خورشید خانوم



« January 2002 | Main | March 2002 »


February 27, 2002


بعضی از وبلاگ نويسای عزيزمون که ايران زندگی نمی کنن بدجوری دلشون برای ايرون و حال و هوای خريد عيد و غيره تنگ شده. می خواستم بگم يک هفته اصلا هم دلتون تنگ نشه چون نمايشگاه فروش بهاره تو نمايشگاه بين المللی شروع شده. تو اين نمايشگاه که هر سال قبل از عيدبرگزار می شه هر نوع جنسی که مردم مخصوصا شب عيدی احتياج دارن پيدا می شه اونهم با قيمتهای خيلی ارزونتر از بيرون. به خاطر همين هم مردم هجوم ميارن به اين نمايشگاه. ترافيک اتوبان پارک وی و خيابون سئول اونقدر زياد می شه که رو ترافيک تموم شهر تاثير می ذاره. به قول خودم خيابونا تو اين يه هفته ماشين بالا ميارن. خلاصه امروز که من از دست اين ترافيک دهنم سرويس شد. فردا هم بيشتر سرويس می شه چون ساعت 4:20 بايد از خيابون فلسطين خودم رو هر چه زودتر برسونم چهار راه پارک وی. دوستام اونجا ميان دنبالم که بريم مهمونی و من لازانيا درست کنم. خلاصه با اين ترافيکی که من می بينم فردا شب مهمونا پيتزا تلفنی خواهند خورد!
فعلا اگر در هر جای ديگه ای غير از تهرون هستيد خوشحال و آسوده باشيد که از شر اين ترافيک وحشتناک در امانيد!




امروز رفته بودم خانه هنرمندان. جشنواره فيلم کوتاه باران بود. يه جورايی به زنا مربوط می شد. يعنی فيلمسازان زن يا فيلمهای کوتاه در مورد زن. حاتمی کيا سخنرانی داشت در مورد زن در سينمای ايران. حرفای جالبی زد. مخصوصا از اين نگاهش خوشم اومد که می گفت سينما هر چقدر هم شخصی باشه باز يه جوری آيينه اون چيزيه که تو جامعه می گذره. برای همين می گفت من نمی تونم دروغ بگم و زن رو بيشتر از اون چيزی که تو واقعيت جامعه ما حضور داره توی فيلمهام بذارم. البته منظورش بحث کميت بود. و گرنه به قول خودش به اين قائل بود که زن خيلی تاثير گذاره و حتی اگه توی فيلمی حضور فيزيکی نداشته باشه باز هم بايد اون کيفيت حضورش تو زندگی مردا حس بشه. خاتمی کيا زن رو زن ميدونه و از اون بالاتر يه آدم. نه يه موجودی که يا بايد ازش سوپر من ساخت يا انداختش يه گوشه و با دادن يه اتو به دستش بهش هويت داد.
درواقع قرار بود سينما گران جوان ازش سوال کنن ولی بعضی از سوالها اونقدر چرت بود که خدا می دونه. يارو مثلا از کار حاتمی کيا تعريف می کرد و منتظر جواب بود. حاتمی کيا هم مونده بود که آخه به چی بايد جواب بده. يک عالمه سوال تو کلم بود که ازش بپرسم از جمله اين سوال تکراری که اصلا چرا بر می داريم سينمای زن را جدا می کنيم و بحثی به نام سينماگران زن رو پيش می کشيم. آيا تا به حال مثلا جشنواره سينمای مردونه داشتيم؟ چرا اگه زن يه کاری بکنه خيلی خاصه و می گن نگاه کن فلانی رو! زنه ها! ولی هيچ سوالی نپرسيدم چون همش يک ساعت وقت بود و دلم نمی خواست من که نه سر پيازم نه ته پياز از وقت بچه های سينماگر کم کنم.
راستی يه حرفی زد حاتمی کيا که خيلی به مذاق بعضيها خوش نيومد اونم اين بود که می گفت در چند سال اخير خيلی راه برای خانومها بازتر شده . حتی در بعضی از زمينه ها فرصتهای بهتری برای خانومها به وجود مياد. من هم دقيقا همين احساس رو دارم. شايد من برخورد چندانی نداشتم ولی چه تو کارم و چه تو رشته ام به هيچ عنوان با مشکلی به نام جنسيت و مونث بودن بر نخوردم. حاتمی کيا می گفت اکثر خانومها تنبل هستن. خودشون اونطور که بايد و شايد کار و مطالعه نمی کنن. خيلی عدم پيشرفتشون تقصير اينکه يه زن هستن نيست. می گفت اکثر زنها بعد از ازدواج خودشون رو ول می کنن و خلاقيتهای گذشتشون رو فراموش می کنن. و می گفت به شدت به اين موضوع اعتقاد داره که جامعه ما يه جامعه زن سالاره.
من هم تا يه حدودی با حرفش موافقم. اصولا به نظر من بخش اعظمی از بلاهايی که سر زنها مياد تقصير خودشون هم هست چون اجازه ظلم ديدن رو به هر نحوی دادن و خودشون رو وا دادن.




سلام سلام! يه سايت جالب کشف کردم يا اينکه نمی دونم اون منو کشف کرد. به هر حال، اين سايت ادبيه و يک عالمه از اون داستان کوتاها که من دوست دارم توش داره. اسمش دريچه است.




من امروز از اون کارا کردم که تو عمرم نکرده بودم. ساعت 7:30 صبح از خواب پاشدم و رفتم ابروهامو برداشتم. خودمونيم يه خورده احمقانه نيست آدم از خواب عزيزش بزنه بره دنبال اين کارها؟ اونقدر به آرايشگر بيچاره تو دلم فحش دادم که اين موقع وقت داده که نگو. چقدر زندگی جالب می شد اگه مثلا خانومها با ابروی پر و يک عالمه مو و دماغ کوفته قلقلی(مثل مال من) خوشگلتر بودن! خدا بگم اين بلقيس ملکه صبا و حضرت سليمان رو چيکار نکنه که اين عادت بد رو بنا نهادند. جريانش رو شنيدين؟ حضرت سليمان می ره قصر بلقيس. قصر با آينه سنگفرش شده بوده. حضرت سليمان لنگ و پاچه پشمالوی بلقيس رو رو آينه ها می بينه و حالش بهم می خوره. بعد معلوم نيست از کجا پدر بزرگ اپيلاسيون کشف می شه. خدا نگذره ازشون.




يه بچه مثبت و منفی پيدا شده می خواد جا پای پژمان خدا بيامرز بذاره. پژمان خودش کم بود وای به حال اينکه يکی شبيه اون هم سر و کلش پيدا بشه!
راستی پژمان بهتون سلام رسوند و گفت همتون رو دوست داره (بسکه اين بچه خوش اشتهاست!). در ضمن ايشون کماکان درد لپ تاپ دارن و فرمودن به محض اينکه لپ تاپ بخرن افتخار می دن مرتکب وبلاگ نويسی می شن. خدا رحم کنه! ؛)




هيس پيداش شد. آقا جون چرا خبر نمی دی وقتی می خوای ناپديد شی? مگه اينجا هر کی هر کيه؟




يادتونه ديشب گفتم دلم شعر می خواد؟ تو وبلاگ راستين اين شعر رو خوندم خيلی دوست داشتم. کاشکی ...

"روزي نامت را خواهي گفت
به فريادي از پس بلندي افکارت
و به راستي چشمانت
روزي که مردمان
عادت داروغه بودن را از ياد برده باشند
و ديگر چانه ات
موازي بستر سايه ات خواهد بود
و عمود بر رهايي گيسوانت زير باران
روزي با تو دست خواهم داد
بي محاباي چشمي تنگ و در کمين
نامت را خواهم پرسيد
و به نامت ساغري ديگر خواهم ريخت"

80/12/7 تهران
نوشته شده در ساعت 11:12 PM توسط rasteen panahandeh




ديشب رفتم سراغ بالش هام و حسابی دق و دليم رو درآوردم. تو وبلاگ دنتيست يه بار خوندم که گفته بود گريه برای دخترا خوبه. البته اون از روی بدجنسيش گفته! ولی خوب زياد هم اشتباه نکرده. ميگيد نه برين از پينک فلويديش بپرسيد که هر کاری می کنه نمی تونه گريه کنه و عوضش خنده های هيستريک و غير هيستيريک می کنه. (عين ماجرای ديرز ختم مريم که منو پينک فلويديش به جای اينکه بريم تو مسجد عين مرغ پر کنده تو کوچه وايساده بوديم پيش عليرضا. من زار زار گريه می کردم و پينک فلويديش همينطور می خنديد. کل ماجرا رو، البته اون قسمتهاييش رو که ميشه به زبون آورد، پينک فلويديش تو وبلاگش نوشته.)

خلاصه آسمون ديشب خيلی بارونی بود. بالهای فرشته هام خيلی سبک.



February 26, 2002


کلمه هام گم شده بود. اشکام تموم شده بود. آخه نمی دونين عليرضا چه جوری اون دور دورا رو نيگا می کرد. خيلی چيزا ديده بود. يادش ميره؟
نمی دونين عکس مريم چقدر قشنگ بود. روژلب قرمز.
دلم شعر می خواست. آخه کلمه هام گم شده بود. دلم بارون می خواست. آخه اشکام تموم شده بود.
دوست ندارم بدونم آخرش چی می شه.
ميرم سراغه بالش هام. سرمو بذارم رو بالش هام و چشامو ببندم می رم تو اون آسمونه که بارونيه. فرشته ها منو می برن. آخ که چقدر دلم می خواست....

شب به خير



February 25, 2002


توضيح:
دوستم پنج شنبه مهمونی داره. قراره من براش غذا درست کنم. قرار شد چيزهايی رو که بايد بخره براش ميل کنم. گفتم دستور غذا رو هم براش بفرستم که اگه يه موقع از دست اين جريان تزم سکته کردم پس افتادم خودش بتونه درست کنه. بعد فکر کردم ديدم منکه قراره اينو تايپ کنم خوب بذارمش تو وبلاگم. حسنش اينه که آقايونی که از بعد از خوندن ده فرمان من تصميم گرفتن آشپزی ياد بگيرن هم بتونن استفاده کنن. خانومها که می دونم از من آشپزيشون خيلی بهتره و احتياجی به اين دستورالعمل ندارن!

*****
*مواد لازم برای يک پيرکس لازانيا:
پيرکس: يک عدد
لازانيای بن ساله: 1 بسته
پنير پيتزای ورقه ای شير آوران يا مطهری: 1 بسته
گوشت چرخ کرده: 1 بسته فريزری
پياز: هر چقدر دلت خواست
فلفل دلمه ای: 1 عدد (اگه دورو بريهات از فلفل دلمه ای بدشون مياد بهشون کلک بزن و فلفل رو تو گوشت رنده کن!)
قارچ: يک بسته ترجيحا بزرگ
شير: 3 ليوان
آرد نون سنگک: 6 قاشق غذا خوری
سس گوجه فرنگی و آويشن: به ميزان کافی
کره: يه خورده
قابلمه گنده: 1 عدد
قابلمه کوچک: 1 عدد
ماهيتابه: 2 عدد
فر: يک عدد

*نحوه تهيه سس سفيد نسخه 5/1 :
شير و آرد و نمک و فلفل رو بريز تو قابلمه تفلون. بعد همونطور سرد سرد سعی کن آرد رو توی شير حل کنی. بعد که ديگه هيچ گوله آردی نموند بذارش روی گاز با شعله ملايم بجوشه و تو هم آروم آروم همش بزن. اگه خوب هم نزنی آرد گوله می شه. بعد از يه مدت خودت می بينی که شير خودش رو می گيره! و تبديل به سس می شه. بعد زيرش رو خاموش کن. يه خورده کره بريز توش. خودش با حرارت! سس آب می شه و تو خوب همش بزن.

*نحوه تهيه لازانيا نسخه 6/1:
اول از همه قارچهارو کلفت کلفت خورد کن و تو روغن يا کره تفت بده. اول زير گاز زياد باشه بعد کم. نذار آب قارچ زود خشک بشه که قارچها سرخ بشه و کوچولو بشه. يه جورايی سعی کن بپزه. بعد فلفل دلمه ای و پياز رو خورد کن و تو ماهيتابه سرخ کن. بعد گوشت رو بهش اضافه کن و نمک فلفل هم بزن. وقتی گوشت سرخ شد بهش رب بزن و يه تفتی بده. بعدش يه خورده آب بهش اضافه کن. و آخر سر قارچهارو هم بهش اضافه کن. ولی روغن قارچ رو نگه دار.عجب خنگيم اصلا چرا توضيح می دم عين مايه ماکارونيه ديگه! فقط فرقش اينه که مايه لازانيا آبدار نيست و خشکه.
لازانيا رو بريز توی قابلمه گنده آب جوش که توش نمک هم ريختی. بذار 10 دقيقه تا يه ربع بجوشه. 3 چهار دفعه با کفگير همش بزن. نرم که شد برش دار آبکشش کن. (اگه زيادی بجوشه تيکه تيکه می شه اونوقت بايد به روش وصله پينه کار کنی. اگه هم کم بجوشه خوب نمی شه)
(توضيح اضافه: برای صرفه جويی تو وقت می تونی مايه ات رو وقتی درست کنی که آب لازانيا داره می جوشه)
بعد که همه اينها آماده شد کف پيرکس رو با روغن قارچ چرب کن. يه لايه لازانيا بذار. يه لايه گوشت و قارچ. روش هم سس سفيذ پخش کن. بعد دوباره يه لايه لازانيا بذار، يه لايه گوشت و قارچ و روش سس سفيد بريز. بعد روش يه لايه لازانيا بذار. روی لازانيا سس گوجه فرنگی بريز و سس رو با پشت قاشق روی لازانيا پخش کن. بعد روی سس آويشن بپاش. اونوقت روش رو با پنير ورقه ای بپوشون. بعد بذار تو فر بين 20 تا 40 دقيقه بمونه. همه چيه لازانيا پخته. بستگی به خودت داره که چقدر تو فر بمونه.
در آخر بهت هشدار ميدم که بعد از اين دنگ و فنگها و بعد ازناخونکهای لازمه ديگه ميلت نخواهد کشيد که از اين لازانيا بخوری و اونوقت بقيه ممکنه فکر کنن توش زهر ريختی! ؛)





آقا جان من يه مدتی باز شور برم داشته بود احساساتی شده بودم يادم رفت به اطلاع امت هميشه در صحنه بلاگر دات کام برسونم که من بالاخره پيتزاهه رو از امير حسابدار گرفتم تا مشت محکمی زده باشم بر دهن استکبار جهانی که می گه زنها ضعيفن و زورشون به مردا نمی رسه. اونقدر پيتزاهه چسبيد که نگو. اسکناس هارو که امير حسابدار می شمرد اصلا يه لذت خاصی ته دل من موج می زد. به اين می گن پشت کار!
يه جماعتی از اين وبلاگر ها هم با ما بودن که همه سيب زمينی های منو خوردن و هيچی برام نذاشتن. يک نفرشون هم نرفت برای من کبريت بگيره. باز هم معرفت همين امير حسلبدار که هم پيتزاهه رو داد هم کبريته رو گرفت هم با وجود اينکه دودی نيست يه نخ سيگار کپتن بلک برام آورده بود . می خواستم پتشو بريزم رو آب! ديدم نه بچه خوبيه. شايد دوباره سر يه چيزی شرط بستيم و باخت! خلاصه ديگه نمی گم چرا بعضيها اکباتانو از ما که 23 ساله اينجا زندگی می کنيم بهتر می شناسن. ديگه نمی گم بعضيها جلوی مسجد اکباتان چه کارهايی که نمی کردن (استغفرالاه). نمی گم چطوری بعضيها تو اسکی سر از پيست مسابقه در ميارن و الکی می خورن زمين که بعضيها کمکشون کنن. ديگه اصلا نمی گم چرا بعضيها به کلاس فرانسه اينقدر علاقمند شدن و با پشتکار فراوون تو کلاسی که همش دختره فرانسه می خونن! تازه نمی گم تو هواپيما دوستشون (بين خودشون دوستشون صداش می کنن) چند دفعه به هوای دستشويی (بخونيد مهموندارهای خوشگل) تا ته هواپيما رفتن و اومدن. نه امير جون اسرارت پيش من حفظه! ؛)
اما امان از دست اين جماعت وبلاگ صاحاب! اون شب اونقدر ما حرف زديم که کم مونده بود پرتمون کنن از سان سيتی بيرون. من اين وسط به يه نتيجه جالبی رسيدم. اونم اين که معمولا بعضی از آدمهای شيکمو و وراج وبلاگ نويس می شن! البته بلا نسبت شماها من خودمون رو می گم. اون شب سه ساعت تموم هممون داشتيم هی می خورديم و در آن واحد همه با هم حرف می زديم. هيچ کس حرف اون يکی رو گوش نمی کرد! همه فقط حرف می زدن. بقيه هم مارو با تعجب نگاه می کردن. يه خانوم و آقای خيلی محترم هم باهامون بودن که استثنااً زياد حرف نمی زدن. البته خوب فکر کنم درصد الکل خون آقای محترم بالا رفته بود حواسش نبود! اما امان از دست بقيه! واقعا خدا به خير گذروند اون شبو که بلايی سر کسی نيومد و دست هيچ کس لای در نموند! البته خوب شد اون خانوم محترم رانندگی کرد و گرنه اگه آقای محترم رانندگی می کرد که احتمالا الان ما جمعيت وبلاگرهای بهشت زهرا رو تشکيل می داديم. راستی اينم بگم آقای محترم انتقام مطلب من در مورد جواتيسم رو حسابی گرفت و تو ماشين 3، 4 تا آهنگ دبش دامبولی گذاشت تو مايه های :"واچ يو گانا دوو ابات يور بيبی جوون، کاز شيز چييتينگ آن يوو"
ترجمه:
What you ganna do about your baby joon, 'cause she's cheating on you
خودمونيم يکی از آهنگا خيلی قری بود من هم دو سه تا بشکن زدم!



February 24, 2002


راستی پينک فلويديش يه مطلبی نوشته در مورد يه وبلاگی که به نظر من به فحش نامه نزديک تره تا وبلاگ. من با نظر پينک فلويديش موافقم. من هم لينک اون وبلاگ رو نمی ذارم چون وقتی کانترش رو ديدم فهميدم که ويزيتورهای کمی داشته و شايد خواسته با اينکار ويزيتورهاشو زياد کنه. به هر حال دوست عزيز تو حق داری از وبلاگ بقيه خوشت نياد و فکر کنی بقيه احمقن. اما فکر نمی کنی وبلاگ جای گير دادن به بقيه همسايه ها و فحش دادن به اونها نيست؟
خيلی از وبلاگها هستن که من خيلی دوسشون دارم و هميشه می خونمشون. اما اونها از من خوششون نمياد. من اصلا ناراحت اين موضوع نيستم. هر کسی يه سليقه ای داره. اما اصلا خوشم نمياد از اين برنامه هايی که تو درست کردی. انگار کاری نداری جز اينکه به بقيه گير بدی. اصلا اگه وبلاگ من به تو سردرد می ده چرا می ری باز می خونيش؟ من راضی نيستم تو درد بکشی. حوصله ندارم و دلم نمی خواد به خاطر حداقل وجود من فضای وبلاگها مسموم شه. اگه من حرصتون رو درميارم تورو خدا جون مامانتون وبلاگم رو نخونين. من اگه يه دونه خواننده هم داشته باشم خوشحالم و برام کافيه. به خدا ناراحت می شم وقتی می بينم نوشته های من که يه آدم خيلی معمولی هستم باعث آزار کسی شده. بابا بی خيال. اينجا فقط يه وبلاگه. اينقدر گندش نکنين و خونتون رو به خاطرش کثيف نکنين.




ماجرا از اونم که فکر می کردم خر تو خر ترشده. تا 10 اسفند بيشتر فرصت ندارم که پروپوزال تزم رو به تصويب برسونم. وگرنه دوباره 6 ماه ديگه عقب ميفتم. يکی از استادهای عوضی که حالم ازش بهم می خوره امشب گير داده پای تلفن که نمی شه بوف کور هدايت رو با خشم و هياهوی فاکنر مقايسه کنی. بايد بری با کافکا مقايسه اش کنی. آخه يکی نيست به اين بگه تو چه طور می تونی قضاوت کتی من نمی تونم اينکارو بکنم وقتی پروپوزالم رو نخوندی؟ حالا من همش 4 روز ديگه وقت دارم که يه خاکی به سرم بريزم. پروپوزالم در مورد فاکنر آماده است اما اين يه دفعه گير داده. مرتيکه تا تونست هم پای تلفن لاس زد. اگه استاد راهنمای من بشه من خودمو می کشم اما تز نمی نويسم. مرتيکه پنجاه سالشه. زن هم نداره. حال آدم بهم می خوره وقتی باهاش حرف می زنه. حالا اينها يه طرف، خيلی جالبه که من چه جوری پرو پوزالم رو تو 3 روز عوض کنم و برم رو کافکا کار کنم تازه مدير گروه هم بخونه و همه امضاها رو بگيرم و تصويب هم بشه؟! فردا می رم زورم رو می زنم که همين پروپوزال رو قبول کنن. اگه قبول نکنن بدبختم. شايد اصلا اونوقت بی خيال مدرک گرفتن شم.




يادم رفته بود اينو بهتون بگم که آی من جمعه خنديدم، آی خنديدم. اين مربی من هميشه منو تا پايين پيست همونجايی که وسايل رو تحويل می ديم با اسکی مياره. من هم هر دفعه اونجا يه گندی می زنم. دفعه پيش که از برفا منحرف شدم رو گلا و يه مسيری رو رو گلها اسکی کردم و بعد شتلق خوردم به يکی از اين دکه ها در حالی که همه جونم گلی شده بود.
جمعه هم دوباره خيلی عالی تا پايين اومدم بدون اينکه هيچ اتفاقی بيفته که يه دفعه سرعتم زياد شد و من جون عزيز هم ترسيدم و قاطی کردم و به جای اينکه سمت راست ببيچم سمت چپ پيچيدم. چشمتون روز بد نبينه. طرف يه پرتگاه رفته بودم که لبه اش رو با چوب و طناب حصار بندی کرده بودن. خلاصه من از کمر به اين طنابه آويزون شده بودم و همينطور پا در هوا مونده بودم. يعنی اگه طنابه پاره می شد پرت می شدم اون پايين. اما اونقدر از قيافه و حالت خودم خندم گرفته بود که نمی تونستم تکون بخورم! فکر کنيد من لنگ دراز خرص گنده با 2 تا چوب 185 سانتيمتری بين زمين و آسمون معلق باشم. اگه يه خورده کمتر می خنديدم متوجه می شدم که اگه يه خورده خودمو بکشم بالا می تونم رو برفا بشينم. اما مگه خندم بند ميومد. ملت هم همه نگاه می کردن و می خنديدن. پسر مربيم بيشعور می گفت خورشيد خانوم عين برنامه "لحظه ها"ی تلويزيون شده بود! خلاصه هر وقت دلتون گرفته بود و می خواستين بخندين يه سر با من دست و پا چلفتی بياين اسکی. هميشه يه چيزی هست که بهش بخندين. از پاهام که تو هم گره می خوره، از قيافه ام موقع رفتن با بالابر، از چسبوندن عينک آفتابی شکسته ام با چسب زخم. خلاصه هميشه يه چيز مسخره ای هست.



February 23, 2002


اين زندگی من واقعا خر تو خره. يه مدت زده بود به سرم دفترچه خاطرات درست کنم و وقايعی رو که اتفاق می افته هر روز توش بنويسم. مخم سوت کشيد از بس که خر تو خر بود. بی خيالش شدم.

*چهارشنبه:
ساعت 9:15 شب: از سر کار خسته ميام خونه. مانتو و مقنعه ام رو درنياوردم که بابام می گه بيا يه چيزی برای شام درست کن مامانت تازم می خواد بره نماز بخونه. چی بهش می تونم بگم؟ می رم لباسام رو در ميارم و دست و صورتم رو می شورم و می رم تو آشپزخونه. ساعت 10 شام حاضر می شه. بعد از شام با يکی از دوستام تلفنی حرف می زنم. بعد می رم ظرفهارو می شورم. يک عالمه ورقه بايد صحيح کنم. ساعت 12 کارهام تموم شده. می رم سراغ کامپيوتر. 6 تا ايميل برای وبلاگمه که بايد جواب بدم. 3، 4 تا ايميل هم دوستام زدن که به اونهام جواب می دم. می رم چند تا وبلاگ می خونم. 4 خط تو وبلاگم می نويسم چون می دونم 5 شنبه جمعه نمی رسم بيام سراغش. دارم از خواب می ميرم. چند تا کار ديگه هم تو اينتر نت دارم. اما حتی با دوستام هم سلام عليک نمی کنم و کامپيوتر رو خاموش می کنم. ساعت 2 می رم تو تختم. تا ساعت 3 از پادرد تو تختم غلت می زنم. نمی دونم کی خوابم می بره.

*پنج شنبه:
ساعت 6:30 صبح: ساعت زنگ می زنه. فحش عالم و آدم رو بهش می دم. کی گفته من بايد کار کنم؟! چرا بابام اونقدر پول نداره که من کار نکنم؟! گور بابای هر چی کلاس و درس و انگليسيه!آی ی ی ی خدا خوابم مياااااد. ياد پينک فلويديش می افتم و اينکه اگه ايندفعه دير کنم احتمالا برج ميدون آزادی رو می کنه تو يه جاييم. از جام پا می شم. حاضر می شم. آژانس زنگ می زنم و می رم سر کار.
ساعت 8 صبح : می رم سر کلاس اولی که تا ساعت 11:45 ادامه داره. دو نفر از شاگردام غايب هستن و کلاس خيلی جو خوبی داره. کلی با بچه ها می گيم می خنديم. بالاخره عنصر نامطلوب کلاس رو کشف کردم. همين دوتايی که غايبن کلاس رو خراب مي کنن. يکيشون از اون درس خون گه هاست که اگه با شاگرد ضعيف تر از خودش تو يه گروه بيفته دهنش رو سرويس می کنه. اون يکی هم يه جورايی لوسه و حوصله منو سر می بره. ساعت 10:30 يعنی نيم ساعت بعد از زنگ تفريحشون و شروع ساعت دومشون يکی از شاگردها دقی درو بازمی کنه و مياد تو کلاس. دلم هری می ريزه پايين. ترسيده بودم که نکنه رئيس بزرگ اومده observe کلاسم يا کنترل کيفيت. اين شاگرده که اينقدر شيک سرش رو ميندازه ساعت 10:30 مياد تو کلاس يه خانوم 35 سالس که خودشم معلمه. بيچاره بيماری روانی داره و چند وقت هم بستری بوده. می گه پنج شنبه ها تعطيليشه و دکتر گفته نبايد خونه بمونه. برای همين مياد کلاس زبان. بار دومشه اين ترم رو می خونه. خنگ هم نيست. ولی مشکل اينه که حواصش پرته. بعد هم اينطوری که آخر کلاس مياد هردفعه هيچی از درس رو نفهميده. سر قسمت تمرين می رسه که برای همين هميشه گيج می زنه و من کلی بايد جون بکنم هر دفعه که يه خورده حاليش کنم چه خبره. ساعت 11:45 بالاخره زنگ رو می زنن.
11:45: وقته ناهاره. ساندويچم رو می خورم. معلما خيلی چرت و پرت می گن. حوصله شون رو ندارم. پينک فلويديش از خونشون بهم زنگ می زنه. يه خورده با هم می خنديم و غيبت اين و اونو می کنيم! زنگ رو که می زنن عزا می گيرم. الان خواب رو به هر چيزی ترجِح می دم.
12:30: با هر جون کندنيه می رم سر کلاس. اين کلاسم رو خيلی دوست دارم. بچه هارو که می بينم خواب ماب يادم می ره. درس رو شروع ميکنم و صدای غش غش خنده ها از کلاسم بلند می شه. ورقه هاشون رو که صحيح کرده بودم يادم رفته بيارم. کلی حرص می خورم. اونها هم!
ساعت 4:15: بالاخره زنگ می خوره. باورم نمی شه که کلاسهای امروز تموم شده. می رم تو دفتر. دلم می خواد يک دقيقه پاهام رو دراز کنم. اما نمی شه چون يکی از خواجه های حرمسرامون توی دفتره. ما دوتا معلم مرد داريم تو واحدمون که يکی از يکی پرونده تره! هردوشون هم شديدا فضول هستن و خدا نکنه که يکی حرفی بزنه و اينها اظهار نظر نکنن. يکيشون زيادی بهش احساس مودبی دست داده و در ضمن از زنش هم متنفره. اون يکی زيادی بهش احساس بانمکی دست داده و فکر می کنه جری لوييسه. خلاصه پنج شنبه آقای جری لوييس که از وقتی سبيلهاشو زده من و يکی ديگه از معلمها بدجوری عاشقش شديم و سرش دعوا داريم!!! موسسه است. زنگ هم که می خوره خيال نداره بره. برای خودش نسکافه درست کرده و نشسته که با کيک بخوره. می خوام آرايش کنم. اما انگار خيال نداره بره اين آقا. توالت هم اشغاله. خلاصه می رم پشت ديوار قايم می شم که منو نبينه و لی من بتونم تو آينه خودم رو ببينم و مقنعه ام رو در ارم که موهام رو مرتب کنم. بعد می رم تو دفتر ثبت نام درو می بندم و آرايشم رو می کنم. وقتی ميام بيرون هنوز آقا نشسته . جلوی رژ لبم رو با دستمال می گيرم که نبينه. حوصله اظهار نظر ندارم. پالتوم رو می پوشم و از موسسه می رم بيرون.
ساعت 5: می رم پيش دوستم. قراره بريم بيرون که برای مهمونی سالگرد ازدواجش که هفته ديگست لباس بخره. شوهرش هم می خواد بياد در نتيجه تا ساعت 6 بايد صبر کنيم که کارش تموم شه. راه می افتيم بريم تجريش بازار قائم. وای چه افتضاحيه خيابونا. حالم از هر چی ماشينه بهم می خوره . هر دفعه که پنجشنبه عصر می رم از خونه بيرون به خودم فحش می دم و ميگم ديگه دفعه بعد نمی رم. ولی باز هم می رم! تقريبا دو ساله که بازار قائم نيومدم. خوشم نمياد خيلی از اين بازار مخصوصا که هر دفعه که ميرم توش راه خروجی رو گم می کنم! تا ساعت 9:30 دنبال کفش و لباس می گرديم برای دوستم. ساعت 9:30 بابا عصبانی زنگ می زنه. تازه يادم می افته که مامانم رفته مراسم دعای عرفه و من بايد زود می رفتم خونه که شام درست کنم. با دوستام که منتظر خياطی بودن خدافظی می کنم و می رم. طبق معمول 3 دور دور خودم می چرخم تو بازار و نمی تونم راه خروجی رو پيدا کنم. بچه سوسولهای علاف پاساژ متلک می گن. من هم خيلی شيک از يکيشون مودبانه می پرسم چه جوری برم بيرون. اونم يه دفعه مودب می شه و راه رو نشونم ميده.
ساعت 9:40 شب: سر پل تجريش جلوی بازار قائم وايسادم و می خوام دربست بگيرم. يک عالمه ماشين هست. می گم دربست اکباتان. می گن 3000 تومن، 3500! مخم سوت کشيده. يه پيکان قرمز نگه ميداره می گه 2000 تومن. راضيم ولی يه خورده چونه می زنم فکر نکنه ارزون گفته. سوار می شم. تازه يادم می افته نگران شم که اين کيه من سوار ماشينش شدم. نکنه مثل خفاش شب باشه. نکنه يه بلايی سرم بياره. يه نوار خيلی قشنگ می ذاره. پيانو و ويولن خيلی قشنگ. فقط دو سه تا از آهنگاش خواننده داره. نمی شناسمش. دلم می خواد ازش بپرسم کيه. بی خيال می شم. با سرعت نور رانندگی می کنه. دو بار نزديکه تصادف کنيم. ولی خوبه که تند می ره چون خيلی دير شده. دستامو همش بهم فشار می دم. انگار هر چی من بيشتر دستامو فشار بدم اون هم بيشتر گاز می ده. ملودی نوار خيلی غمگينه. من هم يه دفعه می زنم زير گريه. خسته شدم.
ساعت 10: می رسم خونه. شام درست می کنم. خدارو شکر بابا خوش اخلاق می شه. آخه رگ خوابش دستمه. عاشق سيب زمينی سرخ کردس. سيب زمينی هارو که کنار بيفتک می بينه يادش می ره من دير اومدم خونه. تازه برای خود شيرينی سالاد هم درست می کنم! بعد شام بايد برای فردا ساندويچ درست کنم. 5 نفريم. 6 تا ساندويچ درست می کنم. همه رو بسته بندی می کنم که فرداش له نشن. ظرفها رو می شورم. آشغالها رو می ريزم دور. وسايل فردا رو آماده می کنم. می رم حموم. ساعت شده 1:30. می رم سراغ کامپيوتر. ايميلهامو می خونم ولی جواب نمی دم. بابا يه دفعه در اتاقم رو باز می کنه. تو اين خونه privacy هيچ مفهومی نداره. منهم شديدا با در باز مشکل دارم. اصلا اگه در اتاقم باز باشه شبها خوابم نمی بره. بابا هم با در بسته اتاق من مشکل داره. درو که باز می کنه و مياد تو يه دفعه از جام می پرم. غر که بهش می زنم کلی عصبانی می شه و داد بيداد راه ميندازه که نصفه شبه و برو بگير بخواب. می گه من در زدم قبل از اينکه بيام تو و تو چون هدفون گوشت بود نشنيدی! عذر بدتر از گناه! ساعت 2:30 می رم می خوابم.

*جمعه:
ساعت 6:15: ساعت زنگ می زنه. به عالم و آدم فحش می دم. آخه کی به من گفت پاشم برم اسکی. حالم از هر چی اسکی و چوب اسکی و برفه به هم می خوره. دلم می خواد بخوابم. وای نه بايد ساعت 6:45 دوستامو بيدار کنم. مربيم گفته به خورشيد بگين دير نکنه. با هر جون کندنيه پا ميشم. وای نه! ميگرن دارم. همين يه چيز رو اين وسط کم داشتم. اصلا نمی تونم صبحونه بخورم. يه ليوان شير چايی می خورم. آژانس می گيرم برم شهرک اميد پيش دوستام که مربيم بياد دنبالمون و بريم. آژانسيه 2500 ازم می گيره. مربيم از دنده چپ بلند شده. بداخلاقه. تو راه رستوران کوهستان نگه نمی داره. هم جيش دارم هم حالا ديگه گشنم شده.
ساعت 8:30: رسيديم تو پيست. سرم بدجوری درد می کنه. به اميد هوام که سرم رو خوب کنه. يه کفش برام آورده مربيم که اگه خوبه بخرم. برام يه شماره بزرگه. خيلی کفش خوبيه. تقريبا نو هست. ولی خوب چون بزرگه موقع پيچ زدن پامو اذيت می کنه. گشنمم که هست. سرم هم که خوب نمی شه. خيلی امروز خنگ بازی در ميارم. اينم که بداخلاقه باعث می شه بيشتر اعتماد به نفسم رو از دست بدم. ساعت 11 که وقتش تموم می شه نفسی به را حتی می کشم. می رم يه گوشه رو برفا ولو می شم و غذا می خورم و سيگار می کشم. بعد زنگ می زنم به پينک فلويديش. يه بند فحش می دم و غر می زنم. اونم صبورانه گوش می ده. حالم يه خورده بهتر می شه. تازه موتورم راه می افته. می رم برای خودم تنهايی تو پيست دومی اسکی می کنم و لذت می برم. گور بابای مربيم.
ساعت 4:30: تو آژانس تو راه بر گشتم. يکی از دوستای عزيزم که مسافرته بهم زنگ ميزنه. کلی با هم می خنديم و چرت و پرت می گيم. حالم باز هم بهتر می شه.
ساعت5:00: می رسم خونه. خواهرزاده عزيزم خونمونه. 3 هفته است نديدمش. کلی باهم عشق و حال می کنيم. طفلی مريضه. خيلی لاغر شده. سرم داره از درد می ترکه. مامانش که می بره بخوابوندش من هم می رم يه ذره می خوابم.
ساعت 8:00: باز من بايد شام درست کنم! دوباره سيب زمينی سرخ کرده! و جوجه کباب. دود همه خونه رو برداشته. دارم خفه می شم. خواهر زاده بيچارم هم يه دفعه حالش خيلی بد می شه و شکوفه می زنه. دلم داره ريش می شه براش. ولی هيچ کاری نمی تونم بکنم. بعد از شکوفه زدن حالش جا مياد. مامانم می گه بايد فردا باهاش برم خونه "سين"دوست پسر سابقم. اين مامان من و "سين" و مامان "سين" دست از سر من بر نمی دارن. دلم می خواد کلمو بکوبونم تو ديوار. به جای اينکار بعد از شام می رم با خواهر زاده ام بازی می کنم.بعد از اينکه ميرن خونشون با پينک فلويديش حرف می زنم. بعدش "سين" زنگ می زنه. می گه دلش گرفته. می گه فردا بيا. دارم از خواب می ميرم. اصلا حوصله اش رو ندارم. ولی دلم براش می سوزه. يه خورده باهاش حرف می زنم. اما از زور خواب حاليم نيست چی می گم. بعدش به قول يکی از بچه ها "کزت" بی نوايان می شم و می رم ظرفا رو بشورم. يه سر ميام پای کامپيوتر اما چشمام از زور خواب صفحه مانيتور رو نمی بينه.می بندمش و ميرم تو تختم. حتی حال ندارم سيگار آخر شبم رو بکشم.

*شنبه:
ساعت 12:30: از خواب پا می شم. ساعت رو نگاه می کنم و يادم می افته که ساعت 12 شاگرد داشتم. يه دفعه از جام می پرم که برم زنگ بزنم بگم يه خورده دير ميام. می بينم چراغ انسرينگ چشمک می زنه. شاگردم پيغام گذاشته که نرم. يه نفسی به راحتی می کشم. فکر می کنم که خوب روز تعطيلم رو چيکار کنم؟ 5 تا فيلم نديده دارم. عصری با پينک فلويديش قراره بريم بيرون. يه کار ترجمه هست که 2 ماهه انجامش ندادم. وای ساعت 3:30 شاگرد هم دارم. وای پنج شنبه تولد يکی از دوستام بوده و بهش زنگ نزدم. وای خدا اين زندگی من چقدر خر تو خره!



February 20, 2002


من دوتا وبلاگ کشف کردم که دوستشون داشتم. يکيش اسمش جعبه شکلاته. اون يکی هم اسمش Carpe Diem هست که يه اصطلاح لاتينه و معنيش می شه دم را غنيمت بشمر. يه مايه هايی عين خودم عشق انجمن شاعران مرده رو داره!




اگه خيلی بيکار بودين يه روزی و و بلاگ منو هم خونده بودين و می خواستين وقتتون رو بيشتر تلف کنين بريد سراغ اين دو تا تست و ببينيد که چقدر جنستون خرابه. من که 60 درصد جنسم خراب بود. البته نرمالش مثل اينکه متاسفانه 30 درصده! آقايون اينجارو کليک کنن:The Bastard Test و خانومها اينجا روThe Bitch Test.




آقا جان همه حرفايی که زدم درست اما اگه جناب هودر از ده فرمان زيادی فيلسوفانه من پيروی نکنه و تو کارای خونه به مرمرو کمک نکنه حرفامو پس می گيرم!




خيلی وقت بود که دلم می خواست در مورد هودر بنويسم اما دنبال بهونه می گشتم. سفر شمس به کانادا و نظرش در مورد وبلاگها بهونه خوبی شد. من از همون اولين شماره ای که هودر شروع کرد برای روزنامه های زنجيره ای! مطلب نوشتن اونهارو می خوندم. از کامپيوتر هيچی سر در نمی اوردم. و در نتيجه نمی فهميدم چی می گه. اما اونقدر جذاب می نوشت که من هميشه کلی حسرت می خورم که چرا من به اون دنيايی که اون راجع بهش حرف می زنه وصل نيستم. ستونهای اينترنتش رو از روزنامه می بريدم و نگه می داشتم که اگه يه روزی کامپيوتر دار شدم بخونمشون و بفهمم چی می گه. دری به تخته خورد و من فوق ليسانس قبول شدم و عمه ام که تو آمريکا زندگی می کنه به عنوان کادوی فوق ليسانس بهم 1000 دلار کادو داد.البته من اين پول رو تو بهمن ماه پارسال ازش گرفتم وقتی خودش اومد ايرون.حتی 2 روز هم برای کامپيوتر خريدن صبر نکردم و همون موقع به دوستام گفتم برام يه دستگاه جور کنن. يادمه ساعت 11 شب بود که بيچاره ها اومدن و کامپيوتر رو آوردن. حتی حاضر نشده بودم تا فردا صبحش صبر کنم. ( من می تونستم با اين پول کارهای ديگه ای بکنم .همونطور که تو ستون نظرخواهی هودر هم نوشتم می تونستم برم باهاش دماغم رو عمل کنم که يه خورده خوشگل شم و يه شوهر پولدار تور بزنم!) نمی خوام بگم فقط نوشته های هودر بود که کرم کامپيوتر رو انداخت تو جونم. ولی می تونم بگم تاثير خيلی خيلی زيادی داشت. باز هم يادمه که وقتی به جادوی اينتر نت وصل شدم اولين کاری که کردم فرستادن ايميل برای هودر بود. می خواستم بدونم کجا می نويسه. که برام نوشت کانادا هستش و من هم کلی خجالت کشيدم که نمی دونستم چون تو آخرين مطلبش تو حيات نو اين رو نوشته بود و من نديده بودم. بعد آدرس سايت گويا رو بهم داد و ماهنامه دنيای کامپيوتر و ارتباطات.
از اون موقع تا الان من چيزهای زيادی رو تو دنيای اينترنت تجربه کردم. اطلاعات زيادی گرفتم. برای تحقيقهای دانشگاهيم خيلی ازش کمک گرفتم. دوستهای زيادی پيدا کردم. حتی عشق اينتر نتی رو هم تجربه کردم. آخرين چيزی که اين جادو برام آورد وبلاگ بود. جايی که بتونم حرفامو بزنم، از نوشتن لذت ببرم، و با آدمها از طريق افکارم ارتباط برقرار کنم. جايی که نوشته هام رو چه خوب يا بد چند تا نويسنده می خونن. اين همون فضايی هست که دوست داشتم توش نفس بکشم. اکثر نويسنده ها می رن توی برج عاج می شينن يا يه حصار دور خودشون می کشن و سخت می شه بهشون نزديک شد. اما اينجا من با دو نفر از بهترينشون (از نظر من) در ارتباطم که رک وساده بگم اين برام خيلی کيف داره! حتی اگه از کارم ايراد بگيرن. من اين يه دونه آخری يعنی وبلاگ رو ديگه جدی جدی به هودر مديونم.
وقتی هودر در مورد قانون اينتر نت يه نظری داد و ملت اونطور بهش توپيدن و شخصيتش رو زير سوال بردن خيلی غصه ام گرفت. از اينکه اينطوری زندگی شخصی هودر رو با نظر فنی که داده قاطی می کنن حرصم دراومد. من در طول اين چند سال زحمتهای هودر رو به چشم ديده بودم. قشنگ يادمه که هودر چقدر با شمس کل کل داشت که ستونش مرتب چاپ شه. چقدر به اين نويسنده های روزنامه ها می گفت که ايميلشون رو چاپ کنن. يادمه ابراهيم نبوی از همه بيشتر يادش می رفت ايميلشو چاپ کنه. حالا نبوی خودش يه سايت داره. بهنود يه سايت داره. حالا هر روزنامه يا مجله ای رو که باز می کنی 5، 6 تا از نويسنده هاش ايميلشون رو گذاشتن بالای صفحه اشون. خوب به نظر من جرقه اين جريان رو هودر زد تو ايران. اگه جلوی وبلاگ نويسی مارو هم نگيرن می تونم بگم جرقه يه چيز ديگه رو هم هودر زده. يه چيز خيلی بزرگ. که نتيجه اش کم کم معلوم می شه. به نظر من هيچ چيز مهمتر از آزادی بيان نيست و تاثير آزادی بيان بر روی مسايل مختلف از هر چيز ديگه ای مهمتره. هودر به ما اين امکان رو شناسوند که بتونيم آزادی بيان به معنای واقعی رو تجربه کنيم. حالا اسمهای مستعارمون مهم نيست. مهم حرفيه که می زنيم.و اگه جلوش رو نگيرن اين حرفها به زودی اثرش رو نشون می ده. کار ديگه ای هم که هودر خيلی براش زحمت کشيد رواج يونيکد و زبان فارسی تو اينترنته. فکر نمی کنم هيچ کس ديگه می تونست اينطوری به رواج يونيکد کمک کنه.
هودر نه پسر خاله منه نه هيچ چی. ارتباط من با اون از طريق 4،5 تا ايميل بوده. اين حرفايی که زدم نه برای چاپلوسی بود نه چيز ديگه. حالا که شمس رفته کانادا من ياد اون روزای همکاری شمس و هودر افتادم.و تو قسمت نظر خواهی هودر همين حرفارو به طور خلاصه خطاب به آقای شمس گفتم. ديدم بد نيست اگه اينجا هم به صورت کامل تر بنويسم.
راستی من به آقای شمس يشنهاد دادم که ايشون هم يه وبلاگ درست کنن. حالا که روزنامه هارو می بندن چه راهی بهتر از اين که هر کسی سردبير خودش باشه؟




يه سايتی بهتون معرفی می کنم. لطفا بريد يه سری بهش بزنيد. آدرسش http://www.4iran.itgo.com اين سايت برای اين درست شده که يه سری سوال و جواب جمع بشه در مورد ايران برای آگاهی بچه های ايرونی که در خارج به دنيا ميان و بزرگ می شن. شما بايد بريد اونجا و 3 تا سوال در مورد ايرون بپرسيد. اگه دوست داشتين می تونين جواب هم بدين. سوال اول در مورد خود کشورايرانه، مثلا پايتخت ايران کجاست يا شيراز کجای ايران قرار گرفته؟ سوال دوم در مورد فرهنگ و آداب و سنن ايرونيه، مثلا حاجی فيروز کيه، چهار شنبه سوری کی هست؟ سوال آخر در مورد خودشونه. مثلا بايد بپرسيد از چه چيز خودتون خوشتون مياد؟ بهتره قبل از اينکه سوالها رو بنويسيد يه سری به سوالهای بقيه بزنيد که بيشتر متوجه بشيد جريان چيه. به نظر من اگه سوالها جمع آوری بشه و جوابهای خوبی هم بهش داده بشه می تونه يه سايت مفيد بشه برای اين بچه ها که شايد هيچ مجال ديگه ای تو زندگيشون پيدا نکنن که از سرزمين مادريشون اطلاع پيدا کنن.



February 19, 2002


ساعت ديگه شده 4:30 و من کماکان بيدارم. اين چيزايی که اين زير می بينيد قرار بود چند تا الحاقيه برای منشور فمينيزم وبلاگيمون باشه. اما از دو سه تا يه دفعه شد 15 تا. من هم رحم کردم و به ده تاش رضايت دادم. نمی دونستم اسمشو چی بذارم. "منشور فمينيزم خورشيدی"؟ "ده فرمان خورشيد خانوم"؟ "شعارهای خوش آب و رنگ"؟" صنار بده آش، به همين خيال باش"؟"بخواب بابا حال نداری"؟....
آخرش شد "نظرات زيادی فيلسوفانه خورشيد خانوم در مورد روابط انسانی بين آدمها". لازم به تذکر است که اينجانب يک دختر خيلی معمولی هستم مثل بقيه که فقط مجال وبلاگ نوشتن داشتم. لطفا اگر با نظرات من مخالفيد ناراحت نشيد. يه ليوان آب خنک بخوريد و خونسردی خودتون رو حفظ کنيد. حرفای من هيچ چيزی رو تو دنيا عوض نمی کنه تا وقتی ونوسی های عزيز خودشون يه فکری به حال خودشون نکنن.
1.زن و مرد با هم برابرن چون هردو "آدمن". هر کاری که از آدميت به دوره هم برای مرد و هم برای زن ناپسنده.
2. سکس بدون عشق يا احساس فقط برای زن بد نيست. اصلا برای "آدمها" قشنگ نيست حتی اگه از روی ناچاری باشه.
3. چند همسری و چند جفتی فقط برای زن ممنوع نيست. برای همه "آدمها" ممنوعه.
4. نجابت و پاکی درونی فقط برای زن لازم نيست. برای هم "آدمها" لازمه.
5. لذت بردن از زندگی فقط مخصوص مرد نيست. حق همه "آدمهاست".
6.هم زن و هم مرد يعنی همه "آدمها" موظف هستن از عشقشون و روابطشون محا فظت کنن. اگه يه رابطه ای سرد بشه هم زن و هم مرد هردو مقصرن.
7."آدمها" کلا نبايد چشم چرون باشن. نه مرده بايد لنگ و پاچهء زنهای ديگه رو ديد بزنه و نه زنه بايد بره تو نخ هيکل و موهای سينه آقايون ديگه.
8. اگه مردی می ره کار می کنه پول در مياره برای خونه زن هم بايد همين کارو بکنه. دوره اينکه زن کار نکنه يا کار کنه و پولشو برای خودش نگه داره گذشته. مگه خدای نکرده خانوم جی جی تشريف دارن که آقا خرجشون رو بده؟ (خانومهايی که به دلايلی امکان کار کردن ندارن استثنا هستن)
9. دوره اينکه فقط زن از صبح تا شب تو خونه بشوره و بپزه و بسابه هم گذشته. مگه زن کلفته؟ زن و مرد هردو بايد با هم کار کنن تو خونه. (مخصوصا اگه مردا اتو کشی و ظرف شويی رو انجام بدن که عالی می شه!)
10. دوره اينکه فقط مردا قبل از ازدواج هر کاری دلشون خواست بکنن و بکارت خانومها تار عنکبوت ببنده که شب ازدواج "دريل لازم" بشن هم گذشته. هر حقی که مرد قبل از ازدواج داره زن هم داره. اگه دوچرخه سواری قبل از ازدواج بده برای "آدمها" بده. اگه هم خوبه برای "آدمها" خوبه. (که من عقيده دارم خيلی هم خوبه) نه اينکه فقط برای مردا خوب باشه و زنها هم مجبور باشن برن از راههای غير نرمال استفاده کنن و بعد شب ازدواج به جای اينکه يکی از بهترين شبهای زندگيشون رو داشته باشن از ترس و لرز و درد به خودشون بپيچن.

تذکر: من همه اينهارو گفتم ولی منظورم اين نيست که خانوما اولين پسری رو که ديدن بپرن تو بغلش. سکس يه مرحله تو دوست داشتن و نزديک شدن دو نفر به همه. من منظورم هرزگی و جی جی بازی نيست.




February 18, 2002


ساعت چهار و ربع صبحه و من مشنگ خوابم نمی بره. امروز خيلی حرص خوردم. سر کارم دير رسيدم. خيلی دير راننده هه يه جايه راهو اشتباهی رفت. ترافيک وحشتناک بود. جلومون 3 تا ماشين زدن به هم. آخرش مجبور شدم 5 تا چهار راه پياده برم. شانس آوردم پينک فلويديش نبود تو مو سسه. وگرنه چوب تو ..نم می کرد. البته حتی اگه وبلاگمم نخونه فردا دفتر دار ها بهش گزارش می دن. البته به دفتر دارها گفتم ماشين خودمون تصادف کرد.غلط نکنم فردا رو در لاکرم يه برگه اخطار می چسبونه. خيابونا ديگه داشتن ماشين بالا مياوردن گلاب به روتون. اونقدر دستامو فشار دادم که حد نداره. نمی دونم اين چه عادت بديه پيدا کردم که هر وقت حرص می هخورم دستامو محکم به هم فشار می دم. حالا همه اينا يه طرف نيم ساعت کلاس جبرانی که بايد برای اين تاخير بذارم يه نفر. الان می دونم پينک فلويديش داره فحشم می ده و اينارو می خونه. تورو خدا بياين وساطت کنين اين دفعه رو اخطار نده.




سلام دخترک شيطون. الان بالاخره رفتم وبلاگتو خوندم. اين مدت نمی رسيدم وبلاگ بخونم. حالا که کامپيوترم اومده افتادم سر وبلاگها. يه چِزی نزديک 40 تا از وبلاگهارو خوندم. خيلی جاها اسم تو بود. بعد رفتم ببينم چی نوشتی. يه دفعه اون ايميله رو ديدم. می بخشيد دارم اينجا جوابتو می دم. آخه فکر کنم اينطوری بيشتر دوست داری و اينجا کمتر ازم "بترسی"!.
تو تو ايميلت گفته بودی يکيه که فکر می کنی منم. بعد هم گفته بودی حتی اگه من اون نيستم باز دوست داری فکر کنی من اونم. خوب دختر خوب من اگه ايميل می زدم چی بايد بهت می گفتم؟ که من اون دختر قد بلنده تو فاز ... هستم يا نه؟ هنوزم نمی دونم بهت بگم اون هستم يا نه؟ اصلا چيز ديگه ای نبود تو ايميلت که من بهش جواب بدم.
گفتی اگه وبلاگتو می خوندم لينکتو می ذاشتم تو صفحه ام که درست گفتی. من تازه الان وبلاگتو خوندم. لينکتم می رم می ذارم تو صفحه "خورشيد خانوم کيه؟" گفته بودی چند نفر ازت پرسيدن تو خورشيد خانومی. من اگه جای تو بودم می گفتم آره. يه بار يکی ايميل زده بود به من و گفته بود تو و ندا يکی هستين. من هم بهش گفتم آفرين خيلی باهوشی. همينطوره. اصلا می دونی چيه؟ من و تو و وندا و شهرزاد و مرجان و نرگس و خانوم گل و آذر و پينک فلويديش و محبوبه خواهرت و خيلی های ديگه هممون يکی هستيم. حالا شايد بعضی از خانوم های وبلاگ نويس خوششون نياد ولی به نظر من همه ماها يه نفريم. هممون يه ايرونی هستيم که داريم دنبال هويتمون می گرديم. هممون يه جوری دلمون می خواد بگيم ما هم زن هستيم و هم آدميم. اين مدت که وبلاگ داشتم n نفر برام ايميل زدن که تو خيلی شبيه ما يی. خوب منم می گم همينطوره. هممون هم يه جورايی خل و چليم و هم يه جورايی مخمون خوب کار می کنه. پس دخترک شيطون اين دفعه اگه کسی ازت پرسيد تو خورشيد خانومی بهش بگو آره. حتی اگه تو 17 سالت باشه و من 24 سال (خانوم چرا اين وسط سن مارو می بری بالا می گی 26 سال؟!) حتی اگه تو برادر داشته باشی و من نداشته باشم. (عوضش داد بيداد های بابای من جای داد بيدادهای دادش تورو می گيره.) حتی اگه تو برای دانشگاه بخونی و من برای زايشگاه تزم. در ضمن من هم عين تو می شينم رو صندلی کامپيوترم. تازه من بعضی اوقات لنگامم می ذارم روی ميز کامپيوتر. تصورش با خودت!




آره بابا بی خيال. حالم خراب بود. گل مجنون شده بودم. زندگی ادامه داره. دهه فجر مبارک. انقلاب ما انفجار نور بود.




سخته بنويسی دوباره. سخته به روی خودت نياری. سخته محکم باشی. آره، سخته.
بی جنبه بودن خيلی راحته. حداقلش اينه که به خودت سختی نمی دی.
يه کم بايد به خودم سختی بدم. بايد يه چيزايی رو فراموش کنم. بايد يه خورده به زندگی فکر کنم.



February 17, 2002


بچه ام بالاخره بعد از يه ماه اومد خونه. حالش اصلا خوب نبود. گير يه مشت آدم خر افتاده بود که انداخته بودنش يه گوشه قاطی آشغالا. رفتيم دراورديمش داديمش دست يکی ديگه. سه روزه درستش کرد. علاوه بر Bios و فن CPU مشکل power هم داشت. الان هم که آوردمش يه بار خاموش شد. دلم هری ريخت پايين. اما بعد از اون ديگه خاموش نشد. مجبور شدم مودمش رو هم عوض کنم. نمی دونم به چه دليلی مودمی که 6 ماه با ويندوز 2000 کار کرده بود و هيچ مشکلی نداشت حالا يه دفعه نصب نمی شد. دهن دوستامم که کامپيوتر رو بهشون داده بودم سرويس کردم. بيچاره دوستم امشب دو بار زنگ زد که ببينه بالاخره اين عزيز دردونه من درست شد يا نه. دهن پينک فلويديش رو هم اين مدت سرويس کردم. می رفتم خونشون به بهانه آمپول زدن و سه ساعت می چسبيدم پای کامپيوتر. وقتهايی هم که سر کار بود يا ديگه خجالت می کشيدم می رفتم کافی نت که اونم ماجراهای خودشو داشت. مخصوصا جمعه که حالم واقعا خراب بود و همينطور زار زار گريه می کردم و تايپ می کردم تو کافی نت. کاری ندارم ديگه اگه کسی بگه چرا من اينقدر زنجه بوره کردم يا هرچی. دلم آتيش گرفته بود. هنوزم دلم می سوزه وقتی فکرشو می کنم که ممکنه اون 117 نفر درد رو موقع مرگ حس کرده باشن. دلم می سوزه وقتی به اين فکر می کنم که عليرضا الان رفته خرم آباد جنازه مريم رو شناسايی کنه. فکرشو بکن اگه مثلا جنازه مريم جنازه 117 باشه! خيله خوب بابا ديگه خفه می شم. ديگه هيچی نمی گم. ولی چيکار کنم وبلاگ عين دفتر چه خاطرات می مونه. آدم نمی تونه نوشته هاشو از خودش و احوالاتش جدا کنه. من افسرده نيستم. اما معمولا وقتی حالم خيلی خوبه وقت وبلاگ نوشتن ندارم. احوالات خل و چليم می رسه به وبلاگ.
راستی من بايد يه سری تشکرات بکنم از همه کسايی که اين مدت به من ايميل زدن و خواستن به نوعی تو درست کردن کامپيوترم به من کمک کنن. دو نفر حتی گفتن بيا کامپيوتر مارو ببر استفاده کن. چند نفر هم به خاطر ماجرای سقوط اين هواپيماهه برام ايميل و همدردی فرستادن. يه جوريه اين جريان وبلاگ نويسی من. يه جوريه جريان ايميلها. بعضی از اين جريانها خيلی خيلی خوبه.
راستی اين ويندوز 2000 هيچ حسنی نداشته باشه لااقل اين خوبی رو داره که آدم از شر اون دو تا نقطه بی ريخت عربی زير حرف "ی" راحت می شه. البته من دوباره بايد جون بدم تا به shift+X گرفتن عادت کنم برای "ی" وسط.



February 15, 2002


من اصلا جنبه ندارم.
سرم داره مي تركه. دلم داره مي تركه. همش دارم گريه مي كنم . چرا؟ من كه بعد از 6 سال يه بار ديدمش؟ من كه اصلا باهاش صميمي نبودم.
كاش پينك فلويديش زنگ نزده بود به عليرضا. آره مي دونم بايد زنگ مي زد. منم بايد زنگ مي زدم. اما من خودخواهم. نمي تونم باهاش حرف بزنم. دلم نمي خواد برم خونشون. من جنبه ندارم. زن داييم كه مرد عين احمقا تو مسجد حيغ مي زدم. خيلي دوسش داشتم. تمام عمرش زجر كشيد و مرد. دلم مي سوخت. خواهر دوستم كه تو سن 27 سالگي يه دفعه سكته كرد مرد من عين ديوونه ها تا يه ماه شبا تو تختم گريه مي كردم. سيامك اخوان كه خود كشي كرد من اونقدر زار زدم كه بالا آوردم. دانا كه خودشو پرت كرد از طبقه يازدهم پايين من ديگه پامو تو كلاسشون نزاشتم. هنوزم تو كفم ”سولي”‌يعني چي. ”سولي” تكه كلام دانا بود وقتي مي رفتيم مسابقه بسكت. تو ختمش دلم مي خواست ميكروفون رو بگيرم بگم ” سولي” چه جوري دلت اومد خودتو پرت كني پايين. بچه گربه ام كه مرد آنچنان گريه مي كردم كه پينك فلويديش فكر كرده بود يكي مرده.
آره من جنبه ندارم.
دلم نمي خواد تو كافي نت هم گريه كنم. چقدر اين كافي نته خوبه. سرعتش از اون يكي كمتره. ولي كامپيوترت رو كسي نمي بينه. الان اشكاممم كسي نمي بينه. 117 نفر بودن. اون بالا يه دفعه همه چيز تموم شد. برام يكي ايميل زده بود برم باهاش دوچرخه سواري. امروز كلي اسكيم خوب شد. ولي 117 نفر اون بالا منفجر شدن. فكر كن! چند تا خونواده؟‌چند تا دوست؟ چند تا فاميل الان دارن آتيش مي گيرن؟ من چمه؟ من كه نه سر پيازم نه ته پياز.
مي دوني چندين ميليون ساله كه دنيا هست؟ مي دوني ما چقدر در مقايسه با كل كائنات و دنياي ماوراء الطبيعه كوچيكيم؟ مي دوني چقدر دنيامون و ذهنمون محدوده؟ آره مي دوني. از منم بهتر مي دوني. پس چرا من دارم آتيش مي گيرم؟
مگه اونا راحت نشدن؟
الان ميگي ”اه خورشيد. كشتي مارو با اين حرفات.” اصلا چرا دارم اينارو تو اين وبلاگ مي نويسم؟ برم با كوروش چت كنم. حالم خوب مي شه. ولي نه نمي خوام حالم خوب شه. مي خوام گريه كنم سبك شم. حالم خوب باشه عذاب وجدان مي گيرم.
مي دوني پينك فلويديش گريه ام نمي تونه بكنه؟
چهارشنبه كه رفتم سر كلاس بايد راجه به airport درس مي دادم. فكر كن! بايد مي گفتم: ”بعد از من تكرار كنيد: air hostess (مهموندار). چه جوري دوست داريد مسافرت كنيد؟‌با هواپيما يا با قطار يا با ماشين يا ... كدومش بهتره؟ چرا؟”
فكرشو بكن من همش يه ربع باهاش حرف زدم. ديوونه شدم نه؟
اينجا اونقدر شلوغ شده. همه دارن چت مي كنن. كاش منم چت مي كردم. انگار آدما روي ”الواح شيشه اي” مهربون ترن.ديروز از نمايشگاه تا چهار راه پارك وي پياده اومديم. يه دختر پسره تو بغل هم راه مي رفتن! خيلي ولنتايني بودن. آخي! يكي از دوست پسراي قديمم كه هنوز هم باهاش دوستم ديشب بهم زنگ زد و گفت بيا به مناسبت شب ولنتاين با هم دوچرخه سواري كنيم! آخي!
چقدر خوبه آدم اشكاشو بنويسه. من عادت دارم اشكامو بنويسم. اما عادت نداشتم اونارو تو وبلاگم بذارم. يه نفر بهم گفت همه رو بنويس. باشه مي نويسم. اشكامم مي نويسم. كاشكي نخونيدشون. كه چي بشه؟



February 13, 2002


يكي از دوستاي عزيزم برام ايميل زده بود كه آره چرا وبلاگرا تازگيها غمگين شدن. امروز مي خواستم بشينم چندتا وبلاگ بخونم، يه خورده شوخي كنم باهاتون . بخندونمتون. اما صبح پاي تلفن خشكم زد. ديشب خبر رو شنيدم. هواپيماي ايران ارتور. يكي از همكلاسيهام اونجا مهمونداره. گفتم خوب شد مريم نبوده تو هواپيما. مامانم شروع كرد برام از قديما تعريف كردن. آخه مامانم قبل از انقلاب مهموندار بود. از هواپيماهاي قديميشون تعريف كرد. از DC3 هاي پت پتي. از اينكه از موتور هواپيما روغن مي چكيده و مي پريده. از اينكه ”پدر احمد” يكي از خلبانهاي خداي اون زمانشون چه جوري يه بار هواپيمارو رو زرد كوه فرود مياره (مامنم هم تو همون پرواز بوده.) از سانحه هاي هواييشون تعريف كرد و اينكه چقدر خلبانها استاد بودن. من هم گفتم خوب شد مريم تو پرواز نبوده! صبح دوستم از تو خيابون زنگ زد. روزنامه ايران خريده بوده. عكس مريم روش بوده! ”مريم تاجر بادامچي” مهموندار . مريم رو دو هفته پيش بعد از 6 سال تو بانك ديدم. جفتمون اومده بوديم حقوق بگيريم. ياد اون روزا كرديم كه 10 نفري كانون مي رفتيم و تو راه ته اتوبوس هاي اكباتان انقلاب مي شستيم و كلي شلوغ بازي مي كرديم. ياد اين افتاديم كه يه بار من تو اتوبوس به پشت روسري يه زنه با سنجاق قفلي جوراب پاريزين وصل كردم و زنه شروع كرد ستاره يكي از دوستامو كتك زدن چون فكر مي كرد كار اونه. ياد خنده هاي ستاره افتاديم. بهش گفتم اين روزا كه خودم معلم شدم همش ياد كلاس زبانهاي خودمون مي افتم كه چقدر مي خنديديم. قرار شد بياد موسسه مون زبان بخونه. قرار بود زنگ بزنه بياد براي مصاحبه.
به بابام مي گم ممكنه كسي زنده بمونه. مي گه نه. كارشون تمومه. ولي مرگ با هواپيما يك دقيقه است. بايد با دوستم پاشيم بريم خونشون. آخه ما با برادرش تو دانشگاه همكلاسي بوديم. نمي دونم به عليرضا چي مي تونيم بگيم؟ تسليت؟ غم آخرت باشه؟
يه دوست ديگم زنگ زده. مي گه تورو خدا به شوهر خواهرت بگو كارشو عوض كنه. اونم خلبانه. سرم داره مي پكه. مرگ چقدر نزديكه.
همش روژلب قرمز مريم جلوي چشممه. واي كاش اون روزي نديده بودمش.



February 12, 2002


راستي، ايميل من عوض شده. لطفا از اين به بعد به آدرس هات ميلم ايميل نديد و به اين آدرس جديد ميل بزنيد: khorshidkhanoomi77@yahoo.com




من يه پروفايل براي خودم درست كردم. خيلي وقت بود مي خواستم اين كارو بكنم چون خيلي از افرادي كه تازه خواننده وبلاگم مي شن حوصله ندارن آرشيوم رو بخونم. لينكش رو گذاشتم گوشه صفحه. لينك وبلاگهاي مورد علاقه ام رو هم اونجا گذاشتم. يه سري اونجا بزنين.




اينجا به من مي گن خودتو قايم كن. به من مي گن خودتو بپوشون پشت پارچه ها. به من مي گن زشت باش. به من مي گن گياه باش. اينجا منو آتيش ميزنن وقتي مي خوام درخت نباشم و فقط يه زن باشم.




مي دوني اينجا زنا بايد درخت باشن. عين چوب. وقتي كه داري آتيش مي گيري بايد روش آب يخ بريزي. ساكت بشيني. ترگل ورگل. مرده مي ره همه گلا رو مي چينه. گلاي رنگ و وارنگ. دلش شاد مي شه. تو بايد بشيني. ساكت و آروم. زير شاخ و برگات قايم بشي كه آفتاب نخوري. كم كم چون آفتاب و مهتاب بهت نمي خوره پژمرده مي شي. دلت مرد مي خواتد. آخه تو هم آدمي. اما بهت مي گن نه. درخت باش.درخت مي موني. دلت مي پكه. يه روز هوس مي كني سر بالا كني. دلت مي خواد ميوه ممنوعه رو بچشي. دلت مي خواد زن باشي نه يه درخت. راه مي افتي ميري. نزديك آتيش. ”عروس خوشه هاي اقاقي مي شي.” مي ري رو بال باد. پرواز مي كني. مي ري تا اون بالا بالاها. اوج مي گيري. بعد خسته مي شي. مياي پايين. چشمات از لذت برق مي زنن. اما خسته اي. دلت مي خواد اقاقيها دورتو بگيرن. دلت مي خواد باد نوازشت كنه. اما يه دفعه مي بيني افتادي ته گودال. تاريك تاريك. هيچ كس نمياد نوازشت كنه. هيچ كس نمياد بيرون بياردت. داد مي زني. صدات مي پيچه تو گودال. هيچ جوابي نمي شنوي. يه دفعه لاشخورا پيداشون مي شه. مي خوان ببرن تورو اون بالا بالاها. چندشت مي شه. مي موني همون ته. دوباره درخت مي شي. خود تو زير شاخ و برگات قايم مي كني. روزها مي گذرن. خسته مي شي. طعم ميوه ممنوعه رو چشيدي. گرمي آتيش رو حس كردي. نمي توني فراموششون كني. مي ري دوباره سراغشون. ميوه رو مي خوري. پرواز مي كني. اوج مي گيري. مي رسي به آفتاب. داغه. آتيش مي گيري. عين ايكاروس بالهاي موميت آب مي شه. مي سوزي، ‌مي سوزي، ميسوزي.




دل تو دلم نبود. دو هفته بود روزشماري مي كردم براي اون روز. رفتم حموم. سرم رو گرفتم زير دوش آب. حس خوبي بهم دست داد. هيچ فكري نمي كردم. آروم، راحت. اومدم بيرون. رفتم جلوي آينه. وقتي مي خواستم آرايش كنم دستام مي لرزيد. يه نگاه به خودم كردم. خنديدم. مثل هميشه بعد از آرايش خوشگل شده بودم! لباسام رو پوشيدم. سوار آژانس شدم و رفتم. وارد كافي شاپ شدم. نشسته بود. نور شمع صورتش رو روشن مي كرد. دلم يه دفعه يه جوري شد. انگار يه چيزي توش لرزيد. داغ شده بودم. سلام نمي تونستم بكنم. منو ديد. پا شد. صندلي رو برام كنار كشيد. با هم دست داديم. بازم يه چيزي ته دلم لرزيد. همون لبخند هميشگي رو داشت. نمي تونستم تو چشاش نگاه كنم. نگاهش يه جوري بود. يه سيگار روشن كردم. شروع كرديم حرف زدن. اونم يه سيگار روشن كرد. منو رو آوردن. مثل هميشه هات چاكلت سفارش داديم. مثل هميشه كلي منو خندوند. يه دفعه جفتمون ساكت شديم. تنم داغ شد. به خودم گفتم ايندفعه ديگه حرف مي زنه. يه دفعه موبايلش زنگ زد. شروع كرد حرف زدن. جنس حرفاش يه جور ديگه بود. هيچ وقت با من اينجوري حرف نمي زد. هيچ وقت به من عزيزم نمي گفت. من هميشه خورشيد جان بودم. ولي به اون مي گفت عزيزم. وقتي داشت حرف ميزد به صورتش نگاه مي كردم. پشت دود سيگار چشاش خاكستري شده بود. چشاش برق مي زد. آخه اوني رو كه باهاش حرف مي زد خيلي دوست داشت. حرفش تموم شد. منو نگاه كرد. باز دلم لرزيد. اما خجالت كشيدم. قول داده بودم هيچي نگم. هات چاكلتمون تموم شد. مثل هميشه اومد منو رسوند. باهام دست داد. و مثل هميشه رفت. بدون هيچ حرفي.




توي آژانس نشسته بودم. پشت چراغ قرمز بوديم. به ماشين بغليم نگاه كردم. يه دفعه ديدم يه نفر كه خيلي شبيه منه، نه اصلا خود من بود، رو صندلي عقب نشسته و داره عين من با راننده ماشينه بحث مي كنه. همينطور نگاش مي كردم. ادا اطوارش عين من بود. قشنگ اون حالت احمقانه رو توش مي ديدم وقتي داشت با راننده تاكسي بحث مي كنه و فكر مي كنه خيلي بارشه. عين خودم. اونم يه نگاهي به من كرد. انگار منو نمي ديد. همونطور با راننده حرف مي زد. دلم مي خواست صداش كنم. شيشه رو كشيدم پايين. چراغ سبز شد. راننده اون ماشينه گازشو گرفت و رفت. من سرم رو كردم از پنجره بيرون. داد زدم ”خورشيد! خورشيد!” سرش رو برگردوند. منو نگاه كرد. لبخندي زد و ماشينه دور شد.




از كار و زندگي امروز افتادم. ولي ديگه اعصابم خورد شده بود. پا شدم رفتم پايتخت. هيچ كاري نكرده بودن رو كامپيوترم. داد بيداد كردم و دادمش به يه نفر ديگه. قول داده تا فردا حاظر شه. خيلي ناراحتم كه ايميلهارو جواب ندادم. باور كنيد در طول روز خيلي وقتم محدوده كه بخوام ايميلها رو هم جواب بدم. به هر حال يك عالمه چيز اين روزا تو دفترم نوشتم. جنس مطالبي كه تو دفترم مي نويسم يه خورده با مطالب وبلاگيم فرق مي كنه. امروز فهميدم كه آقاي قاسمي بر گشته. خيلي خوشحال شدم. مي دونستم بر مي گرده. يه كيف ديگه اي مي ده آدم جايي بنويسه كه آقاي قاسمي و نوش آذر توش مي نويسن. هنوز نرسيدم مطالبشون رو بخونم. خوشحالم كه آقاي نوش آذر هم قراره به زودي برگردن. ”من چه سبزم امروز”!



February 8, 2002


كماكان اين كامپيوتره پا در هواست و حوصله ام حسابي از دستش سر رفته. نمي دونم چرا الان حوصله وبلاگ نوشتن هم ندارم. اينارو هم كه مي بينيد ظهر تودفترم نوشتم. الان كه اومدم پيش دوستم كه دوباره سوراخ سوراخ بشم و آمپول بزنم گفتم بذارمشون تو وبلاگم.

-الان نشستم تو پيست. حالم صبح خيلي بد بود. يه جورايي دلم گرفته بود. نمي دونم چرا هروقت خيلي مي خندم بعدش دلم مي گيره. فكر كنم ديشب زيادي خنديدم. يا شايدم ”دچار رگ پنهان رنگها ” شده بودم. وقتي كه چوبهارو پام كردم فكر نمي كردم اصلا بتونم تكون بخورم. يه جور كرختي، يه جور سنگي. اما اين هوا، اين برف، اين سفيدي حالمو جا آورد. يه جوريه. دل آدم باز مي شه. ياد چيزاي خوب مي افته. ياد ” يه ظرف پر ميوه، يه باغ پر گل، پرواز پروانه، آواز بلبل، روي موج دريا تصوير ماه، ديدار آهوي گم كرده راه” .

يادته اين آهنگه رو؟ مال فيلم اشكها و لبخندها بود. ماري مي گفت هر وقت دلش گرفته و ناراخته به چيزاي خوب فكر مي كنه و بعد اين آواز رو مي خونه.

من آوازاي ديگه اي هم دارم: بوي بارون، صداي تق تق بارون روي شيرووني، سوزن سوزن بارون هاي شمال روي پوست، بوي كباب كوبيده، چهار فصل ويوالدي، گرماي دستاي رضا روي پل شيخ فضل الله، كل adventureهاي احمقانه و خنده داري كه من و دوستم توي اين ده سال داشتيم ( كه شايد يه روز كتابش رو بنويسيم!)، صداي دوستم وقتي بهم زنگ زد كه بگه دوتايي فوق ليسانس قبول شديم، قهقه هايي كه زديم همون موقع از فرط ناباوري، اون جوجه تيغيه كه شاگردم بهم كادو داد، اون يكي شاگردم وقتي تونست اولين جمله انگليسي رو بخونه، وقتي خواهر زادم به دنيا اومد و آوردنش تا من با اون دستاي لرزونم ازش عكس بگيرم، وقتي براي اولين بار جلوي من راه رفت، شام ديشب سان سيتي .....

آدم بايد ديوونه باشه تو اين فضا و با اين خاطرات دلش بگيره. الان حالم خيلي خوبه. سبك. آزاد....





February 6, 2002


كلي امروز خنديدم. يكي از خواننده هاي خوبم برام ايميل زده بود كه من تو اكباتان كافي نت دارم و تو تا وقتي كه كامپيوترت درست شه مي توني بياي از كافي نت من استفاده كني. امروز رفتم همون كافي نتي كه هميشه مي رم. فقط با يكي از كامپيوتراش مي شه فارسي نوشت كه از شانس من يه نفر داشت با همون كامپيوتر كار كه چه عرض كنم چت مي كرد. صاحاب كافي نت هم خيلي محترمه و به هيچ عنوان حاضر نيست جاي كسي رو عوض كنه. من هم كه ديدم اينجوريه و كنجكاو هم شده بودم گفتم به صورت ناشناس برم سراغ همون كافي نته. رفتم اونجا و از مسولش پرسيدم كه ببخشيد مي شه با كامپيوتر هاي شما فارسي نوشت. اونم گفت آره با اين كامپيوتره مي شه ولي درست ديده نمي شه باهاش فارسي. بعد هم پرسيد مي خواين وبلاگ بنويسيد. من از تعجب شاخ درآورده بودم كه همون موقع صفحه وبلاگ خودم رو برام باز كرد. حالا فكر مي كنيد از كجا فهميد من كيم؟ از رو روژلب اكليليم! براي دوستم كه ماجرا رو تعريف كردم كلي به ريشم خنديد و گفت حقته تا تو باشي با رژ لب اكليل دار پا نشي را بيفتي تو خيابون! البته متاسفانه نشد از كامپوترشون استفاده كنم چون پارس آن لاين امروز مرده بود. به هر حال الان چند ساعت از اون موقع مي گذره. اومدم همون كافي نت اوليه. دلم مي خواست در مورد منشور فمينيزم سيب زميني و افاضات لامپ در همين رابطه مطلب بنويسم (با مطالبشون كلي حال كردم. خدا از فمينيستي كمشون نكنه!). با اجازه سيب زميني مي خواستم چند تا ماده هم به اين منشور اضافه كنم. مخصوصا كه الان كه داشتم ميومدم دو تا گربه ديدم كه با خيال راحت وسط بلوك مشغول دوچرخه سواري بودن و يه گربه ديگه هم داشت نگاشون مي كرد! اما بايد ديگه برم سر كار. كافي نت هم دوباره داره مي شه حموم زنونه و شلوغ مي شه. من هم اصلا تمركز ندارم. باشه بعدا. فقط مي خواستم بگم به نظر من هر زني حق داره قبل از ازدواج با شريك آيندش دوچرخه سواري كنه. حالا اگه دوست داريد اسمشو بذاريد تست يا هر چيزه ديگه اي. براش كلي هم دليل دارم. منتها شما شروع كنيد ايميلهاتون رو و بد و بيراهاتون رو به من بنويسيد تا من احتمالا شنبه يا يكشنبه در اين مورد بنويسم. آخه اينجور كه بوش مياد حالا حالا ها از كامپيوترم خبري نيست.



February 5, 2002


از كامپيوترم هنوز هيچ خبري نيست. حوصله ندارم چيزي بنويسم الان چون اين كافي نته شده عين حموم زنونه. همه اي ميل هارو خوندم. ولي نرسيدم به همشون جواب بدم. مي بخشيد.



February 3, 2002


"But it was only a fantasy,..."
Daydreaming, to be exact!



February 2, 2002


كامپيوترم قراره دوشنبه درست شه. الان اومدم كافي نت و اينا رو نوشتم. تو راه كه داشتم ميومدم‚ يه پسربچه اي اومد كه بهم دمپايي بفروشه. يه باره ديگه هم از دوستش دمپايي خريده بودم. دو هزارتومن ميفروشه دمپايي هارو. من هم يه جفت ازش خريدم. بعد خواهرش از اون پشت دوييد اومد و گفت “خانوم تورو خدا پونصد تومن بذار روش. منم پونصد تومن گذاشتم رو پولش. داشتم مي اومدم كه ديدم دارن دوتايي صدام مي كنن و دنبالم مي دوان. پسره برگشت گفت:‌“خانوم مي دوني من چند خريدم اين دمپايي رو؟“ منم گفتم “ نه‚ چند؟“ گفتش “پونصد تومن. خانوم تورو خدا راضي باش.“ من نمي دونستم چي بگم. گريه ام گرفته بود. تمام اين مدتي كه تو كافي نت بودم و داشتم تايپ مي كردم اين دمپايي هارو رو ميز بغل دستم گذاشتم. مرده كه صاحاب كافي نته كپ كرده! هي دو دقيقه يه بار زير چشمي به دمپايي ها نگاه مي كنه. دلم نمي آد از جلو چشمم دورشون كنم.




امروز تولد دوستمه. لابد مي گيد اين چقدر دوستم دوستم مي كنه. خوب يه دليلش به خاطره اينه كه She's a friend for all seasons . هر اتفاقي كه افتاده‚ هر چقدر هم كه دوستيمون پستي و بلندي داشته بازم باهم مونديم و با دوستيمون حال كرديم. من به داشتن يه همچين دوستي افتخار مي كنم. يه دليل ديگش رو هم خودتون به زودي مي فهميد. مي خواستم بگم ولي ديدم واقعا دليلي نداره كه بگم وقتي خودتون دير يا زود مي فهمين. پيشو جونم تولدت مبارك.




اينارو ديشب نوشته بودم:

“امشب كه دلم مي خواد تو وبلاگم بنويسم اين كامپيوتر لعنتي خرابه. هزار تا حرف تو كلمه. هزار تا چيز دوست دارم بنويسم. ديوونه شدم. نمي دونم چرا دوست دارم اين چيزا رو تو وبلاگم بذارم. جايي كه شايد هيچ كس هم نفهمتشون.

دفترم رو باز كردم. خيلي وقت بود كه توش ننوشته بودم. نشستم از اولش رو دوباره خوندم. از سال 77 شروع مي شه. يه چيز برام جالب بود. اونم اين كه چراها هنوز همون چراهاست. دلتنگي ها همون دلتنگي هاست. تنهايي ها همون تنهايي هاست. 3 سال گذشته و هنوز جواب سوالهامو پيدا نكردم و هنوز هم مي گم چرا؟

هنوز هم منتظر معجزه هستم. هر دفعه كه تلفن زنگ مي زنه‚ هر دفعه كه در به صدا در مياد‚ هر دفعه كه از خونه مي رم بيرون منتظرم كه يه اتفاق مهم بيفته. يه معجزه خيلي قشنگ. سه سال پيش هم منتظرش بودم. پنج سال پيش هم منتظرش بودم. فكرشو بكن ده سال ديگه هم منتظرش باشم!

دكترم مي گه خوب نيست آدم ساكن باشه. آدم بايد حركت كنه‚ تغيير كنه. اگه تغيير نكنه مي شه مرداب. نكنه دل من هم مردابي شده باشه؟ آخه هنوز هم همون دخترك احمق غمگين تنها هستم. هنوز هم منتظر معجزه ام.“




من: بفرمائيد.
اون: الو‚ سلام خورشيد.
من: سلااااااام. چه طوري. از اين ورا؟ (داشتم از خوشحالي مي مردم!)
اون: شناختي؟!
(سوتي دادم. خوب معلومه كه شناختم. كاش به روي خودم نياورده بودم و مي گفتم “شما؟“ الان تو دلش مي گه عجب هوليه!)
من: آره شناختم. بابا IQ من بالاي دويسته!
اون: شمارتو از علي گرفتم. گفت حالت بد بوده. زنگ زدم ببينم چي شدي خانومي.
من: هيچي بابا‚ پشه لقددم زده بود. خيلي اين مدت فشار كاريم زياد بود. بايد propsal ام رو هم مي نوشتم. سر كلاس يه دفعه كم آوردم. نفسم نيومد بالا. بعدش قلبم هم يه خورده تير كشيد.
اون: اِ ؟ خوب چيكار كردي؟
من: رفتم دكتر. البته به زور مامانم. آخه مي خواستم امروز برم اسكي. مامان بردش منو كه خيالش راحت شه. دكتره نوار قلبم رو گرفت‚ فشارمم گرفت. بعد زرت گفت نمي شه بري.
اون: آخه مگه چي بود نوارت؟
من: هيچي نبود بابا‚ فقط تپش قلب داشتم كه به خاطر فشارم بود. هشت روي پنج. اگه مامان نيومده بود باهام و دكتره جلوش زر زر نمي كرد مي رفتم امروز.
اون: دختر مواظب خودت باش.
من: مرسي. مواظبم. چيزي نيست. يه خورده بايد ورزش كنم و خودم رو تقويت كنم. قرص آهن هم بايد بخورم. زود خوب مي شم.
اون: خيله خوب. من فقط زنگ زدم حالتو بپرسم.
(ا‏‌‏َه چرا مي خواد قطع كنه. چيكار كنم حالا؟)
من: مرسي. خودت چه طوري؟ چيكارا مي كني؟
اون: منم خوبم. مشغول كار رو پروژم. خيلي سرم شولوغه. مزاحمت نمي شم ديگه.
(اَه مرتيكه الاغ. حرف مي زدي ديگه.)
من: باشه مرسي كه زنگ زدي. خيلي خوشحالم كردي. ببينيمتون.
اون: حتما‚ حتما. سلام برسون.
(مسخره به روي خودشم نياورد چي گفتم)
من: باشه. مرسي.
اون: قربانت.
من: باباي.
اون: خدافظ.
( دنگي گوشي رو گذاشت و من عين اين احمقا گوشي دستم بود. كاريش مي تونستم بكنم؟ مي شد يه جوري بيشتر باهاش حرف بزنم؟ مي شد يه كاري كنم بيشتر حرف بزنه؟ صداي سوت تلفن دراومد. گوشي رو گذاشتم.)


-


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage