خورشید خانوم



« February 2002 | Main | April 2002 »


March 31, 2002


آخی! بگذريم. فلسفه گذر زمان رو هيچوقت نمی فهم. خدا به من يه مغز زمينی داده، با يه درک زمينی. اما من می خوام راز آسمونا رو بدونم. راز اون چرخی که می چرخه و مارو با خودش می چرخونه. خوب معلومه که کلم داغ می کنه. ولی فقط می خوام بدونم بعد که منم پير شدم و تموم شدم، اونوقت چی می شه؟ منی که فکر می کنم اونقد گنده ام، منی که فکر می کنم اصلا الان دنيا تو منه، خدا تو منه، اگه من نباشم اون وقت اون خداهه و اون دنياهه چی می شن؟ کجا می رن؟ کسی می دونه؟




زن پير شده. مرد هم پير شده. و من ديروز اينو فهميدم. باورش و پذيرفتنش سخته اما واقعيت داره. کاش زودتر می فهميدم. همه اين سالها دنبال اين بودم که شايد جرقه های واقعی عشق رو بينشون ببينم. همه اين مدت منتظر اين بودم که ببينم دست در گردن هم انداختن، با هم می خندن واز با هم بودن لذت می برن. هيچ وقت اين صحنه هارو نديدم. هميشه عين يه مرغ پر کنده و هاج و واج شاهد خيلی چيزا بودم. خيلی چيزای دردناک. و سردرد داشتم. اما اونی که می خواستم رو نديدم. ديروز بود که فهميدم پير شدن. آره به همين سرعت گذشت، من جوون شدم و اونا پير. قصه غصه های کودکی من داره کم کم به پا يان می رسه. بالاخره دير يا زود من می رم يا شايد هم اونها. اما آخرش اون چيزی که می خواستم رو نديدم. هزار گوشه دنيا هم که برم هيچ وقت اون لذتی رو که از ديدن خنده اونها می تونستم ببرم نخواهم برد. و حالا پير شدن. چقدر ازشون انتظار داشتم. چقدر زياد. دلم می خواست باهوش باشن. دلم می خواست فهمشون از فهم خدا هم بيشتر باشه. اون روزی که اسطوره خداييشون برام شکست خيلی دردناک بود. خيلی. الان هم يه اسطوره ديگه شکست. حالا می فهمم چرا 2 ساعت طول می کشيد تا تازه ...




آقا جون يه خرابکاری شده اين وسط. من خيلی وقته که ايميلم عوض شده. اون روزی، بعد از 1 ماه رفتم ميل باکس Hotmail ام رو چک کردم و ديدم ای وای يه سری ايميل اونجا هست. خلاصه من دارم يواش يواش جواب می دم همه رو. تو رو خدا ببخشيد اگه جواب نگرفتين. ولی لطفا ديگه به اون آدرس ايميل ندين و به همين khorshidkhanoomi77@yahoo.com ايميلهاتون رو بفرستين که من شرمنده نشم.




احسان آقا نويسنده وبلاگ خوب "من، خودم، و احسان" چند تا قالب فارسی خوشگل برای وبلاگها درست کرده. دوست داشتين به اين آدرس برين و قالب هارو ببينين. البته من از مشخصات فنی اونها خبر ندارم. خدا عمرت بده ننه!




خيلی وقته که راجع به سياوش (خواهر زاده ام) چيزی ننوشتم. نمی دونيد چه جونوری شده. اون موقع که راه نمی رفت چی بود که حالا باشه. يه بار که هنوز چهار دست و پا راه می رفت خواهرم اينا می خواستن برن مسافرت. پاشديم رفتيم فرودگاه. سياوش تو بغل من بود. يه جا گذاشتمش رو زمين که لباسش رو درست کنم و اين جونور يه دفعه با همون چهار دستو پا راه رفتنش از دست من در رفت. تو فرودگاه از زير صندليا و ميون مسافرها رد می شد و غش غش می خنديد و ذوق می کرد. من هم با اين لنگهای درازم دنبال اين يه الف بچه می دوييدم. بقيه ملت هم که از خنده مرده بودن و کلی قربون صدقه اش می رفتن. خلاصه بعد از ده دقيقه موفق شدم بگيرمش. تمام لباسهاش کثافت شده بود. و همينطوری رفت تو هواپيما.
حالا که ديگه بدتره. نشستی می بينی غيبش زده. بعد می ری می بينی اومده تو اتاق من سر ميز توالت من داره حسابی به لوازم آرايشم حال می ده! هيچ چيز سالمی برای من نذاشته. علاقه زيادی هم به خورد کردن سايه داره! می شينه برات 2 ساعت حرف می زنه، خيلی جدی، و تازه بعضی جاها اخم هم می کنه يا دستاشو تکون می ده بدون اينکه تو يک کلمه از حرفاش بفهمی. هر چی ازش بپرسی می گه نه! در صورتی که منظورش اکثر اوقات آره است و تو بايد باهوش باشی بفهمی کی. به باباش و من هم می گه مامان! تموم حيوونات هم يا هاپو هستن می گن "هاپ هاپ"، يا پيشو ان می گن "جيک جيک"! ديروز تو اکباتان برای اولين بارسوار اتوبوسش کرديم. داشت از فضولی می مرد. هر مسافری سوار می شد به زبون خودش يه چيزی بهش می گفت و مثلا اعتراض می کرد تو چرا سوار شدی! بعد هم که يه خورده برديمش راه بره با تمام مردم به زبون خودش حرف می زد! خلاصه که خيلی بانمک شده. بچه ام از الان هم داره نشون می ده خون اجدادش خوب تو رگاش جريان داره. اصولا هر دختر بچه ای می بينه شديدا خوش اخلاق می شه و بهش علاقمند می شه. در صورتی که با پسر بچه ها معمولا به خاطر حسودی سر اسباب بازی کتک کاريش می شه. از اون جنس خرابهاست که قيافه اش شديدا آروم و آقا است. ولی يواشکی آنچنان بچه بيچاره رو مثلا گاز می گيره که جيغ طرف می ره بالا. تازه منم بوس می کنه که ديگه من می ميرم براش. بازم بگم از بامزه گيهاش؟ بخوام بگم تا فردا بايد وبلاگ بنويسم! شايد عکسش رو بذارم يه روزی تو وبلاگم. اصلا وقتی از بيرون ميام و سياوش خونه ماست و من درو که باز می کنم می دوه مياد تو بغلم و می خنده انگار دنيا رو بهم دادن و تمام خسته گيهام يادم می ره. نمی دونم چرا اينقدر دلم يه بچه می خواد. البته بدون باباش!




ديشب يک عالمه مهمون داشتيم. سبزی پلو ماهی عقب مونده عيد. اونقده ماهی دودی و ميرزا قاسمی خوردم که داشتم می ترکيدم. بعدش از ساعت 2:30 شب تو آشپزخونه بودم و جمع و جور می کردم و بعد هم ظرف می شستم تا ساعت 4:30 صبح. اين ظرف شستن من جريان داره. اولا يه پيش بند مخصوص دارم که سفارش دادم "ورساچی" برام طراحی کنه و بدوزه. يه پيش بند بلنده که عين گونی می مونه! (آخه من عادت دارم موقع ظرف شستن همه آشپزخونه رو آبياری می کنم!) حالا ديشب اين پيش بند من پاره شده بود. ديدم ظرفها خيلی زياده و اگه بخوام بدو ن پيش بند ظرف بشورم بعد از 5 دقيقه موش آب کشيده می شم. خلاصه ديدم تنها راهش اينه که از 2 تا کيسه زباله به عنوان پيش بند استفاده کنم. من عادت دارم موقع ظرف شستن نوار گوش می دم. ديشب هم هوس خيلی چيزا کرده بودم. خلاصه تصور کنيد منو ساعت 3:30 شب با 2 تا کيسه زباله که دور خودم بستم، مشغول ظرف شستن و راک اند رول رقصيدن با "خيال نکن" عصار و Blue Suede Shoes الويس پريسلی! و هد بنگ زدن با Reload متاليکا و در عالم خيال و هپروت رفتن با "خواب در بيداری" فرهاد. خلاصه اصلا نفهميدم چه جوری اينهمه ظرف رو شستم! بهتون پيشنهاد می کنم اگه شمام مجبورين مثل من هميشه ظرفای خونه رو بشورين موقع ظرف شستن نوار گوش بدين. فقط مواظب باشين کسی موقع راک ان رول رقصيدن در حالی که يه کفگير تو دست چپتونه و يه اسکاچ تو دست راستتون نبينتتون! وگرنه مثل بابای من مطمئن می شه که ديگه پاک از دست رفتين!



March 29, 2002


شايد بدونم، شايد هم درست ندونم که چرا پينک فلويديش ديگه نمی خواد بنويسه. من از يه سری حرفا در مورد پينک فلويديش واقعا آزرده خاطر شدم. شايد هم اين به خاطر اينه که بيشتر از هر کسی تو اين دنيا می شناسمش. اون بخشی از خودش رو با نوشته هاش نشون داده. اما کل شخصيتش بر مبنای همون بخش رفته زير سوال. اين خيلی منو آزار ميده. اينجا همه دم از آزادی می زنن. اما کسی رو که آزادانه افکارش رو بيان می کنه و افکارش مخالف اونهاست به شدت می خوان زير پا لهش کنن. من بعيد می دونم که تنها دليل ننوشتن پينک فلويديش فقط همون نوشته های يکی از وبلاگر های عزيز بوده. من فکر کنم اصلا پينک فلويديش يه جورايی شوکه شده. که اين موج چيه راه افتاده. فکر کنم دلش بخواد بگه بابا بيخيال? What's all this fuss about فکر می کنم الان داره پيش خودش می گه اصلا من ديگه چرا بنويسم تو محيطی که بدترين توهين ها بهم شده. مگه مريضم خودمو آزار بدم؟
يادمه اينجور فکرا تو کله من هم اومد وقتی که در مورد "جوات ها" يه مطلبی نوشتم. اولين کسی که جوابمو داد سيب زمينی عزيز بود. با من مخالف بود. اما نقدش و مخالفتش توهين آميز نبود و در نتيجه نظرش قابل احترام(با وجود اينکه شديدترين مخالفت رو هم با نظر من کرد.) جواب همو داديم و تو سر و کله هم کوبيديم. هنوزم وبلاگشو می خونم و دوست دارم. اما بعدش من يه دفعه شوکه شدم. سيلی از اظهار نظرها راه افتاد چه تو وبلاگها چه تو ايميلها. بعد يه جوری شد که من تو موضعی قرار گرفتم که مجبور شدم خودم رو توضيح بدم و از چيزی که گفتم دفاع کنم. بعد به قول يه نفر يه جريان شد. بعضيها اصلا کاری به کار اين موضوع نداشتن چون اصولا کاری به کار بقيه وبلاگها ندارن و کار خودشون رو می کنن. بعضيها کاری به کار اين موضوع نداشتن اما به بقيه فخر می فروختن يه جورايی که ببينين ما چه با حاليم با اين بحثهای بند تنبونی کاری نداريم. بعضيها همينطوری کاری نداشتن. بعضيها ريدن به سرم و بعضيها طرفداريم رو کردن. من هم کل ماجرا رو با خستگی و تعجب مشاهده می کردم. که چرا يه دفعه اينجوری شد. حالا احساس می کنم در مورد موضوع "همجنس بازی "هم برای پينک فلويديش همين حالت منتها در مقياس بزرگتر پيش اومد. يک نفر می گه که اين يه جريان احمقانه است که پينک فلويديش راه انداخت. اما من واقعا نمی دونم که چه جوری به اين نتيجه رسيده. وقتی آدم بر اساس تجربيات، علاقه ها، و آگاهيهای شخصيش يه حرفی می زنه و يه نظری می ده و اينهمه آدم يه دفعه بحث رو داغ می کنن، آيا می شه گفت که اون نفر اول اين بحث رو راه انداخته؟ و اصلا ملاک احمقانه بودن در وبلاگ چيه؟ اصلا شما می فهمين فرق وبلاگ با بقيه رسانه ها چيه؟ منکه فکر می کنم کل سو تفا همات پيش اومده به خاطر اينه که دوستان وبلاگ رو با جای ديگه اشتباهی گرفتن. من در اين مورد چندين بار ديگه هم حرف زدم. به احتمال زياد ايندفعه آخرين باری خواهد بود که حرف بزنم. وبلاگ نه روزنامه است، نه يک گردهمايی روشنفکری، نه محلی برای تغيير دادن چيزی، اصلا بابا وبلاگ يه جاييه برای هر چه می خواهد دل تنگت بگو. دم همه کسايی که کلی چيز مفيد به ما ياد ميدن گرم. اما اگه کسی اينکارو نمی کنه نمی شه بهش خرده گرفت. تورو خدا جون مادرتون بريد يه خورده وبلاگ خارجی بخونين. نمی دونم اونارو بخونيد می خواين چيکار کنين؟ ما اينجا نمی نويسيم که بگيم وای چقدر باحاليم.اينجا حداقل منکه بيشتر دلم می خواد از روزمره گيهام بنويسم. انتظار ندارم با نوشته هام مثل يه متن تحقيقاتی يا علمی رفتار شه. فقط دوست دارم به سوالهام جواب داده بشه. و چون نوشته هام در حد يه وبلاگه انتظار ندارم که به خاطرشون توهين بشنوم.
من نهايت سعيم رو می کنم که پينک فلويديش بازهم بنويسه. چون هر کسی که می تونه بنويسه بايد بنويسه. نه فقط پينک فلويديش که دوست عزيز منه. آره بخشی از علت اينکه دلم می خواد بنويسه اينه که دوستمه. اما بخش ديگه اش اينه که چرا ننويسه. اينکه اينهمه حرف برای گفتن داره، اينهمه نظرات خاص خودشو داره، چرا ننويسه؟

آخرش دلم می خواد يه خورده مامان بزرگ شم. خوب اين يه دفعه مامان بزرگی رو از من قبول کنيد و حرفامو گوش بديد. (بالاخره هرچقدر هم وبلاگم مزخرف باشه از نظرتون باز ازخيلياتون زودتر وبلاگ داشتم و شايد تجربه ام تو اين مورد يه کوچولو ازتون بيشتر باشه.) بياين برای مدت يک ماه بهم گير نديم. اگه چيز خوبی از هم ديديم در صورت علاقه نقل کنيم و اگه انتقادی داشتيم به دور از حرص و کينه و بغض باشه. بياين فقط يک ماه از دست هم حرص نخوريم و اينجوری فکر کنيم که تو وبلاگستان هيج کس نمی تونه جای اون يکی رو تنگ کنه. بياين اگه خواستيم انتقاد کنيم مطلب مورد نظر رو محترمانه و مودبانه به نقد بکشيم نه اينکه نويسنده مطلب و شخصيتشو به گند بکشيم. ببينيد تغييری پيدا می شه تو اوضاع يا نه. شايد وبلاگ نوشتن لذت بخش تر شد. شايد مزه اش زير زبونمون موند و هميشگی شد. من که الان دارم اين حرفارو می زنم، برای اين دم از تجربه ام می زنم که دقيقا خودم همون اولها که وبلاگ داشتم يه بار سر يه مطلب هيس باهاش دعوام شد و هر چی از دهنم دروامد تو وبلاگم بهش گفتم. ولی بعدش اصلا احساس خوبی نداشتم. کلی هم از کارم خجالت کشيدم. بعدش که يه بار برای هيس ايميل زدم و اونم با وجود دلخوريها جوابمو داد ديدم چقدر دوستی و احترام کيف داره. برای همينه که دارم اينارو می گم.
من الان کلی چيز تو ذهنمه که دلم می خواد راحت و آسوده اينجا بنويسمشون، اما ا ين بحثهای بين وبلاگی اونقدر ذهنمو مشغول کرد که از وبلاگ نويسی معمول خودم دور افتادم. بياين يه بارم که شده ايرونی بازی رو بذاريم کنار و فقط برای يک ماه به کار هم کار نداشته باشيم (منظورم همون گير دادنه). من خودم اولين نفر خواهم بود. الان دوست عزيزی تو وبلاگش هر چی از دهنش در اومده گفته که هدف مستقيمش پينک فلويديش بوده با يه نيم نگاهی به من، ندا، و خانوم گل. من می تونم خيلی بدتر از اون جوابش رو بدم. ماشالا معلمها هم که معمولا قدرت کلامی بالايی دارن به خاطر ماهيت کارشون. می تونم با دقيقا همون جمله هايی که خودش به کار برده بکوبمش. می تونم توهين هاش رو با توهين های بدتر جواب بدم.می تونم 6 صفحه جوابيه بهش بدم. از نظر من حرفهای غير منطقی زده و حرفاش هيچ پايه و اساسی نداره. اما اگه بخوام جوابش رو بدم جوابم از جنس خودش خواهد بود چون عصبانيم. پس آروم می شينم و صبر می کنم وقتی منطقی تر شدم جوابش رو تو يه ايميل بهش می دم. شمام سعی کنيد آروم بشينيد. به خدا خيلی زشته به هم وبلاگيتون بد و بيرا بگيد. خيلی زشته.

بابا بهاره نمی دونيد ديروز اين مسير ديزين تا تهرون چقدر خوشگل شده بود. ديروز نيم ساعت تو ديزين با چند تا از دوستام تو مه گير کرده بوديم. نمی دونيد چه حالی داشت وقتی تو سفيدی مطلق گير کرده بوديم و ده متريمونم نمی تونستيم ببينيم. نمی دونين بعد که از اونجا تونستيم بالاخره بريم تو راه چه صحنه هايی ديديم. چه رنگهايی. بارون واقعا حال داده بود. بهشت بود بهشت. برين بزنين تو طبيعت حال کنين. با بقيه وبلاگر ها هم دوست باشين. نمی دونين چه کيفی داره وقتی آدم تو اين وبلاگها دوست پيدا می کنه. من که 6، 7 تا دوست وبلاگر خوب دارم. بهترين آدمهايی که تو زندگيم ديدم. دلم می خواد با همه وبلاگرا اينطوری دوست باشم. شمام امتحان کنين. ضرر نمی کنيد.




March 27, 2002


تا حالا تو درکه سرتو بالا کردی چنارا رو نگاه کنی وقتی که شبه و باد مياد؟ برگاشون معلوم نيست. فقط تنه هاشون رو می شه ديد. ديدی چه جوری تکون می خورن؟ انگاری دارن با هم عشق بازی می کنن. اصلا اين روزا هر گوشه از طبيعت رو نگاه کنی همينه! انگاری زمين داره با آسمون عشق بازی می کنه. گل با خاک، رودخونه با موج، باد با صورت من و تو، و ماه با خورشيد.



March 26, 2002


لطفا دوستان زير 18 سال مطالب اين پست رو نخونن.

از يادداشتهای اين شهر شلوغ:
گشنمونه. دلمون غذای خوب می خواد. اون پيتزايی در خونمون خيلی شولوغه. اما توش پر از بوی خوبه. دلمون غش می ره. اما بين غذا خوردن ميون يه مشت عمله و 20 دقيقه راه رفتن و غذا خوردن تو يه جای بهتر دومی رو انتخاب می کنيم. توی تعطيلات عيد چه خبره! نيم ساعتی بايد بشينيم انگار. مگه آروممون می گيره نيم ساعت تو اين جای به اين شولوغی؟! يه دخترست که صورتش رو نقاشی کرده. خداييش خيلی وحشتناکه. اه! هيس! نيشتو ببند. الان ميان خشتکمون رو می کشن رو سرمون اينقدر نيگاه می کنيم. آخه بابا لباشو نگاه کن! بيچاره چی سر لبای خوشگلش آورده و چه عشوه هايی هم مياد! ياد ادا اطوارهای جميله رقاص با لبهاش می افتم!يه دفعه داد می زنه: موهای اونو! آخی خدا! ما جامون وسط جهنمه اينقده مسخره می کنيم! دهه 70؟ نه! دهه 60؟ نه بابا احتمالا عصر حجر! موهای پسره فر فريه. از جلو ريخته رو پيشونيش. از کناره ها عين دختر ها پيچ و تاب خورده اومده رو شونه هاش. وای پاهای اين يکی رو! کفشهارو بايد ببينين. خدايا چرا اينا اينجوری خودشون رو درست می کنن؟ دارم کم کم نااميد می شم از خودمون. عين اين آدم نديده ها! احتمالا ما خيلی امل شديم و حس زيبايی شناسيمون هم برباد رفته. وای خدا پسره که يه چيزيش می شه. يکی از بلاهای شهرک. خيلی قشنگ باسنش رو تکون می ده. آقا نمی شه. بايد دست به کار شد! کاغذ مياد بيرون. نقاشيهارو بايد ببينی! ! ass while moving ,the eyeborows , lipssss, ooh baby! بدجنس نمی ذاره پايينش با سس گوجه فرنگی اثر انگشت بذارم. موهای اونو! آقا ما گشنمونه و بدجوری سيب زمينی سرخ کرده دلمون می خواد. آخرش چی می شه؟ سيب زمينی تموم شده. گور بابشون. يعنی که چی. چندتا فحش آبدار. می گه بابا خوب چيکار کنن نمی تونن اونجاشون رو ببرن برات سيب زمينی درست کنن که! آقا بحث جالب ما سر چيه؟ سر اينکه من از يه نفر بدجوری خوشم اومده. حالا اون يارو بدبخت يا روحش خبر نداره يا اصلا از من خوشش نمی اد. می گم احساس "ساميه فيل کش بودن" بهم دست داده. فکرشو بکن دنبال يارو بيفتم بگم ماشالا خان! ماشالا خان! اونم در بره! بدبخت! خنده هامون قابل کنترل نيست. خوب انگاری دچار گناه کبيره خنديدن در جمع شديم. می گه:! we look like whores مثل هميشه! کی اهميت می ده. آقا بذار بخنديم. احتمالا ملت هم هزار تا چيز دارن به ما بخندن. "موهاشششششو!" وای وای گند زديم پسره که بغل دستمونه انگليسی بلده. حالا چه جوری ماست ماليش کنيم؟ فکرشو بکن همه حرفامونو شنيده باشه. مثل اوندفعه ای که تو تاکسی بوديم و يه پسره جلو نشسته بود و بدجوری احساس برش داشته بود. ما هم شروع کرديم: ! He's a statue of edibility (مجسمه خوردنيه!) Wow i want him in my sandwich, he must be really delicious (وای می خوام تو ساندويچم بذارمش، واقعا بايد خوشمزه باشه!) , و بعد چه اتفاقی افتاد؟ اقا که از ماشين پياده می شد داشت از خنده می مرد و تو دستاش 3 تا کتاب انگليسی بود. خوب فکر کنم برای امروز بس بود. نه اين که همش نبود. گاليور! اهم! آقا ما کاری نداريم يه دختر خانومی اومد خودشو بگيره، بعد يه آقا پسر خيلی خوش قدو بالايی اومدن و خانوم می خواست به روش نياره که آقا رو می شناسه و تازه گفت اصلا حوصله آقا رو هم نداره. اون بدبخت بعد از 60 دفعه جواب سلام نشنيدن بازم سلام کرد و سال نو رو تبريک گفت. خانوم هم که اصلا حوصله آقا رو نداشت از رو رفت و جواب سلام داد و بعد هم نيشش پشت سر آقا باز شد! بعد هم هی بهش فحش می داد! خاک تو سر گاليور! خاک تو سر گاليور! چرا سلام کرد [ که کرمش بيفته يه جاييم؟ ]بيا و خوبی کن سلام کن! من اگه بودم احتمالا حس ساميه فيل کشيم زده بود بالا دنبال يارو پا برهنه تو پاساژ می دويدم! فکرشو بکن! خدايا مارو از شر هرچی دوست ناباب است نجات بده! آممممممين!

****

تازه اينم همش نبود. ولی مگه ديوونم همشو بگم. همين الانش سه نفر يه دفعه با هم به اين نتيجه رسيدن که من دلم يه huge dick می خواد يا اينکه علاج اينکه من آدم شم همينه. (از ترجمه معذورم. البته دوستان به زبون شيرين فارسی با "ک" تشديد دار لطف کرده بودن. دوست داشتين براتون ايميلهاشون رو فوروارد می کنم. البته يکی به جای huge از واژه کلفت استفاده کرده بود) خلاصه من هم شک برم داشت از دوست پسرم پرسيدم. گفت 18 سانته. حالا من نمی دونم huge هست يا نه. ولی به هر حال به نظر من که خيلی خوبه. 60 تا huge muge ديگه هم بگين من همينم که هستم. يعنی ما همينيم که هستيم. نمی دونم چرا اين احساس بهتون دست می ده که دارين بشريت رو نجات می دين. بذارين يه خورشيد خل و چل با يه پينک فلويديش که تو مايه های خودشه يه گوشه اين وبلاگ بنويسن. من ديگه حالم داره از اين اظهار نظرهای فرويدی بهم می خوره. تازه من از همجنس بازها هم حالم بهم می خوره! خدا وند عضو شريف آقايون رو در تناسب عضو شريفه خانومها آفريده. باسن مبارک هم محلی برای خروج مدفوع انسانی است. من هيچ تناسبی بين سکس همجنس خواهانه نمی بينم. اما به نظر من اين پديده يک بيماريه و بايد به يک انسان همجنس باز به چشم يک بيمار نگاه کرد. تلاش برای درمان يک بيماری هم به نظر من با آزادی فردی و اين حرفا هيچ ربطی نداره. شاهين آقا يه جورايی اين موضوع تناسب رو به زبون خودشون خوب توضيح دادن. آخيش، خيالم راحت شد. همه اين حرفا تو گلوم گير کرده بود. حالا که گفتمشون راحت شدم. به هيچ ايميلی هم در اين رابطه جواب نمی دم. آزادی فرديه ديگه!




March 25, 2002


نيما افشار (وبلاگ دستخت) يه داستان خيلی کوتاه داره که من نمی دونم چرا خيلی دوسش دارم. اينجا می تونين داستان رو با صدای خودش بشنويد.




آينه خانوم گردگيری شده، با صدای مخملی محمد نوری و با روايت بهاری که خوابش نمی بره .




از وبلاگ خانوم گل:

"...من از بلاتكليفي و شك بيزارم.شك خوبه ولي براي عبور نه براي موندن.حالا كه خدا نميتونه(نميخواد)منو ازين شك در بياره خودم در ميام.من ميمونم و عقل خودم.اونوقت ديگه دست و پام هيچ كجا نميلرزه.ديگه راحت ميشم.از هفت دولت..."
□ نوشته شده در ساعت 11:28 PM توسط Khanoom Gol





از يادداشتهای اين شهر شلوغ:
شهر سياه پوش شده. هر جا که می ری پر از علم و علامت و پرچم و يک عالمه رنگه. البته سياهيها هم که جای خودشون رو دارن. گله به گله صف هايی رو می بينی با دستهايی دراز. دستهايی پر از قابلمه. اون طرف يه دسته است. "حسين! حسين! حسين!" چشاتو می بندی. غرق می شی تو اين جادوی صدا. يه جور خلسه است. بعضيها هماهنگ نيستند. اينور دسته با اونور دسته نمی خونه. مثل هميشه دنبال تقارن می گردی. حتی تو حسين حسين گفتنها. يه تکيه است اون طرفتر. مثل خيلی ديگه از تکيه ها. از توش يه دسته با يک عالمه آدم مياد بيرون. دختر ها دنبال دسته راه ميفتن. پسر ا زير چشمی دختر هارو نگاه می کنن و محکمتر سينه می زنن. يکی حواسش نيست و از بس هوله زنجير رو می زنه رو صورتش. "حسين! حسين! حسين!" يه جای ديگه يه روضه است. زنها پچ پچ حرف می زنن. چند نفر از ته دل زار می زنن. صدای گريه های مامانت طبق معمول از بيست متری هم قابل تشخيصه. مداح از دست زنهايی که تازه برای غيبت وقت گير آوردن حرصش دراومده. يه خورده "ساکت باشيد" می گه. کسی تحويل نمی گيره. داد می زنه. مستقيما اشاره می کنه به خانومهايی که لب حوض نشستن. راستی نگفتم بهت حوض رو پرش کردن؟ انگار روی يه بخشی از بچگی من هم سيمان ريختن! چهار طرف حوض يه نوار آبيه که روش پراز "باز اين چه شورش است" و يا حسينه. پارسال خريده بودی نذر برای اينکه دختر خاله ات زنده بمونه. ماليده بودين به تنش. اما آخرش هم اون رفت و اين نوارهای پارچه ای موند. فردا تولدشه. دسته مياد. همه چراغها خاموش می شه. نوحه می خونن. سينه می زنن. ذکرهاشون تند و تندتر می شه. "حسين! حسين! حسين!" باز می ری تو خلسه. راستی امشب چقدر روضه از شبهای قبل شلوغتره! آخه می دونی شام می دن. دستها هنوز پر از قابلمه است. قيمه نذری! صواب داره والا به خدا. قيمه امام حسينه!

شب شام غريبان شده. جلوی مسجد پر دختر پسره. چقدر شمع، چقدر شمع. يکی اون وسط مياد شمعارو فوت می کنه. يک عالمه نيروهای انتظامی اومدن. طناب کشيدن مردم نتونن جلوی در اصلی مسجد برن. آخه می دونی خيلی براشون آبرو ريزيه! شمع بازيه، ترقه است، چهارشنبه سوريه. دخترا روژلبهای قرمز دارن و تو بغل پسران. يه دسته سينه زن اون وسط وايساده سينه می زنه و يه خورده اون طرفتر يه بوسه گرمه که رد و بدل می شه ميون دو نفر، ميون يک عالمه دود سيگار. هنوز صدا از اون دور دورا مياد "حسين! حسين! حسين!"



March 24, 2002


يه خونه بزرگه تو پامنار. اندرونی بيرونی داره. مطبخ داره. وسط خونه يه حياط گنده با حوض داره. بچه که بوديم اونقدر اونجا می پريديم بالا پايين که حد نداشت. صد ساله که اين خونه حسينيه است. مال يکی از فاميلهامونه. بهش می گفتن عمه قمر.الان عمه چند ساله که فوت شده. بعد از اينکه اون مرد روضه ديگه مثل سابقش نيست. ولی خوب هيچ کس جرات نداره روضه رو به هم بزنه. می گن خيلی حاجت می ده. مامانم می گه 30 سال پيش که دکترا بهش گفته بودن سرطان داره و 6 ماه ديگه زنده نيست می ره انگليس. تو انگليس شب قبل از معاينه پزشکيش عاشورا بوده. می ره حسينيه پاکستانيها و تا صبح گريه و عزاداری می کنه. بعد مياد هتل و خوابش می بره. تو خواب يه نفر از اين حضرتهارو می بينه که دست رو سرش می کشه و می گه تو هيچ چيت نيست و 2 تا پرچم بهش می ده. مامانم هم از خواب پا می شه و برای اين حسينيه نذر 2 تا پرچم و يه گوسفند می کنه که حالش خوب شه. آخه اون موقع خواهرم 3 سالش بوده. مامانم می گه فقط به خاطر خواهرت می خواستم زنده بمونم. خلاصه وقتی می ره فرداش چکاپ بهش می کن هيچ چيزيت نيست و سالم سالمی. حتی می تونی از دکترهای ايرونيت شکايت کنی. خلاصه از اون موقع مامان من هر سال يه گوسفند تو اين حسينيه می کشه. همه هم می گن بدجوری حاجت می ده. وقتی که بچه بودم حسينيه رو خيلی دوست داشتم. بازيهای بچه گونه. يه بار سر پسر داييم اونجا شيکست از بس شيطونی کرديم. می رفتيم سراغ ماهيهای حوض و اذيتشون می کرديم. يه کلفت داشتن که شلنگ آب رو باز می کرد و مارو خيس می کرد که از حوض دور بشيم. ما هم از رو نمی رفتيم. بزرگتر که شدم کم کم شروع کردم به معجزه اين خونه اعتقاد پيدا کردن. روزهای عاشورا و تاسوعا می رفتم روضه. با هر بدبختی بود چادر سرم می کردم. گريه می کردم. سعی می کردم يه حالت روحانی پيدا کنم. و فکر می کردم بايد همش گريه کنم و حاجت بخوام.
حالا دو سه ساله که موضوع فرق کرده. هر کاری می کنم نمی تونم معجزه اين خونه رو باور کنم. هر کاری می کنم نمی تونم هيچ حالت روحانی تو خودم به وجود بيارم. هر کاری می کنم نمی تونم گريه کنم. اينهمه آدم اينجوری عاشقانه تو محرم عذاداری می کنن. من نمی تونم درکشون کنم. حتی 4 سال پيش خودم رو هم نمی تونم درک کنم. من از 8 سالگی نماز می خوندم تا 2 سال پيش. تمام اين مدت هم سعی می کردم برای نماز خوندنم، برای حقانيت دين اسلام، برای درستی همه اون حرفايی که تو کتابها و رساله ها گفته شده يه توجيهی پيدا کنم. اما الان ديگه نمی تونم. يه دفعه زدم زير همه چيز. احساس می کنم فقط خودمو گول می زدم و ديگه نمی تونم بيشتر از اين گول بخورم. قصه دين برای من قصه لباس اون پادشاهه است که دو تا خياط اومدن براش دوختن و گفتن هر کی نتونه ببينه يعنی اينکه يه چيزيش می شه. بعد پادشاه رو لخت فرستادن بيرون و همه هم از ترسشون گفتن به به چه لباس قشنگيه. تا اينکه يه بچه اون وسط گفت اه! اين پادشاه چرا لخته! خلاصه من هم فکر می کنم اين پادشاه دين هم بدجوری لخته. هر کاری هم می کنم و سعی می کنم به چشام فشار بيارم که يه لباسی تنش ببينم نمی تونم. ديگه حتی يه رکعت نماز هم نمی تونم بخونم. نمی دونم شايد همش تقصير اون استاد ادبيات فارسيمون بود که يه ترم پنبه هر چی دين و ايمون بود رو برامون زد و بهمون ثابت کرد که کلی از آداب و قوانين اسلام از آداب و سنن ايرونيهای پيش از اسلام گرفته شده. مثل عادت به 5 بار نيايش خدا در روز توسط ايرانيان باستان. مثل سفره های مثلا ابولفضل و غيره که ريشه در بزرگداشت ميترا داشته. مثل محرم و مراسم سوگ سياوش. نمی دونم شايد تقصير اينهمه کثافت کاريه که به اسم دين ديدم و هيچ معجزه ای هم نشده که اين کثافت کاريها رو از بين ببره يا جلوش رو بگيره. نمی دونم شايد اونقدر مادی شدم که مفاهيم متافيزيکی مثل معجزه و اين جور حرفا تو کتم نمی ره. نمی دونم شايد اونقدر همه چيز لوث شده که قاطی کردم چی درسته چی غلطه. شايدم اونقدر دلم سيا شده و زندگيم شولوغ که راحت اين چيزا رو نمی پذيرم.
نمی دونم. هيچی نمی دونم. تو يه خلا فکری افتادم که هيچ چيز ارضاش نمی کنه. نمی دونم چرا اينقدر تازگيها دنبال يه آيين و مسلکی هستم که خودم رو بهش آويزون کنم. نمی دونم چرا دلم می خواد به يه چيزی تکيه کنم. فکر کنم دارم تنبل می شم و از گشتن خسته شدم. نمی دونم. شايد.



March 23, 2002


آقا من اومدم چی بنويسم چی شد! مطلب زير رو نوشتم که بگم مثلا بهم يه خورده خوش هم گذشته تو عيد. بعد يه دفعه شور برم داشت. اين دو سه روزه خيلی مطلب نوشتم تو دفترم. ولی همشون غمناک و به قول دوستی چس ناله بودن. متاسفانه يه جوری شده اين وبلاگ که من نمی تونم هر چيزی که دلم می خواد راحت توش بنويسم. مخصوصا وقتی مودم گهی می شه ايميلهای اعتراض آميز راه ميفته که چرا همش اينجوری هستين شماها و از اينجور حرفا. ولی خدائيش امسال برای من بد شروع شد، با خبر طلاق يکی از عزيزترين کسام و خبر سرطان يکی ديگه. اما نوشته هام رو برای خودم نگه داشتم. انگار همون قبلی رو هم نبايد می ذاشتم. فکرشم می کنم می بينم يه خورده بيشعوری کردم که روز پنجشنبه هم اون مطلب دفترم رو گذاشتم تو وبلاگم. عيده. همه دوست دارن شاد باشن. آدم بايد شاد بنويسه. بدبختی اينجاست که اين ترجمه هم پدر من و پينک فلويديش رو دراورد. باز اون خونه بود تموش کرد. من که همش ديروز پريروز ددر بودم نرسيدم تمومش کنم. الان هم اگه بفهمه به جای ترجمه وبلاگ نوشتم دهنمو سرويس می کنه. خداييش خيلی اذيتش می کنم و خيلی منو تحمل می کنه. يه زمانی اون منو اذيت می کرد. حالا نوبت من شده. اصولا من و پينک فلويديش تمام مدت مشغول تعديل کردن همديگه ايم. ولی خدا نکنه يه موقعی اون رگ خل و چليمون دوتايی باهم گل کنه! اونوقت...! خلاصه می بخشيد اگه اين دو سه روزه صفحه منو باز کرديد و يا چيزی توش نبود و يا مزخرف توش بود.سال خوبی رو براتون آرزو می کنم. اميدوارم امسال از اين اتفاقهای بد عجيب غريب (مثل سقوط هواپيما، قتلهای زنجيرهای، زندانی ملی مذهبيها) نيفته و زندگی حداقل روال طبيعی شو طی کنه اگه خيال نداره به ما حال بده! خيلی از دوستان لطف کردن و برام ايميل زدن. جواب همه رو می دم. اين ترجمه که تموم شه از جام جم نمی خورم تا همه ايميلهای پر مهر و محبت و يا پر از فحش و عصبانيتتون رو جواب بدم. راستی کسی نمی دونه چرا دوباره من اينقدر دارم فحش می خورم؟!




امروز باز يکی ديگه از فاميلهامون رو پيدا کردم! آخه اين خونواده پدری من ماجراها داره. بابا بزرگ من نوه نتيجه يکی از اين شاههای قاجار بوده که قربونش برم خيلی خوش اشتها بوده و تا تونسته بوده زن گرفته. اين بابا بزرگ مام خوب حسابی به آبا و اجدادش رفته بوده. يه پنج شيش تا زنی گرفته بوده تو زندگيش. حالا هر سال ما يه فاميلمون رو برای اولين بار می بينيم. چند سال پيش يه عمو پيدا کردم تو کانادا و من عمو نديده کلی ذوق کردم. با وجود اينکه هنوز همديگرو نديديم خيلی با هم رفيق شديم و نامه نگاری می کنيم. جالبه که بابام زياد حال و حوصله شو نداره و عموم با من بيشتر جوره تا بابام. پارسال يه عموی ديگه ام بعد از 40 سال اومد ايرون. البته اين يکی رو بابام ديده بود قبلا و با هم خوبن! حالا امسال دخترش برای اولين بار اومده ايرون. مامانش ايتالياييه و فارسی هم بلد نيست. با هم انگليسی حرف می زديم ولی اونقده گل بود. اونقده گل بود. يه دختر ساده با يه لباس خيلی ساده، بدون يه ذره آرايش. همه خونه دختر عمه ام جمع شده بوديم. دختر عمه ام اينا خيلی وضعشون خوبه و از اون خونه رويايی ها دارن. اين دختر عمو ايتالياييم بيچاره فکر کرده بود همه تو ايرون وضعشون اينطوريه! داشت توضيح می داد که شماها اوضاعتون اينجا خيلی خوبه. ما تو رم يه آپارتمان خيلی کوچيک داريم. که من براش توضيح دادم حسابی که خانوم خواب ديدی خير باشه که اوضاع مردم همه اينطوری باشه! يه سری چيزا براش توضيح دادم که گوشی دستش بياد چه مملکت گل و بلبلی داريم. بعد بحث زياد بودن تعداد فک و فاميلها و اشتهای پدر بزرگ جان شد. اين زن آخر بابا بزرگم هر چی مال و املاک داشت کشيد بالا وگرنه الان من اينجا نبودم که! احتمالا تو جزاير هاوايی می شستم وبلاگ می نوشتم!(بين خودمون بهش می گيم وبلاگ نوشتن! ;) ) بعد شوهر دختر عموم رو گذاشتيم سر کار. شوهرش ايتالياييه و به خوبی دختر عموم انگليسی نمی فهمه. يه ساعت نشستم مخش رو زدم که آره زنت پرنسسه و از اينجور حرفا. بيچاره اولش چشاش چهارتا شده بود. بعد يواش يواش فهميد چی می گم و اون رگ آبادانی ايتالياييش گل کرد و گفت منم شاهم و از اينجور حرفا. يه خورده قربون صدقه مالدينی رفتيم و دختر عموم کاملا درکم کرد چرا من از فوتبال ايتاليا (بخونيد فوتبالر های اايتاليايپی) اينقدر خوشم مياد. ولی شوهرش يه جوری بود. ساده بود. ديدين وقتی خارجيهل ميان ايرون به نظر ما اچقدر پپه و ساده ميان؟! اخر سر هم بيچاره از رو سادگيش منو دعوت کرد ايتاليا. نمی دونه دختر عموی زنش پاش برسه ايتاليا ديگه بيرون کردنش کار حضرت فيله! يه خانومی هم باهاشون بود که از اون کمونيستهای قديم بوده. يه سری خاطراتش رو تعريف کرد. اينکه چقدر شور داشتن، چقدر به آرمانهاشون اعتقاد داشتن و بعد چه جوری اين جنبش به خاطر خودخواهی و قدرت طلبی بعضيها منحرف و بعدش هم متلاشی شد. برام تعريف کرد که چقدر ديدن تضاد بين برلين غربی و شرقی تو متزلزل شدن پايه های اعتقاديش تاثير داشته. و برام گفت که اگه زمان به عقب بر گرده ديگه دورو بر سياست نمی ره. برام تعريف کرد اون زمان دانشجوييشون که خارج بوده تمام درو ديوار اتاقش پوستر لنين و چگوارا و ... بوده. بعد يکی از فاميلهاشون که اهل اين چيزها نبود يه بار می ره اونجا و اين عکسهارو می بينه و ازش می پرسه اينا برات پول می فرستن که عکسشون رو زدی رو ديوار؟ اينم کلی آتيشی می شه و عصبانی که نخيرم اينها رهبران آرمانی ما هستن و از اينجور حرفا. بعد فاميلشون می پرسه خوب پس کی برات پول می فرسته. اينم می گه بابام. بعد فاميله می گه خوب پس عکسش کو؟! خلاصه خيلی آدم جالبی بود. خاطراتش رو که تعريف می کرد چشاش برق می زد. می تونم تصور کنم چقدر اون موقعها در عين سختی بهش خوش گذشته. خيلی خوبه که آدم يه آرمانی داشته باشه، بهش از ته دل اعتقاد داشته باشه و براش تلاش کنه. می گفت اون زمان (حدودای 1966) اصلا يه جوی بود که اکثر ماها به اين چيزا کشيده می شديم، شور و شوق و حتما عشقهای پنهانی. الان من هرچی فکرشو می کنم می بينم هيچ خط مشی فکری و يا گروه سياسی نيست که بتونم از ته دل بهش اعتقاد داشته باشم. همه چيز به نظر دروغی مياد. اصلا يه حالت پارانويا پيدا کردم نسبت به سياست. حتی چهره های محبوب زندگيم هم برام شدن علامت سوال. همش می گم نکنه فلانی با فلانی ارتباط داره، فلان قدرت پشتشونه ، اين کارايی که می کنن فيلمشونه و .... احساس می کنم هر جور حکومت و طرز فکری که روی مملکت ما حاکم شه بازهم تو وضعيت مملکتمون فرقی نکنه. احساس می کنم هر کی بياد فقط می خواد يه کلاهی از اين نمد برای خودش بسازه. داشتم فکر می کردم مثلا انقلاب شه و ملت اين آخوندارو بفرستن برن. کی می خواد جاشون رو بگيره؟ عين همون موقع می شه که ملت شاه رو فرستادن رفت. خوب شاه بد بود، پول ملت رو می کشيد بالا و خيلی چيزهای ديگه (من خيلی درست نمی دونم ايرادهای شاه چی بود. برای من همين که شاه بود خودش يه ايراد بود چون من با نظام سلطنتی مشکل دارم) ولی ملت فکر نکرد که خوب کی جای شاه بياد که از اون بدتر نباشه و بهتر باشه؟ من نمی دونم اون دوران چی گذشت. من در دورانی که بذر انقلاب پاشيده شد هنوز توی ميوه ها بودم و توسط پدرم خورده نشده بودم. وقتی انقلاب شد مشغول خيس کردن جام تو قنداقم بودم. اما خيلی دلم می خواد بدونم پدر و مادر های ما که در برابر ما بچه های قنداقی و بقيه بچه هايی که اون موقع هنوزتو ميوه ها بودن مسوليت داشتن چرا اينکارو کردن. چرا مسير انقلاب به اين راه کشيده شد؟ چرا الان ماها بايد اينقدر از زندگيمون ناراضی باشيم و برای بديهی ترين حق و حقوقمون دهنمون صاف شه؟ چرا خيلی از آدمهای اين مملکت به خاطر برخوردارشدن از حداقل شرايط انسانی زندگی مجبورن غم دوری از عزيزترين کسانشون رو به جون بخرن و برن؟ چرا ما نبايد تو مملکت خودمون جايی که زبون خودمون رو می فهمن بتونيم زندگی کنيم؟ می شه کسی جواب منو بده؟



March 21, 2002


بازم عيد اومد همون عيد لعنتی که ازش متنفرم. بازم بهار اومد همون بهاری که عاشقشم. بازم شکوفه های عزيزم دراومدن. سفيد، زرد، قرمز، بنفش. بازم دلتنگيهای من اومد.

اما امسال يه فرقی با سالهای ديگه داره. امسال دلم تنگ کسی نيست. امسال دلم تنگه "هيچ کسه". نمی دونم. نمی دونم.

عيد برای من بوی گند می ده. بوی دعواهای يه مرد. بوی دست و پا چلفتی های يه زن. بوی پرت شدن ديس شيرينی. بوی 2 ساعت جنگ و دعوا سر ظرف ميوه که يه نفر دلش می خواد مستطيل باشه. بوی يهو از خواب پريدن با صدای عربده های يه مرد. بوی گريه های ناچاری يک زن. بوی سردردهای بعدش. عيد بوی بدبختی های سکينه خانوم رو ميده که پول نداره حتی برای بچه اش يه شلوار بخره. عيد بوی گند بيچارگيهای هزارتا مثل سکينه خانوم رو ميده که انگاری خدا يه جايی فراموششون کرده. عيد بوی گند گريه های 3 سال پيشمو می ده. راستی من چه جوری تحمل کردم؟ چه جوری از پسش بر اومدم؟ خواهرم بهم می گفت يه روزی به اون روزا فکر می کنی و می خندی. يه روزی همش برات مسخره خواهد بود. آره، امروز بهش می خندم. ولی هنوز درد داره. هنوز دردش يادمه. عيد بوی گريه های 3 سال پيش رو می ده. وقتی که هفت سين خواهرم رو می چيدم و زار می زدم. عيد بوی تنهايی های منو می ده. تنهايی، تنهايی، تنهايی.

يار؟ يه دوستی می گفت تو بايد يک يار پيدا کنی مشکلت حل می شه. يار؟ همش شولوغی، همش آدم، يک عالمه آدم. يک عالمه يار. کدوم يار؟ کی از دلتنگيهای خورشيد سر در مياره؟ کی دنيای ديوانه خورشيد رو می فهمه؟ يار؟ هه!

کی می فهمه وقتی خورشيد هفت سالش بود چقدر از عيد بدش ميومد. کی می فهمه وقتی خورشيد چهارده سالش بود چقدر از عيد بدش ميومد. کی می فمه الان که خورشيد 24 سالشه هنوزم از عيد بدش مياد. کی می فهمه چرا؟

همه چی غير عادی می شه. همه جا تعطيله. بابا همش خونست. دوستات نيستن. خودتی و خودتی و خودت. آی خدا جونم چقدر خوبه امسال پينک فلويديش تهرانه.

دلم می دونی به چی خوشه؟ به قدم زدن ميون شکوفه های عزيزم با پينک فلويديش. اکباتان قشنگترين جای عالمه تو بهار، قشنگترين جای عالم.

وای چقدر خوشحالم امسال مجبور نبودم لباس عيد بخرم. چقدر برام مسخره بود. لباس بخر، بپوش. کجا بپوشی؟ هه!

می شينم فيلمهامو می بينم. می شينم کتابهامو می خونم. می رم تو اتاقم گم می شم. می رم تو خودم گم می شم. مثل هميشه. وای خدا جونم چقدر وقت دارم برای گم شدن!

کاشکی بارون بياد. اگه بارون بياد ديگه هيچ غمی ندارم. دلتنگيهامو بر می دارم می رم زير بارون. خورشيد بارونی! خورشيد خانوم کيه؟ خورشيد خانوم؟ هه! خورشيد خانوم فقط يکيشونه. اونقده از اين خانومها دارم. يکيشون شاعره، تو شعراش گريه می کنه. يکيشون شاعره تو شعرهاش فحش می ده: "...ديو سياه تنوره کش..." وای اگه بفهمی اين شعر رو برای کی گفتم حالت از من بهم می خوره! دختر هم اينقدر بی چشم و رو؟

به "س" فکر می کنم. آخه هنوز فکر می کنه عاشقه. الان همش به فکر يه خريه. 10 دفعه زنگ زد و قطع کرد. عکسهارو می خواد. منم بهش نمی دم. شايد اگه زيادی اصرار کنه يه روزی همه رو از وسط با قيچی نصف کنم. يه بار اومدم اينکارو بکنم نتونستم. انگاری قيچی نمی بريد. همش تو بغل هم بوديم! می خنديديم. وای اگه بدونی من چقدر سياهی دارم. اگه بدونی شرط می بندم ديگه بهم سلام هم نکنی. وای اگه مثل سه سال پيش من باشه چقدر بده. داشتم می مردم برای اينکه رضا بهم زنگ بزنه. نکنه الان "ُس" هم داره می ميره من بهش زنگ بزنم. بميره؟ هه! هيچوقت. هرگز. اصلا مگه می شه کسی برای خورشيد بميره؟

دختره لوس ننر. احمق. خود خواه.از خود راضی .
and if i show you my dark side
will you still hold me tonight
and if i open my heart to you
and show you my weak side
what would you do

من يه يار دارم. اونم چه ياری! سرو، شاخ شمشاد. يه کوسه بهم عيدی داده می ميرم براش بسکه خره! اما باورت می شه اصلا منو نمی شناسه؟ بايکی دوست شده که فکر کرده منم! زياد اذيتش نمی کنم. بذار دلش خوش باشه. فکر می کنه تيکه تور کرده! ها ها ها! نمی دونه چه ديوانه ای گيرش اومده.

روی ديوارا نوشتن "شور محرم، شوق بهار". مگه می شه شوق بهار رو با شور محرم خاموش کرد؟ شکوفه ها برات عشوه ميان می گن تورو خدا مارو نگاه کن. درختا جوونه زدن و ته دلت رو قلقلک می دن. هوا بوی بهار می ده. مگه می شه چشمتو ببندی به روی اين همه؟

کاشکی عيد تو بهار نبود. اون وقت بهشت می شد. اونوقت غمی نداشتم. مگه می شه فراموشش کرد. بايد بری هفت سين بچينی. مثل هميشه. تنهايی. هفت سينهای خوشگل خوشگل. سبزه های ماش سفره ام امثال مثل ماه شدن. چه فايده؟ کی مياد ببينه؟ باورت می شه هيچ کس تا حالا نگفته هفت سينت قشنگه؟ آخه اصلا هيچ کس نمی ره هفت سينت رو ببينه. مگه هم مثل تو فضول و حسودن که هر جا ميری می دويی می ری سراغ هفت سينشون ببينی از مال تو خوشگلترن يا نه.

پاشو دختر. پاشو دست از اين لوس بازيهات و زنجه بوره هات بردار. پاشو برو هفت سينت رو بچين، شام درست کن. الان مامان بابت از روضه بر می گردن و داد مامانت می ره هوا که کاراتو نکردی. پا شو، ول کن اين قلم و کاغذ رو. 3 ساعت ديگه سال تحويل می شه . 3 ساعت بيشتر وقت نداری که هفت سين تنهاييهات رو بچينی.

***

"عيدتون مبارک"



March 17, 2002


100 تا ورقه بايد صحيح می کردم. الان ساعت 4 صبحه و 30 تاش صحيح شده. يه کتاب هست که بايد تا 4 شنبه با پينک فلويديش ترجمه کنيم و تايپ کنيم و تحويل بديم. يه شاگرد هست که بايد فردا برم سراغش. يک عالمه ايميل هست که بايد جواب بدم. يه دامنه که بايد بدم کوتاهش کنن. يه دوسته که بايد بهش سر بزنم. يه اتاقه که بايد جمع کنم. يه کتابه که بايد برم از يه دوست بگيرم. يه دوره است که بايد برم. يه آرايشگاهه که بايد برم. يه کارت پستاله که بايد برم برای دوستم بخرم. يه عيديه که بايد برای خواهر زاده ام بخرم. و همش هم تا چهارشنبه برای اين کارها وقت دارم. ( و يه وبلاگه که بايد بنويسم!) شب بخير!




زندگی خيلی عجيبه. انگار تازه دارم کشفش می کنم!




نمی دونم مطلب "رضايت شغلی "پينک فلويديش رو خوندين يا نه. منکه خيلی حال کردم. نه به خاطره اينکه رئيس عزيز الهی قربونش برم منه (که البته هست چون باز امروز ديرکردم!) و يا اينکه دوست جون جونيمه. بلکه به خاطر اينکه منم نغمه رو می شناسم. و خيليهای ديگه مثل نغمه رو هم می شناسم. و برای اينکه خيليهای ديگه رو هم که مثل نغمه نيستن می شناسم.




گاهی اوقات فکر می کنم هيچی مثل ديدن يه دوست قديمی آدم رو شاد نمی کنه. يه روز سخت و وحشتناک داشتی مثل خيلی ديگه از روزهات. سردته و داره بارون مياد. حال و حوصله نداری. يه کارايی کردی که هنوز خودت نمی دونی درست بوده يا نه. هنوز گيج و منگی. بعد يه دوست قديمی بهت زنگ می زنه و بدون اينکه کدورتهای گذشته رو به يادت بياره باهات حرف می زنه. بعد مياد دنبالت و می رسوندت. ديگه اصلا سردت نيست. نوارابی گوش ميدين و بارون ميادو خوراکی می خورين و به احمق بازيهای همديگه می خندين. وقتی ميره خوراکی بخره در ماشين رو از تو قفل می کنی که يه دفعه کسی نياد دزدی. بعد ميادش، سوييچ تو ماشينه. تو زورت نمی رسه در رو باز کنی. هر چی بهت می گه چيکار کن نمی فهمی. می خندين و آخر از دوقدميت با موبايل زنگ می زنه که به توی خنگ بگه چه جوری با دزد گير در رو باز کنی. غش غش می خندين. انگار نه انگار که بهت گفته بوده اين دوستی تموم شده. انگار نه انگار که اونقدر آزارش دادی. چقدر ديدن اين دوست خوب بود. چقدر دلم برای "هات چاکلت" تنگ شده . چقدر خوبه که آدم به جای بعضی قرتی بازيهای مسخره عيد دلش رو تازه کنه.



March 16, 2002


يه دختريه به اسم "ماه پيشونی" که برای من بعضی اوقات ايميل می زنه. نمی دونم چرا وبلاگ درست نمی کنه. خيلی بهش گفتم. اما هميشه می گه نه. بعضی از حرفايی که می زنه واقعا حرف دل من هم هست. اين دفعه ازش خواهش کردم بذاره اين ايميلشو بذارم تو وبلاگم. فقط اين توضيح رو حتما بايد بدم که ايميلش به پينگليش بود. من وقتی به يونيکد تبديلش کردم يه خورده اديتش کردم.
***
"...نمی دونم اسمشو چی بذارم. سقوط بود، خواستن بود، عروج بود. نمی دونم. اما هر چی که بود بالاخره اتفاق افتاد. يه روزی بايد اتفاق می افتاد. از اولش هم می دونستم. از اولش هم احساسش با من بود. يه روز دلگير پاييزی اتفاق افتاد. بدون اينکه خودم بخوام. نمی دونم شايد خودم هم می خواستم. هيچ احساسی نداشتم. نه غم، نه شادی. انگار فقط بايد اتفاق می افتاد. مثل همه اتفاقهای ديگه.
"و من عروس خوشه های اقاقی شدم"
مثل يه راز توی دلم نگهش داشته بودم. همه اين سالها. از خواب می پريدم. بهش فکر می کردم. و می ترسيدم. بعضی شبها به آينده فکر می کردم. به اينکه اگه يه روزی رازم رو به ديگری بگم چه خواهد شد. به اينکه اگه بخوام روراست باشم چه خواهد شد. از اون روزا خيلی می گذره. من بزرگ شدم، بالغ شدم، زن شدم. من ديگه اون دخترک بکر و ساده نيستم. اما، اما بعضی اوقات دلم برای اون روزهای سادگی و بيخبری تنگ می شه. بعضی اوقات می گم ای کاش اتفاق نيفتاده بود. بعضی اوقات می بينم انگار هيچ کس تو اين ديار منو نمی فهمه. هيچ کس حق زن بودن منو به رسميت نمی شناسه. فکر می کنم اگه يه روزی بهشون بگم چی می شه؟ چطوری نگاهم خواهند کرد؟ اگه يه روزی بگم چی راجع بهشون فکر می کنم چه فکری در موردم می کنن؟
من اون مرد رو نمی خواستم. اصلا اسمشو می شد مرد گذاشت؟ نه! بعيد می دونم. اون مرد نبود برای من. اون يه بچه بود که به آغوش مادرانه من احتياج داشت. من اما يه زن بودم که به يه آغوش مردانه احتياج داشت. خيلی سخته که بخوای خلاف جهت آب حرکت کنی. خيلی سخته بزنی زير همه چيز. خيلی سخته که به اون کسی که به تو "زن بودن" رو بخشيده "نه" بگی. خيلی سخته به اون آينده وحشتناکی که ممکنه پيش روت بياد فکر کنی و ولی باز هم "نه" بگی. اما من اينکارو کردم. من "نه" گفتم. اصلا مگه اون بود که زن بودن رو به من بخشيد؟ نه! اون فقط يه وسيله بود، يه جسم. اگه باهاش می موندم فقط يه معامله می شد. معامله برای اينکه يه کسی باشه که از من محافظت کنه. معامله برای اينکه ديگه هيچ کس نتونه سرزنشم کنه و ديگه از آينده نترسم. اما آخه خيلی روحش از من دور بود. من چه جوری می تونستم اين معامله رو بکنم؟ اين خودم بودم که دلم خواست زن بشم. اين خودم بودم که دلم خواست ميوه ممنوعه رو بچشم. حق داشتم مگه نه؟ تو که خورشيدی و حرف از آتيش می زنی، تو بگو. حق داشتم يا نه؟ حق داشتم يه روزی بگم "آره" و بعد يه روزی بگم "نه"؟ تورو خدا بهم بگو خيلی بد کردم؟
می ترسم. می ترسم. اما خودم خواستم. می ترسم از آينده. فردا رو چه کنم؟ فردا می تونم به به ديگری بگم من يه روزی يه چيزی رو خواستم؟ آيا به ديگری می تونم بگم که من يه زنم، يه آدمم؟ آيا منو می فهمه؟ يا آينکه سعی می کنه منو مثلا ببخشه؟ يا اينکه بدتر، عين يه تيکه آشغال پرتم می کنه کنار؟ آيا ااصلا حق اينکارو داره؟ تو که خورشيدی بگو. آيا من بايد آتيشم رو خاموش می کردم؟ تو که خورشيدی بگو آيا به قول تو بايد يه درخت می موندم؟ بی بار و بی آتيش؟..."



March 15, 2002


مزخرفات پايين رو ول کنيد. اين مطلب وبلاگ اژدهای شکلاتی رو خوندين؟




يه اتفاقی افتاده و يه حرفی زده شده که "خورشيد خانوم" بنا به دلايلی اينجا داره راجع بهش توضيح می ده. اما هدف خورشيد خانوم اينه که دو نفراين مطلب رو بخونن. يکی اون کسی که که اين مزخرفات رو گفته. و يکی هم اين دوست قديمی که اون مزخرفات رو باور کرده. برای همين توصيه می کنم شما اين حرفای خاله زنکی رو نخونين. می بخشيد اما جای ديگه ای نمی شد اين مطلب رو گفت:
خورشيد خانوم مجبور نيست چيزی رو توضيح بده. داره اين مساله رو توضيح ميده چون می خواد بگه که اون دوستی به خاطر شخص ديگه ای از بين نرفته، چون ما اصلا دوست دختر دوست پسر نبوديم که بخواد کس ديگه ای اين رابطه رو بهم بزنه. اگر چيزی شده به خاطر چيزای ديگه بوده.برای همين هم مجبورم اعلام کنم که "خورشيد خانوم" دوست پسر نداشته و نداره. (منظورم خورشيد خانوم وبلاگه، نه نويسنده خورشيد خانوم) هر کس هم که گفته خورشيد خانوم دوست دخترشه مزخرف گفته. خورشيد خانوم رو کلا 6 نفر ديدن. همشون هم ميدونن خورشيد چه جور آدميه. اين وبلاگ رو هم برای پسر بازی راه ننداخته. قربونش برم راه برای پسر بازی فراوونه. اصلا دوستهای وبلاگی خورشيد خانوم يه مدل ديگه ان. شبيه هيچ کس نيستن. اون کسی که اين مزخرفات رو گفته، به عمرش خورشيد خانوم رو نديده و خيالبافی کرده. دلايل خورشيد خانوم برای راه انداختن وبلاگ هم واضحه و در صفحه "خورشيد خانوم کيه؟" نوشته شده.
اه ه ه ه....
آدم بعضی اوقات چه حرفای مسخره ای مجبوره بزنه.




بابا اين بلاگر دات کام هم که ديوونه شده. ديشب هر کاری کردم نتونستم چيزی پست کنم. صبح هم قبل از اينکه برم از خونه بيرون برقمون قطع شده بود. خلاصه خورشيد خانوم مجبور شده بود بره پشت ابر ها. الان هم اوضاع خورشيد خانوم خيلی ناجوره چون بالاخره يه زمين درست حسابی تو ديزين خورده. بدبختی اينجاست که از ترس باباش مجبوره راست راست راه بره و به روی خودش نياره که اينقدر درد داره. آخه اگه باباش بفهمه ديگه نمی ذاره بره اسکی. البته يه جورايی هم حق داره. بس که خورشيد تو اين چيزا دست و پاچلفتی و خنگه. اسکی کردنش هم يه چيزی تو مايه های رانندگی کردنشه! به قول بابای خورشيد عين چل ها! آی حالا سوژه ميفته دست ملتی که اين روزا هوس کردن به خورشيد فحش بدن!
خدايا چقدر خسته ام و چقدر اعصابم خورده. بايد برم شام بخورم الان. ولی بر گردم يه دونه از اون انفجارهای خورشيدی انتظارتون رو می کشه. بفرمايين شام!




رستوران مکزيکی چيلی تو تخت طاووس:
هيچ کس نمی دونه تو کله تو چی ميگذره. حتی اون. اصلا نمی دونه به چی داری فکر می کنی. چقدر خوبه که مردا نمی تونن ذهن زنا رو بخونن. اما می گن بعضی حس ها رو می شه فهميد. سعی می کنی دور بشی که اون حس رو نفهمه. انرژی زياديه. وای اگه بفهمه چقدر بد می شه. تولد يه نفره تو ميز بغلی. گارسونها يا به قول خودشون مهاندارها همه جمع می شن و شروع می کنن دست زدن و تولد مبارک گفتن. خيلی مسخره است! هممون پقی می زنيم زير خنده. چقدر خوبه که نمی فهمه چی تو کله ات می گذره! غش غش می خندی. راه خوبيه برای تخليه انرژی.
اتوبان همت:
لئونارد کوهن. If you want a lover,.... I'm your man چشماتو می بندی. چقدر خوبه که انگليسی بلد نيست! البته فقط الان خوبه. حتما بعدا بد می شه. عين همون موقع ها که دلت می خواست يه نفر بفهمه کت استيونس چی می گه. يه جاش می گه! If you want a father for your child غش غش می خندی. اون که نمی فهمه چرا! خيلی چيزا داره تکرار می شه. همون فضا ها، همون صداها، همون حس ها. اما اون که نمی فهمه! برای همين خيلی چيزهای ديگه هم در عوض تکرار نمی شه. اون ...



March 14, 2002


سلام. راستی من تا حالا تو وبلاگم سلام کرده بودم؟ نمی دونم. ولی به هر حال سلام.
خيلی بد بود اين دو روز. انگاری کتکم زده بودن. خيلی خسته بودم. اونشب بعد از اون ماجرای کتابخونه يکی از بدترين ميگرن های زندگيم رو گرفتم. اونايی که ميگرن دارن مثل قاصدک و تلخون می فهمن من چی می گم. می فهمن چه درد وحشتناکی داره. تمام سرت تير می کشه. حالت تهوع بهت دست ميده. و دلت می خواد بميری. اونشب چهارشنبه سوری الکی بود. از توی موسسه بچه ها چهارشنبه سوری گرفته بودن. دم در کلاس من هم يه ترقه انداختن. تو کوچه هم که نمی دونين چه خبر بود. پسرها يه ور و دخترهای موسسه هم که منتظر يکی بودن که دنبالشون بياد يه ور. هر چی که بگين زدن. من سرم درد می کرد. اما حواسم پرت اينها بود. برای همين بهم خوش گذشت. قبلش هم که سر کلاس بودم. وقتی سر کلاسم و با شاگردام هستم خيلی موقعها اصلا متوجه درد نمی شم. اونقدر حواسم بايد به بچه ها باشه که مجالی نمی مونه برای فکر کردن به خود و درد خود. اما وقتی که رسيدم خونه و رفتم تو اتاقم، وقتی که در رو بستم دوباره همه چی مثل يه نوار جلوی چشمم اومد. و سرم شروع کرد به تير کشيدن. بيرون پر سر و صدا بود. خيلی دلم می خواست برم بيرون. ولی نه بابام ميذاشت نه حالی برام مونده بود. تق، توق، تترق، توتوروق! تا ساعت 2 شب من بودم و "انيگما" و صدای ترقه ها و دردی که می کشيدم. من بودم و کيسه يخ و بالشی که به سرم فشارش می دادم. من بودم و خشم، من بودم و غصه.
خيلی خوب شد وقتی خوابم برد. فرداش که پاشدم اثری از اون گريه ها و سردردها نبود. فقط يه جورايی يه حالتی تو وجودم بود، يه حالت کرختی، سنگی. دست و دلم به نوشتن نمی رفت. الان هم نمی ره. خيلی چيزا تو کلمه اما انگاری سيم ارتباطی بين افکارم و انگشتام قطع شده. دارم می نويسم الان فقط برای عذر خواهی. عذر خواهی از اينکه اون کلمات رو تو اون مطلب قبليم به کار بردم. چند تا ايميل داشتم که منو به اين خاطر سرزنش کرده بودن. انگاری من اشتباه کردم. انگاری به اين مملکت گل و بلبل توهين کرده بودم. می بخشيد. اصلا تقصير خودم بوده که اونطوری شد. انگاری خيلی عصبانی بودم. فقط نمی دونم چرا ديروز که رفتم کتابخونه و يه کتابدار ديگه بود تونستم کتابهامو بگيرم و تازه يه کتاب اضافه تر هم گرفتم . نمی دونم چرا وقتی ساعت 5:10 رسيدم که کتابهارو پس بدم آقاهه در کتابخونه رو به روم باز کرد و کتابها رو تحويل گرفت که جريمه نشم(آخه 5 می بندن.) نمی دونم چرا آدمهای مملکتم اينقدر با هم فرق می کنن. نمی دونم چرا اينقدر بعضيها هر کاری از دستشون بر بياد می کنن و بعضيها هر کاری که از دستشون بياد نمی کنن. نمی دونم چرا اون حرفارو زدم به اين مردم شريف و ماه. نمی دونم. اما به نظر شما من منظورم همه بودن؟ يا همونايی که همتون يه روزی ازشون ضربه خوردين؟



March 12, 2002


ها ها ها. می خواستم 2 روز ننويسم. می خواستم اين دو روز بشينم کتابهايی رو که که از کتابخونه می گيرم بررسی کنم. قسمتهايی رو که لازم دارم علامت بزنم تا بعد فيش برداری کنم. می خواستم دو روز بکوب سرم به کار اين منابعی باشه که از کتابخونه می گيرم. می خواستم همه چيز رو تا عيد آماده کنم که عيد بشينم و تزم رو بنويسم. اما؛ اما يادم رفته بود که ايران سرزمين جاکش ها ست. يادم رفته بود که ايران سرزمين گند و کثافته. يادم رفته بود که مردم ايران...

***

مکان: کتابخونه دانشکده زبان و ادبيات دانشگاه ... ، زمان: 2 سال پيش
برگه معرفی نامه از دانشگاهمون داشتم. می خواستم روی يکی از شعرهای "جان دان" تحقيق کنم. تو برگه دان کد 15 تا کتاب رو که به دردم می خوردن بر داشتم. رفتم پيش مسوول کتابخونه. بعد از اينکه من رو يه ربع معطل کرد؛ با کلی قر قر پاشد رفت توی مخزن و بعد از 2 دقيقه برگشت و گفت هيچ کدوم از کتابها نيست. من گفتم چطور ممکنه نباشه. از بعضی از اين کتابها 3 نسخه داريد شما. وقتی اين حرف رو زدم مرده می خواست منو بکشه. به همکارش گفت اين دانشجوهای دانشگاه آزاد اومدن اينجارو به گند کشيدن. گريه ام گرفته بود به خاطره گندی که نکشيده بودم به دانشگاهشون.

***

مکان: همونجا، زمان: 1 روز بعدش
فاميلمون که همونجا دانشجوی دوره ليسانسه با من مياد کتابخونه. می ره توی مخزن. 10 تا از کتابهارو برام مياره. 5تاش به دردم می خوره. ميرم کپی می گيرم و ميام. (تحقيق خيلی خوبی می شه. مال درس ادبيات قرن 17/18 است. استادمون هم خانوم دکتر X است. يعنی استاد همين دانشکده ... هم هست. نمره اين درسم می شه 18.)

***

مکان: همونجا، زمان:امروز صبح
بی خيال برگه معرفی شدم. با فاميلمون ميريم که اون برام کتاب بگيره. حدودا 20 تا کتاب می خوام. فاميلمون ميره تو مخزن. من نشستم منتظرش. با 8 تا کتاب بر می گرده. زنه که مسووله داره منو چپ چپ نگاه می کنه. به مرده که همکارشه می گه کتابهارو برای اين می خواد. از من می پرسه دانشجوی اين دانشگاه نيستی نه؟ من هم می گم نه. دوستم مياد. کتابهارو نگاه می کنم. فقط 4 تاش به دردم می خوره. ميرم برای کپی. مسوول کپی می گه يک هفته ديگه می تونم تحويل بدم. بر می گردم کتابخونه. فاميلمون رفته تو مخزن دنبال بقيه کتابها. اون دو نفر چپ چپ نگاهم می کنن. زنه می گه دختره رفته 2 ساعته چپيده اون تو. مرده ميره صداش می کنه. از مخزن می کشدش بيرن. زنه به من می گه تو حق نداشتی بيای اينجا. مرده می گه شما فقط 4شنبه ها حق دارين بياين اينجا. من ميخوام حرف بزنم. مرده نمی ذاره. توی مخزن وايساده. يه خورده ميرم نزديکتر که صدام رو بشنوه. داد می زنه حق نداری پاتو اينجا بذاری. دور تر می شم يه خورده بلند تر حرف می زنم. می گه ساکت. اينجا کتابخونه است. داد نزن. من می پرسم اصلا می تونم حرف بزنم؟ می گه خيلی ببخشيد شما حتی حق نداری حرف بزنی!!!!! خانومه می گه من حقوق می گيرم که به بچه های اين دانشگاه سرويس بدم. اونوقت الان بايد پاشم کتابهايی رو که تو برداشتی جابه جا کنم. مرده می گه الان اگه بچه های دانشگاه خودمون بيان اين کتابهارو بخوان تو برداشتی اونها نمی تونن استفاده کنن. من می گم آخه دانشگاه شما عموميه. کتابهای شما رو هيچ کتابخونه ديگه ای نداره.کپی دانشگاهتون هم سرويس نمی ده. من بايد اينارو بگيرم برم بيرون کپی کنم. من اگه فردا بيام شما فقط 2 ساعت کتابها رو امانت ميديد. ميگه يه خورده پول خرج کن. می گم من حداقل ده تا کتاب می خوام الان. چه جوری 3 تا 3 تا فردا بگيرم برم بيرون تو 2 ساعت کپی بگيرم بيارم برای شما؟ می گه مشکل خودته . من مسوول تز تو نيستم. می گه برو به رئيس دانشگاه خودتون بگو. می گم آقا من اومدم اينجا از شما کتاب می خوام. نه چيز ديگه. می خوام تز بنويسم. اين يه کار فرهنگيه. نيومدم مغازه که. می گم آقا شما داريد به انسانيت من توهين می کنيد. چون دانشجوی دانشگاه آزادم حق ندارم حرف بزنم، کتاب بگيرم، يا تز بنويسم؟ می گه تو چقدر بی ادبی، اين خانوم بزرگتره تو هست. بهش چرا توهين می کنی؟!!!! همه دانشجوها دارن به من نگاه می کنن و سرشون رو تکون می دن. کتابهارو از فاميلمون پس می گيره. به من ميگه برو از کتابخونه بيرن. تمام تنم داره می لرزه. فقط به خودم فشار ميارم که اين کثافتها گريه من رو نبينن. از دانشکده لعنتی شون می رم بيرن. من فقط 4 تا کتاب می خواستم. برای 4 ساعت. اما بهم توهين کردن. شخصيتم رو خورد کردن. آخه فقط 4 تا کتاب می خواستم. بهم گفتن حق حرف زدن ندارم. آخه 4 تا کتاب می خواستم. بهمه گفتن بی ادب. آخه می خواستم برای تزم 4 تا کتاب بگيرم. با هام مثل يه گدا رفتار کردن آخه می خواستم...

***
تمام راه تنم می لرزيد. گريه می کردم. قلبم تير می کشيد. تنها کاری که می تونستم بکنم اين بود که به پينک فلويديش زنگ بزنم. بهم گفت خودم رو ناراحت نکنم، حرص نخورم، مواظب خودم باشم. بهم گفت اينا همينن. لذت می برن از اين کارا. خيلی دلم می خواد حرص نخورم. نبايد يادم می رفت که اينجا سرزمين جاکش ها ست. يادم رفته بود که اينجا هر کی بتونه آدم رو آزار می ده. يادم رفته بود همکاری و کمک تو اين مملکت يعنی کشک. فکر می کردم همه مثل مدير آموزش دانشکده ادبيات دانشگاه کلرادو هستن که وقتی براش ايميل زدم و راهنمايی خواستم 3 تا ايميل برام زد و حسابی خر فهمم کرد. تازه ايميل دو سه نفر ديگه رو هم بهم داد که اگه سوال داشتم ازشون بپرسم. فکر می کردم همه مثل مسوول آموزش دانشگاه "اش.او.سه" فرانسه می مونن که وقتی دوستم که دانشجوی پاره وقت کارشناسی آزاد اينجا بود چقدر ازش کمک گرفت. و چقذر زنه به پذيرش دوست من کمک کرد. فکر می کردم همه مثل اونن که وقتی برای دوستم فکس می فرستاد يه ايميل هم بهش می زد که مطمئن شه فکس ها به دستش رسيده. الان دوستم می گه همين خاونم بهترين دوستش شده تو دانشگاه. برای اون خاونمه تو دانشگاه کلرادو، برای اون خانوم فرانسوی، برای خيليهای ديگه منهم يه انسان و دانشجو هستم مثل بقيه. اما برای خانوم ... کتابخونه ... اينجا من يه گدای کتابم که بايد شخصيتم به لجن کشيده بشه. همه جا بوی گند ميده. حالم از بوی گند اين خاک و مردمانش به هم می خوره. حالم از هر چی دانشگاه آزادو غير آزاده بهم می خوه. اين زنيکه کجا بود وقتی من بالاترين نمره رو تو درس "رنسانس "گرفتم ميون شاگردهای خانوم دکتر X چه تو دانشگاه خودشون چه تو دانشگاه آزاد ما؟ کجاست اين خانوم وقتی خيلی ازبچه های هم رشته ای من تو دانشگاهشون يک کلمه نمی تونن مثل من انگليسی حرف بزنن؟ فکر می کنم چربی های باسنش براش مهمتر از تز منه. خوب باشه. بذار تو گند و کثافت بلوله. مثل خيلی های ديگه. شخصيت و زندگی من و امثال من چه اهميتی داره؟



March 11, 2002


خورشيد امشب و فردا شب نمی نويسه.




آينه گردگيری شد، با بوی عيدی، بوی توپ...



March 10, 2002


آقای سرو روز چهارشنبه 6 مارچ تو وبلاگشون در مورد عيد و محرم امسال حرف جالبی زدن:

"... ولي نمي‎دانم چرا استاد همسرم اين نكته را ديروز در كلاس مديريتشان گفته است ؟ اينكه سي و دو سه سال پيش مردم رعايت نكردند حرمت حسيني و عاشورا و تاسوعا را ، تخمه شكستند ، ديده‎بوسي كردند ، سال نو مبارك گفتند ، صد سال به اين سالها شنيدند ،‌و خدا هم گفت چشمتون كور دندتون نرم بايد سي سال محروم باشيد از زيارت قبور ائمه خصوصا كربلا .( پس با اين حساب صدام تكريتي هم مامور و معذور بوده است و بس بيچاره!) من گاهي فكر مي‎كنم اونهايي كه مثلا با تربيت دانشگاهي بزرگ مي‎شوند كمي عقلشون بيشتر مي‎رسه ولي واقعا تجربه ثابت كرده اوضاع خيط‎‎تر از اين حرفهاست . نمونه همين به اصطلاح استاده كه ذكرش رفت . امسال و هر سال با آمدن پانزده اسفند و روز درختكاري ديگر بوي عيد هم مي‎آيد . چهار يوسف آباد قديم - تقاطع حافظ جمهوري فعلي - تا چهار استامبول پر است از ترقه فروش و فشفه و ... براي چهارشنبه سوري . فكر كنم چهارشنبه سوري هم در محرم افتاده است . شادي بچه‎ها را چه كنيم ؟ در مـحـله‎امان پرچم ماتم از همين روزها به سر در حسينيه‎ها آويزان است . عيد را با سخن فرهاد و بوي ماهي دودي و علاقه به شمردن سكه‎هاي عيدي در خاطره دارم . برايم بــسيار شادي‎انگيز است تحويل سال . رفتم به خانه مادربزرگم . مادر مادرم كه سال هزار و سيصد احمد شاهي به دنيا آمده است . نمي‎خواهم غمگين باشم . نمي‎خواهم . نيروي انــتـــظـــامي مي‎ريزد و ترقه‎فروشها را مي‎گيرد . مي‎توانيم جلوي بهار را در دل مردم بگيريم ؟ مي‎توانيم بگوييم آي مردم نگوييد صد سال به اين سال‎ها ! آجيل‎فروشها چي ؟‌ تخمه شكستن در محرم‎الحرام ! و كشورهاي عربي چه شادند كه آغاز سال نويشان مصادف با بهار است . روييدن گل . و ما چه ؟ مي‎خواهم شاد باشم نه غمگين . بگذار سي سال ديگر هم راه كربلا بسته شود . مگر چه پيش مي‎آيد ؟ "
□ نوشته شده در ساعت 4:14 PM توسط محمد سرو





خورشيد عصبانيه. عصبانی عصبانی. دلش می خواد در اتاقش رو بکوبه بهم. صدای موسيقی عر عريشو بلند کنه. يه سيگار روشن کنه . به "ميم" فحش بده. تو وبلاگش فحش بده. به زمين و زمان فحش بده. اما مثل يه بچه خوب شامش رو تا آخر می خوره که بهش گير ندن. پا می شه. مياد تو اتاقش. در رو آروم می بنده. هدفون رو ميذاره رو گوشش. آلبوم Beyond The Veil گروه Tristania رو ميذاره. مثل بچه های مودب دو خط توی نت پد می نويسه و save می کنه که بعدا لينکاش رو هم درست کنه. بعد چشماشو می بنده. يه تيکه يخ می ذاره رو سرش که داره از درد می ترکه. سعی می کنه با موسيقی حال کنه. اما انگار فايده نداره. ميره نوار The Doors اش رو پيدا می کنه. ميذاره سر آهنگ This is the end . چشماشو دوباره می بنده، يخ رو ميذاره رو سرش و به اين فکر می کنه که جيم موريسون چه حسی داشته يا چی تو کله اش بوده وقتی می خونده:
Father, I want to kill you
...Mother, I want to

اين متن کامل "The End" است که توی کنسرتش می خونه (تو نوار خيلی قسمتهاش سانسور شده):

The End

This is the end,
Beautiful friend.
This is the end,
My only friend, the end,
Of our elaborate plans, the end,
Of everything that stands, the end,
No safety or surprise, the end.
I'll never look into your eyes again

Can you picture what will be,
So limitless and free.
Desperately in need
Of some stranger's hand.
In a desperate land.

Lost in a Roman wilderness of pain,
And all the children are insane.
All the children are insane.
Waiting for the summer rain, yeah.

There's danger on the edge of town.
Ride the King's highway, baby.
Weird scenes inside the gold mine.
Ride the highway west, baby.

Ride the snake,
Ride the snake.
To the lake, the ancient lake, baby.
The snake is long, seven miles.
Ride the snake.
He's old and his skin is cold.

The west is the best.
The west is the best.
Get here and we'll do the rest.
The blue bus is callin' us.
The blue bus is callin' us.
Driver, where you takin' us.

The killer awoke before dawn.
He put his boots on.
He took a face from the ancient gallery,
And he walked on down the hall.

He went into the room where his sister lived, And then he,
Paid a visit to his brother, And then he,
He walked on down the hall, yeah.

And he came to a door,
And he looked inside.
Father,
Yes son,
I want to kill you.
Mother, I want to -
Whoa, all night baby.
Come on, girl.

Come on baby, take a chance with us.
Come on baby, take a chance with us.
Come on baby, take a chance with us.
And meet me at the back of the blue bus.
Doin' a blue rock,
On a blue bus.
Doin' a blue rock.
Come on, yeah.

Fuck, fuck, yeah.
Fuck, fuck, fuck,
Fuck, fuck, fuck, fuck, yeah.
Come on, baby.
Come on, baby.
Fuck me, baby.
Fuck, yeah.
Fuck, fuck, fuck, yeah!
Fuck, yeah.
Come on, baby.
Fuck me, baby.
Fuck, fuck, whoa, whoa, whoa!
Yeah, fuck.
Yeah do it, yeah.
Come on.
Uh. Uh. Uh. Uh, yeah.
All right.

Kill, kill, kill, kill.
Kill, kill, kill.

This is the end,
Beautiful friend.
This is the end,
My only friend, the end.
It hurts to set you free,
But you'll never follow me.
The end of laughter and soft lies.
The end of nights we tried to die.
This is the end.




March 9, 2002


يه دختر 14 ساله پسری رو که تو خيابون مزاحمش شده بود و بهش متلک گفته بود چهارشنبه با شيشه کشت! (منبع: روزنامه ايران امروز)




از يادداشتهای اين شهر شلوغ:

رفته بوديم تو اين شهر شلوغ. ميون ماشينها و خيابونا. برام جالب بود که هنوز دختر پسرا ميان تو جردن با ماشين دنبال هم ميفتن. برام جالب بود که هنوز پليسها جلوی مردم رو می گيرن. برام جالب بود که هنوز هم مردم به حاجی فيروزها پول ميدن. 2 تا حاجی فيروز ديديم. اما هيچ کدوم صورتهاشون رو سياه نکرده بودن. حاجی فيروز بوی خوش عيد می ده. حاجی فيروز بوی گند بيرحمی اين شهررو هم ميده. بوی گند تنهايی يه بچه. بوی گند فقر اون. بوی گند بی خيالی من و تو. يکی از حاجی فيروزا برامون رقصيد و گفت:"ايشاللا عروسی بچه هاتون". ما هم گفتيم پس خودمون چی؟ اونم گفت "ايشالا عروسی خودتون". ما خنديديم. اون يکی حاجی فيروزه ذغال رو به صورت بچه اش ماليده بود. پسرک می رقصيد و ما هم می گفتيم"اوخی!"، "چه بامزه!"، "الهی!"، طفلک بچه!". حاجی فيروز بوی فقر ميده. بوی گند سياهی روی اونايی که می تونن کاری کنن و نمی کنن. بوی گند فقر. بعد رفتيم يه جای خيلی قشنگ. مظهر مدرنيته تو اين شهر شلوغ. سوپر بزرگ جام جم تو ام القرای اسلام. آدم حض می کرد وقتی اينهمه فروشنده مرتب و خوش قيافه می ديد. چه غرفه هايی. چقدر چيز برای مصرف! آدم دلش می خواست همه رو بخره بياره تو خونش جا بده! قسمت بالای سوپر مارکت يه ضيافت بزرگ برپا بود. ضيافت خوردن. ضيافتی برای از يادبردن صورت کودک حاجی فيروز. ضيافتی برای از ياد بردن همه تنهايی هام. همه نبودنهاش. شرق، غرب؛ شمال، جنوب. هفت گوشه اين اقليم در اين ضيافت شرکت دارن. اونقدر غذا هست که گيج بشی، نتونی انتخاب کنی، و قيافه پسرک حاجی فيروز رو از ياد ببری. مزه هاش عالی بود. به خودم می گفتم:"حيف! سير شدم! حيف! ديگه نمی تونم بخورم!" چقدر آدم! چقدر آشنا! تمام باغ وحش اونجا دور هم جمع شده بودن. چقدر خوش گذشت! وقتی هيچ کس نيست که اونقدر زندگيت رو پرکنه، وقتی هيچ فکری نيست که تورو از فکر اون ديگری دور کنه، وقتی هيچ بويی نيست که اون بوی گند و دور کنه، مجبوری بری غذا بخوری. يه لذت آنی، يه لذتی که حاجی فيروز رو از يادت می بره. دلتنگيهات رو هم.



March 8, 2002


من تو سه روز گذشته روی هم رفته 9 ساعت خوابيدم. الان ديگه نمی تونم چشمام رو باز نگه دارم. نرسيدم بعضی از ايميلهارو جواب بدم. واقعا معذرت می خوام. تا پس فردا همه رو جواب می دم. شب به خير.




امروز (البته ديگه الان بايد بگم ديروز!) روز جهانی زن بود. شبح عزيز اطلاعات جالبی در اين مورد تو وبلاگشون دادن (که البته بخشيش الان آرشيو شده.) جالبه که من اصلا تاريخ اين روز رو نمی دونستم. راستی چند نفر شما می دونستين؟ خيلی دلم می خواست در اين مورد حرف بزنم اما واقعا هر چی بگم زر زر اضافيه وقتی که در همين روز شنيدم که يکی از پسرهای عزيز فاميل که زن و 4 تا بچه داره می خواد زن دوم بگيره! البته داستانش مفصله. که چه جوری با اين دختره دوست شده. چه بلاهايی سر زنش آورده. و بعد هم با چه زيرکی يه برنامه ای جور کرده که بقيه رو خر کنه که مجبوره با اون دختره ازدواج کنه. چه تلفن هايی به مامانم می کرد که مخش رو بزنه و رضايتش رو جلب کنه. از عجايب بود که مامان جان ايندفعه سفت و سخت وايساد و گفت اگه طرف اون دختره (يا زنه) بره ديگه اسمشو نمياره و از اين جور حرفا (مامان من يه جورايی مثل مامان اين آقا می مونه). من در مورد خيلی از بلاهايی که سر زنها مياد خودشون رو مقصر می دونم و اينکه يا تنبل هستن يا خيلی راحت به مردها اجازه ظلم و نابرابری رو دادن. اما بعضی موارد هست که آدم نمی تونه واقعا تقصير رو گردن زنها بنداره. زن اين آقا از اين دخترهای آفتاب مهتاب نديده بوده. شوهرش تازه پسر عمه اش هم می شه! وضع مالی پدرش هم خيلی بده و تازه پدرش 4، 5 تا دختر ديگه هم داره. توی يه شهر غريبه با چهار تا بچه قد و نيم قد گير افتاده. شوهرش نميذاره از خونه بره بيرون و تازه بعضی اوقات کتکش هم می زنه. اونقدر دختر ماهيه که حد نداره. و از همه بدتر اينکه شوهرش رو دوست داره. (يه زمانی عاشقش بود!) نمی دونين دختر به اين خوشگلی چه جوری شکسته و پژمرده شده. وقتی تهمينه ميلانی فيلم " دو زن" رو ساخت بهش گير دادن که خيلی ديگه فمينيست بازی دراورده و اغراق کرده. اما من تقريبا 90% درصد مسايل نشون داده شده تو اين فيلم رو تو زندگی های اطرافم به چشم ديده بودم. آدم به تهران نگاه می کنه و به آينده و وضعيت زنان اميدوار می شه. اما فقط اگه يه نگاه کوچولو به شهرستانها بندازيم متوجه عمق فاجعه می شيم. (تازه جالبه که اين فاميل عزيزمون جزو توجيهات کارش به مامان من گفته تو اين شهر مده که مردا 2 تا زن داشته باشن!!!)
خلاصه من هيچ حرفی ندارم بزنم. فقط ميشه اميدوار بود که نسل جديد به يه همچين مردهايی مجال پر و بال گرفتن نده و سرکوبشون (يا تربيتشون) کنه.
روز جهانی زن هم مبارک. با وجود اينکه به اين خط کشی های زنونه مردونه عقيده ندارم، اما فکر می کنم اين روز مجال خوبی باشه برای تجليل از زنهايی که برای آزادی حقوق زنها تلاش کردن . شبح عزيز متشکرم برای تمام مطالبی که در اين مورد نوشتی.



March 7, 2002


برای دل خودم

-خورشيد!
-جان خورشيد؟
-تنم داغ شده. درد می کنه.
-...
-خورشيد
-جان خورشيد؟
-سرم درد می کنه. شقيقه هام تير می کشه.
-...
-خورشيد!
-جان خورشيد؟
-چرا گفتم باشه؟ چرا قبول کردم؟
-...
-خورشيد!
-جان خورشيد؟
-اصلا جنس من نيست. اصلا دلم نمی خواد. تلخه. از اين قهوه هم تلخ تره. خورشيد ! اصلا نمی دونه من کيم ! عين يه دونه قاصدک خودمو دادم به دست باد. خورشيد درد دارم. آخه چرا؟ اونکه چشای منو نمی شناسه. اونکه طعم گريه هامو نچشيده. اونکه بلد نيست وقتی کوچيک می شم نازم بکنه. چرا گفتم باشه؟
-...
-خورشيد!
-جان خورشيد؟
-تنهام. تنهای تنها. اصلا گوشه تنهاييهامو نمی شناسه. خورشيد! اصلا خاکش يه خاک ديگس! اصلا يه بوی ديگه ميده.
-...
-خورشيد! تنم داره تير می کشه. غصه هامو نمی شناسه. قصه هامو نمی شناسه. چرا گفتم باشه؟
-يادت مياد اون زمونا که خيلی کوچيک بودی بهت چی گفتم؟
-آره يادم مياد. اما انگاری يادم رفته بود.
-قصه اون مرده و زنه رو يادت رفت؟ قصه اون دخترک تنهای چشمه هارو يادت رفت که کجا رفت؟ قصه اون غوله رو يادت رفت؟ قصه اون گله که پژمرد و يادت رفت؟ قصه اون دخترک تنهايی که پژمرده شد و ديگه هيچکس سراغش رو نگرفت؟
- خورشيد می ترسيدم. آخرش گفتم باشه.
-از چی می ترسيدی؟ از چی می ترسی؟
-از اينکه ديگه خودمم يادم بره چه شکلی بود. از اينکه ديگه نشنوم اون صداهه رو. از اينکه اگه يه روزی هم اومد ديگه نشناسمش. ازاينکه عين اين ديوونه ها يادم بره چی هستم. از اينکه درخت بشم، گياه بشم، برگ بشم. از اينکه تنها بشم. تنها بمونم.
-...
خورشيد!
-جان خورشيد؟
-اون موقع ها تنم داغ می شد. سرم داغ می شد. اما الان انگار نه انگار. الان همش سرد سرده. قنديلهارو می بينی؟
-...
-خورشيد چرا گفتم باشه؟ کی جای من گفت باشه؟ خورشيد! آهنگامو نمی شناسه. صداهامو نمی شنوه. صداش باهام بيگانه است. نفسهاش تند نيست.
-...
-آی، آی، آی. خورشيد بازم دلم گرفته. انگشتامم دلشون گرفته. ديگه نمی خوان برام بنويسن. خورشيد تلخ شدم. انگشتامم ديگه نمی خوان باهام حرف بزنن. آی، آی، آی. چرا گفتم باشه؟ اونکه تنش بوی بارون نمی ده. اونکه اصلا نمی دونه بارون چيه، خورشيد خانوم کيه. چرا گفتم باشه؟



March 6, 2002


ديگه هيچی پول ندارم. هرچی از پولم مونده بود رو رفتم کتاب خريدم. حالا بايد فردا پينک فلويد جان بره برای منم از بانک پول بگيره. بدجوری احساس می کنم دکتر جکيل و مستر هايد شدم. پولم رو دقيقا تو دوراه متضاد خرج می کنم و به باد می دم.زندگيم هم قشنگ دو وجه کاملا متضاد داره. يه وجه مصرفی و مزخرف و سطحی و يه وجه شايد گفت بهتر. نمی دونم ولی همش بين اين دوتا سرگردانم. فکر کنم "Id" و "Ego" و "Super Ego" ام حسابی با هم قاطی کردن! کم خل بودم خل تر هم دارم می شم!
امروز تو خيابون انقلاب برای خودم راه می رفتم و کتاب فروشی هارو نگاه می کردم. چقدر کتاب جديد چاپ شده که من طرفشون هم نمی تونم برم. خداييش چه عشقی می کردم اون زمانهايی که راهنمايی و دبيرستان بودم و با خيال راحت شب تا صبح کتاب می خوندم. مخصوصا شبهای امتحان که کتاب مورد علاقه ام رو لای کتاب درسيها قايم می کردم که دل بابام خوش شه دارم درس می خونم. "ريشه ها"، " کمدی انسانی"، "پدران و پسران"، "به کودکی که هرگز زاده نشد"، "اسکارلت" و دو سه تا کتاب ديگه رو شبهای امتحانهای دوم دبيرستان خوندم. اون موقع بدجوری عاشق شده بودم. اصلا درس تو کتم نمی رفت. فقط کتاب و شيطونيهای عاشقی! آخرش هم 4 تا تجديد آوردم! يادش بخير. پدر گرامی هيچ وقت فکر نمی کرد من حتی بتونم ديپلم بگيرم، چه برسه به دانشگاه و فوق...! الان بعضی اوقات ماهها می شه که طرف کتاب نمی رم. بسکه زندگيم پر بيهودگی شده. الان حسرت اون موقع هارو می خورم. اون موقع کتاب می خوندم چون دلم می خواست. الان مجبورم به خاطر رشته ام کتاب بخونم و وقت ندارم. يادش به خير اون روزا!
***
انتشارات خوارزمی تو انقلاب يه ويترينش رو خالی کرده و چهار تا عکس گنده از سيمين دانشور گذاشته. رفتم هم سو و شون رو خريدم، هم جزيره سرگردانی رو، و هم ساربان سرگردان رو. بدم نمياد اون دو تای اولی رو دوباره بخونم. اصلا دلم می خواد تمام کتابهايی رو که تو سالهای دور خوندم دوباره بخونم. وقتی می خونمشون انگاری بار اوله! همه چيز برام جديده. نمی دونم چرا! حافظه ام ضعيف شده يا ديدم عوض شده؟
راستی يه چيزی خيلی جالب بود. اونم تيراژ ساربان سرگردان بود. 88000 هزار جلد ! اونم تو کشوری که 3000 جلد رو به زور می فروشه. از زمين تا سقف کتابفروشيشون رو از اين کتاب چيده بودن. خيلی برام اين تيراژ جالب بود. هنوز کناب رو نخوندم ببينم چه جوريه. ولی آدم از اعتماد ناشر به نويسنده حال می کنه. البته تو اين موارد آقای کتابدار
خيلی بهتر از من می دونند. بهتره من نظر ندم و شما وبلاگ ايشون رو بخونيد.



March 5, 2002


امشب ساعت 8:30 تو موسسه با دو سه تا از معلمها اين نوار جديده عليرضا عصار رو گذاشتيه بوديم و کم مونده بود بريم رو ميز با اين آهنگه "خيال نکن" اش راک اند رل برقصيم! چشم پينک فلويديش رو دور ديده بوديم! نمی دونين چقدر اين آهنگش باحاله. بالاخره نمرديم و يه خواننده جديد ايرونی ديديم که قابل تحمله. منکه ديگه داشتم کم کم عقده ای می شدم!




وبلاگ چيکه رو خوندين؟ واقعا اگه اين بلاگر نبود اين نوشته های قشنگ رو چه جوری می خونديم؟ وقتی نوشته های آزاده رو آدم می خونه انگار داره به يک موسيقی خوش آهنگ گوش ميده!




نيما افشار (روزنامه نگار سر به هوا) برای بار سوم وبلاگش رو تغيير داده. آخرش هم دلش نيومد سر پندار خانوم هوو بياره. رفت يه جايی بغل پندار خانوم وبلاگش رو گذاشت. به اين می گن عشق! نيما قلمش حرف نداره. من دو سه تا از داستان کوتاهاش رو خوندم. فقط يه خورده تنبله! يا شايد هم مشغله های پندارخانوم وقت بيشتری براش نمی ذاره که به وبلاگش برسه. خلاصه اين يکی خيلی خوش آب و رنگه. مخصوصا که يه لينکه خيلی خوشگل هم به وبلاگ من داده که کلی ذوق زده ام کرده! راستی اسم وبلاگش دستخطه!




امروز اصلا روز خوبی بود. موضوع تزم بالاخره قبول شد. فقط سه چهارتا ايراد کوچولو از پروپوزالم گرفته بودن. بوف کور و خشم و هياهو. بزن بريم! (راستی کسی ترجمه فارسی خشم و هياهو رو نداره؟)




عين اين مشنگا رفتم يه عينک آفتابی خريدم 37000 تومن. پينک فلويديش رو هم با خودم بردم که اين عمل بی شرمانه من رو تائيد کنه عذاب وجدانم کم شه. ولی اونقده خوشکله حد نداره! تقريبا نصف حقوق يک ماهم از موسسه رو که با عرق جبين به دست آورده بودم خرج کردم! خدا خرش رو شناخت شاخش نداد. اگه من پولدار بودم چيکار می کردم؟!




از يادداشتهای اين شهر شلوغ:

امروز دلم می خواست يه خورده آدم ببينم. آدمای معمولی و واقعی. سر راهم رفتم يه سر بازار تجريش. شلوغ شلوغ بود. پر آدم، پر شور، پر رنگ. بايد ترپچه نقلی ها رو می ديدين. من اصلا ترپچه دوست ندارم. ولی برای اين ترپچه ها دلم غش رفت. کرفسهای خوش قد و بالا و خوش آب و رنگ. سمنوی اعلا. يک عالمه گدا. دنبال يه گوشواره نقره می گشتم. تقريبا الان 4 ساله که دنبال يه گوشواره نقره می گردم. يه گوشواره آويزدار باريک و قشنگ که برق بزنه. تا حالا اونی رو که دوست داشتم پيدا نکردم. امروز تو يکی از مغازه های بازار دقيقا همونی رو که دلم می خواست پيدا کردم. اما رنگش يه جوری بود. خيلی قشنگ بود. حدس زدم که نبايد نقره باشه. نقره اينقدر قشنگ نمی شد. حدسم درست بود. جنسش از طلای سفيد بود و الماس. 180 هزار تومن! چشمامو بستم. خودمو با اين گوشواره ها مجسم کردم وقتی سرمو تکون می دادم و گوشواره هام تکون می خورد و برق می زد. 10 دقيقه جلوی ويترين مغازه وايساده بودم! بعد راه افتادم و رفتم بيرن از بازار. يه دونه پيراشکی گوشتی خريدم با يه نوشابه و تو خيابون راه افتادم عين اين دخترهای بی اتيکت با ملچ مولوچ پيراشکی خوردن. دور و برم پر زندگی بود. منم احساس زنده بودن می کردم. بعد راه افتادم رفتم سوار تاکسی شدم. ميدون وليعصر پياده شدم. تو ميدون يه نمايشگاه زده بودن که مال توليدات زنها بود. رفتم ببينم چه خبره! حالم به هم خورد. انگار زنا جز گل چينی چيز ديگه ای بلد نيستن درست کنن! يه سری غرفه بود که اصلا به کار دستی و کار زنا هيچ ربطی نداشت. فقط يه چيزش خوب بود. اونم نوار فرهادی بود که تو بازار با صدای بلند پخش می شد. خيلی حال کردم. ترجيح دادم چشممو به روی اين محصولات عجيب غريب ببندم و خودمو با همون گوشواره ها مجسم کنم.
"بوی عيدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی،
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو،
بوی ياس جانماز ترمه مادربزرگ.
با اينا زمستونو سر می کنم،
با اينا خستگيمو در می کنم."



March 4, 2002


وای من چقدر امشب ور زدم!!!! آخه دلم برای نوشتن تنگ شده بود. می بخشيد که اينقدر وراجم.




از يادداشتهای اين شهر شلوغ:

امروز با دوستم از سر کار اومديم و رفتيم سر خيابون که تاکسی سوار شيم. يه خورده ديرتر از هميشه اومده بوديم بيرون. خيلی هم خسته بوديم. دنبال يه تاکسی می گشتيم که عقبش خالی باشه که بتونيم سه نفر حساب کنيم و راحت لنگامون رو دراز کنيم. بعضی روزا انگار يه جوريه. امروز هم انگار يه جوری بود. دو سه تا راننده نخاله به تورمون خورد که ما سوار نشديم. آخرش يه پيکان جلومون نگه داشت. کنار راننده يه خانوم نشسته بود. ما هم گفتيم آزادی و راننده هم گفت می رم. خلاصه سوار شديم. دوستم برگشت به راننده گفت اگه می شه عقب ديگه مسافر سوار نکنين. يه دفعه زنه برگشت به طرف ما و گفت اين آقا اصلا راننده نيست. من بهش گفتم سوارتون کنه. ما خيلی شوکه شديم. اما نه به خاطر حرفی که زنه زد. بلکه به خاطر ريخت زنه که قبل از اينکه سوار بشيم متوجه نشده بوديم. تقريبا چهل، چهل و پنج سالش بود. موهاش زرد بود و دور چشماش رو به طرز فجيعی مداد سياه کشيده بود. پسره که پاشو گذاشت رو گاز زنه با دست زد بهش و گفت يواش برو ديگه. بعد سيگارشو دراورد و به ما گفت اشکالی نداره من سيگار بکشم. ما هم گفتيم نه. بعد گفت شمام می کشين. ما هم گفتيم نه. من خر گفتم شما راحت باشيد من خودم سيگاری هستم. زنه که اينو شنيد به من با اصرار سيگار تعارف کرد. من هم با اصرار می گفتم نه مرسی من الان نمی کشم. به انگليسی به دوستم گفتم غلط نکنم خانومه بايد "مادام" باشه. اونم همين عقيده رو داشت. سيگارش خيلی دود می کرد(مونتانا بود که من حالم ازش بهم می خوره). اومدم پنجره رو باز کنم که ديدم نه شيشه طرف من و نه شيشه طرف دوستم هيچکدوم دستگيره ندارن. يه دفعه ترس برمون داشت.يه نوار ترکی گذاشته بودن. يه دفعه زنه به پسره گفت اين چيه گذاشتی شايد خانومها خوششون نياد. عوضش کن. من تجربه شنيدن آهنگهای فارسی فجيع و بی تربيتی تو تاکسی رو داشتم. برای همين ترجيح می دادم همون ترکيه باشه که ما هيچی حاليمون نشه. يه اشاره ای به دوستم کردم و اونم گفت اين نواره مثل اينکه "امرا" بود نه. زنه گفت آره، خوشتون مياد؟ خوب همينو گوش می ديم. بعد مکالماتشون با هم شروع شد. زنه به پسره می گفت خوب از کدومشون خوشت اومده؟ انتخاب کن. پسره می گفت تو پيشنهاد بده. زنه می گفت نه خودت پيشنهاد بده. ما داشتيم هم جوش مياورديم هم کم کم جامون رو از ترس خيس می کرديم. پسره بر می گشت مارو نگاه می کرد و باچشاش می خنديد. نمی دونستيم چيکار کنيم. من گفتم اگه حرفی زدن می گيم شوهر داريم. دوستم هم گفت اگه چيزی گفتن دعوا می کنيم و پياده می شيم. خيابونا خيلی شلوغ بود و خدارو شکر نمی تونستن پاشونو بذارن رو گاز و در برن. (خدا پدر انگليسی رو بيامرزه که ما می تونستيم بدون اينکه اينا بفهمن راحت با هم حرف بزنيم). زنه شروع کرد با موبايلش شماره گرفتن. پسره می گفت زود زنگ بزن قرارو بذار و همينطور با چشاش می خنديد. موبايله آنتن نمی داد و زنه عصبانی شده بود. داشتيم نزديکای آزادی می شديم. ديگه ترافيک نبود. رنگ از روی جفتمون پريده بود. يه دفعه زير ماشين تقی صدا داد و لاستيکش پنچر شد. مجبور شد نگه داره و ما هم از خدا خواسته پريديم از ماشين بيرون. زنه گفت: "اکباتان می رفتين، نه؟" ما نمی دونستيم از کجا همچين حدسی زده. به هر حال گفتيم آره. زنه يواش به پسره گفت: "حيف شد. اينم شانس اينا بود." ما ديگه به هيچ چی فکر نمی کرديم جز اينکه به طرف اتوبوس اکباتان که جلوتر نگه داشته بود بدوييم. يه پيکانه ديگه اين وسط نگه داشت و گفت در خدمت باشيم. يه تاکسيه از اونور برگشت گفت برسونيمتون. ما هم می دوييديم و نزديک بود گريه مون بگيره. يه خورده مونده به اينکه به اتوبوس برسيم اتوبوس راه افتاد. ما داد می زديم :"نگه دار، نگه دار!" اتوبوس نگه داشت و ما پريديم توش. عين بيد می لرزيديم. هيچ وقت تا حالا اينقدر احساس خوبی از اتوبوس سوار شدن و ساندويچ شدن ميون مسافرا بهم دست نداده بود! اتوبوس برامون شده بود کجاوهء بهشتی!




شمس عزيز توصيه کرد زبانمون بهداشتی باشه. بعد گفت بهتون سر می زنم تا شاهد زبان بهداشتيتون باشم. من موندم که منظورش از زبان بهداشتی چيه. واقعا نمی دونم زبان بهداشتی تو وبلاگ چه معنی می تونه داشته باشه. وبلاگ آيينه کنج دل منه. دل من يه روز خوشحاله، می خنده و شوخی می کنه. يه روز غمگينه و گريه می کنه. يه روز عاشقه، ميزنه تو خط احساس. يه روز عصبانيه، فحش ميده. من نمی دونم زبان بهداشتی چه جوری می تونه برای کنج دل من چهارچوب درست کنه. من نميدونم چه طوری می تونم واژه های تنهاييمو پاستوريزه کنم. دل من بی تربيت نيست. دل من خيلی کم فحش ميده. اما اگه يه روزی فحش داد چه جوری بهش حصار بزنم؟ مگه قرار نيست اين گوشه بلاگ "BLOGSPOT" مال خودم باشه؟ پس چرا بايد روش نقاب بزنم؟
بحث "زبان" بحث مهميه. يکی از مهمترين بخشهاش هم "گفتاره". هر گفتاری به "متنی" که توش قرار بگيره مربوطه. برای همينه که تو ادبيات می گن زبان شخصيتها بايد دقيقا همون چيزی باشه که تو واقعيت اون شخصيتها می گن. مثلا تو کتاب "سنگ صبور" چوبک، آدم رکيک ترين الفاظ رو می خونه. چون شخصيتهايی که تو کتاب اومدن اگه تو دنيای واقعی بودن دقيقا همينطوری حرف می زدن. هيچ کس به چوبک نمی گه بی تربيت. چون از کلمات در جای خودشون استفاده کرده. هيچ کس به يه نويسنده نمی گه فلان کلمات رو به کار نبر. چون بعضی کلمات بايد در جای درستشون به کار برده شن. حتی اگه نهايت بی تربيتی باشن. اين چيزيه که من اگه فکر کنم درست فهميده باشم آقای قاسمی هم می گه. و اما من چه جوری می خوام به وبلاگ ربطش بدم؟ وبلاگ ادبيات نيست. اما خيلی بيشتر از ادبيات به واقعيت نزديکه. پس زبان آدماش قاعدتا خيلی واقعی تر از حتی ادبياته. برای همين به نظر من هيچ چهارچوبی نمی شه براش گذاشت. اگه يه آدم بخواد احساس واقعيش رو به زبون بياره تو وبلاگ و ماسک نذاره بايد دقيقا همون واژگانی رو به کار ببره که تو ذهنش می گذره. حتی اگه اون واژگان رکيک باشه. وقتی اين کلمات از روی صداقت بيان بشه اصلا زننده و رکيک به نظر نميان. به نظر من از زبان غير بهداشتی بدتر برای يه وبلاگ عدم صداقت و ماسکه. منکه حداقل اينجا ماسکم رو می زنم کنار. اگه قرار بود ماسک داشته باشم ديگه وبلاگ نمی نوشتم. شايد هنوز قيد و بندهای چند صد ساله روم سنگينی کنه و منو محدود کنه. ولی دارم سعی می کنم از شرشون خلاص بشم. اين وسط جريان بعضيها فرق می کنه. من دوسه تا مورد حرفهای ناجور توی وبلاگها ديدم که هيچ ربطی به صداقت و حس واقعی نويسنده اشون نداشته. گفته شده برای اينکه نويسنده دلش می خواسته حرف رکيک بزنه. به چه دليلی نمی دونم. اما مخصوصا اون حرفا رو تو ذهنش ساخته. آمدنشون روی صفحه وبلاگ طبيعی نبوده. ساختگی بوده. اونهارو که می خونم بدم مياد. حالت تهوع بهم دست می ده. يه بار برای نويسنده يکی از اين مطالب پيغام دادم که خيلی بد بود نوشته ات. خوشبختانه پيغامم رو نگرفته بود چون من بعدش پشيمون شدم. با تموم اين حرفا بازم حق نداريم به کسی بگيم تو آيينه کنج دلش چه جوری بنويسه يا ننويسه. تنها حقی که داريم اينه که ديگه اون وبلاگ رو نخونيم. که من در مورد يکی از اين وبلاگهای به خصوص همين کارو کردم.
با وجود اينکه اين بخش از حرف شمس رو کاملا قبول دارم که می گه: " از ادبيات کينه پرورانه دوری بجوييد،‌ تلاش نکنيد مخالف خود را تحقير کنيد. با گل‌واژه‌های خود مخالفتان را شرمنده کنيد. بگذاريد او تسليم زبان پاکيزه شما شود،‌ اگر نخواهد تسليم تصميم منطق نيرومند شما گردد. يادتان نرود شما با نوشته‌های خود در واقع فرهنگ‌سازی می‌کنيد." اما لحن نصيحت گرانه اش رو دوست نداشتم. نمی دونم لحنش يه جورايی به شخصيتش نمی خورد. صادقانه نبود! از بالا بهمون نگاه می کرد!

از بحث زبان هم که بگذريم يه چيز ديگه هم هست که دلم می خواست راجع بهش حرف بزنم. اونم محتوای وبلاگهاست. من خيلی دلم می گيره وقتی می بينم بعضی از دوستان برای موضوع حرفا محدوديت می ذارن. يکی ميگه چرا راجع به فلان چيز می نويسين. يکی می گه چرا راجع به فلان چيز نمی نويسين. بابا جون اينجا نه سايته، نه روزنامه است، نه مجله است و نه کتابه. اينجا آيينه کنج دلمه. شايد يه روز دلم بخواد مزخرف بنويسم. شايد يه روز دلم بخواد متفکرانه بنويسم. هيچ کس حق نداره برای اون چيزی که تو کله من ميگذره يا نمی گذره تکليف تعيين بکنه. چون حتی خودم بعضی اوقات قادر به کنترلش نيستم. وبلاگ رو نبايد بيشتر از يه دفترچه يادداشت شخصی جدی گرفت. من که نمی گيرم. اما يادتون نره: "وبلاگ آزاد ترين جای دنياست."




بعضی اوقات نمی شه حرف زد، نمی شه نوشت. بعضی اوقات نمی شه گفت از "حال من بی تو".
بعضی اوقات فقط می شه به "يه آهنگ" گوش داد، به تو فکر کرد، به صدات، به حرفات، به دور بودن هات و به نبودن هات.....
بعضی اوقات فقط می شه غرق شد تو يه حال خوب، "حال من بی تو".




"من مست و تو ديوانه، مارا که برد خانه
صد بار تورا گفتم کم کن دو سه پيمانه" ...




March 2, 2002


شکوفه های اکباتان همشون در اومدن. نکنه تا عيد تموم بشن هيچی ازشون نمونه؟ اونوقت که دلم می ترکه.



March 1, 2002


مهمونی خيلی خيلی خوش گذشت. انگار بعد از اينهمه مدت اشک و آه و ناله و غم احتياج به يه شادی بزرگ داشتم. بعضی اوقات اونقدر خودمو درگير بايد و نبايدها می کنم که يادم ميره شاديهای معمولی و کوچيک داشته باشم و همش دنبال يه خوشی سطح بالا، يا به عبارتی يه کار مفيد لذت بخش می گردم. مهمونی پنجشنبه شب پر از لذت بود و بيهودگی. اما برام خوب بود.

اول از همه بايد از لازانيا بگم. هر چی گشتيم لازانيای بن ساله پيدا نکرديم که فکر کنم تقصير چشم شور لامپ بود که داشت از حسودی ...! ؛) دوستم لازانيای "دينگو " گرفت. چشمتون روز بد نبينه تمام لازانياها بعد از اينکه آبکششون کردم ريز ريز شدن. خيلی ناراحت شدم اما اصلا به روی خودم نياوردم. با مهارت هر چه تمامتر عمل وصله پينه رو انجام دادم و خرابکاری هامو با سس و پنير پيتزا حسابی استتار کردم! سالاد هم عالی و خوشگل شد. بقيه غذا ها هم که به من ربطی نداشت. من فقط ناخونک می زدم! خلاصه بعد از اينکه غذاهارو درست کردم رفتم حاضر شم. به محض اينکه شلوارم رو پوشيدم زيپش در رفت! قيافه من رو بايد می ديديد. تنها کاری که به عقلم رسيد اين بود که دو طرف زيپ رو به هم بدوزم. خيلی شيک اينکاررو کردم. البته اون موقع فکر اينو نکرده بودم که من جيشو چه جوری برم دستشويی؟! خلاصه نتيجه اين شد که من تا ساعت يک شب دستشويی نرفتم. تا من باشم يا يه خورده رژيم بگيرم و يا از خير شلوار اينقدر تنگ بگذرم.

يه آقای خيلی خوش قد و بالايی در مهمونی بودن که اومدن با من رقصيدن. اصولا من تو مهمونيها خيلی شلنگ تخته ميندازم مخصوصا اگه مهمونی دوستای صميميم باشه. همونطور که داشتم با اين آقای خوش قد و بالا می رقصيدم جيغ و ويغ هم می کردم (مهمونی خيلی خر تو خر بود همه از همين کارا می کردن!). اين آقا يک دفعه بر گشتن گفتن مثل اينکه خيلی خوشحالی. کلی از دست حرفش حرصم در اومد. مرتيکه لندهور ! لابد فکر کرده بود از اينکه دارم باهاش می رقصم ذوق زده شدم. البته من حالش رو به طور مبسوط گرفتم و وقتی علی اومد، وسط رقص به آقا گفتم خسته شدم و رفتم سراغ علی. بعد هم 2 دقيقه بعد پاشدم با علی رقصيدم. اون هم چه رقصی. همون آهنگ معروفه يه جی جی آگوستينو بود که اسمشو يادم رفته. من هر وقت آهنگای اين آقارو می شنوم يه جوری می شم. هميشه دوست داشتم وقتی اينطوری می شم يه جوری هم برقصم. اما همون چند صد سال قيد و بندی که رو کلم سنگينی می کنه و فکر اينکه آدم مقابلم چه فکری راجع به من می کنه مانع از اين بوده که اون کاری که دلم می خواسته رو بکنم. اما با علی راحتم. علی مثل داداشم می مونه. خل و چل ترين و در عين حال يکی از مردترين دوستهاييه که داشتم. يه زمانی، يه زمان خيلی دوری، فکر کنم 6 سال پيش، ما با هم دوست شديم. اما بيشتر از 3 هفته نتونستيم همديگه رو تحمل کنيم. من يه دختر ساده و پپه، اون يه پسر پدر سگ و هفت خط. دوستيمون چند ماهی فراز و نشيب پيدا کرد و شد اينی که الان هست. يعنی يه چيزی مشابه خواهر برادری. خلاصه اينارو گفتم که بگم باهاش احساس راحتی می کنم و می دونم از اون فکرای احمقانه در موردم نمی کنه. وقتی آهنگ شروع شد من ديگه حال خودمو نمی فهميدم. چشمام رو بسته بودم و تو يه دنيای ديگه بودم. وقتی آخرش چشمامو باز کردم ديدم همونطور زل زده به من. فکر می کنم مونده بود که اون دختر کوچولوی ساده و پپه که می خواست به راه راست هدايتش کنه کجا رفته. خيلی وقته که دلش می خواد روابطمون دوستانه تر شه. اينو خوب می دونم. ولی خيلی دنياش با دنيای من فرق می کنه. من هم ديگه بزرگ شدم و قرار نيست اشتباهای سابق رو بکنم. برای همين به روی خودم نميارم که چی ميگه. اونقدر صبر می کنم تا اونی که از جنس منه پيدا بشه. دلم برای پينک فلويديش می سوزه که 6 سال پيش اونهمه گريه های منو در مورد علی تحمل کرد و بعد من بعد از اونهمه سال راست راست پاشدم با آقا رفتم مهمونی و تازه خيلی هم شيطونی کردم. فکر کنم اين تيکه از وبلاگ منو اصلا نخونه!

لازانيا هم خيلی عالی شده بود و 4 تا پيرکس تهش هم ليسيده شد! البته من طبق معمول غذا نخوردم. فقط يه تيکه از تو بشقاب علی برداشتم خوردم. بيچاره اونقدر خورده بود داشت می ترکيد. تازه باز هم بشقابش رو داد به من گفت من ديگه روم نميشه تو برو برام لازانيا بکش! اونقده ذوق کردم برای بار سوم می خواست لازانيا بخوره که حد نداشت. آخه اگه از آشپزيم تعريف کنن اونقدر خوش خوشانم می شم انگار بهم گفتن! I love you

خلاصه خيلی خوش گذشت و ....





خودمو دادم دست باد. يه خورده رفتم طرف خورشيد. اما خيلی نزديکش نشدم چون می دونستم آتيش می گيرم اگه خيلی بهش نزديک شم. حرفمو می فهمی نه؟ آخه خوب جنسمو می شناسی.
می دونی چقدر دلم آتيش می خواد. اما می دونی چقدر هم ازش می ترسم. خودمو دادم به دست باد، موسيقی Dead Can Dance ، سرعت 160 تای ماشينش و گرمای دستاش.
اصلا به اين فکر نکردم که اين دستها فردا نيستن. برام مهم نبود. دلم همون لحظه رو می خواست. اصلا به بعدش کار نداشتم. چقدر خوب بود.
فقط من بودم و اون بود ماشينی که می رفت، می رفت، می رفت و اصلا برام مهم نبود کجا ميره.


 

RSS Feed
Add to Google Reader or Homepage