خورشید خانوم



« November 2001 | Main | January 2002 »


December 29, 2001


توصيه می کنم اينا رو نخونين. خيلی قاطی پاتيه. شخصيه. هذيونه.

امشب يه احساس خاصی دارم. گفته بودم نمی نويسم. می خواستم اصلا يه هفته کامپيوترم رو روشن نکنم ولی نشد. بالاخره اومدم سراغش. امشب يه احساس خاصی دارم. خيلی خاص. دلم میخواد قيد همه چيز رو بزنم. همه اون عرف هايی رو که می گم احمقانست زير پا بذارم. اون کاری که دلم می خواد بکنم. ولی نميشه! من قراره انسان باشم. انسان فقط احساس نيست. عقل هم هست. اخ که چقدر دلم ميخواست بگم گور پدر عقل. . دلم می خواست امشب يه کار احمقانه بکنم. خودمو بسپرم به دست باد و بوی بارون. ولی نمی شه. وقتی خودتو می دی به دست باد، وقتی باهاش می ری به اوج، با همونم ميای پايين و يه راست می ری ته دره.

امروز همش فکر می کردم. همش لبخند روی لبم بود. ولی دلم يه جورايی گرفته بود. امروز دلم می خواست برای يه بارم شده ثابت باشم. بدونم چی می خوام. مطمئن باشم. اصلا اگه مطمئن بودم شايد قيد همه چيز رو می زدم. شايد الان می ترسم. شايد ترسم به خاطر اينه که مطمئن نيستم. چقدر آدمهايی که می دونن چی می خوان خوشبختن. همه می تونن روشون حساب کنن. خودشون هم می توننن رو خودشون حساب کنم. ولی من گم شدم تو خودم. کدوم اينها منم؟

وبلاگ آقای سردوزامی رو خوندم. گريه کردم. هيس هم گريه کرده بود. من با هيس يه بار دعوا کرده بودم. ولی با هم برای يه چيزی گريه کرده بوديم. هردومون گلشيری رو دوست داشتيم. اين يعنی چی؟

کجای کارم اشتباهه؟ چقدر نمی دونم؟ چقدر بايد بدونم؟

وای امشب چقدر خل شدم. يه چيزيم شده. دلم يه چيزی می گه. باورش کنم؟ يه دفعه ديگم اينطوری شده بودم. باورش کردم ولی بد جوری بعدش خيط شدم. 2 سال رفتم توی يه غار تنهايی بعدش. حالا هم عين اون موقع است. اين دفعه تاوانش چيه؟ چند سال تنهايی؟

من اصلا شجاع نيستم. اينو خوب می دونم. ولی کاشکی بودم.

ديروز با چند تا از دوستای قديميم رفته بودم بيرون. سالهاست که می شناسمشون. همشون سبزن. همشون اهل بارونن. عين آدم فضاييها شده بوديم. ولی چه کيفی داشت! بعضی اوقات کيف ميده آدم فضايی بشی چشم ملت چهارتا شه. اونقدر سيگار کشيدم که خدا می دونه. 3 روز بود که لب به سيگار نزده بودم. ولی اون شب ماهی دودی شدم. آخ که چقدر کيف داشت! البته نه برای اون بيچاره ها که دود خوردن و صداشون در نيومد! ديشب خيلی خوب بود.

اينا واقعيه؟ اين نوشته ها واقعيه؟ امروز واقعيه؟ ديشب واقعی بود؟ فردا واقعيه؟

خدافظ تا پنجشنبه.



December 27, 2001


خورشيد خانوم مجبوره تا چند روز (تا پنجشنبه ديگه) غروب کنه. شايد نتونه ايميلهاتون رو جواب بده ولی قول می ده بعد از اينکه بر گشت همه ايميلها رو جواب بده.



December 23, 2001


آقا در شهر به خورشيد خانوم چندتا پيشنهاد شده بود می خواستيم بگيم "خورشيد خانوم" با آقای "ماه" رو هم ريختيه و برای همين نمی تونه پيشنهادات رو قبول کنه. اين آقای ماه خيلی غيرتيه، تازه آتيشش هم بدتر از خورشيدخانوم تنده (استغفر اللاه) نديدين اين چند روزه هوا ابری بود. آخه خورشيد و ماه پشت ابرا مشغول شيطونی بودن. بعد هم ديديد که کلی بارون اومد. آخه يه سرم رفته بودن ايالت کاليفرنيا يه شهری داره خيلی خوش آب و هواست. يه خورده تابيدين و بر گشتن. خلاصه می خواستيم به اطلاع دوستان و آشنايان برسونيم که متاسفانه بساط مخ زنی تا اطلاع ثانوی تعطيله.




يه جوک شنيدم تو اين هيرو وير(ديکتش درست بود؟) نمی دونم چرا کلی خنديدم. متاسفنه نمی شه ترجمش کرد چون بازی با کلماته:
A newly married couple were happy with the" whole thing": the woman with the "THING" and the man with the "hole"!




و اما اينکه من چرا اين دفعه اينقدر زود از کوره در رفتم به دو دليل بود. يکی اينکه اون آقای محترم که برای من اون ايميل محترم تر رو فرستاده بود آدرس فرستنده را در ايميلش پاک کرده بود و جوری ايميل رو نوشته بود که انگار فرستنده هم خود من هستم. واقعا از شجاعتش کيف کردم ولی از اينکه به من حق دفاع نداده بود خيلی عصبانی شدم. نظر مخالف محترمه به شرط اينکه آدم حق دفاع داشته باشه. دليل دومش هم اين بود که من واقعا تو يکی از اون مودهای گهيم بودم که هر ماه يکبار برای آدم پيش مياد. ملت شريف و مومن و با حيا گوشاشون رو بگيرن می خوام حرفای سکسی بزنم. نزديک پريودمه. من مثل خيلی از خانومها در اين مواقع دچار مشکلات عصبی فراوونی می شم. هر حالتی رو که بگيد من دچارش می شم. ميل به آدم کشی در من بيدار می شه و يه دفعه هوس می کنم هرچی آدم احمقه دورو برم با دستام خفه کنم. هر چی می شه زرتی می زنم زير گريه و احساس می کنم دنيا خيلی بی رحمه که من مثلا ماشين ندارم! تا می تونم سر مامان بيچارم داد می کشم. عين زنای حامله ويار می کنم و اندازه گاو اشتها پيدا می کنم. اگر دوست پسر داشته باشم معمولا ماهی يکبار در اين مواقع باهاش بهم می زنم(آخی بيچاره دوست پسر سابقم چی کشيد از دست اين ديوونه بازيهام) معمولا يه جوش گنده هم در يک جای کاملا تابلو در صورتم می زنم. البته تازگيها کمتر اين جوش ها افتخار می دن! و از همه مهمتر يه ميگرنی می گيرم که تا 2 روز می مونه و با هيچ قرصی هم خوب نمی شه. از ديروز تا حالا 6 تا استومينوفن کدئين خوردم ولی انگار گچ خوردم! خلاصه همه اين "مود" هارو داشته باشی و يک آدم ج *کش (به قول آقای نوش آذر) برات ايميل ک *پرت بفرسته. ديگه چه شود. خوب واقعا راست می گم الان اگه دم دستم بود خرخرشو می جوييدم. ولی مطمئن باشيد اگه 4 روز پيش يا در روزهای آينده اين ايميل رو می زد خيلی راحت به يه ورم هم حسابش نمی کردم. خوب چی کار کنم اينطوريم. دهن خودم هم صاف شده. يه دوست خوبی بهم يه قرصی پيشنهاد کرده که میخوام ماه ديگه بخورم. اگه خوب بود و جلوی ديوانه زنجيری شدن منو گرفت اسمشو اينجا تو وبلاگم می نويسم برای بقيه خانومهايی که با من همدردن. آقايون تورو خدا به پر و پاچه خانومها نپيچين در اين مدت. زنها واقعا بی منطق می شن در اين مواقع، ولی واقعا دست خودشون نيست.




واقعا نمی دونم چی بگم. واقعا دم همتون گرم. فکر نمی کردم اين همه دوست داشته باشم. يعنی يه جورايی با ايميلاتون و لطفتون شرمندم کرديد. ديگه در مورد حرفای ديروزم چيزی نمی گم. فقط يه نقل قول از "بودا" ميارم که يکی از دوستای نديدم امشب تو ايميلش برام نوشته بود:
"شب برای بيداران بسيار ديرپاست،
فرسنگ برای خستگان بسيار طولانيست،
اگر در راه به چون خود يا برتر از خودی دست نيافتی
بهتر آنست که تنها به راه ادامه دهی،
ابلهان را به تنهايی نشايد گزيدن."



December 22, 2001


دلم خيلی گرفته ولی ايندفعه از دست نامرديهای توی اينترنت. يکی چند روز پيش برام ويروس فرستاده بود. يکی امشب برام ايميل زده و نوشته "جنده خانوم آزادی برای هر کاری و حق خودته ولی نه گسترش اون تو اينترنت، ما که تو اروپا زندگی نميکنيم!!". يکی چند روز پيش می گفت من آبروی زنها رو بردم. واقعا من گيج شدم. مگه من چی نوشتم؟ يه مشت گل واژه که همه از دلم بر اومده. يک کلمه اش دوروغ نبوده و يک کلمه اش برای جلب توجه يا چيز ديگهای نبوده. يکی می گه خوشت مياد مردا رو تحريک کنی با توصيف اعضای بدنت. اون يکی بهم نامه داده می گه من و ندا خيلی بی حياييم. عين اين خاله زنکها. حالم از خيلی چيزا بهم خورده. شما اگه خيلی وقت داريد و دلتون برای ارزشهای مملکت سوخته بريد يه کار مفيد انجام بديد به جای اينکه بشينيد عين خاله زنکها ايميل ک* پرت برای من بفرستيد. من هر چی دلم بخواد می نويسم تا جون از کونتون دراد. خودم هم همين جا می گم نوشته هام گل واژه محضه. هر کی دوست داره بخونه هر کی هم دوست نداره بره اين همه سايت پاستوريزه هست بخونه حال کنه. شماها که ادعاتون می شه لااقل وقتی برای من ايميل می زنيد مثل همون ادعاتون حرف بزنيد. من نمی دونم چرا بعضيها اينقدر همه چيزو جدی می گيرن. آخه بدبختا به جای اينکه به من فحش بديد که هيچ چيز رو تو دنيا عوض نمی کنه بريد سر اون پدر مادرايی داد بزنيد که همينجور بچه پس انداختن و دارن شکنجه شون می کنن. بريد سر انجمن حمايت از کودکان داد بزنيد که معلوم نيست کدوم گوری هستن. چرا هيچی راجع به زهرا دختر 9 ماه بيچاره ای که باباش زدتش و استخوان جمجه بچه 2 سانت باز شده و تا آخر عمر نابينا شده چيزی نمی گيد؟ چرا به انجمن حمايت از کودکان و پليس فحش نمی دين که هنوز والدين فراری اين طفل معصوم رو پيدا نکردن تو کون خر بکنن؟ تمام مشکلات مملکت حل شده مونده يه خورشيد خانوم و ندای بيچاره که دارن دين و ايمون همه رو بر باد می دن و آبروی زنا رو می برن و از آزادی سو استفاده می کنن. ريدم به اون دين و ايمونی که بخواد با چهارتا گل واژه امسال من از بين بره. به قول شهيد آوينی "ما بايد خونمونو رو قله آتشفشان بسازيم"(جمله دقيقش يادم نبود ولی يه چيزی تو همون مايه ها بود). و به قول خودم اونی که سر قله می سوزه و کم مياره باسن مبارک خودش گهی است و تن خودش می خواره.




تنش گرم بود. گرم گرم. تن من رو هم گرم کرد. آتيش بود تن من. تنش بوی موندن می داد، بوی بارون. ولی اين دفعه تن من بوی رفتن می داد. خودش هم می دونست. ولی بازم صميمی بود.



December 21, 2001


نوشته امروز آقای سردوزامی منو ياد کلاسهای خودم انداخت. من يکسال به بچه ها زبان درس دادم و کلی خاطره جالب دارم از اون دوران. اصلا يه دنيای ديگه ای دارن. البته کلی انرژی آدم رو می گيرن و خسته می کنن آدمو ولی فکر کنم می ارزه. من از اون موسسه اومدم بيرون چون حتی پول تاکسيم هم در نميومد. ولی اگه يه خورده بيشتر پول ميدادن بچه هارو ول نمی کردم. وقتی به کلاسای 5 ساله ها درس می دادم بايد حتما بعد از کلاس می شسنم تا بچه ها دونه دونه بيان بوسم کنن! اگه يکيشون يادش می رفت بوسم کنه دوباره بر می گشت تا حتما اين کارو بکنه. کلی هم حسود بودن. تا به يکی بيشتر می رسيدم فوری همشون دست بلند می کردن و که من برم سر ميزشون و بعد می ديدم سوال الکی دارن! يه بارسر کلاس 8 ساله ها مريض شده بودم و نرفته بودم. يک نامه هايی برام نوشته بودن شاهکار. يکيشون نوشته بود "خورشيد جون چرا شما نيومديد. نکنه مارو ديگه دوست نداريد. شنيدم مريض شديد. من دلم شور می زنه." يکی ديگه نوشته بود "من شمارو مثل مادرم قبول دارم. می شه شما خواهرم باشيد!" کادوهايی که بهم می دادن هم شاهکار بود. يکيشون يه خودکار استفاده شده رو خودش کادو کرده بود. بهش سکه مبارکباد وسکه 1تومنی! و چسب رنگی چسبونده بود و داد بهم. يکيشون پفک کادو کرده بود. يعنی خودشون بهم کادو می دادن نه اينکه مثلا مامان باباشون يه چيزی بخرن بدن دستشون. يه بار يه دختر 8 ساله بعد از کلاس اومد بهم گفت "خورشيد من ازت گله دارم. (جونش رو هم نگفت!) شما چرا من وقتی اذيتتون کردم پاتون رو رو زمين کوبيديد و سرم داد کشيديد؟ نبايد جلوی بچه ها اين کارو می کرديد." من دهنم از تعجب باز مونده بود که چقدر اين بچه می فهمه و چقدر درست تربيت شده و چقدر شجاعه که رک و پوست کنده حقشو می خواد. سر کلاس پسر بچه ها هم که ديگه حکايتی بود. آخر ترم لواشک و قره قوروت و آلبالو خشکه کادو می گرفتم! يه پسری بود که به اصطلاح hyperactive بود. معلمش نتونسته بود باهاش کنار بياد و کلاس رو می ريخت بهم. معلمه و مدير به من گفتن که پسره و مامانه يه جورايی روانی هستن. کلاسش رو وسط ترم عوض کردن و آوردنش تو کلاس من. يه دفعه وسط کلاس پا می شد می رفت همه رو می زد! بعد هم می زد در گوش خودش. من مونده بودم با هاش چيکار کنم. کردمش مبصر کلاس. بعد براش جايزه گذاشتم که اگه مثلا 10 دقيقه ساکت بشينه می تونه اونوقت بزنه در گوش خودش. بعد هم سر کلاسشون همش آواز می خوندم و شکلکهای احمقانه در می آوردم. يه جورايی هم آزادش گذاشتم يه کم بچه هارو بزنه چون بچه هام خوب می زدنش. بعد که کم کم باهام جور شد شروع کردم آروم آروم ازش کار کشيدن. کم کم شروع کرد درس خوندن و آخرش هم نمره خيلی بالايی آورد. ولی همون ترم من از اونجا رفتم. هنوز نگرانشم. نمی دونم معلمهای بعدی باهاش چيکار کردن. آخه ما که بچه روانی نداريم. مامان روانی داريم که بچه شو به زور تو سن 8 سالگی می فرسته کلاس زبان در صورتی که بچه هه واقعا نمی خواد يا کشش نداره. ولی بچه روانی بعيد می دونم. آخ باز داغ دلم تازه شد! بچه ها. دوباره يه بچه هرو که ايندفعه مثل اينکه 9 ماهشه آزار دادن. خبرشو بعدا براتون می نويسم. امروز خيلی ور زدم.




راننده تاکسی خيلی شيک منو انداخت بيرون از تاکسيش! می خواستم برم ونک. يه پيکان جلوم ترمز کرد. عقب سه نفر نشسته بودن و جلو خالی بود. من هم نشستم و طبق معمول گفتم دو نفر حساب کن. راننده شروع کرد به حرف زدن و گفت خانوم مطمئن باش من جلو آقا سوار نمی کنم حتی اگه بگه 5هزار تومن. اصلا من مسافر کش نيستم. مسيرم بود می خواستم کار مردمو راه بندازم. من هم خوشحال شدم که اينقدر آقای خوبيه. بهش گفتم ولی آقا شما همون 2نفر حساب کن. يه خورده جلو تر يه خانوم درشت هيکل (ديگه نمی گم باسن ايشون چقدر بود چون دعوام کردن که خيلی بد کاری می کنم بدن خودم يا بقيه خانومها رو توصيف می کنم) گفتن ونک. آقاهه هم نگه داشت. بهش گفتم آقا گفتم دو نفر حساب کن. يارو هم شروع کرد دادو بيداد و گفت يالا پياده شو. من می خوام کار مردم راه بيفته. پولت و بردار واسه خودت. خلاصه من کلی جلوی بقيه مسافرا اَن شدم. البته گور باباشون چون همه مثل بز ساکت نشسته بودن و يکيشونم که پسر جوونی بود می خنديد. حالا من موندم که حق با من بود يا حق با آقاهه. دوستم می گفت خوب اون نيتش اينه که مردم بيشتری رو برسونه ونک. براش مهم نيست که تو دو نفر حساب می کنی. ولی من می گم آخه به چه قيمتی؟ به قيمت اينکه بنده بيفتم تو بغل آقا و ايشون هم به بهانه دنده عوض کردن کلی فيض ببرن؟ (تصور کنيد که لنگ دراز من و باسن محترم اون خانوم چقدر جا می گيره). اصلا نمی دونم چرا اين مساله اينقدر ذهنمو مشغول کرد و بهم زور اومد. ولی کلا آدم اگه بخواد به برخوردايی که تو اين زمينه ها می شه دقت کنه مخش سوت می کشه. يادمه يه بار تو ميدون شهرک غرب يه دختره با يه راننده هه دعواش شده بود. دختره زار زار گريه می کرد و جيغ می کشيد. بقيه راننده هام غش غش می خنديدن. مسافرهام به روی خودشون نمی آوردن. دختره که زيادی جيغ زد مرده روش دست بلند کرد که دختره کيفشو گذاشت روی سرش و دست مرده روی کيف دختره فرود اومد. حالا بماند که دختره بدبخت مجبور شد بره. ولی يه چيزی اون روز خيلی منو آزار داد و اونم خنده های ملت بود. اين خنده هارو يه بار ديگم ديده بودم وقتی که يه عمله هه دوستموتو پاساژ قائم اذيت کرد و دوستم هم با يارو شروع کرد به دعوا و کتک کاری. که يارو هم نامردی نکرد و کلی دوست منو زد. اون موقع هم مردم به جای اينکه جلوی مرده رو بگيرن می خنديدن تا وقتی پليس اومد. اين خنده ها روبارها و بارهای ديگه هم ديده بودم.اين خنده ها معنيشون خيلی بده. اين خنده ها آزارم ميده.



December 20, 2001


بابام امروز بازنشسته شد به سلامتی. دمش گرم که 40 سال سر کار رفت و تو اين دوره ای که همه رو بعد از 30 سال خدمت بازنشسته می کنن يه جوری کار کرد که الان هم ديگه مجبور شن بازنشسته اش کنن. ولی خوب خدا به داد من بدبخت برسه. اين مامان بابای من روزای جمعه هم نمی تونستن همديگرو تحمل کنن چه برسه به الان. مامانم با وجود اينکه واقعا عاشقشم ولی متاسفانه يه جورايی خاله زنکه و من فکر می کنم يکی از چيزايی که بابای منو و فکر می کنم اکثر مردا رو به سر حد جنون می رسونه خاله زنک بازيه. البته اين بازی مامان بابمه، به من ربطی نداره، ولی خوب منم تو همون خونه زندگی می کنم و نفس می کشم. ديگه چقدر می تونم تو اتاقم بچپم پای کامپيوتر. ولی اين اتفاق دو تا حسن خوب برای من خواهد داشت. يکی اينکه مجبورم يه خورده اتاقم رو جمع کنم. چون بابام هر وقت عصبانيه يه سری هم به اتاق من می زنه و سوژه هم که خدارو شکر تو اتاق من (جنگل مولا) فراوونه. شايد من مجبور شم يه خورده مرتب شم. دهن خودم و بقيه رو با اين شلختگی و بی نظمی سرويس کردم. حسن ديگش اينه که شايد من مجبور شم اين سيگار لعنتی و دوست داشتنی رو ترک کنم. خودم از تمام هزار تا عيب سيگار با خبرم ولی چيکار کنم که عين اين احمقا عاشقه سيگارم. دقيقا يکسال لب به سيگار نزدم ولی عيد امسال بعد از اينکه دختر خاله نازنينم فوت شد توی يه جمعی افتادم که همه سيگاری بودن و من هم دوباره شروع کردم. ا لبته ذغال خوب هم بی تاثير نبود! وقتی بعضی اوقات يکی بوگند سيگار می ده پيش خودم ميگم ديگه نمی کشم. ولی دوباره تو کافی شاپ، تو مهمونی يا وقتی با يه دوست قديمی هستم می شم دودکش. واقعا نمی فهمم چرا بعضی اوقات اينقدر سبک مغزم؟




مهمونی يکشنبه جای شما خالی زيادی خوش گذشت! 2 تا جی جی حسابی تو مهمونی بودن. متولد 60! ولی پشتکارشون فکر می کنم خوب بوده. خلاصه هيچ کس مارو تحويل نگرفت. نمی دونم از اثرات جی جی ها بود يا من خيلی زشت شده بودم يا هردوش. البته به نظر خودم خيلی خوشگل و ماه شده بودم. ولی خوب من زيادی قربون خودم ميرم شايد اشتباه می کنم. به هر حال خوشگل ترين و خوشتيپ ترين پسر مهمونی به يکی از جی جی جان ها شماره دادن. البته بماند که تا تونستن به من هم نگاه کردن و من خر هم فکر کردم از من خوشش اومده! آخ اونقدر ان شدم وقتی فهميدم اصلا قبل از اينکه من بيام شماره ها رد و بدل شده بوده! به يه ورم چون پسره مثل اينکه شخصيت هنری معروفی بود و کلی حال کردم که اصلا نمی شناختمش و مثل بعضيهای ديگه خودمو براش جر ندادم.



December 19, 2001


اين چند روزه گم شده بودم. پا در هوا. بين زمين و آسمون. معلق. آخرش تصميم گرفتم برگردم روی زمين. تصميم گرفتم زمينی بمونم. آخه دردش کمتره. خيلی کمتره.



December 16, 2001


شب جمعه رفته بودم مهمونی. از قبلش تصميم گرفته بودم کلی به خودم برسم. 3 ماهه که با دوست پسرم بهم زدم و تو اين مدت اصلا به خودم نرسيده بودم. تازه 5 کيلو هم چاق شده بودم. خلاصه رفتم آرايشگاه موهامو کوتاه کردم، ابروهامو بر داشتم، عمل دردناک اپيلاسيون رو انجام دادم و از همه مهمتر رفتم يک دامن 20 هزار تومنی خريدم. خلاصه پا شديم خوشحال و خندون رفتيم مهمونی. دوست پسر سابقم هم اونجا بود. چشمتون روز بد نبينه. همه که تا خرخره خورده بودن ولی اون ديگه زيادی خورده بود و مست مست بود. باز هم شروع کرد بهم گير دادن. گريه کرد، داد زد، التماس کرد که برگردم ولی من عين سنگ بودم. وقتی می ديدم اينقدر زجر می کشه منم ناراحت می شدم چون واقعا دوسش دارم اما احساسم بهش مثل احساس يک دختر به يک پسر نيست، هيچ وقت هم نبوده. ولی هيچ وقت جراتش رو نداشتم که بگم. 2 سال خودم رو گول زدم و با آدمی که هيچ ربطی به من نداشت دوست بودم. وقتی فکرشو می کنم می بينم خيلی بهش بد کردم چون بايد از همون روزای اول اين دوستی رو قطع می کردم. ولی نمی دونم خودخواهی يا ترس از تنها شدن بود که نمی ذاشت بهش بگم نه. وقتی فکر می کنم چه اشتباه بزرگی مرتکب شدم حالم می گيره. چون من که رفتم از زندگيش ولی اون نمی تونه قبول کنه. واقعا داغون شده. اون شب هم مهمونی رو ريخت به هم. بعد هم همون جور گذاشت رفت، بچه هام نتونسته بودن پيداش کنن. ولی خدارو شکر سر از خونشون دراورده بود. تازه اون شب کميته هم اومد و نور علی نور شد. البته 20هزار تومن با 3 تا ساندويچ گرفت و رفت ولی خوب مام يه جورايی شاشيده بوديم تو خودمون. من که فقط می ترسيدم بابام بفهمه چون بهش گفته بودم مهمونی خونه يه دختريه ولی خونه 4 تا پسر بود! خلاصه اون شب شبی بود فراموش نشدنی. حالا امشب هم مهمونی دعوتم ولی خدارو شکر هيچ کس رو نمی شناسم اونجا. ولی حالا از اون ور همون ترس تنها بودن باهامه. می گم کاشکی بود باهام ميومد مهمونی.




من با اين سايت خيلی حال کردم و باورم نمی شد که طراحاش ايرونی باشن. توصيه می کنم بريد ببينيدش. اسمش Reality Way است. وقتی داشتم صفحه های مختلفش رونگاه می کردم يه حالتی بهم دست داده بود انگار همون جاهايی هستم که تو عکسا هست. خلاصه خيلی هيجان زده شدم.




خواهر زادم امروز رفت. ميزان خسارت های وارده از طرف مشارااليه به شرح زير می باشد:
1. شکستن بخشی از کی بورد بنده
2. شکستن يک ليوان دسته دار
3. شکستن شيشه عسل
4. قطع کردن پريز روکار تلفن اتاق من
5. قطع کردن سيم يکی از تلفن ها
6. سه فقره استفراغ که منجر به کثيف شدن برخی قسمت ها گرديد
7. کندن موهای بنده به مقدار لازم
الهی قربونش برم که داره دقيقا جا پای خالش ميذاره!




اين آقای خروس عزيز هم گير دادن به ممه های ما. اولا من اصلا بدم نمی اد کسی از ممه های من خوشش بياد و اصلا به نظر من ممه يکی از زيبا ترين آفريده های خداوند و يک عضو بسيار حساسه که خانومها می تونن ازش برای اغفال آقايون آفتاب مهتاب نديده و ديده به راحتی استفاده ابزاری کنن. يکی از خوشبختيهای خانومهای ايرونی هم همينه که اگه خدا بهشون هيچی نداده باشه لا اقل اين نعمت رو به وفور عطا کرده. اصلا خود من يادم می آد دوران دبيرستان که تو تيم بسکتبال مدرسمون و بعد منطقمون بودم يه دوستی داشتم که هميشه با ما ميومد برای تشويق بازيها. هميشه هر وقت می خواست منو. تشويق کنه می گفت CJ کوفتش کن، CJ شير دفاع و هزارتا چيز ديگه. (CJ رو که يادتون مياد همون که تو سريال Baywatch بازی می کرد) و من هم از شنيدن اين لقب کلی قند تو دلم آب می شد. ولی فکرشو بکنيد صبح کله سحر پا شدين رفتين سر کلاس، دارين از خواب می ميرين و خودتون رو جر می دين که تو کله اينا فرو کنين که his وher يعنی چی و فرق is و does چی چيه بعد يارو با اون موهای ژوليده و پر از شوره و سبيل از بناگوش در رفته و ته ريش نا مرتب و لباس چروک به جای اينکه تخته رو نگاه کنه جای ديگه رو نگاه کنه. آقا خداييش شما حالتون نمی گيره؟




خوب اول از همه بايد بگم که من ديروز خيلی عصبانی بودم در نتيجه اون رگ بی جنبگيم گل کرده بود و هر چی از دهنم در اومد گفتم. خوب هنوزم رو حرفام هستم فقط فکر می کنم نبايد حرفامو مستقيم خطاب به آقای هيس می گفتم بلکه بايد يه حالت عام تری به مطلبم می دادم و بعد با ايميل به طور خصوصی سر آقای هيس قر قر می کردم. همين جا از همه وبلاگ دارهای عزيز به خاطر اينگه صحنه وبلاگ رو تبديل به صحنه دعوای شخصی کردم معذرت می خوام. ولی بازم می گم هنوز سر حرفام هستم و بهشون اعتقاد دارم فقط فکر می کنم اگه بهم گير بديم خيلی خوب نباشه و در واقع اينطوری خودمون آزادی بيان يه نفر ديگه رو سلب می کنيم.



December 14, 2001


از روی وبلاگ ندا متوجه شدم که باز يک نفر از وبلاگ نويسان محترم به مطالب بعضی از وبلاگهای ديگه لطف داشتن. من قول داده بودم به کار وبلاگهای ديگه کار نداشته باشم و اگر نظری دارم شخصا با ايميل اعلام کنم. ولی چون اظهار لطف ايشون خيلی علنی بوده من هم می خواستم جوابشون رو علنی بدم. آقای عزيز من هم مثل شما و خيلی های ديگه دغدغه مسائل سياسی کشور، بی گناهان زندانی، و خيلی از بی عدالتی های ديگه رو دارم. اگر کسی راجع به چيزی در وبلاگش نمی نويسه دليل بر اين نمی شه که نسبت به اون موضوع بی تفاوت باشه. اصلا امکانش هم نيست که آدم راجع به همه چيز بنويسه پس مجبوريم که انتخاب کنيم.من هم می تونم راجع به صدها کتابی که خوندم تو وبلاگم بنويسم ولی مطمئنا نمی تونم به قشنگی شهرزاد قصه گو بنويسم. من می تونم راجع به متافيزيک، شهودهايی که در زندگيم داشتم، و درگيريهای زندگيم بنويسم. ولی چند تا وبلاگ هستن که خيلی از من بهتر و قشنگ تر در اين رابطه می نويسن. من می تونم راجع به دغدغه های سياسی موجود در کشور بنويسم ولی مگه نوشته من 24 ساله که شايد از خيلی بازيها بيخبرم چقدر می تونه به حال کسی مفيد باشه تا وقتی که دو سه تا وبلاگ خوب هست که در اين زمينه مطلب می نويسن. من سعی می کنم راجع به چيزايی بنويسم که فکر می کنم در موردشون اطلاعات کافی دارم و يا خودم حسشون کردم که شايد بقيه نمی نويسن. و اگر مطالبی که من می نويسم (مثل ماجرای به قول محترمانه شما سوراخ) به نظر شما بی ارزش و سبک است بايد بگم به نظر من اصلا اين طوری نيست. ما الان دقيقا داريم دوران آغازين رنسانس رو در کشورمون می گذرونيم. نمی تونيم به يه سری چيزا اهميت بديم و به يک سری چيزا نه. شما نمی تونن حق نيمی از جمعيت کشورمون يعنی بانوان رو در داشتن شرايط مساوی با آقايون ناديده بگيريد. من با مطرح کردن اون مساله اصلا نمی خواستم به قول يکی ديگه از وبلاگر های محترم عقده بکارتم رو اعلام کنم. اصلا هم نمی خواستم بگم که پسرها، دختر های آفتاب مهتاب نديده رو اغفال می کنند. فقط می خواستم از عرف غلط اجتماعی در اين زمينه بنالم و دورويی و عدم صداقت موجود در اين زمينه رو به نقد بکشم. هر کسی که بگه اين مساله مساله اجتماع ما نيست سخت در اشتباهه و سرش رو زير برف قايم کرده. دو رويی در اين زمينه بی داد می کنه و دليلش هم همين سرکوب کردن نظراتی مثل منه که می خوان بحث بعضی چيز ها رو علنی کنن. تا کی ميخوايم به روی خودمون نياريم که زنها هم به اندازه مردها دارای حق حيات هستند؟ چرا نادانسته داريم مرتکب يک فاجعه می شيم به طوری که چند وقت ديگه قبح دروغ گفتن در اين مورد بريزه؟
و در آخر هم می خواستم از همه خواهش کنم که بيايد سعی نکنيم کسی رو مثل خودمون بکنيم. هر کسی يک جور راه زندگيشو پيدا می کنه. هر کسی هم يک جور دوست داره تو وبلاگش
بنويسه. همه اين مطالب هم توسط ايرانيها نوشته می شه. نفی يه بخش از اون يعنی نفی يه بخش از هويت ما. اصلا اگه قرار بشه من هم راجع به دغدغه هايی که شما ازشون تو وبلاگتون می گين حرف بزنم (که خيلی هم البته با ارزش هستن) چرا ديگه وبلاگ بنويسم؟ شما که خيلی بهترش رو داريد می نويسيد.
به قول سهراب :
" و نخواهيم مگس از سر انگشت طبيعت بپرد.
و نخواهيم پلنگ از در خلقت برود بيرون.
و بدانيم اگر کرم نبود زندگی چيزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چيزی می گشت."
و باز هم به قول سهراب:
"چشمها را بايد شست."




بعضی از خواننده های عزيز برای من ايميل می زنن و از من در مورد وبلاگ درست کردن سوال می کنن. من قبلا هم گقتم که از کامپيوتر چيز زيادی سرم نمی شه و در حد يک کاربر خيلی معمولی با کامپيوتر سر و کار دارم. وبلاگم رو کا ملا طبق دستور Hoder درست کردم و بيشتر از دستور عمل چگونه يک وبلاگ فارسی بسازيم چيزی نمی دونم. در ضمن يک سری سوالها هم می پرسن در مورد اينکه مثلا چه جوری به صفحه های ديگه لينک بديم که اين کار هم در گروه وبلاگهای فارسی ياهو در بعضی از سوال جوابهای اعضای گروه توضيح داده شده. اسم وبلاگم رو هم من خودم نتونستم فارسی کنم و همونطور که گفتم دوتا از دوستان عزيزم لطف کردن و برام فارسيش کردن. پس خواهش می کنم در اين موردها از من سوال نکنيد چون نمی توم جوابتون رو بدم و شرمندتون می شم.



December 12, 2001


يه فيلم خيلی عشقی ديدم به نام Captain Corelli's Mandolin پنه لوپه کروز و نيکولاس کيج توش بازی می کنن. نيکلاس کيج همون قدر که بازيکن اکشن خوبيه همون قدر هم تو اين فيلم بازيکن رمانتيک خوبيه. البته فيلمش زياد جدی يا هنری نيست. ولی آدم از ديدنش لذت می بره. مخصوصا به اين دليل که فيلم در اوج جنگ جهانی دوم اتفاق می افته. خيلی جالبه که هنوز هم که هنوزه، بعد از گذشته اين همه سال از اين جنگ اينقدر سوژه های جذاب و بکر در اين مورد دارن. يه فيلمی هم پارسال ديدم به نام چای با موسيلينی که اون هم از همين نظر برام جالب بوده. احتمالا تا صد سال ديگم در مورد اين جنگ سوژه های جالب پيدا می کنن و می گن و باعث می شن که کسی فراموشش نکنه. ولی ما معلوم نيست اگه حاتمی کيا ديگه فيلم جنگی نسازه چی به روز سوژه های جنگيمون بياد. احتمالا نسل بعدی هيچ درکی از اون جيزی که گذشت نخواهند داشت چون ديگه کسی نخواهد بود که "طرحی نو دراندازد" و از اين جنگ برای ما حرف بزنه، حالا حتی اگه شد به بهانه فيلم عشقی و کمدی.




من امروز به معنای واقعی (خيلی می بخشيد) اَن شدم! امروز می خواستم از موسسه خارج شم که يه دختر خانوم جينگول مستان اومدن از نگهبانی سراغ همون شاگردم روگرفتن که من ازش خوشم مياد. بعد من بهش گفتم که آره امروز 3 دقيقه زود تعطيلشون کردم و خانوم خيلی ناراحت شدن و رفتن. يکی نيست به من بگه خوب به تو چه. حالا گيريم که اين آقا دست و پا چلفتی بود و اصلا دوست دختر هم نداشت چه فرقی به حال تو می کرد! خوب می دونم فرقی به حال من نمی کرد ولی خوب يه جورايی حس حسوديم درد گرفت. حالا خدا رو شکر که دختره خيلی زشت بود و از بس آرايش کرده بود عين هيولا شده بود! (آخ که چقدر غيبت می چسبه وقتی آدم حرصش درومده!)




دستام يخ کرده بود. دستامو گرفت. دستای اون خيلی گرم بود. ولی هنوزم همون بوی آشنای پنج سال پيش رو می داد. هنوزم بوی رفتن می داد. هنوزم دستاش بوی بارون نمی داد.



December 11, 2001


يه آقای مترجمی هست که خيلی همه تحويلش می گيرن و فکر می کنم عضو کانون نويسندگان هم باشه. اسمشو نمی آرم چون هدفم اين نيست که پشت سره کسی حرف بزنم. داشتم صفحه آخر روزنامه ايران يکشنبه رو می خوندم که ديدم يه مصاحبه ای با اين آقا شده. آخه ايران تازگيها مثل اون موقع های جامعه و توس هر روز با يه چهره ادبی يه گپ کوتاه داره. تو اين ستون کلی از کارای اين آقا تعريف شد و من هم کلی حرص خوردم. برای اينکه ايشون تو دوران ليسانس يک ترم استاد ترجمه پيشرفته ما بودند و اونقدر گند زدن که خدا می دونه. من واقعا نمی دونم معيارهای جامعه ما برای يه مترجم خوب چيه. من کلی با ايشون سر کلاس جر و بحث داشتم. و واقعا به جرات می گم من و 3،2 تا از دوستام خيلی بهتر از ايشون ترجمه می کرديم. يه متنی بود از يه داستانی که داشتيم روش تو کلاس کار می کرديم. هيچ وقت يادم نمی ره يه جای متن نوشته بود که Jill who used to breed dogs و ايشون ترجمه کردن جيل که به توليد سگ می پرداخت که همه صداشون دراومد که آقا مگه سگ محصول کارخونه ايی، بعد گفتن خوب جيل که به زاد و ولد سگ می پرداخت که کلاس يه دفعه منفجر شد از خنده چون هيچ کس تا حالا نديده که آدم سگ بزاد و بعد از کلی اصرار ما ايشون قبول کردند که به جای breeding dogs بگيم پرورش سگ. من اون موقع اصلا نمی دونستم که ايشون اينقدر معروفن و گر نه بيشتر هم حرص می خوردم. خيلی دوست دارم بدونم چه طوری اين آدما معروف می شن. من آرزوم اينه که بشينم و کتاب ترجمه کنم. ولی متاسفانه برای آدمهايی مثل من تو بازار نشر فعلا جايی نيست چون کسی حاضر نيست رو ماها سرمايه گذاری کنه. هنوزم که هنوزه تحت تاثير اسمها هستيم. ولی کاش يکی ترجه کتاب "زائرين غريب" (اثر گابريل گارسيا مارکز) ايشون رو بخونه تا بفهمه من چی می گم.




نمی دونم جريان اون دختره انسيه رو می دونستين يا نه. اينم يکی از بچه هاييه که اخيرا مورد کودک آزاری قرار گرفته. پدره همش می زدتش و پاهاش رو با اطو سوزونده بوده. همه جاش عملا دچار کبودی و سوختگی بوده به طوری که آخر سر وقتی به حال مرگ می افته نامادريش می برتش بيمارستان. حالا حکم دادگاه صادر شده و در يک حکم بی سابقه! پدره به 2 سال زندان و 500 هزار تومن ديه در حق بچش محکوم شده. البته در بی سابقه بودن حکم شکی نيست چون در اکثر مواقع پدرارو تبرئه می کنن. ولی واقعا دو سال کافيه برای نابود کردن زندگی يه دختر؟ چون من مطمئنم اينجور بچه ها هيچ وقت نمی تونن تو بزرگی زندگی نرمالی داشته باشن. من مامان بابم مثل خروس جنگی بودن و هستن ومن به خاطر همين از 15 سالگی ميگرن دارم و سالهاست که هر جور درمانی رو امتحان کردم و فايده نبخشيده. تازه اين دعواها به قول طناز عزيز تو اکثر خونواده ها هست. اونوقت اين بچه چطور می تونه فراموش کنه و يه زندگی نرمال داشته باشه؟ چرا يه سری از مردم ما مثل گاو هستن و به تاثير رفتارهاشون رو بقيه اهميتی نمی دن؟ چرا اينقدر اکثر آدما تو مملکت ما ديمی کار می کنن، ديمی زندگی می کنن، ديمی ازدواج می کنن، ديمی بچه دار می شن و ديمی خيلی کارای ديگه می کنن؟ چرا پشت اکثر کارای ما هيچ تفکری نيست؟




من دو تا دوست خيلی خوب دارم که با وجود اينکه تا حالا نديدمشون ولی به من خيلی لطف دارن و به من خنگ کمک کردن که اسم وبلاگم فارسی بشه و ازشون کلی ممنونم. چون خيلی دلم ميخواست که اسم وبلاگم فارسی شه ولی نمی دونم چرا هر چی می رفتم تو گوگل و کد يونيکدی اسممو در مياوردم باز وقتی که می ذاشتم تو وبلاگم خراب می شد. ولی باور کنيد تصميم جدی گرفتم درسم که تموم شد برم دنبال کامپيوتر ياد گرفتن و مخصوصا طراحی وب چون خيلی با اين کارا حال می کنم.




خواهر زادم دوباره پيشم بود و بازم نتونستم چيز بنويسم. اصولا چون من خيلی شيکم صندلی کامپيوترم از اين صندلی قيژقيزياست (rocking chair) و اين جونور هم عاشق اينه که بياد رو اين صندليه و تاب بخوره. خلاصه هر وقت من می شينم اينجا اينم مياد هووی من می شه . بعد هم که ميارمش بالا ديگه نمی تونم جلوشو بگيرم که با چيزی ور نره. از همه بيشتر هم عاشق ماوسه. حالا خدا ميدونه کی اينو خراب کنه. بعد هم اصولا در راستای اينکه بعضی اخلاقاش به خالش رفته بچم خيلی عاشق خودشه. wallpapeer کامپيوتر من يه عکس گنده خودشه و برای همين هر وقت کامپيوتر روشنه جيق و دادش به هواست که من عکس ايشونو بذارم ببينه و خلاصه اکسپلورر مکسپلورر تعطيله!



December 9, 2001


اين داستان رو چند وقت پيش نوشته بودم. وبلاگ 8 دسامبر دندانپزشک رو که خوندم به هوس افتادم بذارمش تو وبلاگم. اميدوارم فردا دوباره بعضيها راه نيفتن و بگن اين خورشيد خانوم باز رفت سراغ ...، چون اگه همچين حرفی بزنن خيلی شيک حواهم گفت به شما هيچ ربطی نداره.
و اما 2 تا نکته:
1. اين داستان تماما خيالی و زاييده ذهن منه.
2. لطفا افراد زير 18 سال يا افرادی که زود منحرف می شن اين داستان رو نخونن.

زمان: همين چند سال پيش مکان: همين دورو برا

**روز دهم: [دختر پسر پای تلفن]
...
...
پسر: بگو ديگه چی پوشيدی عزيزم؟
دختر: آخه روم نميشه بگم.
پسر: بگو ديگه می خوام تصورت کنم.
دختر: آخه چيز زيادی تنم نيست.
پسر: ناز نکن ديگه.
دختر: [با لبخند مليح و نازو ادا] يه تاپ پوشيدم با يه شلوار کوتاه.
پسر: ...
دختر: ...
[بقيه ماجرا خود سانسوری می شود]


**روز بيستم: [دختر پسر پای تلفن]
...
...
پسر: بيا خونمون ديگه، عجب آدمی هستی.
دختر: نه آخه خوب نيست. اصلا روم نميشه. اگه مامانت اينا بيان چی؟
پسر: بابا اونا تا شب نميان. تازه رو شدن نداره. مگه ميخوايم چيکار کنيم با هم؟
دختر: آخه من يه اصولی دارم که برام خيلی مهمه. اصلا اگه منو ميخوای ببينی بريم مثل هميشه بيرون.
پسر: ...
......


**روز بيست و يکم: [خونهء پسر]
...
...
دختر: وای چقدر اتاقت قشنگه!
پسر: تختمو ديدی چقدر باحاله.
دختر: آره ولی چرا دو نفرس؟
پسر: خوب اينطوری راحتتر می خوابم.
دختر: کامپيوترت رو روشن کن ببينم تو هاردت چی داری.
پسر: کامپيوتر رو ولش کن ...
......
[اين قسمت از صحبتها خودسانسوری می شود]
.....
پسر: يعنی تو به من اطمينان نداری؟ يا اينکه دوسم نداری؟ اصلا فکر نمی کردم اينطوری باشی. خيله خوب هر جور تو راحتی. اصلا من لباسامو می پوشم بريم بيرون.
دختر: نه، نه. اصلا مساله اطمينان نيست. به خدا دوست دارم.
پسر: پس چی؟ چرا اينطوری می کنی؟ اصلا با اين طرز تفکرت حال نکردم.
دختر: خوب حالا تو قهر نکن...
......
[بقيه ماجرا خود سانسوری می شود]


**دو ماه بعد: [خونهء دختر]
......
......
دختر: تورو خدا مواظب باش ايندفعه. دفعه پيش نزديک بود از دستت در بره.
پسر: بابا حالا اگرم شد زياد مهم نيست. اينهمه آدم اينکارو کردن ماهم يکيشون. تو چقدر جدی می گيری.
دختر: يعنی چی؟ اومديم و نشد با هم ازدواج کنيم. من از دوختن پوختن خوشم نمياد. دوست ندارم به يکی که قراره تا آخر عمرم باهاش زندگی کنم الکی دروغ بگم.
پسر: اگه يکی تورو واقعا به خاطر خودت بخواد کار نداره به اينکه تو دختری يا نه. هيچ لزومی هم نداره بری عمل کنی. واقعا فکر می کنی ارزشه تو به اين چيزاست؟
[دختر نمی دونه چی بگه]
......
......


**6 ماه يا يکسال يا دو سال بعد: [دختر پسر پای تلفن]
......
......
دختر: به من مربوط نيست پول نداری. هر چی زودتر بايد برام پول جور کنی. نامزدم گير داده زودتر عقد کنيم. بايد فوری برم سراغ اين دکتره. می گن کارش خيلی خوبه. آنی می گفت شوهرش اصلا نفهميده شب اول. تازه کلی هم از قبلش محکمتر شده بوده.
پسر: بذار ببينم چيکار می کنم. بدبختی همه چکام برگشت خورده.
دختر: اون موقع که می گفتم مواظب باش بايد فکر اينجاشم می کردی يا حداقل منو دو دره نمی کردی بری با يه نفر ديگه دوست شی...
.....
.....
[پايان]




December 8, 2001


جند وقته مساله "عرف" فکر منو به خودش مشغول کرده و اين سوال برام پيش اومده که چقدر بايد به "عرف" اهميت بديم و آيا بايد به قوانين عرفی که قبول نداريم و به نظرمون مزخرف ميان به خاطر احترام به جمع عمل کنيم. يا اينکه اگه يه قانون عرفی به نطرمون احمقانه اومد و دليل کافی برای بيخود بودنش داشتيم اين حق رو داريم که زير پاش بذاريم. راستش من يه جورايی دارم به اين نتيجه می رسم که می تونيم زير پاشون بذاريم. و برای همين از وبلاگ نوشتن خوشم اومد چون آدم تو وبلاگش می تونه اين مزخرفات عرفی رو به ريشخند بگيره، راجع بهشون حرف بزنه و عقده دلش رو يه جوری باز کنه. شايد هنوز حتی خود من که سعی می کنم هميشه رک باشم جرات اينو نداشته باشم که تو جامعه خيلی کارا بکنم و خيلی حرفا بزنم. اما اينجا می تونم راجع به اين قوانين عرفی مزخرف که تو قوطی هيچ عطاری جز مملکت ما پيدا نميشه حرف بزنم و شايد کم کم جراتشم پيدا کردم که خيليهاشو زير پا بذارم و noneconformist بشم. جامعه ما از خيلی چيزا داره زجر ميکشه که يکيش هم همينه. اکثرمون از متفاوت بودن و اعتراض کردن به مرسومات غلط می ترسيم. اکثرمون ترجيح ميديم همه چی هر جوری که هست بمونه و اگه يکی خواست تغييرش بده چپ چپ نگاهش می کنيم (نمونه بارزش خودمم که شايد تو زندگيم به خيليها چپ چپ نگاه کردم.) خوب حداقل من تصميم گرفتم تو وبلاگم اينطوری نباشم و اون چيزی رو که دوست دارم بگم (گور بابای هر چی قانون عرفی مزخرفه). تو اينکار نه از کسی تقليد می کنم و نه ملاحظه کسی رو می کنم. لطفا اگه کسی فکر می کنه نوشته های من اخلاقشو خراب می کنه يا يه جورايی برداشت های غير اخلاقی ميکنه از وبلاگ من اونهارو نخونه چون معلوم ميشه وبلاگ منو با مجله Playboy اشتباهی گرفته و من ترجيح ميدم همچين خواننده ای نداشته باشم.




جند روزه نرسيدم بنويسم برای اينکه خواهرزادم کارو زندگی برام نذاشته. تازه يک سالش شده. شوهر خواهرم رفته مسافرت و خواهرم و پسر جونورش اومده بودن پيش ما و خوب شبا تو اتاق من می خوابيدن. اونقدر اين بچه خوردنيه که من همه کارام تعطيل بود اين چند روز. خوابم واسه من نذاشته بود. صبح سر ساعت 10 شيپور بيدار باش می زد و می افتاد رو کله بنده و يه فص منو کتک ميزد. بچم نمی دونم به کی رفته اينقدر منو می زنه! نصف موهامو کنده توله. هنوز راه نمی تونه بره ولی با همين چار دست و پا راه رفتنش ديوار راستو می ره بالا. يه دفعه می بينی غيبش زده. بايد يک ساعت دنبالش بگردی تا مثلا زير کابينت پيداش کنی. يک آوازی هم می خونه که تا هفت تا همسايه اونور تر صداشو می شنون. کار بد که می کنه همچين به آدم لبخند معصوميت می زنه که آدم دلش کباب می شه بهش حرف بزنه. من اين بچه رو خيلی دوست دارم. نمی دونم شايد به خاطر اينه که وقتی به دنيا اومد من يک هفته پيش خواهرم بيمارستان بودم و بيشتر من بهش می رسيدم. از همون اول هم همش به من می چسبيد. يه سری از اخلاقاشم کپی منه که باعث شده کلی فحش از خواهرم بخورم چون اخلاقای مزخرفش به من رفته. خدا نکنه گشنش باشه يا خوابش بياد. نه مامان ميشناسه، نه بابا، نه خاله. عين خودم! من يه بار با دوست پسرم سر شيکم بهم زدم چون خونشون سالاد اولويه داشتن و من گشنم بود اما آقا برای من نياوردن سالاد رو.( البته بماند که بيچاره نمی دونست که اصلا سالاد الويه دارن) خوابيدنش هم عين خودمه. شب اينور تخته صبح يه ور ديگه تخت. بيچاره خواهرم اين دو شب بين ما خوابيد پدرش درومد. در ضمن ايشون به سلامتی اين پد پايين کی بوردم رو هم شيکوندن. فکر کنم تا سال ديگه از کامپيوتر من چيزی باقی نذاره و شما هم از شر وبلاگ من خلاص شيد!



December 6, 2001


نيما نادری افشار بعد از اينکه کلی تلاش کرد منو وسوسه کنه که Khorshidkhanoom.com بگيرم فهميد که مقاومت بيهودس و بايد به حرف Hoderگوش بده و به blogger.com بپيونده. من نمی دونم چرا با اين آدم احساس پسر خالگی می کنم (با وجود اينکه تا حالا نديدمش). برای همين هم می خوام اينجا اعلام کنم که ايشون اسم وآدرس وبلاگشون عوض شده و شده روزنامه نگارسر به هوا. حالا خدا می دونه ايندفعه بهانش برای ننوشتن چی خواهد بود.




يه کلاس ديگه بهم دادن که باز آقايون هستن. ولی حالم از اين کلاس بهم خورد. هر جوری شده نمی گيرمش. حدود 15 نفر هستن از يه موسسه. هر کدوم انگليسيشون يه ساز می زنه و من بايد همه رو در يک سطح آموزش بدم. تازه سطح کلاسی که براشون تعيين کردن بالاتر از اون چيزيه که واقعا هستن. کلی سره رييسم قر قر کردم که اينا بايد از يه ترم پايين تر شروع کنن ولی شخصی که آقايون رو مصاحبه کرده بود اصرار می کرد که نه خيلی هم اينا سطحشون خوبه. چون اگه به حرف من گوش بده معنيش اينه که اون مصاحبه هارو بد انجام داده. بعد هم تشريف آورد سر کلاسم observe و از شانس گهه من همون موقع 2 تا تمرين آسون بود که بچه ها بلد بودن. بعد هم سرشو انداخت مثل گاو رفت و فکر نکرد اين تمرينه آسون بود. خلاصه اين موسسه ای که من توش به آقاها درس ميدم تقريبا 3 برابر بيشتر از موسسه دخترها بهم پول ميده ولی واقعا به اين نتيجه رسيدم که مفت هم نمی ارزه و محيط و ديسيپلين کاری به هر پولی می ارزه. برای اينکه وقتی ديسيپلين نباشه، ملت اکثرا الکی کار می کنن. تصور کنيد درس دادن به يه کلاسی که معلم ترم قبلش الکی کار کرده و شاگردا رو همين طور تخمی قبول کرده که بگه مثلا راندمان کاری من خيلی بالاست. خوب من بدبخت که معلم ترم بعد باشم بايد به قدری تو اين کلاس جون بکنم که 10 برابر اون پولم بهم بدن نمی ارزه. ولی خوب فعلا به خاطر اين تز لعنتی که فکر کنم آخرش منو دق بده مجبورم اينجا کار کنم چون پولش خوبه و در عوض می تونم ساعت کمتری کار کنم بدون اينکه به جيبم فشار بياد.
راستی يک دونه پسر خوبم تو اين کلاس نيست و همشون گاگول هستن. مضافا بر اين که يکيشون هم تا من وارد کلاس شدم تا يک ربع داشت می خنديد. نمی دونم بيچاره چی ديده بود که اينقدر خنده دار بود. يکيشونم بود که فقط توجهش به ممه های بنده بود. اينم از مصيبت جدا کردن بيش از حد خانمها و آقايون. هم من بي جنبه شدم و هم خيلی های ديگه.



December 4, 2001


چند وقته بحثشه که معاونت های پرورشی رو از آموزش پرورش حذف کنند. يعنی همون معلم پرورشی ها که مسوول شستشوی مغزی دانش آموزان در مورد مسايل انقلابی هستن و در مراسم مختلف جشن و سرود و عزاداری و سر و صدا راه ميندازن. چند روز پيش هم يه سری از اين معلمها رفتن پيش يه آخونده به نام نوری همدانی داد بيداد راه انداختن که آره اسلام در خطر افتاده و تو رو خدا يه کاری کنين ما رو حذف نکنن. ايشون هم افاضات فرمودن که دراسلام تزکيه قبل از تعليمه و نبايد حذف بشيد و قربونتون بريم الهی و از اين حرفا. من اينا رو که ديدم ياد معلم پرورشی دوم راهنماييمون افتادم که واقعا در تزکيه من نقش به سزايی داشت. اسمش خانوم قطبی بود و ما بهش يا می گفتيم قطب شمال يا شير برنج چون بور و سفيد بود و چشاش هم سبز.( اين آدرسا رو می دم که اگه بچه هايی که اون موقع اکباتان بودن اينارو خوندن بفهمن کيو ميگم.) خلاصه ايشون يه روز اومدن سر کلاس ما و شروع کردن راجع به خود ارضايی برای ما حرف زدن. بچه های کلاس ما اون موقع اکثرا حتی پريود هم نشده بودن و تو اين چيزا خيلی خنگ بودن. هر چی اين خانوم قطبی بيشتر حرف می زد چشاشون بيشتر گرد می شد و شرط می بنرم نصفشون حتی نمی فهميدن اين چی می گه. (چون از لفظ استمنا استفاده می کرد. من فضول چون هميشه قسمتهای سکسی رساله رو می خوندم می فهميدم چی می گه ولی بعضيها که اسم اعضای شريفه رو هم نمی دونستن واقعا نمی فهميدن) خلاصه ايشون فرمودن که اين کار هم برای دنياتون بده و هم آخرت. اگه اينکارو بکنيد گناه کبيره کرديد و در جهنم شما رو سرته آويزونتون می کنن و هزار تا عذاب ديگه. تو اين دنيا هم کلی مرض می گيريد از جمله اينکه ديد چشماتون کم می شه و آخرش هم کور می شيد. اعضای بدنتون دچار لرزش می شن و در بينايی تون اختلال ايجاد می شه مثلا از جلوی چشتون يه لکه هايی مثل مگس رد می شه. خلاصه من نمی دونم چرا هيچ وقت حرفای اين خانوم از يادم نرفت و هميشه در پی اين بودم که ببينم جريان اين لکه های مگسی چيه چون به نظرم خيلی هيجان انگيز می اومد. دو سال پيش رفته بودم دکتر زنان زايمان و به دکترم گفتم آقای دکتر من ميل جنسيم خيلی زياده (اون موقع دوست پسرنداشتم) دوايی مثل کافور هست که به من بديد من اينقدر اذيت نشم. ايشون هم خيلی شيک فرمودن که خانم خود ارضايی بفرماييد! و تازه راههای جالبی رو هم برای اين کار معرفی کردن. ( ياد آوری می شود دکتر من بالای 60 سال سن داره) خلاصه من اون روز خيلی ياد معلم پرورشيمون کردم. يادمه بعده ها هم يه بار درمورد اين مساله با يکی از دوستام حرف می زدم و اون به نقل از دوستش گفت که استاد دانشگاهشون در جواب سوال يه دانشجوی پزشکی در همين رابطه گفته بود: اگه اين حرف درست بود الان نه من شما رو می ديدم و نه شما منو!
حالا بازم بگين خاتمی خوبه. ببينين چه کارای بد بدی می کنه اين معلم پرورشی های عزيز رو بيکار می کنه!




من خيلی شارژم برای اينکه همون شاگردم که ازش خوشم مياد باهام يه شوخی تو کلاس کرد که خيلی حال کردم. من از دست يکی از شاگردا عصبانی شده بودم و مثل سگ بودم. يه دفعه اون يه چيزی گفت که همه از خنده مردن. من هم البته نامردی نکردم و همون موقع از خودش درس پرسيدم. بيچاره داشت از خنده می مرد و نمی تونست جواب بده. نمی دونم چرا تا شب که يادش می افتادم همش می خنديدم!



December 2, 2001


من نمی خوام الان چيزی بنويسم. ساعت هم 5:30 صبحه! و من هنوز نخوابيدم. عادتم شده شبا تا سحر بيدار بمونم. در نتيجه امروز صبح (يعنی ديروز صبح) رکورد شيکوندم و ساعت 3:30 بعدازظهر از خواب پا شدم. الانم هيچ اتفاقی نيفتاده. فقط يه ايميل داشتم که برام جالب بود. فکر کردم برای شمام جالب باشه. برای همين از انگليسی به فارسی ترجمش کردم و اينجا ميذارمش. لطفا فرستنده ايميل من رو ببخشند اگه ترجمش بد شده.
"من روزنوشت شما را خواندم ولی هيچ چيز جالب يا جديدی در آن پيدا نکردم. از شما دوستانه (يا محترمانه) درخواست می شود که با موجود غير قابل تحملی که در درون شما رندگی می کند صحبت کنيد و او را متقاعد کنيد که بگذارد شما تمام مراسم سنتی مربوط به ازدواج را تا هنگام ازدواجتان تحمل کنيد. ازدواج تا مدت يکسال شما را مشغول نگاه می دارد. پس از آن شما هديه ای از آسمان دريافت می کنيد. اين هديه اگر چه از جانب خداوند فرستاده شده است اما از موجودی که اکنون در وجود شما زندگی می کندغير قابل تحمل تر خواهد بود، اما قادر خواهد بود که شما را وادار کند اين روزنوشت، خنديدن، و تقريبا هر چيز ديگری را فراموش کنيد. به عبارت ديگر شما از خودتان رها خواهيد شد(يا اينکه از شر خودتان راحت می شويد= you will get rid of yourself) اما خواننده ها چکار کنند؟ لطفا نگران آنها نباشيد. تا آن موقع بعضی از آنها ازدواج خواهند کرد. و بقيه هم راه ديگری برای تلف کردن وقتشان پيدا خواهند کرد." نام فرستنده محفوظ



December 1, 2001


مثل اينکه نوشته اون روز من در مورد خواستگاری بعضی هارو به اشتباه انداخته. از همين جا اعلام می کنم من تا اطلاع ثانوی قصد شوهر کردن ندارم چون من همين گاوی که زاييدم يعنی تزم رو اگه بزرگش کنم خيلی هنر کردم. بعدش هم حتما هر جوری شده بايد برم يه کشور انگليسی زبان و ادامه تحصيل بدم چون رشته من تو ايرون دکترا نداره. اگه موفق به اين کار نشدم حتما اون آقايی رو که اون ای ميل محبت آميز رو فرستادن خبر می کنم. واقعا بعضی ها حالشون بده.




بارون خيلی خوبه. مخصوصا بارونای سوزنی شمال. عاشق تق تق صدای بارون رو در و ديوارم. بارون خوبه وقتی آدم ميره بيرون قدم ميزنه. بارون خوبه وقتی آدم تو ماشين دوست پسرشه و نوار گوگوش يا کريس دی برگ تو ضبطه. بارون خوبه وقتی آدم مجبور نيست از اين سر تهرون به اون سر تهرون بره. بارون خوبه چون سازمان آب و فاضلاب تا دو سه روز دست از نق زدن بر ميداره و ما اميدوار ميشيم که شايد آب ديگه قطع نشه هفته ای يه بار و در نتيجه شاگردای موسسه نميان از دستشويی معلما استفاذه کنن و گند بزنن به هر چی دستشوييه. بارون خوبه وقتی پنجره اتاقت رو باز ميکنی و اتاقت بوی بارون ميگره. بارون خوبه وقتی دلت نگرفته و يادت نيست که چقدر تنهايی.
ولی بارون امروز خوب نبود. چون من همش بيرون بودم. از اين سر تهرون رفتم اون سر تهرون. هيچ کس نبود بياد دنبا لم. سردم بود. ترافيک افتضاح بود. و من تنها بودم، خيلی تنها.




ما خيلی شيک هستيم چون خونمون سايت اينترنتی داره!




منم آرشيو دار شدم! کلی ذوق کردم وقتی فهميدم. نمی دونم چرا؟ آخه يکی نيست به من بگه ور زدن هم ذوق داره؟


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage