خورشید خانوم



« December 2001 | Main | February 2002 »


January 31, 2002


من خير سرم امشب حالم بد بود پس افتاده بودم. رفتم تازه نوار قلب هم گرفتم امروز! همش خط خطي بود سر در نياوردم!!
اين دوستم الان مثل شمر وايساده بالاسرم مي خواد آمپولم بزنه. برم آمپوله رو بزنم برم خونمون ساعت يك نصف شبه.
مي بخشيد اگه نرسيدم همه ايميلهارو جواب بدم. بچم اومد جبران مي كنم. شب به خير.
(آقا ما نخوايم آمپول بزنيم كيو بايد ببينيم؟ آخه درد داره. يه جاي آدم سوراخ سوراخ ميشه.)
خوب بابا رفتم ديگه......




آقاي لامپ شديدا ارادت داريم خدمتتون.




راستي يه وبلاگي هست اسمش منو كشته. اند ضد جواته! كلي هم به من حال داده اسم منو گذاشته اون بالا. زنده باد پينك فلويد!




البته اين دوستم كه گفتم سر دسته مجانينه قربونش برم الهي. گه خوردم. غلط كردم. الان وايساده بالاسرم. آخه ايشون رئيس من بدبخت تشريف دارن. خيلي هم عاقلن. اصلا من غلط بكنم روژ لب اكليل دار بزنم. به گور بابام بخندم كلاه بزارم سرم وسط خيابون. بابا به خدا من خيلي سنگين رنگينم. در ضمن خانوم رئيس من چهارشنبه 5 دقيقه دير رسيدم موسسه. الهي قربونت برم. هر فحشي دلت مي خواد بده. فقط اخطار كتبي بهم نده. اصلا من غلط بكنم ديگه وبلاگ بنويسم. من مي رم درس بخونم چيزاي خوب خوب ياد يگيرم بشم معلم نمونه.




كليه جواتهاي عالم كه از دست من خونشون به جوش اومده بود خوشحال باشن چون من هم به دارو دستشون پيوستم. در راستاي دلجويي از جواتان عالم كه اين مدت بهشون جفا كردم امروز رفتم يه روژلب اكليل دار 400 تومني خريدم. خيلي خوش رنگه‚ يعني اصولا رنگ نداره خيلي كم رنگه ‍‌فقط اكليله. خيلي هم دوسش دارم. الان دوستم ( همون كه براتون ماچ فرستاد ) نشسته اينجا مي خواد منو با دستاي خودش خفه كنه به خاطر اين اكليل ها. ولي من از رو نمي رم و همين روزها اونهم لبهاش اكليلي خواهد شد. البته فكراي بد نكنيد! اونم مي فرستم بره از همونا بخره. گزارشش رو بهتون مي دم! الان هم داره گريه مي كنه چون همين الان فهميد كه من از اون كلاه گردا وسط خيابون كردم كلم. بيچاره قلبش ضعيفه. هنوز بعد از 14 سال به اين چل بازيهاي من عادت نكرده. الته بماند كه خودش سر دسته مجانينه.





آقا من اين مدت حسابي لهجه گرفتم. يه چيزي تو مايه هاي I am a blackboard, I am a tractor. خلاصه ديگه به كنتور مي گم كاونتر با لهجه غليظ ;). مقاديري هم غرب زده شدم. ديدين اين نديد بديدهارو يه ماه ميرن خارج لهجه مي گيرن؟ منم شده يه چيزي تو اون مايه ها. تمام “ر“ هارو با لهجه غليظ آمريكايي مي گم. البته من دو روز وبلاگ انگليسي نوشتم اينطوري شدم!
نه بابا اصلا وبلاگ مبلاگ اين مدت تعطيل. كامپيوتركه به رحمت خداوندي پيوسته. انواع جوجو ها توش بود. Bios مايوسش ازبين رفته. فن سي پي يوش قطع بوده. چندتا بلاي ديگه هم سرش اومده كه چون قلبم ضعيفه بهم نگفتن چي شده. اين جونور (كامپيوترم) مثل بچم مي مونه. اين چند روزه جاش خيلي خاليه. كلي غصه دار شدم. شبا كه مامان بابا مي خوابن تازه زندگي من شروع مي شه. مي رم تو توالت دم در يه سيگار مي كشم يواشكي. بعد ميام سراغش تا سه ‚ چهار صبح. حالا كه نيست نمي دونم چه جوري تا سه چهار صبح بيدار بمونم. آخه دلم نمياد بخوابم. حيفه. من عاشقه شبم. اصلا يه حال ديگه داره. خودتي و خودت. همه خوابن. هر چقدر هم در طول روز ريده شده باشه به سرت وقتي شب مياي تو دنياي خودت يه جور ارامش پيدا ميكني. من اين دنياي خصوصي خودمو خيلي دوست دارم. حتي يكي از دلايل نوشتن اين وبلاگ هم يكيش اين بود كه يه دنياي خصوصي بود. هنوز هم آدمهاي معدودي منو مي شناسن. البته ديگه داره از اون حالت خصوصي يه خورده در مياد كه اونم البته لطف خودش رو داره. ولي خيلي كيف مي ده وقتي ميون اينهمه اشنا هستم و هيچ كدوم از اين وبلاگ خبر ندارن. اين احساس ناشناس بودن يه جورايي كيف ميده. يه گوشه اي داري كه بقيه ازش خبر ندارن.
هر چي مجله فيلم نخونده بود اين دوسه شبه خوندم. ولي حيف كه بچم نيس باهاش فيلم ببينم. عادت واقعا بد چيزيه.



January 28, 2002


I won't be around for a while 'cause my computer is fucked up. I'll write here as soon as it's fixed. (Now I'm in a friend's house, but I can't type in Farsi.) My friend says hello and she sends you all kisses. ;)
Take care pals.



January 27, 2002


کامپيوترم سکته کرده. دارم می برمش سی سی يو. تورو خدا براش دعا کنيد زودتر حالش خوب شه بر گرده خونش.



January 26, 2002


زن هيچ راهی نداره. آخر عمری از دست اين مرد ديوانه داره ديوانه می شه. هيچ کسی رو نداره. هيچ جايی رو نداره بره. هيچ کاری از دستش بر نمی آد. 65 سالشه. مرد امانشو بريده. صبح تاشب نشسته داره آزارش می ده. زن مريضه. دلش يه جو آرامش می خواد. تمام تنش می لرزه. مريضه، خودشو بيشتر هم می زنه به مريضی شايد بهش توجه شه. ولی مرد حاليش نيست. راستی چيکار می تونه بکنه؟ کجا می تونه بره؟ بچه هاش هم حاليشون نيست. سرگرم کار خودشونن. تازه اگه نبودن هم کاری از دستشون بر نمی اومد. مرد بهش گفته تا وقتی نميری خاک رو سرت نريزم آرومم نمی گيره! زن گم شده تو خودش. زن گريه می کنه به حال خودش. گريه اينجوريشو تا حالا نديده بودم.




يه کار تو اين مملکت نشده بود که اونم به ميمنت و مبارکی امروز انجام شد و معلمها رو با باتوم کتک زدن. خوب حقشون بود! معلم بيخود کرده حرف پول بزنه. بشينه سر جاش عاشقانه درس بده. آخر برج هم عشق بخوره يا به عبارتی هوا بخوره و کف ب*ينه. اگه احيانا دو سه تا بچه هم داره که هزارتا خرج دارن به خودش مربوطه. بيخود کرد معلم شد. بيخود کرد بعد که معلم شد بچه دار شد. بيخود کرد هوس خدمت به مملکت و چيز ياد دادن به سرش زد. بيخود کرد هوس کرد يه خورده بهتر زندگی کنه. اصلا معلمی که سختی نکشه و با اعصاب تيليت شده ازدست روزگار نياد سر کلاس که دهن شاگردا رو سرويس کنه که معلم نيست. تازه اگه آقايی يا خانومی می کنه و مشکلاتشو رو سر شاگردا نمی ريزه از خريت خودشه. معلمی يعنی دهن صاف شدن و دهن صاف کردن. معلم يعنی کم کاری سر کلاس و شاگرد خصوصی گرفتن. تو اين مملکت اگه غير از اين باشی و بخوای سوسول بازی در بياری و حرف از وجدان کاری و عشق مشق بزنی کلات پس معرکه است. مثل کلاه خيلی از معلمهای ما. آره بابا حقتون بود کتک خوردين.
من کار ندارم اين اقدام سازمان يافته بود يا نبود. راستی بود يا چپی. برای تضعيف دولت خاتمی بود يا نبود. به هر حال اين ماجرای امروز يه گند بزرگ بود، خيلی بزرگ.



January 25, 2002


مصاحبه با خدا



January 24, 2002


من همه حرفاتون رو شنيدم و تمام ايميلهاتون رو خوندم. خيلی خوشحال می شم اگه شما هم اين مطلب منو با وجود اينکه بی نهايت طولانيه بخونين. قول می دم سعی کنم ديگه طولانی ننويسم.
خوب من تو اين مدت خيلی نظرها ی موافق و مخالف و همچنين فحش شنيدم بابت چيزی که نوشتم. ديگه خوشبختانه از دست فحشها ناراحت نمی شم. چون فحش دادن يه جور خالی کردن خشم و عقده های درونيه و بايد به اون کسی که وبلاگ منو می خونه و يه جوری حرصش از دست من در مياد اين امکان داده بشه که خشمش رو نسبت به من ابراز کنه. من اصلا راضی نيستم کسی به خاطر نوشته های من عقده ای شه.
و اما در مورد اين موضوع به خصوص جوات (دوستی توصيه کرد جوات درسته نه جواد):
نظر من اين بود که مملکت ما از فقر فرهنگی رنج می بره. و بازهم نظر من اين بود که يکی از مشکلات اصلی ما همين فقر فرهنگيه و خانه از پای بست ويران است. از انسانهای جوات به عنوان نمادهايی از انسانهای بی فرهنگ نام بردم و مثالهايی هم در اين مورد زدم. جوابهايی که گرفتم چه موافق چه مخالف عموما اين رو نشون می داد که حرف من بد فهميده شده. چيزی که ياد گرفتم اين وسط اين بود که آدم خيلی بايد مواظب حرف زدنش باشه و اگر يه خورده نسنجيده حرف بزنه باعث رنجوندن و يا عصبانی کردن خيلی ها می شه و حرفش هم بد فهميده ميشه.
خيلی جالبه که من با اکثر نظرات شما موافق بودم و منافاتی بين اونها و حرفهای خودم نمی بينم. هر انسانی حق داره هر نوع سليقه و شيوه زندگی رو که دوست داره انتخاب کنه. من نه می خوام جلوی کسی رو بگيرم و نه به کسی توهين کنم. ولی فکر می کنم توصيه و پيشنهاد يه چيز بهتر و جايگزين ، کار بدی نباشه. اگر من می گم نوارهای دامبولی يا کتابهای سطحی فرهنگ مارو مياره پايين دليلش ديدن رفتار آدمهايی هست که از اين محصولات استفاده می کنند. به شخصه عقيده دارم کسی که واقعا يه کتاب عميق و فرهتگی می خونه اگر مخش عيب نداشته باشه از اون کتاب تاثير می گيره و در رفتار و فرهنگش تغيير ايجاد می شه. به نظر من اون آدمی که مثلا (توجه کنيد می گم مثلا، تمام فرهنگ به همين مثالهای من ختم نشده) مولانا می خونه بعد و قبل از خواندن مولانا دو آدم متفاوته. يه همچين آدمی گرسنگی رو تا حدی تحمل می کنه و احتمالا حاضره به خاطر پيشرفت مملکتش يه خورده به خودش زحمت بده. آدم جوات يعنی آدمی که حوصله فکر کردن به اين چيزارو نداره و با تريپ جواتی حال می کنه. وقتی بهش بگی وجدان کاری بر می گرده نگات می کنه و می گه برو بابا بچه سوسول. حالا الان دوباره يکی اين وسط به من می گه لابد کسی که گيتار جو ستريانی گوش بده وجدان کاری سرش می شه. خوب من می خوام بگم آره. کسی که فرق بين هنر و آشغال رو می فهمه (مهم نيست اون هنر ايرونی باشه يا خارجی، مدرن باشه يا کلاسيک، راک باشه يا راست پنجگاه هر کس يه سليقه ای داره) فرق بين وجدان کاری و پول حروم خوردن رو هم می فهمه. برای اينکه محاله هنری که خوب فهميده بشه و جنسش خوب باشه رو روح و تفکر آدم تاثير نذاره.
قرار نيست آدم يه بعدی باشه و هميشه از محصولات فرهنگی سطح بالا استفاده کنه. مسلملا آدم تو مهمونی نمی تونه با سه تار داود آزاد و يا سمفونی پنجم بتهوون برقصه. تو مهمونی اون آهنگی محبوبتره که بيشتر قری باشه. ولی باز هم فکر میکنم مجبور نباشيم تو همون مهمونيش هم جلال همتی گوش بديم و جايگزين های بهتری هست. هر چيزی بايد جای خودش رو داشته باشه به نظر من. (توجه کنيد گفتم به نظر من که يه وبلاگ نيم وجبی دارم با احتمالا دويست سيصد تا خواننده نه بيشتر. نرفتم جلوی کسی رو بگيرم بگم يا لا جلال همتی گوش نده !) مثلا تو دنيا دو جور ادبيات داريم. که يکيش ادبيات تفننی هست و يکيش ادبيات تعقلی. همه جای دنيا هم ادبيات تفننی طرفدار بيشتری داره. آقا جان خود من دوران دبيرستان تمام کتابهای دانيل استيل رو خوندم. ولی مهم اينه که آدم با چه هدفی اين کتابو بخونه. برای اينکه از دنيای بيرون خستس و می خواد به مغزش استراحت بده و به هر دليلی بعضی اوقات با اين جور کتابها حال می کنه، يا اينکه اصلا هميشه اين جور کتابها می خونه و به گنجينه ادبی دنيا می گه زکی؟ فقط بعضی اوقات بسته به مودش موسيقی دامبولی گوش ميده يه اصلا فقط با اين جور کارها حال می کنه. من خودم تو هر مودی مثلا نمی تونم کتابهای هدايت رو بخونم چون خوندن اينجور کتابها احتياج به بکار انداختن مخ داره. و وقتی من از سر کار خسته و کوفته برگشتم مخم کار نمی کنه . احتمالا ترجيح می دم يه کتاب تن تن بگيرم دستم و يه نوار عجق و جق هم بذارم و شروع کنم لمبوندن. (نمی گم تن تن جواده، اصولا من عاشق تمام داستانهای تن تن هستم) ولی يه موقع هم هست که آدم بايد مخش رو کار بندازه. و جوات ها به نظر من مخشون رو به کار نمی اندازن.
با نظر مرجان کاملا موافقم که جوات مخفی هم داريم.کسی که ظاهرش اصلا جوات نيست ولی باطنش شديدا اينطوريه. اين آدم البته همه چيزش به نظر من تظاهره و از جوات اوريجينال آشکار خيلی هم بدتره.
من فکر کنم تا حدودی اون چيزی رو که می خواستم بگم گقتم. اگه هنوز فکر می کنيد اشتباه می کنم احتمالا بر می گرده به اينکه نمی تونم خوب اون چيزی رو که تو کلم می گذره بيان کنم. اگه به کسی مخصوصا با مثالهام توهين کردم شديدا عذر می خوام. من عادت دارم تو وبلاگم بلند بلند فکر می کنم. همه آدمهام بعضی اوقات فکرهای احمقانه به سرشون می زنه. اگر بهتون توهين شده حرفهای منو جزو همون فکرهای احمقانه ام بذاريد. آقای ماه می گه تو يه دختر لوس ننر از خودراضی هستی که انگار از کون فيل افتادی. بعضی هام فکر می کنن من اين چيزارو نوشتم که بگم خيلی باحالم. خوب اين هم حتما تقصير خودم بوده که همچين حسی رو القا کردم. بازهم آقای ماه می گه درسته تو وبلاگت بلند بلند فکر می کنی و دوست نداری خودت رو الکی جور ديگه ای نشون بدی. ولی دليل نمی شه که همه افکارت رو هم بذاری اينجا. اين حرفشم درسته و تجربه در اين سه ما به من نشون داد که حتی تو اين آزادترين جای دنيا يعنی وبلاگ هم نمی شه هر حرفی رو زد. برای همين من به زودی يه وبلاگ به زبان انگليسی درست می کنم و حرفهايی رو که نمی تونم اينجا بزنم اونجا می زنم.




اين نظر بابای ژينا ست. فقط بابا ژينا به خدا من با موسيقی ايرونی مشکلی ندارم و خيلی هم دوستش دارم!

"نظرتان درمورد موسيقى ايرانى براى من كه شيفته آنم و دستى نيز بر آتش دارم، كمى سنگين آمد.
همه گيرشدن جواديسم در اين دنياى پويا و زنده ،كه هر روز شاهد طرحى نو هستيم، قطعا قابل
قبول نيست ولى به نظر من نمى شود و نبايد براى سلايق و افكار انسانها كانال و خط و مرز
كشيد. اگرراننده، كارگرو يا هر زحمتكشى كه غم نان درد اصلى اوست؛ با شنيدن اين آوازهاى
آبگوشتى خستگى در مىكند ولذت هم مى برد، نبايد مانع بشيم.جواد بودن اينها سخته ولى فقط
مانع پيشرفت خودشونه و بس؛ ولى فاجعه وقتى است كه رؤساى مملكت جواد باشند . اينها دقيقا و
دانسته جواديسم - از نوع مذهبى ـ را درمقابل مدرنيته بكار مىبرن تا مردم را درجهل نگه دارن.
من با هر نوع تزريق ايدئولوژى و حتى سليقهء خاص مخالفم و معتقدم كه وقتى بستر اصلى
پيشرفت، يعنى آزادى و رفاه انسانى فراهم شد سليقه نيز همسو با دنياى
متمدن شكل مى گيرد. راستى مگه غرب جواد، موسيقى جوادى و فرهنگ جوادى نداره ؟!
داره، ولى به همون دو تا دليل بالا فرهنگ غالب نشده !
اميدوارم به جواد بودن متهم نشم ولى هنوز ساز عليزاده مرا به اوج مىبرد نه راك و
موسيقى هاى شلوغ و خشن غربى ! "




January 23, 2002


راستی تو نوروز ديروز نوشته بود "حکم 15 سال حبس احمد باطبی با تائيد کميسيون عفو دادگستری به 10 سال حبس تعزيزی و 5 سال حبس تعليقی تبديل شد." (البته قرار بود بشه 5 سال تعزيزی معلوم نيست اين وسط کجا گير کرده شده 10 سال. با اين وضع شايد بتونه بعد از دو سال و نيمه ديگه آزاد شه.)




نظر صادق هدايت رو هم تو وبلاگ بامداد بخونيد! (البته شايد خيلی به بحث ما مربوط نباشه)




امين هم تو وبلاگش از ديدگاه موسيقی شناسی در مورد موسيقی که آدمهای موسوم به جواد گوش ميدن نظر داده.



January 22, 2002


فيلم قطعه ناتمام (مازيار ميری) رو خيلی دوست داشتم. در مورد يه محقق جوان موسيقيه که دنبال ثبت آواهای گمشده زنان يه ناحيه خراسانه. فيلم تقريبا جاده ايه و اگه بهش تمثيلی نگاه کنيم می تونه سمبلی از يه ايرونی باشه که دنبال هويتها و سنتهای گمشدست. در طول فيلم می بينيم که چی به روز موسيقی اصيل و محلی اون ناحيه اومده تا حدی که فقط يه نفر مونده که همه اون آواها رو بلده. اين موسيقی جاش رو به يه جور موسيقی بند تنبونی داده که مردم اون ناحيه تو عروسيهاشون می خونن. آخر فيلم خيلی استعاره جالبی داره چون پسر محقق به اون چيزی که می خواد می رسه ولی تماشاگران فيلم نمی تونن اونو بشنون! صدای سيما بينا رو يه کاری کردن که نامفهوم بشه.
خيلی فيلم لطيفی بود. انگار دارم شعر می خونم. وقت کردين برين ببينينش. استعاره های فيلم خيلی قشنگن. يه حسن خوب هم که داره اينه که بيخودی کش داده نشده. همش يک ساعت و نيمه.




اين بحث برای من خيلی جالب شده. در اينکه من يه مقاديری اشتباه کردم شکی نيست چون 80 درصد اظهار نظرهای وبلاگی و ايميلی مخالف بوده. ولی خوب چه خوبه بازم راجع بهش بحث کنيم و يه خورده جامع شناس بازی دراريم. جدا چرا اينقدر اوضاع خرابه؟




اين نظر سيب زمينی برام قابل قبول تره. بابا خودشم يه پا کارل پوپره خبر نداره! چرا نباشه؟ چرا نباشيم؟
نظر پدرام (يه جور ديگه) رو هم بخو نيد.




اين نوشته اقای سردوزامی رو هم دوست داشتم. چقدر نظرات مختلفی وجود داره! کاش می شد همه ايميلها رو اينجا بيارم.




نظر های مختلفی در مورد نوشته من هست. خيلی هاش هم مخالف نظر منه. خوب اين خوبه چون هنوز من دارم خيلی چيزا ياد می گيرم. نظرهايی رو که برام جالب باشه اينجا می ذارم. خوشحال می شم شما هم نظر بديد.
و اما نوشته زير مال رضا نظام دوسته که تو وبلاگش سيزيف نوشته:
"اينکه «70درصد مردم ما جوادن» ، البته از اون جنبه ای که خورشيد خانوم تو نوشتش مطرح ميکنه (يعنی ذايقه فرهنگی) ، شايد به نظر منم درست باشه ( مثلا" در مورد موسيقی منم تجربه خورشيد خانوم رو بارها داشتم و ازش عذاب کشيدم!) ... اما آيا هر کدوم از اين آدما که ما داريم در موردشون صحبت ميکنيم ذاتا" «جواد» به دنيا اومدن ، يا شرايطی که تو زندگی داشتن اونا رو از لحاظ فرهنگی«جواد» کرده؟ .. يادمون باشه که «فرهنگ» توی جامعه ای که «70درصد مردمش صب تا شب ميدون تا شکمشون و سير کنن» با اين معنی مورد نظر ما ، ممکنه تجمل محسوب بشه... ميگن آدما تنها اون وقتی ميتونن به نيازهای «انسانی» خودشون (مثلا" فرهنگ) توجه کنن ، که نيازهای «حيوانی» اونا تامين شده باشه .. البته خب هستن کسايی که با وجود تامين اين نيازها هم هنوز حيوون باقی ميمونن .. يا از اون طرف کسايی که با وجود عدم رفع اين نيازها هم انسان هستند و با فرهنگ ؛ بهرحال اينجور اشخاص در سطح کلان اجتماعی اقليت محسوب ميشن و اکثريت همونجورين که گفتيم ، يعنی اگه شرايط برای اونا فراهم بشه ، اونا هم بطرف چيزهای متعالی گرايش پيدا ميکنن...
نکته ء ديگه اينه که هر کدوم از ما که اين مشکل (يعنی بنظر من «فقر فرهنگی» ناشی از «فقر اقتصادی») رو درک ميکنه ، به سهم خودش بايد سعی کنه در رفع اون نقشش رو ايفا کنه... هر کدوم از ما بايد سعی کنه با ايجاد يه ارتباط صحيح و انسانی ، با مواردی که دور وبر خودش شاهده ، تاثير سازنده خودش رو روی اونا بذاره ؛ و برای اينکار بايد «زبون» اونا رو ياد بگيره وسعی کنه بفهمه يه شوفر تاکسی که تمام روزش رو توی اين شهر پر سرسام ميگذرونه ، نميتونه به اون موسيقی غمناک و لطيفی گوش بده ، که ما دوس داريم گوش بديم... بفهمه که اون راننده ، نوارای «دامبولی» رو برای اين گوش نميکنه تا معنی موسيقی رو بفهمه و از اون لذت ببره ، اون گوش ميکنه تا «نفهمه»! .. گوش ميکنه تا اونايی رو هم که فهميده «فراموش» کنه!... ويا وقتی بدبختی زندگيش اونقدر باشه که اينجور چيزا هم افاقه نکنه ، برای «فراموش کردن» پناه ببره به يه افيون موثرتر!..
بهرحال اينو ميخواستم بگم که هرچقدر هم که ما به اين 70درصد بگيم «جواد» يا اونا به 30درصد ما بگن «فوفول» ، مشکلی حل نميشه! .. و ما هم اگه جواد نيستيم ، همين «جواد نبودن» برای ما ايجاد مسؤوليت ميکنه ... تا نظر شما چی باشه؟.. "
نوشته شده در ساعت 2:43 AM توسط reza nezamdost

........................................................................................




January 21, 2002


من فکر نکنم کسی با اين حرف مشکل داشته باشه که دليل عقب موندن خيلی از جوامع فرهنگشونه به خصوص جوامع شرقی و به خصوص جامعه ايرونی . جواد بودن هم بخشی از يه فرهنگه نه تمام اون. فقط هم به نوع موزيک يا لباس بر نمی گرده. اون طرز تفکر کلی يه آدمه که روی بقيه چيزهاش تاثير می ذاره. آدمی که سريالهای تخم مرغی تلويزيون رو می بينه، همون آدميه که به جای فکر کردن و ديدن يه فيلم درست حسابی و ياد گرفتن يه چيز بدردبخور خودش رو درگير بحثهای خاله زنک بازی می کنه و تمام زندگيش همينه، تو خيابون هم که می ره آشغال می ريزه. براش گردنبند طلا و ماهواره ترکيه از تربيت صحيح بچش و صرفه جويی تو مصرف آب مهتره. می دونم من عادت دارم همه چيز رو خيلی با هم قاطی می کنم و بايد اين انتظار رو داشته باشم که حرفام بد فهميده بشه. شايد اين وبلاگ هم برای من تمرين درست بيان کردن باشه. ولی سيب زمينی عزيز تو فکر نمی کنی که طرز تفکر و فرهنگ يه آدمی که با يه خواننده دامبولی حال می کنه با اونی که مثلا بنان و شهرام ناظری و Pink گوش می ده يه خورده فرق می کنه؟ من نمی گم چون يه نفر به اين خزعبلات گوش می ده و جواده مملکت به اين وضع افتاده. من می گم اونی که فرهنگش پايينه به همين دليل به اين خزعبلات هم گوش می ده. و چون فرهنگ مردم ما پايينه وضع مملکت به اين روز در اومده. حالا اگه اين اظهار نظر من ميشل فوکو بازی در اوردنه من شرمندم. ولی فکر می کنم اونقدر عقلم برسه و تو زندگيم تجربه داشته باشم که به درست يا غلط در مورد چيزی که از نزديک لمسش کردم نظر بدم.از کجا معلوم شايد من هم يه روز شدم يه پا جامعه شناس! ايرادی داره؟
آدم می تونه با يه نگاه به دورو اطرافش و با ديدن علايق و سلايق مردم پی به اين ببره که تو چه سطح فرهنگی قرار دارن. به نظره من حتما اون کسی که مثلا مولانا می خونه تو جامعه اش تاثير بيشتر و بهتری می ذاره تا اونی که مثلا فهيمه رحيمی می خونه. در ضمن کسی نگفته کشوری مثل مثلا آمريکا جواد نداره. قربونش برم اونجا که معدن سريالهای تخم مرغی Soap Opera و خواننده های دوزاری هست. ولی مهم اينه که فرهنگ غالب تو زندگيشون چی بوده. در ضمن در بعضی جاها سيستم يه جوريه که به قول دوست عزيزی که برای من ايميل زده بود يه قشر برجسته می توته توده های مردم رو به درستی هدايت کنه. ولی تو مملکت ما اين جواب نداده. مگه ما کريم خان زند و امير کبير و مصدق و بازرگان نداشتيم؟ پس چرا الان وضعمون اينه؟ اگه زنهای ما به جای اينکه درگير سفره ابولفضل و کتک زدن همديگه تو حرم امام رضا (که به نظر من يه جور جواد بودنه) باشن می رفتن تحقيق می کردن که چقدر از اين مسايل چرت و پرت و الکيه فکر نمی کنی فرقی تو ماجرا پيدا می شد؟
باز هم دوست دارم نظر تو رو بشنوم و نظر بقيه رو. شايد من دارم اشتباه می کنم و اينطوری از اشتباه درام. ولی انتظار نداشته باش حرف نزنم. همين.



January 20, 2002


اين آهنگهای حميرا دست از سر من بر نمی دارن. تو تاکسی می شينم حميرا گذاشته. تو مينی بوس تور اسکی حميرا می ذارن. تو آژانس حميرا. صدای اين زن می ره رو اعصابم انگار دارن روی عصب هام با سيم ظرفشويی آرشه می کشن. بدبختی اينه که آدم به لطف اين تاکسيها همه جور آهنگ دامبولی ياد می گيره و ناخود آگاه می بينه تو کلش داره اين آهنگا می چرخه. مثل او ن آهنگه که می گه " تو مثل گلی، نازو خوشگلی، حرفی ندارم ای يار وقتی با منی،" ديم دارارم دام دام .... که البته يکی از دوستام ارادت خاصی به اين آهنگ داره! ؛) پريروز تو مينی بوسمون يه آهنگی گذاشته بود اسپانيولی دبش. من هم گفتم چه عجب بچه ها از آهنگهای دامبولی منصور و نسترن و سگه و خره به يه اسپانيولی رضايت دادن که يه دفعه چشمتون روزه بد نبينه! آهنگه از وسطش تبديل شد به يه آهنگ قر کمری فجيع. يارو يه چيزی تو اين مايه ها می گغت:"از اون بالا بيا پاييِن از اون بالا نخوری زمين!" ديم دام دارام ديم ديم ديريم. ضبطه می نی بوسه هم پايونير بود. نوار دامبولی با بهترين کيفيت! واقعا اين انقلاب يه حسن اگه داشت اين بود که از شر اين خواننده های دامبولی راحت شده بوديم که البته تازگيهای استعدادهای جديد تو مملکتمون اونقدر شکوفا شدن که به موسيقی تهرانجلسی می گن زکی و همون يه حسن هم داره می ره زير سوال! ولی وقتی فکرشو می کنم می بينم حداقل 70 درصد اين ملت به همين جور موسيقی گوش می کنن. حالا هر چی هم بقيه خودشون رو تيکه پاره کنن فرقی نمی کنه. 70 درصد ملت ما جواد هستن (از کليه کسانی که اسمشون واقعا جواده از جمله امام جواد واقعا عذر می خوام). می گين نه يه نگاهی به دورو بر خودتون بندازين. به لباس پوشيدن ها، به حرف زدن ها، به خيابونا اگه نگاه کنين می بينين که جوادی از سر و کول مملکت ما می باره. همون آدمهايی که به راديو تلويزيون زنگ می زنن تو مسابقات تخم مرغيشون شرکت می کنن. همونايی که سريالهای تلويزيونی و فيلم هندی و شوی ترکی نگاه می کنن. همونايی که دانيل استيل و فهيمه رحيمی می خونن. همه جا از اين آدمها پره حتی شايد تو خونه خودمون هم از اين آدمها باشن. من فکر می کنم قبل از حکومت و سياست و هر چيز ديگه ای اين فرهنگ و سليقه اون آدمهاست که بايد عوض شه. رو سر يه ملت جواد چه يک شاه حکومت کنه چه يک رئيس جمهور دموکرات و چه يه آخوند تو مايه های حسنی هيچ فرقی نمی کنه. جواد جواده و اين چيزها حاليش نيست. البته اميدوارم اشتباه برداشت نکنيد. به نظر من ارزش و احترام يک آدم جواد به همان اندازه يک آدم غير جواده.هر کسی حق داره هر جور سليقه ای داشته باشه. بحثه بهتر و بدتر نيست. فقط مهم اينه که يه سليقه و فرهنگ خاص می تونه سرنوشت يه مملکت رو عوض کنه. و در مورد مملکت ما خانه از پای بست ويران است.




خيله خوب بابا! اينجارو کليک کنيد. داشتم به Rain گوش می دادم.
Listen to the falling rain
Listen to it fall
And with every drop of rain I can hear you call
Call my name right out loud
I can hear above the clouds and down here among the puddles
You and I together huddle
Listen to the falling rain
Listen to the rain




January 19, 2002


دلم دوباره گرفته. دلم يه چيزی می خواد که فکر می کردم داشتنش خيلی آسونه. ولی اصلا آسون نيست چون من شجاعت داشتنشو ندارم. خوب حال و احوالاتم هم خيلی تحت تاثيره اين مساله قرارگرفته. الان يک عالمه گل واژه تو کلم بود. ولی همش پريد. حالا يه غمی تو دلم نشسته. ديگه نمی گم چه موزيکی دارم گوش می کنم! نمی خوام شما هم غمتون بگيره. من آرشيو اينجور موزيکهای شاهکار و غم آور رو دارم. بدبختی اينه که همش هم يه جورايی خاطره است. بدترينش که آهنگ تايتانيک بود که خدارو شکر دندانپزشک از روی صفحش برش داشت. اصلا من نمی دونم چرا اينقدر موسيقی روم تاثير می ذاره و چرا تمام لحظات مهم زندگيم يه آهنگ مخصوصی داشته. هر وقت به يه آهنگی گوش می کنم يه سری چيز همراه باهاش يادم مياد!
من يه بار تو زندگيم عاشق شدم. اون هم عاشق بدترين آدمی که می شد. پدرم هم دروامد سر اين موضوع. چون به قول شاگردم عشق دليل نمی خواد. حالا از هر چی احساسه اينجوريه چه با دليل چه بی دليل گريزونم. ولی سخته آدم اينطوری خودش رو کنترل کنه. آدم خل می شه. عقلش رو از دست ميده! کارهايی می کنه که شايد هيچ موقعه ديگه ای نمی کرد! به قول فروغ فرخزاد عشق يه بيماريه روانيه. ولی بعضی اوقات چه کيفی ميده آدم دچار اين بيماری بشه. مخصوصا وقتی که هيچ کس هم ندونه تو دلت چی ميگذره حتی اون شخص به خصوص! پاک خل شدم نه؟ ولی کيف می ده!




سرم اين دو سه روزه شديدا شلوغ بود. ديشب هم خواب رو به هر چيزی ترجيح دادم و برای اولين بار ساعت 12 شب خوابيدم. امروز بعداز ظهر 2 ساعت اينترنت مجانی و وقت آزاد داشتم. خيلی از وبلاگهايی که من دوست دارم و می خونم چيزی ننوشته بودن. برای همين رفتم سراغ بقيه وبلاگها. چند تا وبلاگ جالب پيدا کردم. يکيش يه وبلاگ تازست به نام خانم گل، يکيش وبلاگ شعر آقای کامران بزرگ نيا خاک دامن گيربود. يکيش يه وبلاگی بود به نام راستين که کلی جون کندم تا فهميدم نويسندش پسره يا دختر. بعد هم رفتم سراغ ساعت به اين پنجی که يه وبلاگ شعره تو وبلاگ امين رجايی. آخر سر هم سراغ وبلاگ گل يخ رفتم که اونم دوست داشتم (البته مثل اينکه اسمش قراره شرقی باشه). چيزهای جالب ديگه ای هم پيدا کردم از جمله يکی از خانومها که نوشته بود من حرفای رکيک می زنم و به همين دليل شک کرده شايد من مرد باشم!(آقا اين تئوری مرد سبيلو پشمالو بودن خورشيد خانوم هم خوب گرفته ها!) آقای فضول هم گفته فضول فقط ايشونه ولی راستشو بخوايد من از اين کار خوشم اومده و متاسفانه بايد به آقای فضول بگم شايد بعضی اوقات من هم فضول بشم. عوضش ايشون هم می تونن بعضی اوقات خورشيد خانوم بشن! در راستای فضولی کردن های اخير هم به اين نتيجه رسيدم که اين آقای سيب زمينی خودش روزنامه کيهانه که می خواد افشا کنه ماها اون چمدون 20000 دلار پول رو گرففتيم و داريم وبلاگ می نويسيم! خلاصه به اهالی پيشنهاد می کنم تا لو مون نداده يه جورايی سرش رو زير آب کنيم و گرنه بعيد نيست سر و کله يکی مثل سعيد امامی هم تو وبلاگها پيدا بشه. ويروس داروی نظافت هم که هنوز ساخته نشده بتونيم سر اين يکی رو زير آب کنيم. خلاصه بهتون گفته باشم.
آقا ما بعد از مدتی قهر و بی جنبگی رفتيم سراغ ايميلهامون. خوب تعدادش شديدا کم شده که يکيش به خاطره اينه که گفته بودم ايميلهامو نمی خونم و يکيش هم به اين دليل که من تازگيها گل واژه زياد می نويسم. اما اين وسط خيلی باحال بود که يه دونه ايميل فحش داشتم هنوز! اقا فقط ما نفهميديم اين بيچاره چرا وسط فحشهاش لقب پير هم به من داده بود! اه اه جی جی پير چه چيز بدی ميشه (اصلا داريم؟) حالا جوون می گفت يه چيزی. يکی ديگم ايميل داده بود که آره چرا اسم تو همه جا هست! آقا جان اينجانب خورشيد خانوم از همه به اين دليل که دوستان به من لينک دادن عذر می خوام قول می دم از اين به بعد يه جوری بنويسم کسی هوس نکنه به من لينک بده شما هم آسوده خاطر بشی. پژمان هم که به سلامتی پيدا شد و نيومده داره می ره که ما از شرش خلاص شيم. اين پژمان تازگيها داشت خطرناک می شد و نظريه های بدی نسبت به جماعت نسوان می داد. ايشالا می ره دوبی خانومهای خوب خوب روس و اوکراينی رو می بينه هم حالش خوب می شه هم نظرش نسبت به خانومها 180 درجه عوض می شه!اين لامپ عزيز هم که واقعا دمش گرم. با مطلبی طولانی که در مورد 7 روز از زندگيش در دوران دانشجويی نوشته بود خيلی حال کردم. برای من عرق ملی هيچ مفهومی نداره. حالم از اين مملکت به هم می خوره و خوشحالم که يکی رک و راست می گه که اين مملکت چه مر گشه و الکی از غم غربت حرف نمی زنه. مطمئن هستم که اکثر هم سن و سالهای من حداقل 80% چيزايی رو که لامپ نوشته تو زندگيشون لمس کردن. الان ديگه خيلی ور زدم. بعدا در اين مورد گل واژه هامو ابراز می کنم.



January 16, 2002


سرم داره می ترکه. ولی الان ديدم که بايد به آقای سرو عزيز جواب بدم. من بنا به دلايلی اصلا دلم نمی خواد در مورد سياست چيزی بنويسم. يه زمانی بود که خيلی داغ بودم. روزی 7، 8 تا روزنامه می خوندم. سخنرانی خاتمی رو می رفتم. بحث می کردم. ولی الان می خوام از اين بحث ها دور بشم. سياست پدر مادر نداره و بازيهای سياست فرسنگها از اونی که ما می بينيم و می شنويم دوره. خيلی ظلمها به خيليها شده. تو اين مدتی که وبلاگ داشتم آدمهای مختلفی با ايده ها و مرامهای سياسی مختلفی برام ايميل زدن. اما من دلم نمی خواد گوش بدم. پيه هر جور انتقادی رو به تنم می مالم. ولی نظر نمی دم. ترجيح می دم برم يه گوشه بشينم و وماستم رو بخورم.
و اما در مورد نظر آقای سرو با وفا و اينکه چی شد که من يه دفعه افاضات کردم در مورد آزادی لقمانيان. من وقتی خبر رو شنيدم يه دفعه خيلی حرصم دراومد. عفو يعنی طرف گناهکار بوده. اين عفو نه تنها فايده ای نداشت بلکه به نظر من خيلی هم به ضرر لقمانيان تمام خواهد شد. برای همين عصبانی و ديازپام لازم شدم. و اما در مورد آقای کروبی من به ايشون هيچ علاقه ای ندارم. اين حرکتشون خيلی خوب بود ولی بايد زودتر از اينها و بيشتر از اينها مايه می گذاشتن. موضوع خاتمی برام فرق می کنه. من به خاتمی رای دادم. ده دفعه ديگه هم کانديد شه بهش رای می دم. برای خودم هم دلايل کاملا واضحی دارم. می دونم الان خيلی از شماهايی که داريد اينارو می خونيد داريد بهم فحش می ديد. ولی من کاملا اوضاع قبل از خاتمی رو به ياد دارم. از دستش عصبانی هستم ولی درکش می کنم. و در ضمن عقيده دارم هميشه بايد بين بد و بدتر بد را انتخاب کرد نه هيچ کدوم رو. ولی کروبی رو درک نمی کنم. اصلا هم از اينکه رئييس مجلس شد خوشحال نشدم. بازم دلايل کاملا مشخصی برای اين نظرم دارم. شما اصلا به نظر من اهمييت نديد. ولی فقط به من حق بديد که از خبر عفو(به جای تبرئهء) نماينده ای که مردم بهش رای دادن ناراحت شم و برم ديازپام بخورم.




کت استيونس يه آهنگی داره که غم عالم رو مياره تو جون من. خيلی قشنگه. من با اين آهنگ با دوست پسر سابقم خاطره دارم. يه خاطره استثنائی. درسته که عاشقش نبودم، درسته که کشتم خودمو تا باهاش بهم بزنم ولی بعضی خاطره هاست که هيچ وقت فراموش نمی شه. يه روزايی هست که آدم وقتی به ياد مياره همه بدی ها، نقص ها، کدورتها از بين می ره و فقط اون خاطرات باقی می مونه. چقدر دلم براش تنگ شده. ولی حق ندارم بهش زنگ بزنم چون نبايد بيش از اين آزارش بدم. من حق ندارم باز اميدوارش کنم. آخ کاشکی می فهميد کت استيونس تو اين آهنگ چی می گه. فقط اگه می فهميد چی می گه، فقط اگه ازم اين سوالها رو می پرسيد، آخ اگه اون چيزايی رو که من حس می کنم اونم حس می کرد...

کليپ اين آهنگ رو می تونيد با Realplayer اينجا ببينيد و بشنويد: 28k, 56k

LADY D'ARBANVILLE

?My Lady d'Arbanville, why do you sleep so still
I'll wake you tomorrow
.and you will be my fill, yes, you will be my fill

?My Lady d'Arbanville why does it grieve me so
.But your heart seems so silent
,Why do you breathe so low, why do you breathe so low

?My Lady d'Arbanville why do you sleep so still
I'll wake you tomorrow
.and you will be my fill, yes, you will be my fill

.My Lady d'Arbanville, you look so cold tonight
,Your lips feel like winter
.your skin has turned to white, your skin has turned to white

?My Lady d'Arbanville, why do you sleep so still
I'll wake you tomorrow
.and you will be my fill, yes, you will be my fill

....La la la la la

?My Lady d'Arbanville why does it grieve me so
.But your heart seems so silent
,Why do you breathe so low, why do you breathe so low

,I loved you my lady, though in your grave you lie
I'll always be with you
.This rose will never die, this rose will never die

,I loved you my lady, though in your grave you lie
I'll always be with you
.This rose will never die, this rose will never die




از همه عذر می خوام ولی اين يه قسمت وبلاگ يه خورده خونوادگيه. البته می تونيد به عنوان سوژه ازش استفاده کنيد! [قابل توجه هيس عزيز که اميدوارم به جای گير دادن به مسايلی مثل شيما باز هم از اون داستانهای خدا و خنده دار بنويسه. من هم قول می دم سوژه دستش بدم! ؛)]
کوروش داداشی عزيزم،
از اينکه هر شب از اون سر دنيا به قرقرهای من گوش ميدی متشکرم. کنفرانسم عالی شد و من يه خوردشو به تو مديونم چون خيلی کمکم کردی. اميدوارم هميشه آن لاين باشی تا باز هم بتونم سرت قرقر کنم و ازت کمک بخوام!
خورشيد خانوم قرقرو و نی نی کوچولو



January 15, 2002


يه روز موندم خونه به کارام برسم ولی نمی شه هی اتفاقات جالب ميفته آدم دلش می خواد بنويسه. يه سری از نماينده های مجلس نامه نوشتن به رئيس قوه قضاييه که آره تورو خدا يه فکری به حال لقمانيان بکنيد. رئيس قوه قضاييه هم نامه نوشت به مقام معظم رهبری. مقام معظم رهبری هم ايشون رو عفو کردن. ما که از شنيدن اين خبر خيلی شاد شديم و خواستيم شاديمون رو با شما هم تقسيم کنيم. در ضمن آقای کروبی هم قهر کردن گفتن از پس فردا رياست جلسات رو به عهده نمی گيرن. هر کی اعتراض داره می تونه يه ديازپام بخوره بره بگيره بخوابه.




گمشده:
بدين وسيله به اطلاع می رساند يک عدد آقای پژمان دشتی نژاد به همراه يک وبلاگ xxx گم شده است. ضمنا نامبرده دارای اختلال حواس در هنگام رويت دختر های خوشگل هستند. از يابنده تقاضا می شود هر چه سريعتر مراتب را به مسئول فضولی در امور وبلاگها ( اچ تی تی پی کالن اسلش اسلش خورشيدخانوم دات بلاگسپات دات کام )اطلاع دهند و جماعت وبلاگ صاحاب را از نگرانی در بياورند.




از کليه دوستان و آشنايان که لطف کردن رستوران ايتاليايی ميلانو واقع در شريعتی رو پيشنهاد کردن کمال تشکر رو دارم به خصوص از آقا پدرام(وبلاگ يه جور ديگه) و آقای (نام محفوظ) عزيز. درسته امير حسابدار مثل داداش من می مونه و اون هم به من می گه آبجی ولی از قديم گفتن حساب حسابه، کاکا برادر!



January 14, 2002


آقا اين بحث پيتزا داره خيلی بالا می گيره. من هم در راستای اينکه امشب هيچچی ندارم بنويسم و در ضمن نمی تونم از رو هم برم اعلام می کنم به کمتر از رستوران سان سيتی رضايت نمی دم. اين آقا هم که می بينيد تو وبلاگش بچه می ترسونه از اونور به من می گه تو تو وبلاگت چيزی ننويس و به پيتزا هم رضايت بده، من هر رستورانی بگی می برمت. آقا شما يه رستوران گرون قيمت که مثلا پيتزاهاش بالای چهار پنج هزار تومن باشه سراغ نداريد؟ البته نه از اون رستورانهايی که ندا جان (که انگار تنشون برای لنگه کفش من می خاره) می گن! در ضمن ما شرط کرده بوديم هر کی ببازه، بايد به دندانپزشک و امير قويدل و پژمان هم شام بده ! ؛) خلاصه من از همينجا اين عزيزان رو به صرف پيتزا، سيب زمينی سرخ کرده، سالاد و کلاب ساندويچ سان سيتی دعوت می کنم. روز و ساعت ضيافت خالی کردن جيب امير حسابدار متعاقبا اعلام می شود. (راستی کسی از اين آدمها خبر نداره؟ سايت پژمان که مرده، امير قويدل هم که انگار کيارش سرشو کرده زيره آب چيز خورش کرده. دندانپزشک هم که ...)



January 13, 2002


اين آقای امير حسابدار يه شرطی به من باخته و بايد بهم پيتزا بده. ولی می خواد زير آبی بره و منو مرعوب کنه که من بی خيالش شم. برای همين هم تو وبلاگش در يک اقدام ضد فمينيستی از لذت مغلوب کردن دخترها و خراب کردن قلعشون تو برف بازی صحبت می کنه. ولی داداش ما از اين بيدها نيستيم که با اون بادها بلرزيم. بخوای برف بزنی برف می زنم ، کاسه کوزمون رو هم نمی تونی بهم بزنی! پيتزا ندی همينجا تو همين وبلاگ بيچارت می کنم اعلام می کنم تازه قرار سر اين بوده که هر کی ببازه به دندانپزشک و پژمان و امير قويدل هم پيتزا بده! اونوقت 2، 3 تا مدعی ديگه هم پيدا می شه که مسلما حريف اونا نمی تونی بشی. خلاصه خود دانی! تا پيتزا تبديل به استيک پاپا نشده و ساير اهالی وبلاگ هم دعوت نشدن تسليم شو.




عجب مملکت خوبی داريم آدم اعتماد به نفسش کلی می ره بالا تو اين مملکت! امروز داشتم از سر کار خسته و کوفته بر می گشتم. يک ذره هم آرايش نداشتم. دماغم از بس فين کرده بودم عين گوجه فرنگی قرمز و قلنبه شده بود. مقنعه ام هم کج و کوله و بود و کم مونده بود همونجا پرتش کنم وسط خيابون که يه دفعه سر چها راه يه وانتی جلو پام وايساد. از اون وانتی های دبش بود که پشتشون نقاشی آبشار و جنگله و چراغهای قرمز و سبز بهشون وصله و از آينه جلوی ماشينشون کله عروسک صورتی آويزونه . همون موقع چراغ سبز شد ولی وانتيه نمی رفت. راننده هاش دوتا عمله لپ گلی بودن با پشت موهای دم کفتری. شرط می بندم از اون شلوارا هم پاشون بود که 4 نفر توشون جا می شن. خلاصه اينا نگه داشتن . يکيشون گفت خوشگله کجا می ری. بيا ما برسونيمت. اون يکی هم گفت خوشگله سوار شو. ملت هم پشتشون هی بوق می زدن و خلاصه راه بندونی شده بود. آقا ما کلی مشعوف شديم که با اين ريخت و قيافه بازم "خوشگله" هستيم. هيچ جای دنيا مردای به اين با فهم و شعوری که ما داريم نداره. اصلا يکی از دلايلی که من دلم نمی آد برم از اين مملکت همينه ديگه! آخه اونوقت کی بهم می گه خوشگله، کی موقع پول انداختن تو صندوق صدقات بهم می گه خانوم ننداز خرابه، کی وسط ميدون تجريش با فرغونش می افته دنبالم و برام شعر می سازه که "خودم ميام می برمت، با فرغونم می کُ*َمِت"، کی کلی قربون صدقم ميره وقتی قيافم عين يه جای مرغ شده؟!




من با اين گروه اوهام خيلی حال می کنم. شما هم اگه موسيقی آلترنتيو دوست داريد (البته با مخلوطی از سازهای ايرونی) يه امتحانی بکنيد شايد خوشتون اومد ازشون. درسته ايرونين ولی اصلا کارشون دامبولی نيست و خودشون هم جواد نيستن . شعر هاشون هم همه ماله حافظه برای همين خيالتون راحت خواهد بود که مزخرف نمی شنويد. يه آهنگ جديد دادن بيرون به نام افسون که من خيلی دوست داشتم. همه رو می تونين از سايتشون داونلود کنيد.



January 12, 2002


<دلم می خواد لنگه کفشم رو دوباره پرت کنم به طرفش که برای پس دادنش مجبور شه بر گرده. دلم می خواد يه عالمه حرفای قشنگ قشنگ بزنم شايد دلش بسوزه بر گرده! دلم می خواد عين اين بچه های لوس و ننر پاهام رو بکوبم روی زمين و اونقدر ونگ بزنم تا کلافه شه و برای اينکه ساکت بشم و شر بخوابه بر گرده! ولی هيچ چی نمی گم. اگه بخواد برگرده خودش بر می گرده. اگه هم نخواد برگرده حتی اگه وبلاگ نيما و پارسا و امير حسابدار و آذر و دندانپزشک و فضول رو هم بخونه بر نمی گرده. دلم می خواد يه جوری بهش بگم لازمه که باشه ولی خوب دلم نمی خواد از روی اجبار بمونه. حرفی که از روی اجبار باشه با حرف دل فرق می کنه. پس هيچ چی نمی گم و ساکت می مونم. بذار بره. اما مطمئنم که بر می گرده! دلش نمياد مارو تنها بذاره.



January 11, 2002


سايت Tehran Avenue يه بخش جالبی داره که کافی شاپ ها و رستورانهای معروف تهران رو معرفی می کنه. البته بماند که از يکی از رستورانهای مورد علاقه من يعنی Nader Fast Food (تو ميرداماد) بد گفته. آخه آدم چطور دلش مياد از جايی که Chicken Strips های به اين خوش مزگی داره اينقدر بد بگه؟ اميدوارم به زودی در مورد زستوران موفتار(کريمخان) و کافی شاپ ارفه (ظفر) هم بنويسه. منتها درست حسابی بنويسه. اصلا اگه خراب کاری کرد خودم دست به کار می شم! به نظرمن غذا خوردن يکی از مهمترين کارهای دنياست! بايد تو اينترنت هم بيشتر به اين مساله اهمييت داده بشه.
راستی می دونستيد يه سايتی هم در مورد چلوکباب وجود داره؟




برای من هيچ جا قشنگ تر از اکباتان نيست وقتی برف مياد. همه جا سفيد سفيد می شه. می رم پشت پنجره. درختهای سرو جلوی پنجره اتاقم مثل ملکه های برفی شدن.آدم دلش می خواد اين ملکه های برفی رو بغل کنه.آدم دلش می خواد بره بيرون و روی چمن ها ميون اين برفا غلط بزنه. بچه که بودم شبايی که برف می اومد دائم می رفتم پشت پنجره اين درختای سرو رو نگاه می کردم ببينم چقدر برف روشون نشسته.آخه اگه کاملا سفيد می شدن ديگه مطمئن می شدم مدرسه ها تعطيل می شه.مدرسه ها که تعطيل می شد ما ديگه خونه بند نمی شديم. شال وکلاه می کرديم، سطل و بيلچه بر می داشتيم می رفتيم پايين. اهل آدم برفی درست کردن نبوديم.هميشه دوتا قلعه می ساختيم. بعد دو تا گروه می شديم. يه گروه پسرا يه گروه دخترا. شروع می کرديم گوله برف بازی. اين پسر های نامرد هم که تا می خورديم مارو می زدن. ما هم هی جيغ می زديم. بدبخت همسايه ها سرسام می گرفتن. حالا فردام احتمالا يه همچين خبراييه. بچه ها می رن پايين. من هم می رم پشت پنجره نگاشون می کنم. کاش همه بچه ها اين فضای باز اينجا رو داشتن. کاشکی می شد وقتی برف مياد کار رو هم مثل مدرسه ها تعطيل کرد .کاشکی می شد من هم دست و پامو اره می کردم می رفتم فردا پايين با بچه ها برف بازی می کردم!




اين قسمت رو از وبلاگ سلمان عزيز کپی کردم:
"اونهايي كه به دنبال راهي بودند تا نوار شهر قصه رو ( كه قبلا بهش لينك داده بودم ) بتونند Downlaod كنند و بصورت Offline گوش بدن ‚ مي تونن از اين سايت اونرو به صورت MP3 دريافت كنند. "





کلاس ماجرايی پسرای من بالاخره تموم شد. نمره هاشون رو هم دادم. هر چيزی بالاخره يه موقعی تموم می شه منتها مهم اينه که آخرش چه جوری تموم شه و تو ازش چی ياد بگيری. هفته های آخر من ديگه بی جنبه نبودم. اونام ديگه يه جوری نگام نمی کردن که انگار آدم فضايی ديدن. ديگه اگه يکی رو صندلی چرم تکون می خورد و صدای مشکوک ازش در می اومد کسی نمی خنديد. ديگه همه موقع درس دادن من فقط پای تخته رو نگاه می کردن نه جای ديگه رو. ديگه من تو دلم قربون صدقه اون پسره که ازش خوشم می اومد نمی رفتم و برام يه شاگرد معمولی (ولی باهوش) بود هر چند که تو يکی از بحث های کلاس اصرار می کرد که مجرده و دوست دختر هم نداره. (با وجود اينکه دخترا تو اين موقعيت اولين چيزی که به خودشون می گيرن اينه که حتما اون آقاهه از من خوشش اومده که الکی می گه دوست دختر نداره و نمی خواد من بپرم ولی من به حساب اين گذاشتم که تو کلاس روش نمی شه بگه.) خلاصه ديگه برام درس دادن به پسرا
عادی شد. من هم به اونها به چشم آدم فضايی نگاه نمی کردم. البته هيچ تضمينی نميدم يکه به خوشگلی براد پيت بياد سر کلاسم هم باز همينطوری بمونم ولی خوب فکر می کنم جنبه بيشتری پيدا کردم.
چی می شد اگه همه کلاس ها مختلط بود و اينقدر سعی نمی کردن مردها و زن ها رو از هم جدا کنن؟ به نظر من اينطوری همه بيشتر نديد بديد می شن. من يادمه تو دانشگاه دوره ليسانس ما پسر دختر هارو از هم جدا کرده بودن. ولی اگه يه موقع دو سه تا پسر می اومدن تو کلاسمون ملت از سر و کولشون می رفتن بالا و افتضاح می کردن. ولی تو دانشگاه فوق ليسانسمون اصلا از اين خبرا نيست. همه با هم دوستيم و پسر دختر مفهومی نداره حتی برای اون مومن و حذب اللهی هاش هم. اصلا به نظر من با اين وضع اونا دارن مملکت رو به سمتی می برن که ملت برن لزبين شن. نمونه اش رو هم فراوون دور ور خودم ديدم. هم راحت تره، هم دردسرش کمتره.



January 10, 2002


من دوست ندارم آقای نوش آذر بره.



January 9, 2002


سلمان تو وبلاگش يه لينکی داده به يه جايی که شهر قصه رو( يک، دو، سه، چهار) می شه ازش داونلود کرد. کلی حال کردم. بخشی از خاطرات بچه گی من با شهر قصه گره خورده. شهر قصه بوی خواهرم رو می ده چون مال زمان اوناست و خواهرم هميشه برای من تيکه هاش رو می خوند. يه بار هم يه صفحه قديميش رو پيدا کرد و روی نوار ضبطش کرد. ولی هيچ وقت نفهميدم چی به روز اون نواره اومد و چه جوری ناپديد شد. عاشق دو جاش هستم. يکی ماجرای خاله سوسکه و عشق آقا موشه که نمی دونم چرا هميشه وقتی گوشش می دادم يه جور غمی تو دلم ميومد. و يه تيکه هم اون جاش که بحث سر اينه که: " کی بود می گفت خرم من؟ شما بوديد؟ نه ايشون. شما بوديد؟ نه ايشون..." يا اون قسمت ملاهه و ماجرای جن که هميشه غش غش به اين تيکه هاش می خنديدم. خلاصه برای من که اين روزها بدجوری گرفتار حس نوستالژيک دوران کودکيم شدم اين لينک شهر قصه خيلی خوب بود. بعد هم که راجع به لگو اين اسباب بازی محبوب لينک داده. خودمونيم تو اين دنيای وبلاگ چه چيزهای جالبی پيدا می شه. دوباره بر گشتم به اون دوران بچگی. همون موقع ها که اون دوتا شخصيت خيالی ابراهيم زاده و مربوط رو اختراع کرده بودم. حدودا بين سنين 4 سالگی و هفت سالگی من با اين دوتا آدم زندگی می کردم. بعد ها يه فيلمی ديدم به نام Bogus که کلی برام جالب بود. برای اينکه اين فيلم هم داستان يه پسر بچه ايه که يه شخصيت خيالی(bogus) با بازی ژرارد دوپارديو داره. اونقدر ماجرای اين بچه با افکار بچگی من همخونی داشت که وقتی اين فيلم رو ديدم کلی از ماجراهای اون دوران به يادم اومد. الان هم با اسم شهر قصه يه دنيا چيز يادم اومد. يه دنيا حس. يه دنيا خاطره گمشده.
سلمان مرسی.




اين سايت در مورد حقوق کودکان و کودکان خيابانی ايران است که لينک به چند تا سايت ديگه در همين مورد داره. ممنون ازسحر .



January 7, 2002


تو گويا يه لينک ديدم به يه سايت ايرونی جالب. يه مجله اينترنتی به نام من زن ( iwoman). يه مجله خيلی زنانه است که در همين شمارش مثلا يه مطلب جالب در مورد سوتين و سينه ها داره(می بخشيد نمی دونم از اين مودبانه تر کلمه ای می شد گفت يا نه) يا در مورد سميرا مخملباف مطلب داره.البته اين مجله يه ايراد خيلی بزرگ داره، اونم اينه که به پينگليشی نوشته شده. خوندن مطالبش مخصوصا برای من که اصولا با پينگليش مشکل دارم سخته. بخشهای جالب زياد داره. البته اکثر بخشها هنوز در دست احداثه. به کمک شمام احتياج داره.
خوب بريد ببينيدش ديگه. حتما يه چيزی هست که باوجود اينکه پسر خالمم نيست ازش دارم تعريف می کنم.




اين وبلاگ روزنگار رو حتما بخونيد چون نويسنده اش (امين رجايی) بنا به دلايل زير پسر خاله منه:
1. فولکس قورباغه ای قرمز داره.
2. خونشون اکباتانه.
3. سايت شهرک اکباتان رو اون طراحی کرده.
4. رفيق نيما افشار و از بر و بچه های سايت پنداره.
تازه می گه يه چيزی هم اختراع کرده که يه جورايی يه برنامه تمام فارسيه برای وبلاگ نويسی. والا من که حاليم نشد يعنی چی که خوب با آی کيويی (IQ) که من دارم چندان هم چيز عجيبی نيست.می تونين برين از خودش بپرسين.




خورشيد: کی بزرگ شدم؟ "انگار مادرم گريسته بود آنشب." دکترم سه دفعه گفت آفرين، آفرين، آفرين.
ابراهيم زاده: نه خيلی قبل از اون . خيلی قبل از اونی که فکرشو بکنی.
خورشيد: کاش نمی رفتين. کاش نمی ديدم. کاش مامانم باربی هامو نمی ريخت دور.
مربوط: توهم بود. همش توهم بود.
ابراهيم زاده: بايد ميومدی از اون دنيا بيرون. 16 سالت بود.
خورشيد: ولی من دوست داشتم اون دنيا رو. يه دنيايی که فقط خودت توشی. خودت و تمام تجسماتت.
مربوط: و توهماتت.
خورشيد: ديدين دو تا از درختای بيد مجنون سوختن. هيچ بچه ای ديگه نمی آد اينجا بازی کنه. آدم دلش می گيره.
ابراهيم زاده:چرا دلت می گيره. اينجا که ملک اختصاصی خودت بود.
مربوط: تو که دوست داشتی هيچ کس اونجا نياد.
ابراهيم زاده: مگه تو ملکه نبودی.
خورشيد: آره، ولی اون روزی که رفتم، اون روزی که فهميدم جريان گرگه و روباهه الکی بود دلم می خواست يکی بياد جای منو بگيره. 3 سال تمام بعد از ظهرها تک و تنها با شما دوتا اونجا فرمانروايی کردم. دلم می گيره وقتی می بينم اين اسنخر و بيدهاش ملکه ندارن.
مربوط: ...
ابراهيم زاده: ...
خورشيد: هميشه دلم می خواست استخر و آب کنن. من بشم ملکه دريايی. ولی حيف.
مربوط: ...
ابراهيم زاده: ...
خورشيد: کاشکی هنوزم بوديد اينجا. من عاشق اون کارتونه هستم که توش باباهه می خواست بچه بشه. کاشکی دوباره بچه می شدم. می رفتيم روبرت بازی می کرديم.
مربوط: ...
ابراهيم زاده: ...
خورشيد: ديگه بچه های اکباتان روبرت هم بازی نمی کنن. بايد يه روز پاشم برم پايين بهشون ياد بدم. بايد بهشون راز اين استخر و بيدهای مجننونش رو بگم. بايد بهشون راز "هفت سالگی" رو بگم.
مربوط: ...
ابراهيم زاده: ...
خورشيد: وای سردم شده. تنم خيس عرقه. انگاری تبم اومده پاييِن.
مربوط: ...
ابراهيم زاده: ...
خورشيد: شما ها چرا حرف نمی زنين؟ مربوط! مربوط! آی ابراهيم زاده!
....
خورشيد: کجا داريد می ريد؟ چرا دارين دور می شين؟ ابراهيم زاده! مربوط! جدی جدی داريد می ريد؟
....
خورشيد: لا اقل راز نقاشيها رو بهم می گفتين. اونا چی بودن من کشيده بودم؟ منظورم چی بوده از اون خطها؟
....
خورشيد: ابراهيم زاده! مربوط!...




January 6, 2002


مربوط: خوب حالا که يه خورده آروم شدی بگو چرا لنگه کفش پرت کردی طرف آقای قاسمی و سردوزامی.
خورشيد: آخه حقشون بود. می خواستم خجالت بکشن.
مربوط: آخه به تو چه ربطی داشت؟ تو مگه سر پيازی يا ته پيازی؟ تازه مگه اصلا اونا به حرف تو اهميت می دن؟
خورشيد: خوب اهميت ندن. به جهنم. من حرف خودمو می زنم. ديگه دوره جر دادن همديگه گذشته. الان قرن 21 شده. ملت پينک فلويد و Eminem ! گوش می دن. کی اين جر دادنهای نويسنده هارو تحويل می گيره. يکی بايد بهشون بگه بابا بيخيال. ما دوست داريم شما بنويسيد؛ ما هم بخونيم. نه اينکه شما جر بديد. ما هم هاج و واج نگاه کنيم. هميشه ميون نويسنده ها از اين چيزا بوده. حالا فقط يه خورده متمدنانه تر شده! ولی خوب نميشه به صرف اينکه هميشه از اين جر و بحثا بوده بازم باشه. کار بد هيچ جوری توجيح نداره.
مربوط: حالا چرا لينک قاسمی رو برداشتی؟ تو که هميشه اولين نفر می ری اونو می خونی.
خورشيد: می خواستم باهاش لج کنم. حرصمو دراورده.
مربوط: ؟
خورشيد. اينهمه با همه رفيقه. می گه جوونای مملکت رو دوست داره. بعد يه ايميل برای من نزد نظراتشو راجع به زبان وبلاگ من بگه. بايد نظراتشو تو چتش با آقای سردوزامی بخونم. اونم يه جوری که همه هم می تونن بخونن. حالا ديگه از وبلاگ من به عنوان متن آموزشی استفاده می کنه. کپی رايتشو هم نمی ده.
مربوط: آهان پس بگو ..ت سوخته.
خورشيد: آره اصلا همينطوره.
مربوط: تو خوشت مياد همه ازت تعريف کنن. هنوزم عوض نشدی.
خورشيد: مگه بقيه خوششون نمياد. همه خوششون مياد.
مربوط: ولی بايد انتقاد رو هم قبول کنی.
خوزشيد: خوب قبولش سخته. ولی قبول می کنم. منتها يواشکی. دوست داشتم به خودم می گفت.
مربوط: بابا بی خيال. بيا بريم لب استخر. ابراهيم زاده منتظره. يک عالمه برگ جم کرده. از همون برگا که شبيه برگ مو هست. برای مامان بازی. يادت که نرفته؟
خورشيد: ...





مربوط: تو چت شده خورشيد؟ چرا ريختی به هم. چرا قاطی کردی؟
خورشيد: نمی دونم. تب کردم. همه تنم می سوزه.
مربوط: نکنه "دچار اون رگ پنهان رنگها" شدی؟
خورشيد: نه می ترسم که دچارش بشم. مگه يادت نيست بعدش چی می گه. "و فکر کن که چه تنهاست / اگر که ماهی کوچک دچار آبی دريای بيکران باشد." ديشب رضا رو خواب ديدم. دوباره همه چی يادم اومد. مگه ديوونم دورو بر اين چيزا بگردم.
مربوط: می خوای راجع به خيانت بنويسی؟ خوب حرف بزن. امير حسابدار هم منتظره شماها بنويسين.
خورشيد: نه نمی خوام. اصلا حرف وبلاگ رو نزن. خستم. راستی تا حالا کجا بودی؟ چرا يه دفعه رفتی با ابراهيم زاده؟ ابراهيم زاده کجاست؟
مربوط: آخه تو ديگه داشتی بزرگ می شدی. فقط بچه ها مارو می بينن.
خورشيد: پس چرا حالا اومدی؟ مگه من بزرگ نشدم؟
مربوط: نه امشب دوباره کوچيک کوچيک شدی. ياد اون موقع هات افتادم که می رفتی پشت پنجره قايم می شدی گريه می کردی. ياد اون موقعی افتادم که برای ما اسم گذاشتی. راستی چی شد اين اسمو برای ما گذاشتی؟
خورشيد: خواهرم يه دوستی داشت فاميليش ابراهيم زادهء معبود بود. ولی من نمی تونستم معبود رو تلفظ کنم می گفتم مربوط. اسم شماهارو از اون گرفتم. اول شما ها يه نفر بوديد. بعد کم کم دوتا شديد. اون يه ماهی که بيمارستان کودکان بودم ديگه رسما شديد دوتا.
مربوط: آره يادمه. پرستارام ديگه تورو و مارو می شناختن. اگه به ما سلام نمی کردن باهاشون دعوا می کردی!
خورشيد: من اصلا نفهميدم کی رفتين. يه روزی شد که ديدم مدتهاست به شما فکر نکردم .
مربوط: آخه آدم نمی فهمه کی بزرگ می شه.
خورشيد: چرا اينقدر تنم می سوزه؟
مربوط: خوب آخه تب کردی. چند لحضه قبل هم داشتی هذيون می گفتی.
خورشيد: الان شماها کجايين؟
مربوط: پيش بچه های ديگه. با اسمای ديگه. ولی ديدم امشب بايد بيام پيشت ببينم چت شده.
خورشيد: خستم. مثل اول آهنگهای پينک فلويد شده که همش صداهای مختلفه افراد مختلف مياد، از راديو، تلويزيون، مردم دورو ور، از توی خونه. سرم داره می ترکه. می خوام برم يه جايی که هيچ صدايی نياد.
مربوط: تو که از سکوت می ترسيدی.
خورشيد: آره می دونم. از سکوت، تنهايی، خيانت، توهم. از همه اينا می ترسيدم. ولی حالا از خودم می ترسم. من گم شدم. خورشيد گم شده.
مربوط: فقط خسته ای. چشاتو ببند. می خوام برات از همون قصه های هميشگی بگم. چشاتو ببند و آروم بخواب. قول می دم از همون خوابا ببينی که دوست داشتی.
خورشيد: قول می دی ابراهيم زاده رو هم بياری. می خوام باهاتون برم لب استخر. از همون بازيهای هميشگی بکنيم. با درختای بيد مجنون.
مربوط: باشه قول می دم. فقط تو بخواب.



January 5, 2002


آينه قشنگمون گردگيری شده.




خوب خيلی خوشحالم که وبلاگه من شده متن آموزشی و روش بحث زبانشناسی می شه. آدم يه جورايی تو يه جا ييش عروسی می شه وقتی می بينه اينطوری مورد تحليل قرار می گيره و در معرض قضاوت قرار می گيره. ولی من خيلی حساسم. از اولش هم گفتم بی جنبه هستم. حالا هم جنبه موندن تو دنيای وبلاگ رو ندارم.
حالم از همه اين حرف و حديثها بهم خورده. من ديگه به هيچ ايميلی جواب نمی دم (َشايد بخونمشون ولی جواب نمی دم). فقط هم از اين به بعد وبلاگهای مورد علاقه ام رومی خونم. اونهايی که دوستم هستن ايميلهای ديگه من رو دارن. می تونن به اون آدرسها ايميل بزنن اگه انتظار جواب دارن. از خواننده های عزيزم هم که که لطف می کردن و برام ايميل می زدن عذر خواهی می کنم. من اصلا شايد يواش يواش شروع کنم عادت کردن به ننوشتن وبلاگ. شايد آدرس وبلاگم رو عوض کردم. شايد هم همينجا به نوشتن ادامه دادم. به هر حال حوصله ندارم خودم رو بيشتر از اين درگير اين دنيا بکنم. خيلی کارهای نکرده دارم. تزم هم مونده. دلم هم يه چيز خيلی خاصی می خواد که نميدونم چرا داشتنش يه خورده برام دور از ذهنه. ولی هيچ کدوم اينها با داشتن اين وبلاگ حل نمی شه. انگار يه جورايی خودم رو گذاشتم سر کار. اميدوارم شما خودتون رو نذاشته باشيد سر کار.
دلم می خواد خيلی شيک به آقای قاسمی و سر دوزامی هم بگه که حالم از کارتون به هم خورد. و به نظر من خيلی به صورت مسخره ای به پر و پاچه هم پيچيدين. همه چيز اين ماجرا مثل يک حباب می موند که ترکيد.
آره خودم اول از همه گفتم که اينجا شهر آزاديه. هر کی هر چی دوست داره می نويسه. هر کی هم هر چی دوست داره می خونه و هر چی دوست نداره نمی خونه. من هم از اين به بعد نمی خونم.




خوب خوشحالم که اون واکنشی رو که می خواستم ديدم حداقل تو وبلاگ هودر و بهنام آقا. از اولشم ماجرا برای من بودار بود. اما يک لحضه فکر کردم شايد دارم اشتباه می کنم. من نمی خوام دل کسی رو بشکونم. چه اون آدم يک زن خيابونی باشه که به زور مجبور به اين کار شده چه کسی که خودش دلش خواسته اينکاره شه. و به هر حال من سعی می کنم تا جايی که ممکنه به همه مشاغل احترام بذارم. اين جريان روسپی گری و عواملی که منجر می شه يک انسانی روسپی بشه به نظر من جريان پيچيده ای هست. دکتر من می گه آدم نبايد خيلی زود قضاوت کنه و راحت ادعا کنه. می گه مثلا تا وقتی وسوسه دزدی سراغت نيومده و مو قعيت دزدی نداشتی نمی تونی خيلی راحت نظر بدی و با قطعيت بگی مثلا من هيچوقت دزد نمی شم. در اين مورد هم من خيلی اطلاعاتم کمه. اصلا نمی دونم چقدر آدم بايد بدبخت بشه که حاضر بشه يه همچين کاری رو بکنه. نمی دونم آيا اصلا اين مساله موجه هست که کسی بنا به دلايلی اين کار رو بکنه يا نه. من در اين مورد خيلی کم می دونم. برخورد جدی با اين جور آدمها نداشتم. محيطهايی که توشون کار کردم هميشه محيطهای سالم آموزشی بوده. هيچ وقت به معنای واقعی مزه فقر رو نچشيدم. خودم از وقتيکه امکانش بوده کار کردم و هميشه بيشتر از 2 تا کار برام وجود داشته. خلاصه نمی خوام خيلی اظهار نظر بکنم که يکی بگه زر زدی. اما الان با اين اندازه فهم و تجربه ای که دارم اينقدر می تونم بگم که فکر می کنم هميشه يه راهی بهتر از اين کار وجود داره. مثلا من خودم حاضرم اگر مجبور شم و احتياج داشته باشم کارهای سخت ولی شرفتمندانه ای مثل کار کردن در خانه مردم يا مرده شوری در بهشت زهرا رو بکنم اما اين کار رو (روسپيگری) نکنم چون به نظر من کار شرافتمندانه ای نيست. اما نمی دونم شيما يا بقيه همکاراش چه جوری فکر می کنن. چقدر وضعييتش بد بوده. چقدر مساله جبر در ميون بوده و چقدر مساله اختيار. اصولا شايد چون من خيلی سکس رو دوست دارم و سکس برام يه مساله مهم و خاصه اينطوری فکر می کنم.
حالا به اين کاراش کار ندارم.اما اين وسط می مونه يک چيز و اون مساله بودار بودن قضيه ايست که بعضی از وبلاگر های عزيز رو به واکنش کشوند. البته تقصير من بود که زودتر به ندا ايميل نزدم که بگم چه خبره. ولی من اونقدر سرم شولوغ بود که اصلا نصف ايميلهامو اين چند روزه جواب نداده بودم. شيما خودش گفت ايميلشو بذارم تو وبلاگم و هر جور هم که خواستم اديتش کنم. پس من هم اين بخش از ايميلش رو می ذارم توی وبلاگم. قضاوت به عهده خودتون که من حق دارم مشکوک باشم يا اينکه اشتباه می کنم.
"کی باورش می شه من ليسانس کامپيوتر داشته باشم و با داشتن مدرک MCSE به کثافت کشيده بشم؟ اگه آنقدر که به جزئييات می رسين و روش وقت تلف می کنين به کليات هم می رسيدين الان بازار کار برای همه بود يا منی که تو شهرستان زندگی می کنم به خاطر درس بايد بيام تهران و بعد از 7 سال درس خوندن با خون دل و گرفتن مدرک کسی بهم کار نده به اين جرم که من شهرستانيم، به اين جرم که کسی رو ندارم که واسطه و ضامنم بشه. به اين جرم که پارتی ندارم و مجبور باشم برای اينکه فقط زنده بمونم.....
حتما می گيد چشمت کور بر می گشتی شهرستان ولی خودتون جای من بودين با داشتن مدرک و اينهمه زحمت برای گرفتنش حاضر بوديد برين شهرستان که بشين يه زن خانه دار به زور هم شوهرتون بدن و بشينين بچه پس بندازين مثل دستگاه جوجه کشی."
با وجود اينکه شيما جان از نوشته های من تعريف و کلی هم دفاع کرده اند ولی من متاسفانه نمی تونم متقابلا حق رو به ايشون بدم. شايد سنتی فکر می کنم شايد هم پارانويا دارم. ولی هر جوری حسابش رو می کنم می بينم يا اين مزخرفات ضد و نقيض رو يه ذهن نامتعادل نوشته، يا طرف يه نويسنده است که قدرت تخيل بالايی داره، و يا اينکه ماجرا يک سر کاری بزرگه. همين و تمام (يعنی حوصله ندارم ديگه اين مساله کش پيدا کنه و کسی در موردش بهم ايميل بده).



January 4, 2002


امروز آی من خوردم زمين، آی خوردم زمين. من اصولا راه راست رو هم نمی تونم برم و يه دفعه الکی می خورم زمين (چون معمولا هواسم جای ديگه اس) چه برسه ديگه بخوام 20 کيلو کفش و چوب اسکی رو هم با خودم تکون بدم در جايی که کلی دليل برای حواس پرتی وجود داره از جمله آب و هوای خوب! اگه بدونين من امروز چه صحنه هايی خلق کردم. بدبخت مربيم فکر کنم 10 کيلو وزن کم کرد. ولی عجب هوايی بود. تو راه رفتن نم نمک برف می اومد. منم که عقده ای برف کلی حال کردم. اما از بخت بد من (که کم کم دارم به اين نتيجه می رسم که احتمالا عمله پسند هستم ) يک پسر عتيقه به من گير داد. سر دوراهی دربند سر و شمشک ديزين که مينی بوسها از هم جدا می شدن يه سری آدم اومدن تو مينيبوس ما. اين آقا هم زرت نشست پيش من. از اونجايی که من هم يه عادت بد دارم و اونم اينه که اگه ور نزنم می ميرم شروع کردم با ايشون حرف زدن. خلاصه آقا از همان لحظات اول شروع به تخليه اطلاعاتی فرمودن. احمق نمی فهميد وقتی از من می پرسه اسمت چيه يا بچه کجايی و من همون سوالها رو ازش نمی کنم يعنی اينکه ا زش خوشم نيومده .بعد که رسيديم پيست ايشون همش دورو بر بنده می پلکيد که من هم گفتم "مزاحم شما نمی شم، من مربی دارم" که البته معنيش اين بود "گورت رو کم کن ،حالم ازت بهم می خوره ،قدت خيلی کوتاهه، چاقی، احمقی" اما از اونجايی که من ارواح عمه ام الهه زيبايی هستم ايشون همون دورو برها مراقبم بودن و چشم از من بر نمی داشتن. اما نکته جالب توجه اين بود که ايشون اصلا اسکی نمی کردند. يعنی با لباس معمولی در پيست گردش می کردن. ما که نفهميديم هدف ايشون چی بود که صبح کله سحر بلند شن پول تور و پيست بدن و تا 7 شب علاف باشن. البته از حق نگذريم در يکی از صحنه های جانانه ا ی که من خلق کردم و بعدش ديگه اصلا نمی تونستم حرکت کنم ايشون کمکم کردن و چوب اسکيم رو حمل کردن. خوب من هم نخواستم دلشون رو بشکنم و کمکشون رو با کمال ميل قبول کردم! حالا ديگه بقيه ماجراهاشو که چه جوری از شرش خلاص شدم براتون تعريف نمی کنم چون احتمالا تا همينجاشو هم به خودتون گفتين "خوب به من چه."
خلاصه اين بود بخشی از ماجرای ورزش مفيد زمستانی من که 16 هزارتومن ناقابل آب خورد. آخه اين انصافه با حقوق ساعتی 840 تومن من؟ (يکی نيست بگه خوب مگه مجبورت کردن بری. می شستی خونه رو تزت کار می کردی) آی بازم ياد دردام افتادم. من برم بخوابم که دست و پا و باسن مبارکم بدجوری درد می کنن.




;)



January 3, 2002


اگه ديدين دوباره من دو سه روزی غيبم زد بدونين تو اسکی سر باسن مبارکم (همون کون سابق) يه بلايی اومده نمی تونم بشينم پشت کامپيوتر. چون از من دست و پا چلفتی اين مساله اصلا بعيد نيست.




شيما اول از همه برای من ايميل داد. يه ايميل خيلی طولانی که من تو Word کپيش کردم که سر فرصت بخونم. تقريبا 6 صفحه شده بود تو Word. تازه امشب تونستم بخونمش. خيلی چيزا تو ايميلش هست البته بيشتر جواب به کسايی هست که به من بد و بيراه گفتن. منتها به اين بهانه حرفهای دلش رو هم زده.
من بنا به دلايلی که برای خودم کاملا محکم و متقاعد کننده است نمی خوام هيج نظری در اين مورد فعلا بدم. من فقط يه مدت ناظر خواهم بود و حرفارو گوش می کنم. فقط همين. شايد بعدا نظرمو دادم، شايد هم نه. به حر حال اگه دارم نا اميدتون می کنم معذرت می خوام. من همينطوريم ديگه کاريشم نمی شه کرد.
اما يه چيزی رو می خواستم بگم. شيما جان تو ايميلشون نوشتن که MCSE خوندن. خوب ايها الناس به فکر کار باشين براش. اين يه کار رو که می تونين بکنين؟




تو روزنامه ايران يه خبر خيلی جالب خوندم کلی شاد شدم. نوشته بود که يه شماره تلفن داره سازمان چی چيک می ذاره برای بچه های آزار ديده که زنگ بزنن شکايت کنن. آقا ما که کلی خنديديم به اين موضوع. فکر کنين مثلا زهرا که 9 ماهشه زنگ بزنه به اين شماره و بگه "ونگ، ونگ، اوَه اوَه......" خلاصه خيلی باحال می شه. مثلا آرين گلشنی هم می تونه الان از اون دنيا زنگ بزنه و شکايت کنه از دست بابش و نا برادريش. راستی می دونين مامان آرين چون پول نصف ديه رو نداشت رضايت داده؟ يه دوستی می گفت روزانه 6 تا 8 تا مورد بچه ميارن بيمارستان مفيد که مورد آزار قرار گرفتن و درصد زياديشون تحت آزازر جنسی پدر قرار گرفتن. تا حالا رکورد مجازات دو سال حبس بوده! بامزه نيست؟
هر کی هر چی می خواد بگه ولی به نظر من اگه قرار مجازات اعدام وجود داشته باشه اينجور پدر مادرها از همه بيشتر مستحق اعدام شدن هستن. يا حد اقل حبس های طولانی مدت که يارو فکر نکنه چون بچه رو پس انداخنه هر غلطی دلش بخواد می تونه با اين گلهای باغ بهشت بکنه. اَه اَه اَه.



January 2, 2002


من تو ترک اعتياد به سر می برم. ترک اعتياد به سيگار و به اينتر نت. دنيای سايبر دنيای بی رحميه. يه دنيای غير واقعی. يه دنيای مجازی. دکترم ايده جالبی داره. اون می گه برای اين اين دنيا مجازيه که تو فقط وقتی توش زنده ای که بهش وصل هستی. اگه يه موقع disconnect بشی مردی. مرگ و زندگيت به وصل شدنت بستگی داره و راستم می گه. ما وجود داريم، گوشت و پوست و خون و روح داريم. اين خيلی فاجعس که وقتی هنوز داری نفس می کشی،فکر می کنی، و قلبت می طپه تورو مرده به حساب بيارن. تو اين دنيا همه ماسک دارن. هر کی هرجوری که دلش می خواد خودشو معرفی می کنه. تو چشم آدما رو موقع حرف زدن نمی بينی. حتی مثلا خود من. خورشيد خانوم. من ممکنه يه مرد چاق سيبيلوی پشمالو باشم که هوس کردم مردم رو بذارم سر کار. کی می فهمه؟ شايد الان دارم غش غش به ريش ملت می خندم. کی می فهمه؟ توی دنيای واقعيش همه ماسک دارن. چه برسه به اينجا که تو نمی تونی گرمای تن آدمهارو حس کنی. نمی تونی لبخندشونو ببينی. نمی تونی با نگاهاشون حرف بزنی. من از اين دنيا می ترسم. فکر کنين چه بلايی ممکنه سر آدم بياد اگه آدم تو اين دنيای مجازی مثلا عاشق بشه.
خلاصه می خوام سعی کنم کمتر وارد اين دنيا بشم. اصلا از اولش هم می خواستم از دنيای بيرون فرار کنم. برای همين اومدم اينجا. ولی حالا می بينم اينجام مشکلات خودشو داره. تازه واقعی هم نيست. اصلا چی واقعيه؟ چرا نميرم دنبالش بگردم ببينم چی واقعيه؟




من يه دوستی دارم که يه جورايی مثل دون خوان می مونه برام. البته دکتر من بوده. يه زمانی برای درمان سردردهام پيشش می رفتم. يه مدتی سردردهام خوب شد. ولی بعد دوباره همهش بر گشت. ولی برای من سردر بهانه بود. می رفتم که پيشش حرف بزنم و حرفاشو بشنوم. اين دکتر من مثل همه آدمهاست. مهمونی می ره، می رقصه، شيطونه، انواع تفريحات سالم و ناسالم رو انجام می ده، يعنی يه جورايی جنبه های بيرونيش مثل بقيه آدمهاست. ولی از اون ور يه چيز خاصی داره که من نمی دونم اسمشو چی می تونم بذارم. يه جور انرژی، يه جور بينش، نمی دونم يه چيزی داره تو خودش که وقتی حرف می زنه باعث می شه آدم صدای خودشو بشنوه. نمی دونم خيلی موقع ها يه حرفايی می زنه که شايد خودم از قبل می دونستم، ولی نمی دونم چرا نمی ديدمشون. يه جورايی کمک می کنه بزرگ بشم. آخه از روز اول حواسش به من بوده. از روز اولی که تصميم گرفتم بزرگ بشم کنارم بوده. نمی دونم چقدر بزرگ شدم. شايد خيلی کم شايد هم خيلی زياد. ولی هر چی بوده با کمک اون بوده.
ديروز صبح يه دفعه همين آقای دکتر بهم زنگ زد. من خواب بودم ولی نمی دونم چطور شده بود که تلفنم رو يادم رفته بود بکشم. خلاصه از خواب پاشدم و گوشی رو برداشتم. بهم گفت چی شده؟ چرا هی داری موج می فرستی؟ چرا داری داد و بيداد می کنی؟ و من کف کرده بودم. آخه شب قبلش خيلی داد زده بودم و گريه کرده بودم. اثراتش هم تو وبلاگم بود. مونده بودم. چه طوری صدای داد منو شنيده بود؟
رفتم پيشش. يه خورده داد و بيداد کردم. يه خورده حرفاشو گوش کردم آرومم گرفت. شايد بعضی اوقات حرفاشو اينجا بيارم.




سلام،
من بالاخره ار سفر بر گشتم. جای دوری رفته بودم. خيلی دور. يه جايی درون خودم. جايی که انگار خيلی وقت بود ازش دور شده بودم. از خودم ، و از خدا.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage