشته باشم سگ نميشه. آی، آی، آی. مامانم ميگه سفارش بده برات بسازن. ولی من ميدونم که يه جايی هست. همين دورو برا. فقط من نميبينمش. بايد صبر کنم، چون يه روزی مياد.

*نميدونم چرا همه چيز اين روزا خاکستريه. وقتی يکی نااميده اونقدر خوب بلدم مخشو بزنم که بابا زندگی اينطوريه زندگی اونطوريه. تو زندگی گل شقايق هست، لبخند يه بچه هست، اونايی که دوستت دارن هستن .... ولی وقتی خودم حالم گرفته به همه اين حرفا ميخندم. و بعد هر چی چيز مزخرفه تو اين دنيا يادم مياد. به جای مزه کباب کوبيده که خيلی دوستش دارم، مزه کتلت که ازش بدم مياد ميره زير زبونم. به جای بوی ياس، بوی گلاب ميشنوم. به جای شعر سهراب روزنامه کيهان مياد جلوی چشم. به جای "او" يکی ديگه که دوستش ندارم برام سورپريز پارتی ميگيره و بقيه هم ميگن وای چه دختر بيرحميه، حتی زنگ نزد تشکر کنه. آی آی آی. مامانم ميگه داری به خوشبختيت لگد ميزنی! ولی ميدونم يه مزه ای هست، يه بويی هست، يه شعری هست که با بقيه فرق ميکنه. همه اينا رو قراره "اون" برام بياره.



November 23, 2001


روزهايی در زندگی هر کسی هست که انسان به گم شدن، پنهان شدن ،و فرار فکر می کند. روزهايی هست که دوست داری کسی را نبينی، دوست داری ديده نشوی. دوست داری ذره ای باشی در آغوش باد و به ناکجاها بروی. دوست داری در يک بزرگراه گمشده برانی، برانی و برانی.....



November 21, 2001


ايميل بدون شرح: خورشيد خانوم سايتتون خيلی خوبه فقط لطفا قطام اونو زياد کنيد!




خوب بالاخره يکی به جون نيما افشار افتاد و وبلاگش رو به روز کرد. خدا عمربده به اون آدم. (;

من مثل اينکه از غافله عقب مونده بودم و نفهميدم که مرجان خانوم هم دوباره مينويسن. خوب اين عاليه. وبلاگ مرجان مخصوصا يکی از اون برشهای کوتاهه که گفتم. اميدوارم زود زود بتونن به روزش کنن.


نميدونم سايت آينه رو ديديد يا نه. شماره اولش چند وقت پيش در اومد. خيلی جالب بود. اونم يه جور آينه و يه جور واکنشه نسبت به مسايل مختلف. کليپ های جالبی هم داره. مخصوصا اونی که راجع به 11 سپتامبره که موسيقی آهنگ November Rain گروه Guns 'n Roses روشه. آرش آشوری قول داده تا فردا به روزش کنه و آينه 2 در بياد. موضوعات ايندفعه هم قراره جالب باشه، يه سری به اين سايت بزنيد.

آرش خان يه سايت عکس هم بهم معرفی کردن که جالبه. مخصوصا منظره هاش.


راستی يادم رفت راجع به کنسرت حرف بزنم. بهتون توصيه ميکنم که اکه دوباره عليرضا عصار کنسرت داشت حتما بريد. خيلی خوب بود مخصوصا ارکسترش. اما امان از دست اين مسول نور سالن ميلاد. دوباره همون نور افشانی ها شروع شد. ايندفعه مثل اينکه بنفش مد بود. سالن يه دفعه بنفش ميشد بعد زرد، بعد صورتی. تنها حسن جامون (اون ته ته) اين بود که اين نورای بنفش به ما نميرسيد وگرنه من ميگرنه رو گرفته بودم. نوازنده هام که طبق معمول هيچ حرکتی از خودشون نشون نميدادن. يه مرده گيتار برقی ميزد و آخر راک بازی راه انداخته بود. ولی خودش هيچ تکونی نميخورد و سيخ وايستاده بود! ياد Slash به خير! بدبختی اين بود که مام نميتونستيم تکون بخوريم. يکی با بيسيم بالا سرمون وايستاده بود که خدايی نکرده کسی لات بازی در نياره. واقعا يه جاهايی خيلی سخت بود آدم هيچ ابراز احساسا تی نتونه بکنه و خلاصه عقده ای شديم! يه آهنگی خوند از سهراب که خيلی هم قشنگ خوند: "چشمهارا بايد شست/ جور ديگر بايد ديد/ واژه هارا بايد شست/ واژه بايد خود باد/ واژه بايد خود باران باشد....." اين شعر همونطور که ميدونيذد در راستای اينکه زير باران چه کارها که نميشه کرد يه جاش ميگه که "زير باران بايد با زن خوابييد" که خوب واضحه که آقای عصار نخوندنش و اين تيکه حذف شده بود. خوب يکی نيست بگه مجبورين که اون قسمتی رو بخونيد که احتياج به سانسور داره؟ شعر سهراب بيچاره رو چرا خراب ميکنيد. جالبه نه؟ من فکر کنم اگه مجسمه های داوينجی هم الان اينجا بود تن همشون يکی يه شرت کرده بودن!



November 19, 2001


راستشو بگم امسال تولدم خيلی بهتر از سالهای ديگه بود. هنوز اون فکرهای عجق وجق هميشگی تو کلمه ولی خوب تحملشون راحتتر بود چون فهميدم کلی دوست خوب دارم. بهترين کادوهامو امسال گرفتم که يکيش ايميل طناز خانوم بود و اون يکيش هم ايميل عليداد(يه گاز سيب سرخ). عليداد در جواب سوال من که گفته بودم اصلا برای چی روز تولد مهمه يه نقل قولی رو برام فرستاد(البته يه کم تغييرش داده): ((تنها چيزهايي اهميت دارند که از شادي و حقيقت ساخته شده باشند، نه از آهن و شيشه و حتي الماس .... من اکنون نزد تو هستم، چون رشد کرده اي، و در گذر زمانهاي بيشماري بازي کرده اي، مثل همه ما فقط براي شادي زندگي کردن و براي سرگرمي کردن. تو سالروز تولد نداري، چون هميشه زنده بوده اي، تو هرگز متولد نشده اي و هرگز نخواهي مرد. تو فرزند انسانهايي که آنها را پدر و مادر مي نامي نيستي، تو شريک ماجراجويي هستي در سفري درخشان براي ادراک آنچه که هست. هر هديه اي از جانب يک دوست آرزويي براي شادماني توست و اين نوشته نيز چنين هديه اي است. .....))
خيلی ديگه از بچه ها هم مخصوصا وبلاگ نويسها به من لطف داشتن، امير حسابدار که ايميل زد برام و بعضيها هم تو بلاگشون بهبم تبريک گفتن. خوب اميدوارم نگين که چرا اينارو دارم تو وبلاگم مينويسم. چون منظورم از نوشتن اينا چيز ديگه بود و تشکر رو ميشه تو ايميل هم کرد.
ميخواستم بگم که فکر ميکنم احساس خيلی خوبيه که آدم بدونه تنها نيست و ميون اين همه سيم و تراشه ودکمه و عدد کلی دوست ميشه پيدا کرد. ميخوام بگم از اين که يه خورشيد خانوم الکترونيکی هستم خيلی خوشحالم. احساس ميکنم همه ما تيکه های گم شده يه حقيقت خيلی بزرگ بوديم که حالا به هم داريم ميرسيم. هر کدوممون يه بخشی از حقيقتيم چون وجود داريم. وقتی ميزارنمون کنار هم يه تصوير کلی به دست مياد از اون چه که هستيم. شايد به نظرتون مسخره بياد ولی من فکر ميکنم الان اين وبلاگها آينه واقعی انسان و جامعه ايرانی هستن. هر چی هم تعدادشون بيشتر بشه بيشتر آينه ميشن. هيچ کدوم وبلاگها به هم شبيه نيستن، اما همشون يه چيز و دارن داد ميزنن، که بابا بسه ديگه. جمش کنيد اين مسخره بازيارو. ايرونی خسته شده. ايرونی شعور داره، ايرونی اهل خوندن و فکر کردنه. ايرونی قيم نميخواد.
کاش تعداد وبلاگای فارسی به هزارتا برسه. اون وقت ديگه هيچ کس نميتونه نسبت به نوشته هامون بی تفاوت باشه. اونوقت خيلی ها مجبور ميشن به حرفامون گوش بدن. اونوقت خيلی ها مجبورن قبول کنن که بابا حناتون پيش نسل جديد رنگ نداره. ما احمق نيستيم. ما فکر ميکنيم، داد ميزنيم، مينويسيم و ميفهميم. اونوقت بعضيها مجبور ميشن که به ما حساب پس بدن. ديگه کم کم کسی جرات پيدا نميکنه که شرتی شرتی کاری رو انجام بده. چون ميدونه يه جايی هست که هزار تا آذم سرش داد ميزنن.

نمی دونم فيلم برش های کوتاه Short Cuts رو ديديد يا نه. کارگردانش رابرت آلتمنه و اين فيلم چند سال پيش(1993) کلی سر و صدا کرد تو دنيا. کل اين فيلم تقريبا 3 ساعته، بخشهايی از زندگی چند تا آدم مختلف رو نشون ميده بدون اينکه اين بخشها بهم ربطی داشته باشن. بعد هم که فيلم تموم ميشه آدم کلی درگيرش ميشه و آخرش از ميون اين همه برشهای کوتاه از زندگيها، آدم به يه ديدگاه کلی ميرسه. حالا من هروقت اين وبلاگها رو ميخونم اين احساس بهم دست ميده که دارم يه جور فيلم برشهای کوتاه رو ميبينم. هر کس هر چی دل تنگش ميخواد ميگه و اون وقت اينارو ميشه کنار هم گذاشت و به يه تصوير کلی از ما (يعنی ايرونی) رسيد. اميدوارم هيچ کدوم از وبلاگ نويس ها فکر نکنن که نبايد بنويسن. همه بايد بنويسن. اينجا محل ما شدن ماست. اينجا جايی يه که قراره ما ايرونی رو نشون همه بديم. پس احتياج به همه داريم. فکر نميکنين بساط بلاگ نويسی بدون بلاگ مثلا ندا يه چيزی کم داشت؟ مثل خيلی ها قشنگ قشنگ نمی نويسه، اما داره يه ايرونی رو با افکارش و زندگيش به خوبی نشون ميده.يه برشيه از يه زندگی واقعی. بعضی ها ميگن بی ادبه (ميبخشيد ندا خانوم تو ايميل هام نوشتن) ولی بايد تو جواب اينا به قول آقای قاسمی اونهارو به حضرت عباس حواله داد. من نميدونم چطور ميشه اسم واقعيت زندگی رو بی ادبی گذاشت. به هر کدوم اين بلاگها نگاه کنين. يه چيزی تو همشون هست، و همشون بخشی از ايران هستن، پس بايد باشن. يه بحثی ميون بلاگها اين چند وقته پيش اومده بود و بعضيها از بعضيهای ديگه دلخور شده بودن. من قسم خورده بودم راجع به اين مساله هيچی نگم. ولی يه ايميل داشتم از يه نفرکه وادارم کردحرف بزنم. هنوز اجازه نگرفتم که تو بلاگم بذارمش. اگه اجازه گرفتم حتما به قضاوت شما ميذارمش. اما ميخوام بگم اينجا شهر آزاديه. هر کسی هر چی دوست داره ميتونه بگه. اگه يکی دوست داره از فرديتش دفاع کنه مثل آقای قاسمی بايد بهش احترام گذاشت. اگه يکی دوست داره چرت و پرت بنويسه بازم بايد بهش احترام گذاشت. ميخواستم بگم بياين به کار هم کار نداشته باشيم که ديدم اينم با اصل آزادی در تضاده. پس من ميگم اگه کسی هم به کارمون کار داشت بازم ناراحت نشيم و به عقيدش احترام بذاريم. يه کسی ميگفت حرفای آقای قاسمی بعضی هارو دلسرد ميکنه. ولی من ميگم نه! چرا بايد دلسرد کنه؟ اگه دوست داری بنويس به کار کسی کار نداشته باش. حرفای آقای قاسمی هم اگه دقت کنی ميتونه کمکت کنه. اگرم نکرد فراموششون کن. يه جورايی سر اين مساله ايرونی بازی کرديم. من همينجا ختم قضيه رو اعلام ميکنم و اميدوارم ديگه کسی حرفشو نزنه. دنيای اين وبلاگهای ايرونی خيلی قشنگه. بياين تو اين دنيا غلط بزنيم و به قول سهراب " بد نگوييم به مهتاب اگر تب داريم "



November 18, 2001


خيلی دلم گرفته. هميشه روزای تولدم دلم ميگيره. و هميشه هم تو اين روز يه اتفاق بدی می افته. بچه که بودم برام تولد ميگرفتن. اما هميشه جلوی بچه ها سر يه چيزی با هم دعوا ميکردن. منم سرم درد ميگرفت و آرزو ميکردم کاش تولدم نبود. حالا خيلی خوشحالم که امروز قرار نيست هيچ اتفاق خاصی بيفته. ساعت 5 ميرم سر کار و 9:30 ميام خونه. شبم دوست عزيزم بعد از مدتها مياد خونمون. ميچبيم تو اتاق و تا صبح وراجی ميکنيم.

بعضی اوقات فگر ميکنم اصلا برای چی روز تولد ياد همه ميمونه، تولد ميگيرن يا کادو ميگيرن. خوب که چی؟ مگه اين همون روزی نيست که ما وارد اين دنيای مزخرف شديم؟ پس جشنش چيه؟ چرا بايد خوشحال باشيم؟ از اون ورم نميفهمم چرا وقتی يه نفر می ميره و از شر اين دنيا راحت ميشه همه ناراحت ميشن و عزا ميگيرن. به خدا از ديشب که خبر مربوط به جلال رو خوندم کلی حالم گرفته شده. هی پيش خودم ميگم خدا کنه اين بچه بميره. هيچ ميدونين اين اتفاق چه اثری رو اين بچه خواهد گذاشت و بزرگ که بشه چه جوری خواهد شد؟ هيچ ميدونين اين اولين و آخرين بچه ای نيست که اين بلا سرش مياد و تو اين مملکت خراب شده از اين چيزا زياده، منتها چون هميشه اصل بر پنهان کاريه کمتر صداش در مياد؟ خدا خودش به خير کنه. راستی کسی نميدونه انجمن حمايت از کودکان تو ايرون مشغول چه کاريه؟



November 17, 2001


ميخواستم امشب خير سرم خيلی بنويسم. شب ساعت 9 رسيدم خونه. مشغول افطار بودم و طبق عادت هميشگی روزنامه ميخوندم. يه خبر افتضاح خوندم تو ايران در مورد آزار جنسی جلال که يه پسر بچه 2 سال و نيمه است. حالم بده. نميتونم غذا بخورم. شرحی هم ندارم بدم. الان ساعت 4 صبحه. ايران فردام در اومده و باز در موردش خبر داره. اگه فونت نيمروز داريد يا حال و حوصلش رو داريد که downlod کنيدش بريد بخونيدش. اگر هم حال اينکارو نداريد بريد روزنامه رو بخريد. فعلا خورشيد خانوم غروب کنه و ننويسه سنگين تره. واقعا تولدم مبارک.




زن تمام تنش تير ميکشيد و مور مورش ميشد. سردش بود. خيلی سردش بود. هرچی مرد بيشتر می بوسيدش و بيشتر بدنش رو لمس ميکرد،زن بيشتر سردش ميشد. آخرش هم يخ زد.
حالا يه مجسمه يخی افتاده گوشه خونه. ولی مرده خوشحاله که بالاخره صاحابش شده.



November 16, 2001


يه نفر به جمع حوا های وبلاگ نويس اضافه شده با يه وبلاگی که با بقيه وبلاگها فرق داره! طناز خانوم تبريک!
راستی چند وقته که تو بعضی بلاگها بحث آدم و حوا پيش کشيده شده. می خواستم بگم من اصلا بدم نمی اد که جزو حواها به حساب بيام. چون به نظر من حوا آدم باحالی بوده. اولا باهوش بوده که تونسته مخ آدم رو بزنه که از بخور و بخواب بهشت دست بر داره و مزه دانايی رو بچشه. دوما حوا اولين فمينيست تاريخ بوده. اصلا شيطون سر همين گولش زد (هر چند که من فکر ميکنم تن خود حوا هم ميخاريده.) شيطون بهش ميگه اينجا آدم به تو برتری داره. اگه سيب رو بخوری دانا ميشی و ديگه آدم ازت سر تر نمی مونه. اين شد که حوا سيب رو خورد و چون مهربون بود دلش نيومد که سيبه رو به آدم هم نده. خلاصه من فکر ميکنم ما بايد ممنون حوا باشيم چون اگه اون نبود الان هممون داشتيم تو بهشت سماغ می مکيديم و حالمون از هر چی حوری پريه بهم خورده بود. (ميبخشيد اگه به نظرتون مزخرف گفتم. ولی من بعد از خوندن کتاب نهم "بهشت گمشده" ميلتون با اونهمه اصطلاحات عجق وجق لاتينش به اين نتايج رسيدم. تازه بعد از خوندن اين بخش به نظرم اومد که شيطون هم باحال بوده و ...... خوب بهتره ديگه خفه شم و ادامه ندم!)



November 15, 2001


يکی بايد بيفته به جون نيما افشار که وبلاگشو به روز کنه. کسی که سايت پندار رو(که به نظر من يکی از بهترين سايتهای ايرونيه ) تو سن 20 سالگی راه بندازه حتما خيلی حرفا برای گفتن داره.
اصلا کاش همون طور که هودر گفت هر کدوممون 2 نفر رو که فکر ميکرديم حرفی برای گفتن دارن به راه بلاگ ميکشونديم. فکر کنين چی ميشد اگه مثلا محمود دولت آبادی ،احمد محمود، سيمين دآنشور، سيمين بهبهانی يا هر کس ديگه ای مثل اينها بلاگ داشتن!




اگه اهل عکس و عکاسی هستين عکسهای برايان هال رو بريد ببينيد. نوع نگاهش، مخصوصا نگاهش به بدن زن خيلی جالبه.
اين سايتم فکر ميکنم فقط به درد خانومها بخوره. ; )




دو تا وبلاگ نويس خوب خانوم ديگه اضافه شدن. يکيش شهرزاد که نوشته هاش رو خيلی دوست دارم. يکی هم سپيده. فکر ميکنم من اولين نفری باشم که بلاگ سپيده رو خونده. نميشناسمش ولی توصيه ميکنم بلاگش رو بخونيد. مرجان خانومم که متاسفانه ديگه نميخواهند بنويسند.




اين روزا خيلی در گير تزم بودم. يه کلاسی داريم به نام کلاس سمينار که بهمون توش ياد ميدن چه جوری تز بنويسيم. بايد روز جهارشنبه من تو کلاس کنفرانس ميدادم. ميخوام رو صادق هدايت و يه نويسنده انگليسی زبان کار کنم که احتمالا فالکنر خواهد بود. اولش ميخواستم رو "سگ ولگرد" و "مگی، دختر خيابانها"ی استيون کرين از جنبه ناتوراليستی کار کنم. اما امان از دست کمبود منبع در مورد سگ ولگرد. يکی دِگه از دوستامم ميخواست رو داستانهای کوتاه هدايت کار کنه ولی اونم پشيمون شد. حالا ديگه راهی ندارم جز اينکه رو "بوف کور" کار کنم. البته اونم عاليه ولی خوب حيف شد. وقتی تو اينترنت ميگشتم که شايد يه چيزی گيرم بياد، يه سايت راجع به هدايت پيدا کردم. از گل و بته هاش که بگذريم سايت بدی نيست خصوصا که شخصيه. ولی مطلب کم داره. يعنی حتی طول آهنگی که مثلا رو يه صفحه هست از طول مدت خوندن اون صفحه خيلی بيشتره. جدا حيفه که ما اينقدر تو اين زمينه عقب هستيم. آدم سايتهای فرنگی ها رو ميبينه که برای نويسنده های بلبليشون هم چند صدتا سايت دارن ولی ما.....
البته اکثر سايتهای ادبی اونهارو استادهای دانشگاه درست کردن. وضع ماليشون خوبه، وقت تحقيق دارن و اصلا بابت اين کارها به خيليهاشون پول ميدن. ولی استادهای ما مجبورن کلی کار کنن. کاش ميشد يه سازمانی، وزارتخونه ای چيزی بانی اين کار ميشد که چند تا استاد رو دور هم جمع کنه و پشتيبانی مالی هم بکنه که برای چهره های ادبيمون سايتهای درست حسابی درست بشه.

راستی يه عکس هم از مزار هدايت پيدا کردم.




خوب بلاگ من از امروز کارشو رسما شروع ميکنه و اميدوارم که از سرگردونی در آد. البته از کسی که خودش هميشه سرگردون بوده نميشه خيلی انتظار داشت! من معمولا بلاگم رو جمعه ها به روز ميکنم. اما اين هفته پنجشنبه چون که فردا ميخوام برم کنسرت عليرضا عصار. تا حالا تو عمرم 2 بار بيشتر کنسرت نرفتم. يکيش کنسرت Rock کاوه يغمايی بود که خوب بود. ولی خوب خيلی جالب بود که آدم گيتار برقی بزنه ولی اصلا به بدنش هيچ تکونی نده! حتما دستورات از بالا رسيده بود که بايد مثل چوب خشک کنسرت اجرا کنن! اون يکيش هم کنسرت شهرام ناظری بود با گروه دستان که به نفع بچه های سرطانی بود. اونم خيلی عالی بود ولی زمانش کم بود ( 1 ساعت و نيم که من دلم ميخواست 4 ساعت باشه!) فقط اولش يه ماجرای جالب اتفاق افتاد. کنسرت تو سالن ميلاد بود که واقعا به نسبت بقيه سالنها خيلی بهتره. ولی تا آقای ناظری شروع کرد به خوندن، مسوول نور سالن شروع کرد افکت های نوری دادن. سالن يکدفعه آبی و صورتی و نارنجی و خلاصه رنگ و وارنگ شد! تصور کنيد کنسرت موسيقی سنتی رنگ و وارنگ! البته خود آقای ناظری گفت که قطعش کنن ولی يه ربع اول حسابی حرص خورديم. حالا کنسرت فردام تو سالن ميلاده. خدا به خير کنه! راستشو بخواين با موسطقی پاپ جديد ايرونی هيچ ميونه ای ندارم. حتی آرزو ميکردم که کاش گوگوش هم دوباره نميخوند. ولی خوب به نظرم عصار با بقيه فرق داره.

فردا شبم با دوستام ميريم شام بيرون به مناسبت تولد من. يکشنبه تولدمه ولی تا 9 شب سر کارم. خونه هم که نميتونم بگم بيان. ماشالا اخلاق مامان بابا اونقدر جالبه که بيرون بريم سنگين تره. بابام هم که اگه جلوش اسم پسر بيارم اول منو ميکشه بعد خودش سکته ميکنه. خوب اين برای يه دختر 24 ساله خيلی جالبه نه؟!



November 12, 2001


Don't take these lines too serious, i'm checking my weblog options :)



November 11, 2001


گفته بودم که هفته ای 1 بار مينويسم, اما دو تا اتفاق باعث شد که يک کوچولو بنويسم. اول از همه باخت تيم ملی باخت تيم ملی بود. من هيچ وقت بازی های ايران رو نگاه نميکنم چون اونقدر هيجان دارم و حرص ميخورم که نگاه نکنم سنگين تره. اما بازی ديشب رو نگاه کردم و لذت بردم. بعد از مدتها ايران يه بازی معقول از خودش نشون داد. درسته که باختيم ولی بازيمون درست بود. معلمهای زبان که به شيوه communicative کار می کنند يه شعار دارن هميشه که ميگه The process is more important than the product حالا من فکر ميکنم در مورد فوتبال هم ما بايد فعلاً شعارمون همين باشه. درسته که تو فوتبال يا هر مسابقهً ورزشی ديگه برد و باخت مهمه, ولی ما بايد اول قاعدهً بازی رو ياد بگيريم. فعلاً بايد دنبال process باشيم. کاری که اگه 4 سال پيش با ايويچ ادامه ميداديم امروز به نتيجه اش ميرسيديم. ممکن بود 4 سال پيش نمی رفتيم جام جهانی ولی عوضش امسال ميرفتيم. حالا هم خدا کنه بعد از نرفتنمون به جام جهانی چيرو رو نگه داريم برای product چهار سال ديگه. کلی پول داره صرف اين فوتبال ميشه که باهاش کلی کار ديگه ميشد کرد. به قول دوستام تو دانشگاه ، کلی کتاب ميشد با اين پولا خريد. پس خدا کنه اين پولا حروم نشه و يه نتيجه ای 4 سال ديگه بده.
اتفاق ديگه ای که افتاد، ورود 2 تا خانوم ديگه به عرصهً وبلاگ نويسی بود. مرجان خانوم درخشان و ندا خانوم. براشون آرزوی موفقيت ميکنم و اميدوارم که اونها از من بيشتر وقت داشته باشن و بلاگشون رو هر روز update کنن. در ضمن در راستای پيشنهاد لوس Hoder (البته لوس به گفتهً خودشون) که روز 14 آبان رو روز بلاگ نويسی فارسی بناميم من هم يه پيشنهاد لوس دارم که روز 18 آبان رو هم روز خانومهای بلاگ نويس فارسی بناميم چون خيلی اتفاقی ما 3 نفر بلاگمون رو برای اولين بار تو يه روز نوشتيم.
راستی يادم رفت از آقای قاسمی به خاطر اضهار لطفشون تشکر کنم. ای ميلشون واقعاً به من روحيه داد.
خوب ديگه بايد وبلاگ امروز رو تمومش کنم چون بايد برم رو تزم کار کنم. جمعه براتون از جريانات تزم تعريف ميکنم.
در ضمن هر کی با Hoder عزيز تماس داشت لطفاً بهش بگه که به سوالهای گروه بلاگ نويسی فارسی تو ياهو جواب بده.
ای ميل من: khorshidkhanoomi@hotmail.com



November 9, 2001


سلام
اين اولين کلمات وبلاگ منه. بايد اعتراف کنم چون تايپ فارسی بلد نيستم واقعا جون ميدم تا يه مطلبی رو بنويسم.
در ضمن از اين فونت هم اصلا خوشم نمياد. بايد از Hoder عزيز بپرسم که چه طوری ميشه اين فونت رو عوض کرد
ولی سوالم رو حتما تو گروهی که تو Yahoo درست کرده ازش ميپرسم.
خوب شايد بخواهيد بدونيد من کی هستم. اسم من مثلا خورشيد خانومه. تا يه هفته يه ديگه 24سالم ميشه و از کامپيوترهم
هيجی سرم نميشه.معلم زبان انگليسی هستم و دانشجوی فوق ليسانس ادبيات انگليسی. ديدم جای خانوما تو اين وبلاگها
خيلی خاليه و برای همين دست به کار شدم. البته بايد بگم که سرم خيلی خيلی شولوغه و برای همين هفته ای يه بار خواهم نوشت.
موظوعات وبلاگ من مختلفه. در مورد چيزايی که دوست دارم و دوست ندارم خواهم نوشت و اميدوارم شما هم بهم کمک
کنيد و برام مطلب بفرستيد. در ضمن دوست دارم بدونم که خانوما از يه وبلاگ نويس مونث چه انتظاری دارن. مثلا دوست دارن
راجع به Brad Pitt و آشپزی و مد و از اين جور حرفا بخونن ( که Brad Pittرو شايد ؛) ولی بقيه اش رو بعيد ميدونم) يا
اينکه دوست دارن راجع به فيلم و موسيقی و ادبيات و جيزای ديگه ای تو اين مايه ها بخونن. خوب البته من کار خودم رو ميکنم
ولی برام جالبه که نظر هارو بدونم.
اين هفته بلاگم آزمايشی بود. تا هفته يه ديگه تمرين تايپ فارسی ميکنم و سعی ميکنم يه خورده کامپيوتر ياد بگيرم تا بتونم
بلاگ نويسی رو از هفته يه ديگه رسما شوروع کنم.
طبق اصل نا نوشته بلاگ نويسی فارسی, از Hoder عزيز به خاطر اينکه کرم بلاگ نويسی رو به جون ماها انداخت
تشکر ميکنم. در ضمن از بلاگ نويس های عزيز هم عذر ميخوام که به صفحه هاشون لينک ندادم, جون هنوز بلد نيستم
اين کار رو بکنم! ولی اميدوارم اونا به بلاگ من لينک بدهند. (البته از هفته يه ديگه)
لطفا به اين آدرس برام ايميل بزنيد: khorshidkhanoomi@hotmail.com


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage